تبليغاتX
نشد كه قصه ي كهنه كتابي باشيم چه كنم؟

 

 TinyPic image 

امشب باز یادت آتش به جان فکنده وا ندوه نبودنت قلبم را به درد آورده

این جمعه ها جمعه های بیتو بودن چه تلخ است.

 

نمیدانی این قلب محصور در میان احساسات چگونه همیشه تنها

بود آر ی ، تنهائی من این رنج جانفرا این اشکها که میغلطند بروی گونه

، سایه ی آدمکها پوشالی و دلم میخواهد چون کودکی هایم سر برشانه

های پدر بگذارم و بی بهانه بنای گریستن بگذارم ،چون همیشه ی کودکی

او را در کنار خویش حس کنم او را که امنیت گمشده در این لحظات

سربیست او را که امینیت دستانش، گرمی آغوشش زیباترین حادثه ی

تنها نبودن من بود تنها انسان روی این کره ی خاکی که هر گز توان

دیدن قطرات اشکم را نداشت و این غروب سخت دلگیر جمعه سخت دل

تنگ او هستم او که به سفری بی بازگشت رفت و من را درین برهوت

رهایم ساخت من آن کودک گمشده در کودکی های غروب جمعه های

مکدر و خسته هستم تو آیا زبان من را میدانی؟

 

 

 


 

 

TinyPic image

 

شعرهایم رنگ غم دارد

میخوانیشان؟

قصه هایم تو را کم دارد

دیشب از آسمان بی تکاپوی بی ستاره

بارانی بر سر غم هایم نبارید

دیشب احساس زن بودن در من مرد

آذر بروی دستهایم جان سپرد

عاشقی در حصار تنگ واژه جان باخت

شعرهایم رنگ خزان گرفت

رنگ زن، رنگ دلهره،رنگ سراب

رنگ نیلوفری زندانی در میان مرداب

شعر هایم نه که از سر عیش و سرمستی

نه که از سر جاوادانه شدن در کلام

یا که خامی خاطر دختری ساده دل

مشق امشبم سوگند به قلم از سر دلتنگیست

همه فریادهائی خاموش !

و دوچشم بارانیم کویر لوت

خنده طرحی گنگ بر لبان خاطره

پای در بند سنت ،اسیر خویش

دست هایم را کاشتم

درین وادی غربت انسان

سبز اما نشد!

هیچ نهالی در باغ احساس

سایه ها شکستند بر سرم

و طوفان وزیدن گرفت

تا گیسوانم پریشان شود

پریشانتر از بخت شبگردان آواره

آه این من بودم؟

همان زن تنها؟

با دو دستی که نروئید!و ناتوان در میان تند باد

و نه حتی سیمانی تنها از جنس بلور

از جنس احساس و اندیشه

کلاغهای سیاه غروب دلتنگ آخرین جمعه

نشسته بر سر بام در انتظار مرگ زن

شکسته سایه ای بر سر خود!

آذر .میم

  

+ نوشته شده توسط آذر.میم در سه شنبه بیست و نهم آبان 1386 و ساعت 9 قبل از ظهر |

 

همیــشه خيلي زودتر از آنچه که بيانديشي دير ميشود

و کاروان زمان در گذر است پس شتاب کن و لحظه را


به حال خويش وامگذار تا زندگي تو را به حـال خويش


رها مکند اين تو هســـــــتي که ميتواني عنان لحظه ها


را دســــت بگيري و خالق جاودانه ها باشي تنها آن دم

که خويش را باور بداري و قدرت بزرگ عشق را در نهاد

انسانيت.

TinyPic image


در کنار پنجره آرزوهایم مينشينم

تا گاه آن رسد

که در چشم انداز نگاهت آشياني براي بودنم بسازم

تا آن زمان که مرا به يادنگاهت بسپاري

تا دمي که ديگر نيستم

حسـرتم جانت را به درد خواهد آورد

میدانم آن دم که نشانی از من نیابی

در خانه ی خلوت خاطرات عاشقانه ات

تاديده شدن يک ستاره

خواهم ماند در قاب نگاهت

ميدانم که نگاهت به چشمانم خو ميگيرد

آن زمان مرا خواهي گريست

در زلالي ناب هواي باراني نگاهت...

از چشم تو باریدن چه لذت بخش است!

و در نگاه تو ماندن وسروده شدن تا طلوع خورشيد.

(((آذر. میم)))

+ نوشته شده توسط آذر.میم در دوشنبه بیست و یکم آبان 1386 و ساعت 8 قبل از ظهر |

 

            

به انتظارت مينشينم در درگاه خانه اي از خشت كه بوي نا ميدهد بوي ياس ...بوي خوب باران بوي مهربانی شمیم خوش پیراهن پدر، خوش كودكي بوي چارقد سپيد مادر بزرگ و سجاده اش كه هنوز گسترده ميان پنج دري ذهن كوچكم....با هاله اي از ابهام و ترديد به انتظارت نشسته ام تا از در به در آئي و سلامم را پاسخ گوئي تا صداقتم را باور كني تا ديگر به يقينم شك نكني تا مرا يك معادله ي دو مجهولي ندانيم تا مرا بشناسي من از جنس تبلور احساس در آئینه ی تمام نماي خود تو هستم خوب تماشايم كن...آذر-میم....

                                

 TinyPic image

 

 میروم تا به هیچستان!

تا به عمق فاجعه شکستن٬

تا خواب خوش پروانه....

خیال کوچ پرستوهای بی آشیان٬

میروم تا به لحظه پیوستن!

تا به ساعت در هم تنیدن.....

بیصدا در قلب زمان نشستن٬

میروم تا نیابی دگر!

نشانی از خلوت خاموش خدا....

تا نیابی مرا در آرامش لحظه ها!

میروم تا به ابدیت برسم!

به زمان اندوهبار وداع..

میروم..میروم تا رها بشوم.....

فارغ از من و ما بشوم....

  آذر .میم

+ نوشته شده توسط آذر.میم در دوشنبه چهاردهم آبان 1386 و ساعت 11 قبل از ظهر |

  

 

گاه می اندیشم که این من همیشه شاید هیچگاه به راستی عاشق نبوده ام 

وقتی میبینی این همه درد را اینهمه   زبانت  الکن است

رنجی را  بر خود هموارمیکنی که گاه کمر واژه میشکند از سنگینی معنای آن!

گریه هم دوای این مردم نیست کاری بکنیم تو را قسم به هر چه باورتان است

کاری بکنیم هرآنچه در بضاعتمان است نه! گدا پروری نه!...کاری کارستان!

کاری در راستای فرهنگ به یعما رفته مان  ذهنهای آکنده از مواد مخدر

 و افکار پوشالی دیر نیست هیچگاه دیر نیست فقط به حرف زدن بسنده نکنیم

دوستان اگر درین راستا نظری خاص داشته باشند با کمال میل ازآن استقبال

 میکنم و از جانمایه میگذارم .......که تحمل این بار گران از توانائی من برون

 است اگر سکوت اختیار کنم   !!!!

 

دربند كمي نان است انسان بدون نام فقر است /شعار ما با نام خدا تنها ؟

درکنه شبي خاموش در حسرت يك لقمه //در زير لگد جان داد ديشب

 دو سه انسانکه  رفته اند حتی از یاد خدا وندا//ای وای من و وای من و وای ما!

که میان آن همه تاریکی خود// سیه پوش خود و خویش شدند//

و این حکایتی است بی انجام...................................

 

TinyPic image

 

من هم عاشق بوده ام آر ی چون تو

همچون دختر افلیج همسایه

 که تا پاسی از شب چت میکند

و قلبش چون قلمش آکنده از یا سهای بنفش و سپید است

و چه وسعتی دارد این شبهای طویل ممتد تا سحرگاه وصال

و دستانم پر است از قاصدکهائی که از تو سخن میگویند

بس کنید ساکت!

این را لیلا میگوید می شناسی اورا ؟

ـآسمان من اما بی ستاره

دستانم چه تهیدست!

و قلبم چون پازلی در هم ریخته

ـمن نه زلالم نه عاشق!

من خودفروشی میکنم

پدر آنجاست در سیاهی ها

مرا میفروشد تا لذت و رخوت

ومن تاریکترین نقطه ی شبهای تهرانم

کنار خیابان با صورتی بزک کرده

اسکناسهای مچاله شده در دستانم

من یک روسپی بی سامانم

بگو ستاره ام را در کدام آسمان

فانوسم را در کدام راه جستجو باید

پدر در میان نشئگی هایش میگرید

از عشق میگوید!

و من می اندیشم جسمم را چگونه تطهیر باید و

کدام باران  مرا خواهد شست؟

کدام دست دستان مرا خواهد فشرد؟

و این آسمان تا به کی بی ستاره باید؟

دختر همسایه میخندد

و به گرمی دستان او را میفشرد

و من از خود سوال میکنم

که آیا چون  دختر افلیج همسایه هر گز عاشق بوده ام ؟

 

 


چند صباح پیش از این قصه کوتاهی خواندم که بر گرفته از یک ماجرای واقعی بود

 از دختر جوان معلولی که پسری نومید و درمانده را به زندگی بازگرداند و او که قصد

خودکشی داشت اینک در دانشگاه مشغول تحصیل است ..پسر اصرار زیاد میورزد

 که دختر را ملاقات کند تا سر انجام آن لحظه فرا میرسد واو دخترک جوان را بروی

 ویلچر میبیندُ آری عشق به مردم عشق به زندگی در نهاد انسانهاست ما آموخته ایم

 خوب حرف بزنیم و بد عمل کنیم از این پائین تا آن بالا ومن خویش را نیز از این قائده

 مستثنی نمیدانم.

آذر .م

 

+ نوشته شده توسط آذر.میم در سه شنبه هشتم آبان 1386 و ساعت 10 قبل از ظهر |

 

         TinyPic image          

 امشب سر بر شانه هاي شب مي سايم و تنها با شب از تو سخن ميگويم بگذار

شبانه ها يم راوي عشقي سر گردان باشند در دل اين سياهي ها امشب با تو از

تنهائي نميگويم از بيتو ماندن و از ترس بيتو مردن ميگويم از دل نگرانـي هايم

هيچ نميگويم امشب من باران ابرم اشك احساس امشب من تنهايم تنـــهاي تن ها

مثل خدا امشب با من هيچ مگو! بگذار ابر آسمان گرفته ي دلم بر مژ گان نمناك

تو ببارد بگذار در عطر نفسهايت يك بار ديگر متولد شوم از اين هم بي فرجــام

هاي مكرر سخت دلتنگم و دلگير از نداشتن تو امشب با شـــــب تنها از رازهاي

مگو سخن خواهم گفت و من بي پروادر آغوش تنــــــــــــهائيم خواهم غنود....

اي راوي شب ها در سكوت سخن بگو تا گوش زمان صداي تنهائيت را بـــشنود.

 

                                                                                       آذر.م

+ نوشته شده توسط آذر.میم در سه شنبه هشتم آبان 1386 و ساعت 10 قبل از ظهر |

                 

        شاید روزی دوباره از ره آیم و تو را دیگر نپویم نه میان واژه ها و نه کتابـــها.....      

       گفته بودم در جائی زندگی زیباست ، خوانده بودم هزار بار زندگی زیباست، با تمــامی

       بی عدالتی ها، با تمامی فاصله ها، با تمام حق و ناحق ها،یک تنه باید این بار بر دوش

       کشید، گاه چه دشوار است  دیدن و دم فروبستن و زبان به سخن که میگشائی، مـــوج

       توفنده از راه میرسد و تو فراموش میکنی هویت  نیمدار خویش را.

 

                                      آذر .م

                  Image hosting by TinyPic

+ نوشته شده توسط آذر.میم در سه شنبه هشتم آبان 1386 و ساعت 10 قبل از ظهر |

 

TinyPic image

 

 

خواب دیدم که سرگردانم

میان امواج خروشان

با پیکری درهم شکسته میان دریا رها

دندانهای تیز یک کوسه

و صدای خروشان امواج

خواب رهائیم را می آشفت

خوابم پر بود ازپولک های رنگی

و ماهیان سرخ رنگ ساده دل

خوابم پر بود از شوری نسیم

و طعم گس بوسه های شب برتن خیال

و خیال خوش پروازمرغان دریائی

در نزدیکی های ساحل حقیقت

و آرامش غریب ساحلی خفته

 در آغوش صخره هائی عظیم

و انگار تکه تکه  یک بار دیگر

شناورشدن را تجربه میکردم

در آرامش دریائی که آبی آبی  بود

چون خیال تو...........

آذر .م

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط آذر.میم در سه شنبه هشتم آبان 1386 و ساعت 10 قبل از ظهر |

 

               TinyPic image

 

به نام نسترن به نام یاس به نام صلح به رسم آزادی به نام شاخه گلی پژمرده

در باغ دلتنگی به اسم اشک و ترنم به نام زلال اقاقیا.

پشت بام داغ کاهگلی احساس تر بود از باران عشق و عطش خاک در بلعیدن

شوری عشقهای  در بند باید و نبایدها واژه در نگاهت فرا میخواند مرا تو

بودی و طعم گس حسی مرموز اماشیرین تو بودی و بکارت سبز قلم و خواب

خوش شاپرکها در بعد از ظهر یک تابستان داغ به داغی سرب لبانت و من

 تنهائی ام را پر میکردم از فریبی زیبا که به گرمی تن قطبی ام را در هم میفشرد.

من بودم من! مادر! من بودم زن! داغ ننگی بر پیشانی تاریخی ملال انگیز و

 سراسر فاجعه و سپیده نزدیک بود تا سحر باید تن دخترکان شب زنده دار

 را باران میپیمود تا رسیدن به خیسی شعر در زلالی فقیر در فقر عظیم جهالت

 انسان و عشق عروسکها در پشت ویترین اسباب بازی فروشیها این راویان

 صامت اما پر هیاهو از عشق میگفتند و انسان عجولانه زمان را در می نوردید

 برای رسیدن به حادثه ی مرگ! بی آنکه بداند همیشه فرصت اندک است !

و تو بگو ای دوست ای یار چگونه میتوان با فشردن دستی انسان را از خواب

 بیدار نمود چگونه میتوان عشق را سرود ؟ چگونه میتوان در مفهوم هر کلام

 هر نگاه  زندگی را معنا کرد؟ نغمه های عاشقانه سرود؟

تو بگو که چرا در کوچه ی  همسایه که آسمانش پراز ستاره است و امید

 همیشه بوی عطر یاس میپیچد و باران میبارد و همیشه بوی نان میآید و

 کمی این سوتر تنی عریان است در  زمینی که بی آسمان و ستاره است

 تا شکمی سیر شود وشاید طفلی  گرسنه سر بر بالین نگذارد.........

و عدالت این زیباترین کلام برای او مفهومی ندارد جز فقری بی انتها ....

و عشق نیز....................................................................

 

آذر .م

+ نوشته شده توسط آذر.میم در سه شنبه هشتم آبان 1386 و ساعت 10 قبل از ظهر |
نمیدانم تو بگو تو که میدانی سرانجام خاکم را که به کجا خواهد انجامید؟

 

چه زود از خاطر میرویم/چه آسان کینه به دل میگیریم/ دشمن هم میشویم و بیگانه

 آشنایمان میگردد همچو  نگاه بر چشمانمان مینشیند و دیگر چه....دیگر آنکه این

 روزها روزهای غریبیست که انسانیت که تاریخ که سرزمین من میگذراند روزهای

 غفلت /غفلت از هم غفلت از  دیگران این روزهای فراموشی و رخوت این روزهای

 گرسنگی و استغنااین روزهای صبر و اضطراب این زمانه ی هرکه به فکر

 خویش /این خوب حرف زدنهای  بد زیستنها این کشتن دقایق و تا رسیدن به انتها

 چه روزهای غریبی را طی میکند دیار من این دیار یاد آشنا این سرزمین افسانه ها و

 ادبیات کهن این بلاد فرهنگ و ادبیات این همه استغنا و این همه سائل؟ از چه؟ این

 همه نهال نو رس و واین همه داس به دست در پی کشتن جوان و جوانه ها نه در پی

 هرس کردن علفهای هرز که گلخانه ها و باغها را آفت زده و  و سموم را نه برای

  نابودی آفات که برای مرگ نهال میسازند.../چه بگویم از سرزمینی که این روزها

 نفس نمیکشد و چون مرده  ای متحرک تنها خو گرفته به روزمره گی ها و عادات بد/

 آیا که این دوران را باید طی کرد آیا این همان پله  برای رسیدن به

 گامی دیگر؟ من نمیدانم ! من نمیدانم! تو میدانی آیا میدانی چرا این همه نان شکم

 گرسنگان را سیر نمیکند و چرا گلها را و شکوفه هارا میفروشند به به همسایه هائی

 که چونان گرگهای گرسنه در انتظار طعمه نشسته اند و آنها آنها در راس هرم این

 هرم وارونه به چه میاندیشند به این که خاک سرزمینم را که پر بود ازآتش و خون

 زمانی وموشکهای دوربرد و جوانان سلحشور و اینک پلاکهای بی نام نشان از آن

 همه دلاوری و کجایند آن دلاوران زمان در هاله ی قرص و دود درآغوش هر زه گی

 های مهیا شده در بزم ناکسان و مگر من چه میکنم جز گریستن بر سر گوری که

 سرزمینم را درآن دفن کرده اند و نفس را ووآن سرور واژه ها را آن کلام جادوئی..و

چه رسم غریبیست زندگی رسم غریبیست ای دوست رسمی بس غریب درین وانفسا.

 ((آزادی))

 

آذر .م

+ نوشته شده توسط آذر.میم در سه شنبه هشتم آبان 1386 و ساعت 10 قبل از ظهر |

دلیل نقل و انتقال مطالب از وب لاگ قبلی به این وب لاگ  بسته شدن وب

لاگ قبلی میباشد که امیدوارم  اینجا تکرار نشود 

 

 TinyPic image

 

شعرهایم رنگ غم دارد

میخوانیشان؟

قصه هایم تو را کم دارد

دیشب از آسمان بی تکاپوی بی ستاره

بارانی بر سر غم هایم نبارید

دیشب احساس زن بودن در من مرد

آذر بروی دستهایم جان سپرد

عاشقی در حصار تنگ واژه جان باخت

شعرهایم رنگ خزان گرفت

رنگ زن، رنگ دلهره،رنگ سراب

رنگ نیلوفری زندانی در میان مرداب

شعر هایم نه که از سر عیش و سرمستی

نه که از سر جاوادانه شدن در کلام

یا که خامی خاطر دختری ساده دل

مشق امشبم سوگند به قلم از سر دلتنگیست

همه فریادهائی خاموش !

و دوچشم بارانیم کویر لوت

خنده طرحی گنگ بر لبان خاطره

پای در بند سنت ،اسیر خویش

دست هایم را کاشتم

درین وادی غربت انسان

سبز اما نشد!

هیچ نهالی در باغ احساس.

سایه ها شکستند بر سرم

و طوفان وزیدن گرفت

تا گیسوانم پریشان شود

پریشانتر از بخت شبگردان آواره

آه این من بودم؟

همان زن تنها؟

با دو دستی که نروئید!و ناتوان در میان تند باد

و نه حتی سیمانی تنها از جنس بلور

از جنس احساس و اندیشه

کلاغهای سیاه غروب دلتنگ آخرین جمعه

نشسته بر سر بام در انتظار مرگ زن

شکسته سایه ای بر سر که خود سایه ای بیش نبود..

+ نوشته شده توسط آذر.میم در سه شنبه هشتم آبان 1386 و ساعت 9 قبل از ظهر |

وقت رفتن ازش پرسیدم: کی برمیگردی؟ لبخندی زد و گفت: وقتی آسمون

آخرین ستاره اش هم دیگه رو مخمل دامن شباش ندرخشه، وقتی ابری رو

 دشت گونه هات نباره، و مریم عطرشو از نسیم سحرگاهی هم دریغ کنه!

پرسیدم : به یادم میمونی؟

 TinyPic image

جواب داد تا آخر نیگام تا نبض سحر ونفسای ژاله رو تن گل واژه ها تا بغض

غروبای کشدار تنهائی و پوشیدن رخت سپید دامادی تو بستر سرد خاک.....

 

خواستم حرفی بزنم انگشتانشو به علامت سکوت روی لبهام گذاشت، قطره

 اشکی آرام از گونه هام غلطید واو با مهربانی اشک از گونه ام زدود.... به

 آرامی لبخند زدم.

گفت: آره همین قشنگه قشنگترین تفسیر بودن..هستی من!

گفتم : به انتظارت میمونم حتی اگه زمین گرد نباشه و به درو خودشو و

خورشید نگرده...

من دورت میگردم..جونمو بالا جونت میدم.

مثل توی قصه ها برات از تنم یه سایه بون میسازم تا خورشید به تنت سرک

نکشه تا اون نیگاتو حتی شمع هم نسوزونه، چه برسه دل نازک پروانه!

دیگه داشت دیر میشد...خیلی دیر...

به هم قول داده بودیم ..وقت رفتن نه دلتنگی و نه اشک و چه سخت بود

 پای بندی به عهد! و تو اما قولتو شکستی و گریه کردی و من تا دور شدن تو

 از تیر رس نگاه پائیزیم گریه نکردم و بعد آهسته آهسته روی زمین نشستم

 خاک بر سر وروی میریختم میدونستم همش حرفه میدونستم رفتنت

بازگشتی نداره ومن اون سرو قامتم رو هر گز نخواهم دید با آسمون که

 درحال باریدن بود یکدله گریستیم و گریستیم تا سبز شدن تو در گوشه ای

 از قلبم که باید مدفن خاطرات تو میبود.

آرزو میکردم دیگه مریم ها عطرشون هیچ فضائی رو آکنده نکنه! دیگه

آسمون نباره دیگه ستاره ای نورشو به رخ شبها نکشه و هیچ دلی از

 صداقت ومهربونی از عشق توی سینه نلرزه و هیچ کسی اون قدر عاشق

 نباشه تا دلش وقت وداع اینجوری گر بگیره و خاکستر نشین بشه.

دیدی آخرش راستشو نگفتی مگه قرارمون این نبود که بهم دروغی نگیم؟

حالا که دارم سنگ سیاهرنگ مزارتو میشورم دیگه دستی نیست تا این

اشکها رو که از چشمام یکریز روونه روی گونه پاک کنه و اون صدای

 دلنوازت که گوشهام رو نوازش میداد مثل لالا ئی مادر درون گاهواره.

نسیم به آرومی از میون شال سیاهرنگم موهامو نوازش میکنه و حس

 میکنم کسی از لابلای درختان کاج بر اندازم میکنه یه نفر با یه عالمه

دروغهای زیبا ...

یکی که مثل هیچ کسی نیست و هیچ کسی نیز مثل او نخواهد بود..........

 

آذر .م

+ نوشته شده توسط آذر.میم در سه شنبه هشتم آبان 1386 و ساعت 9 قبل از ظهر |

خزان از لابلای حسی شیرین به دفتر شعرم سرک میکشدزمین

رنگین کمانی از برگها را بروی سنگفرش خیابانها و کوچه های

متروک شهرم گسترده و کوچه تنهائیش را فریاد میکند به گوش عاشقان

دلخسته ای که بی تفاوت از کنار شب میگذرند

و غرق غروبند نه غرور...

باز پائیز باز هم التهاب و جوششی دوباره دلم ندا سر میدهد که باید

رفت و دل سپرد

به کوچه باغ کاهگلی مانده از ایام کودکی ها به آن همیشه باکره به آن

همیشه ایمان به آن

یقین مسلم به عشقی که انکارش انکار آیت خداوندیست،لحظه ها را

رها  نکن !

نکنداین پائیز هم به غفلت از کاروان عشق بر جای بمانی ،

نکند فراموش کنی

و بی تفاوت از کنار خیسی خیابان تازه از بارش مهر که عبور تو

را نظاره گرند

بگذاری و بگذری، نکند دستان عشق را رها کنی؟ و در فلسفه ی

حیات در پی پاسخ

هستی باشی؟ باور کن که عشق معادله نیست.

حسی است به لطافت و ظرافت اندیشه های انسانی که به زندگیت

 

مفهومی تازه میبخشد،

بی هیچ پرسش و پاسخی بد ون اگر، اما ، شاید.....

دوستت دارم ها را دریاب که مفهومی پر از طیف های وسیع است

پر از برق چشمان تو

پر از درخشش ستاره در چشم آسمان اندیشه ی نگاهت...

و پر از طپیدن های پر بهانه!

آذر .محمودی

+ نوشته شده توسط آذر.میم در سه شنبه هشتم آبان 1386 و ساعت 9 قبل از ظهر |


Powered By
BLOGFA.COM