امشب باز یادت آتش به جان فکنده وا ندوه نبودنت قلبم را به درد آورده
این جمعه ها جمعه های بیتو بودن چه تلخ است.
نمیدانی این قلب محصور در میان احساسات چگونه همیشه تنها
بود آر ی ، تنهائی من این رنج جانفرا این اشکها که میغلطند بروی گونه
، سایه ی آدمکها پوشالی و دلم میخواهد چون کودکی هایم سر برشانه
های پدر بگذارم و بی بهانه بنای گریستن بگذارم ،چون همیشه ی کودکی
او را در کنار خویش حس کنم او را که امنیت گمشده در این لحظات
سربیست او را که امینیت دستانش، گرمی آغوشش زیباترین حادثه ی
تنها نبودن من بود تنها انسان روی این کره ی خاکی که هر گز توان
دیدن قطرات اشکم را نداشت و این غروب سخت دلگیر جمعه سخت دل
تنگ او هستم او که به سفری بی بازگشت رفت و من را درین برهوت
رهایم ساخت من آن کودک گمشده در کودکی های غروب جمعه های
مکدر و خسته هستم تو آیا زبان من را میدانی؟

شعرهایم رنگ غم دارد
میخوانیشان؟
قصه هایم تو را کم دارد
دیشب از آسمان بی تکاپوی بی ستاره
بارانی بر سر غم هایم نبارید
دیشب احساس زن بودن در من مرد
آذر بروی دستهایم جان سپرد
عاشقی در حصار تنگ واژه جان باخت
شعرهایم رنگ خزان گرفت
رنگ زن، رنگ دلهره،رنگ سراب
رنگ نیلوفری زندانی در میان مرداب
شعر هایم نه که از سر عیش و سرمستی
نه که از سر جاوادانه شدن در کلام
یا که خامی خاطر دختری ساده دل
مشق امشبم سوگند به قلم از سر دلتنگیست
همه فریادهائی خاموش !
و دوچشم بارانیم کویر لوت
خنده طرحی گنگ بر لبان خاطره
پای در بند سنت ،اسیر خویش
دست هایم را کاشتم
درین وادی غربت انسان
سبز اما نشد!
هیچ نهالی در باغ احساس
سایه ها شکستند بر سرم
و طوفان وزیدن گرفت
تا گیسوانم پریشان شود
پریشانتر از بخت شبگردان آواره
آه این من بودم؟
همان زن تنها؟
با دو دستی که نروئید!و ناتوان در میان تند باد
و نه حتی سیمانی تنها از جنس بلور
از جنس احساس و اندیشه
کلاغهای سیاه غروب دلتنگ آخرین جمعه
نشسته بر سر بام در انتظار مرگ زن
شکسته سایه ای بر سر خود!
آذر .میم










