تبليغاتX
نشد كه قصه ي كهنه كتابي باشيم چه كنم؟

  Click for Full Size View

 

عشقهاتان همه پوشالی بود

 

همدلی هاتان هم کوله ای خالی بود

 

همه لبخند به لب دشنه به دست!

 

حیف از معرفت و عشق و مرام

 

حیف از عهد قدیم، حیف ازآنچه گذشت

 

همه فریاد به دل  غرق سکوت

 

جان به سر خسته از این همه سقوط

 

همه نشئه ز کرک یا که خمار تریاک

 

همه در بند پلشتی و جمعی ناپاک

 

حیف ازآنچه گذشت،همدلی، یکرنگی

 

و مفاهیم کلام که دگر گشت فسانه به عیان

 

کودکی بی نان آنسوبنگر!!

 

 نانوابسته دکان!

 

در پی یک سکه میفروشد ایمان

 

رونقی نیست دگردر میان دلها

 

کوچه ی خاطره ها، مانده در یاد خدا

 

اعتباری داشت روزی تار موی مردان!

 

رفته از کف همه اینها امروز،

 

همه در بند تن و بندی نان

 

چه بگویم ا ز آنچه که رفت

 

آن همه عشق که افسانه شدو زود گذشت

 

آذر.میم

+ نوشته شده توسط آذر.میم در یکشنبه هجدهم آذر 1386 و ساعت 5 بعد از ظهر |

 

                            

هنوز هم که آف هستي!

پس کی میخوای آن بشی؟ این چراغ کی میخواد روشن بشه ؟میدونی چیه

 دوست من:اگه آن بودي بهت ميگفتم که دنياي ما دنياي فاصله هاست، دنياي ديوارها ي شيشه اي

 و حصارهاي تنگي که خود ساخته ايم برا ي خود. مينوشتم که شاعري فقط ی بهانه بود براي

 ابراز من که جسارت گفتن خويش را نداشتم و عمری جسارت نگاه کردن به چهره ی واقعی

 خویش را درآینه ی حقیت که دروغ هم نمیگفت.میگفت:رسالت سنگینی داره این قلمش

اما هیهات از حرکتی یا گامی در جهت تحقق بخشیدن به رویاهای سپیدش تنهاو تنها

 خیالات شیرین و تلخ وشمع و گل وپروانه کاغذ باطله هائی که گاه ثنار نمی ارزید آره

الان که تو آف هستی دارم اینارو برات مینویسم الان که نیستی من جسارت بودن رو دارم....

تا وقتی آنلاین شدی البته اگه  گذاشتن کانکت بشی زیاد از مرحله ی روزگار کجمدار که

 این روزا  این روزای هرکی به هرکی این روزهای بی فانوس تاریک بد جوری زده تنگ

سینه ی اونی که دستش خالیه و شرمنده پیش کس و حقشو خورده ناکس.

جونم برات بگه شاعرانه ترش اینه : واي من اگر قلمم غير ازآنچه در دل ميگذشت با واژه ها بر

 بوم زندگي ترسيم ميکرد.....!

تصويري ميکشيدم از عشق بر آسمان لاجوردي و پر ستاره ي انديشه هاي خام خويش زيبا ...

آن قدر که چشم رابنوازد و و دلت نواي وصل سر دهد قلمم آري اگر تنها قلمم جسارت

نوشتن داشت..وواگو.ئی آن چه میدید که تلخ بودند چون شوکران و وهلاهل کشنده ی

 فکر و اندیشه و در زده نیامدند و ما را از خویش به یغما بردندی و تعقلمان اسیر افیون و جهل 

هنوز در خاموشي بسر ميبري؟

بيدار شو!

ستاره ها رفته اند وای خورشید هم داره افول میکنه از این به بعد باید دنبال سحر دوید

برای رسیدن به سپیده بایدخون دل خورد تاریکی چشمامو میزنه تو اگه روشن باشی اما !بیخیال

 قرن آهن و ارتباطاط میشم من میشم مسافری گم کرده ره تو ستاره ی قطبی من!

عنقريب خورشيد چشمانت را خواهد نواخت و زندگي بروي ماهت لبخند خواهد زد،و تو

 در ابتداي راهي هستی که من به انتهايش نزدیکم اما چه بیم آف هاتو چک کردم چه قدر دلگرم

 کننده بودند مثه تن خورشید قطبی گرم و مطبوع گاه رشک ميبرم بر تو صادقانه بگويمت دلم

 ميگيرد که بايد به هنگامه غروب به صداي قار قار کلاغها گوش فراسپارم منکه زاده ي

 فلق هستم من که جز به پای سر در راه وصال معشوق نرفته ام این ره را....

من که عمري عاشق بوده ام و عاشقانه سروده ام ... باز هم که آف هستي!!! اگر

 آن بودي ميخواندي نوشته هايم را پاسخي ميدادي و من اين گونه در سکوت خويش پيوسته

با تو به مباحثه نميپرداختم که ميدانم اهل جدل نيستي و تو زاده ي آشتي صبح و شبنمي ژاله و

 تن گل واژه حيف که آن لاين نيستي والا برا گفتن حرف بسيار بودآری دوست من خیلی

 حرفا برات داشتم...

 

 آذر .میم    آفتاب

+ نوشته شده توسط آذر.میم در سه شنبه سیزدهم آذر 1386 و ساعت 6 بعد از ظهر |


Powered By
BLOGFA.COM