تبليغاتX
نشد كه قصه ي كهنه كتابي باشيم چه كنم؟
ما هر كدام جداي از هم مفهوم خويش را باز مي يابيم

حرفهای زیادی برای گفتن دارم که  نمیتونم تو ی بلاگ بنویسم//و باز این حرفها این  روایتها  وقتی گفته

نشه میشه درد بی درمون// آخ که کاش درد بی درمون  ! بلند میخونم ومینویسم.....

مادر از اون سر اطا ق صداش در اومده میگه این جوری نگو دخترم خدا قهرش میگیره!

نیگاش میکنم //راستی آخرین باری که موهاش سیاه بود رو یادم نمیاد یا آخرین باری که خندید//

از ته دل؟

کمرش خم شده آخ الهی قربون اون دستای  پر چین و چروکت بشم که برام مقدسه و خدا میدونه تنها//

الهی من بلا گردون اون دلواپسی هات بشم که تمومی نداره// الهی که من تصدقت بشم مهربونم 

 قربون اون جانماز و سجاد ه ات بشم که  مقدسترین جا برای من تو دنیاست// یادم میاد بچه که بودم

مادر وقتی یه مرغ بار میذاشت سر چراغ برا ی ظهر ما چهار تا بچه بودیم  خودش فقط بال میخورد و گردن

من همیشه برام سوال بود که چرا مادر رون مرغ یا سینه اش رونمیخوره؟

اون با لذت غذا خوردن ما رو همیشه به تماشا مینشست و من پاسخ این سوال رو تنها زمانی گرفتم که

خودم مادر شدم!

میبینین هر چه قدر قربون صد قه اش برم یه ذره از  دنیای  محبتشو نمیتونم جبران کنم/هنوزم تا یه مانتو

نو میگیرم زودی سوزن نخ میکنه و دکمه هاشو برام  میدوزه //من تو کدبانو گری  به مادر نرفتم اما  دلم

خواست  حالا که عطر تنش تو خونست و  با وجودش خونه رو رونق میده اون قدر براش زنده باشم که

بتونم ذره ای از خوبی هاشو جبران کنم و از همین جا  برای بار دیگر بی هیچ مناسبتی دست تمام

مادران را و پیشانی و موهای سپیدشونو میبوسم و میگم  شما عشق من هستیددددددددددددددد.

 

دخترت بد و حرف گوش نکنت آذر منو برای تمامی شیطنت هام ببخش

ا گه نگرانم بودی و همیشه در اضطراب از  فردای من!!

من رو ببخش مادرم گل بی همتای من  یه عالمه  به دعاهات نیاز دارم

همیشه تا همیشه ی بودن

 

آذر

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت 7 بعد از ظهر  توسط  (آفتاب)  | 

 یه مورد بسیار جالب و قابل توجه من نمیتونم بلاگم رو به روز کنم هیچ

مطلب  جدیدی در بلاگم قابل رویت نیست این نمیدونم  معناش چیست؟

 

؟

 

همه ابر هاي اندوه

 اندوهم باردار و پر بارش

زمين خشك و تشنه

پس چرا نمي بارم؟

من تو را كم دارم

حتي براي باريدن

حجم عظيم اين همه تنهائي

در آسمان چشمان نيلوفريم نميگنجد

من تو را كم دارم

در قصه هايم در روايتهاي نگفته ام

گرمي آغوشت را مهرباني دستانت را

حتي براي باريدن آري

و تو با پرستو ها به كدام نقطه كوچ كرده اي؟

بگو به كدامين آسمان

ابركم بهانه ي تو را دارد

براي بارش براي رويش

و آن همه معجزه را در نگاه سخت تو اما!

اين همه بعيد!

اي تو دور ازمن

ميخوانمت اي عطر كلامم از تو سر شار

تو تكرار من در آينه

ميخواهمت  در واپسين ديدار

و سخت دلتنگ آن نگاه!

 

الف.ميم ‌(آفتاب)

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388ساعت 11 قبل از ظهر  توسط  (آفتاب)  | 

 

میگفت دوست دارد برود مدرسهُ مثل  تمام بچه های دیگر/میگفت که خسته میشود از گل فروشی

 

چشمان درشت و سیاهش را با  آن نگاه معصومانه اش به من دوخت و پرسید خانوم شما هم

 

بچه داری؟

 

چراغ قرمز شد! برای فهمیدن درد های جامعه لزوما نباید هم درد بود میتوان  حس کرد//مگر نه اینکه

 

ما مثل اجزا یک دست  و انگشتان آن میمانیم  پس چرا  زمانی که کوچکترین انگشت  درد میکشد

 

انگشت شصت به روی خود هم نمیآورد؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت 8 بعد از ظهر  توسط  (آفتاب)  |