تبليغاتX
نشد كه قصه ي كهنه كتابي باشيم چه كنم؟

بادم باشد اين بار كه به ديدارت ميايم در فواصل لحظه هاي پر تب و تاب، به خاطر

 داشته باشم كه جوهر هستي ام از جا ن توبود،من هستيم رااز تو به عاريت گرفته ام،

 يادم باشد پيشاني ات را ببوسم گرچه كمي سرد است و سياه، اي دلنوازتر از عطر

خوش صميميت در شميم جنگل هاي شمال، اي تو تمامي بيدريغ عشق ورزيدن

 سالها در فراغت گريسته ام اما امشب سر بر استان حضرت دوست با ياد و عشق

 تو كه درخشانترين صفحه ي دفتر هستي من هستي سر بر بالين مينهم/ وقت

 رفتن اي شيرينتر از جان / اي اميد تمام فرداها ئي كه از ره نيامدند چشمانت پر از

تشويش بود و من با دستانم آن دستان لطيف و كوچكم تمامي مهرباني ات را

ازصورتت ميروفتم براي فرداها كه مهر تو را كم داشته باشم كه نيازمند نگاهي گرم

 باشم كه وامدار آدميان شوم اي تو از جنس بلور و آينه از جنس احساس..

.برايت شعري تازه سروده ام از همان ها كه دوست داشتي همان نوشته ها

كه سر ريز از بهار است و حس روئيدن/ اما ميداني جان جانانم عزيز دل من براي

 بوئيدن لحظه هاي سر شار از تو اندكي دل تنگم/ بر من خرده مگير كه دستانم

از يادت تهيست نه قلمم را به به دفتر خاطراتم بخشيده ام اين بار ميخواهم از

تو طرحي زيباتر تصوير كنم كه هيچ صورتگري را توان ديدن وتوصيفش نباشد.

طرحي و نقشي كه همتايش را تنها خاك به خود ديده و ديگر هيچ امشب با

نگاهم نقشت را در ذهنم گلباران ميكنم و دستانم را به باد غارتگر نخواهم سپرد

 بر آن دستان زيبا بوسه ميزنم كه الفباي عشق را به من آموخت و انسان بودن

 را اما من فراموش كردم امشب ميخواهم از تو از كودكي هايم كه پر بود از داستان

 شب و قصه هاي مادر بزرگ كه گرمايش سرماي فقر را از جانمان ميزدودبنويسم

 و تو را دوباره مرور كنم وخوشبختي را كه هر گز به آن نمي انديشيديم.

يادت ميآيد؟

چه قدر دلم رايحه ي تنت را مي طلبد آن دل انگيزترين رايحه را عطر خوش صداقت و مهر...

آن دستان هميشه خالي اما آكنده از دوست داشتن ها را آن هندوانه هاي غلطان

در حوض هاي بي صبري آن عشق هاي جا مانده در كودكي!

و تو عشق را آن سوي دري چوبي و آذر را كه اين سوي درب در دالان آن حياط قديمي

 منتظر گوشنوازترين صدا بود تا به سوي در بدود صداي كوبه ي در كه پدر آن سويش

 قصدش آمدن بود نه رفتن كاش ميدانستيم هر آمدني را رفتنيست در پي /آن وقت

تو را از چشم لحظه ها ميدزديدم از چشمان غارتگر عمر و در ميان باغچه ي خانه

پنهان ميكردم براي روز مبادا/ و روزي هزار بار در گوشت زمزمه ميكردم نميداني چه

 قدر دوستت دارم پدر به قدر دنيا به قدر ستاره ها؟

نه..... به قدر تمامي لطفي كه در دلت پنهان بود و در دستانت جاري...

آذر.ميم

+ نوشته شده توسط آذر.میم در یکشنبه سوم آبان 1388 و ساعت 11 بعد از ظهر |

ميخوام نقش اون چشاتو 

 توي ذهنم بكشم 

با همون رنگي كه انگار گمشده

 تو  قطره هاي اشكات 

يه جورائي عسلي،  

رنگ اون غروبای سرد  پر ازدلتنگي 

نه سياهه انگاري،

 مثال شباي بي تو بودنه

 توي حوض نقاشي! 

ميخوام نقش اون دوچشماتو يه جوري بكشم 

كه دل سرکش من 

میون آبي موجا ش

کم کم آروم بگيره

مثل ماهی توی آب جون بگیره 

رنگ جنگل بكشم ؟

سبز سبز !

بعد بیام یواشکی  میون اون همه درخت!

  لابلاي  شاخه های چشم تو گريه كنم 

ميخوام نقش اون چشاتو توي ذهنم بكشم 

تموم غربت وتنهائيمو تو چشم تواز ياد ببرم 

ميون ني ني اون چشماي عاشق كش تو 

جون بدم من  بميرم واسه ناز اون نیگات

بعد دوباره من از  اول باز میخوامزنده بشم 

او ن چشاي نم زده  كه طعم دريا رو داره 

اون چشاي غم زده كه رنگ شبها رو داره 

نقش چشماتو ميخوام  توي نيگام هك بكنم 

بي تعارف این روزا  ميخوام تو سحر چشم تو 

به قشنگی چشای آهو ها هم شک کنم!

آخ چی میشد اون چشا باشه تنها سهم من

 

 

 

 

آذر.ميم

 

 

 پائيز1388

+ نوشته شده توسط آذر.میم در جمعه یکم آبان 1388 و ساعت 8 بعد از ظهر |
همیشه آخر قصه میآئی

قبول نیست

 

********************

نگاه کن من  فصل آخر خودم را دارم مینویسم

بی آنکه حتی قلمم را مرورکرده باشی

همیشه آخر قصه میآئی  و نخوانده ها

همان خطهائی که جا انداخته ای

همچنان در انتظار نگاه تو میمانند

تا تو نگاهشان نکنی

میگوئی به سرنوشتت حساسیت دارم

کهیر میزنم! حالم بد میشود

فرص های مسکنم کو؟

اصلا برای عبور از  اخم ابروانت که در هم پیچیده اند

میخواهم داستان های طنز بنویسم

چه قدر جای نگاه تو  در چشمانم خالیست

حتی اگر به بیهوده گی نوشته هایم بخندی

و مرا به چشم کودکی گمشده

در میان تصاویر کودکیم نگاه کنی!

نه قرارمان را از یاد برده ای!

مثل همیشه

این گونه عتاب آلود  نگاهم مکن

نگاه کن دستان من پر از عطر خوب کودکی هایمان است

همان روزهای بارانی وهمان کوچه های کاهگلی

همان لرزش دل با نسیم نگاهی

همان همان لرزش نیلوفر عشق

در میان مرداب نگاهت

همیشه آخر قصه؟

بخدا انصاف نیست من به کبوتران بی آشیان

به آسمان های بی ابر

به ابرهای بی بهانه

به بهانه های بیتو بودن

چگونه پاسخ دهم؟

تو که زیباترین بهار ذهن منی

باور کن که در  قطب هم میتوان  دل بست

میتوان هر روز سر فصلی تازه بود

برای تمامی کتابهای نانوشته

برای تمامی عطر مهربانی ات

که دفترم را آکنده

بیا یک بار به واژه ی صداقت  ایمان پیدا کنیم

بیا یک بار  دستانم را از دستان شب برهان

نگذار آخرین فصل بودن من

تنها با  خاطراتی گنگ در هم آمیزد

 

+ نوشته شده توسط آذر.میم در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388 و ساعت 10 بعد از ظهر |


Powered By
BLOGFA.COM