دیگه دل مثل قدیم عاشق و شیدانمیشه
تو کتابم دیگه اونجور چیزا پیدا نمیشه

عشقهاتان همه پوشالی بود
همدلی هاتان هم کوله ای خالی بود
همه لبخند به لب دشنه به دست!
حیف از معرفت و عشق و مرام
حیف از عهد قدیم، حیف ازآنچه گذشت
همه فریاد به دل غرق سکوت
جان به سر خسته از این همه سقوط
همه نشئه ز کرک یا که خمار تریاک
همه در بند پلشتی و جمعی ناپاک
حیف ازآنچه گذشت،همدلی، یکرنگی
و مفاهیم کلام که دگر گشت فسانه به عیان
کودکی بی نان آنسوبنگر نانوابسته دکان
در پی یک سکه میفروشد ایمان
رونقی نیست دگردر میان دلها
کوچه ی خاطره ها، مانده در یاد خدا
اعتباری داشت روزی تار موی مردان!
رفته از کف همه اینها امروز،
همه در بند تن و بندی نان
چه بگویم ا ز آنچه که رفت
آن همه عشق که افسانه شدو زود گذشت
آذر.میم



