تبليغاتX
نشد كه قصه ي كهنه كتابي باشيم چه كنم؟

 

زنم زن ایرانی ام

 

فرو خورده بغضی در کلام

 

زندانی مرزهای اندیشه های بسته

 

مرا هر گز مجالی نبود برای  گفتن

 

به جرم زن بودن

 

آری تنها به جرم زن بود!

 

باید خامشی گزید و دم فرو بستن!

 

من عروسک خانه نشینم.......

 

بازیچه ی دستان مرد

 

بی هویت در میان لفافه،

 

آراسته به دست مشاطه گان زمان،

 

آتشی دمسرد...

 

زنم زن ایرانی،

 

نشسته بر پشت دار قالی

 

نقش های قالی ام بنگر!

 

نقش عمر رفته بر باد!

 

نقشی از حسرت ، جوانی،

 

با صورتی بزک کرده در بزم ناکسان!

 

با دستهائی پینه بسته در میان شالی!

 

بی هویت، همچون مترسکهای سر جالی

 

من زن ایرانی ام!

 

  آذر .میم

+ نوشته شده توسط آذر.میم در سه شنبه سی ام بهمن 1386 و ساعت 11 قبل از ظهر |

ستاره ها در آسمان کویر چه بیصدا مرده اند

 

دیگر  دستانم هیچ ستاره ای را نمی چیند

 

از بکارت سبز کلام رهائی در شب های تار

 

 

 

  

این آسمان ازآن من نیست

 

آسمان  ابرهای دلتنگیست

 

عشق بر لبان صبح می ماسد

 

شبنم با تن گل واژه بیگانه است

 

 ذهن کوچک من مسافر دوردست ها

 

آن دست نیافتنی های مسلم

 

و بغض حقیر پلهای ویران

 

آن مسافت های طی نشده

 

آن دست های   راویان بیگانگی

 

آن همه فاصله های ناملموس

 

من در جستجوی ستاره خویش

 

درلایتناهی کهکشانی دیگر

 

خورشیدهائی در دوردست

 

و تسلسل چرخش به د ور خویش

 

من به  مرگ دشت ها می اندیشم

 

و شقایق هائی که سفیران انسان بودند

 

و انفجاری دیگر شاید!

 

 زایش قلم در دستان بی زنجیر

 

و رهائی اندیشه از سیمهای خاردار

 

من در جستحوی ستاره خویشم

 

و کهکشانی دیگر شاید.......

 

 

آذر.میم

 

 

+ نوشته شده توسط آذر.میم در جمعه بیست و ششم بهمن 1386 و ساعت 10 بعد از ظهر |

 

نفــــس باد صبا مشک فشان خواهد شد

 

چشم نرگس به شقایق نگران خواهد شد

 

¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

 

چه تلخ است  شنیدن واژه ی متاسفم

 

چه قدر پیرامون  معضل اعتیاد سخن رانده ایم چه قدر این سوژه تکراریست!

اما آیا این از بعد فاجعه میکاهد؟ چه کسانی باید در ین مورد به دنبال راه کار

 باشند؟ خود معتاد که در عالم دیگری سیر میکند اصلا زنده نیست زندگی

 نباتی دارد....تا به کی دست روی دست گذاشتن و برخورد قاطعا نه ای با

وارد کنندگان و این مشکل عظیم جامعه نکردن؟ سکوت بس است کسی

بیاید پاسخ گوید.....بله درست است اراده نیز درین بین بی تاثیر نیست اما 

تو را به خاطر خدا به هرآنچه باور دارید..ایمان دارید برای ایرانو آینده ی آن

در فکر راه چاره باشیم  مسئولین چه میکنند؟ در مجلس ما چه میگذرد؟

چه کسانی پاسخگو هستند...بیائید تنها به گفتن کلمه ی متاسفانه

 بسنده نکنیم...............................

یک ایرانی

+ نوشته شده توسط آذر.میم در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386 و ساعت 0 قبل از ظهر |

گذشته ها را دوباره به یاد آورم آن همه تلخی آن همه شیرینی

 

 

 

توامان آن قرار ملاقاتهای عاشقانه در چله ی تابستان زیر شعاع داغ و سوزنده ی

 

آفتاب، آن هرم گرما را در دلم در زمستانی سرد، ُلذت خوردن لبوی داغ در

 

راه مدرسه شیطنتهای بی پایان در پشت آن نیمکتهای رنگ و رو رفته  را.دو باره

 

مرور میکردم تجریش صبح جمعه تا شیر پلا خوردن یک املت داغ در زمستانی

 

مه آلود و سرد در کنار یک دوست گونه های یخ زده و تارهای موهایم را که

 

قندیل بسته بودند به خاطر می آوری وقتی برای اولین بار دوستت دارم را در

 

گوشم زمزمه کردی به رنگ ارغوان بود پوست صورتم و ، نمیدانم از شرم بود

 

یا شاید ازسرما !فیلم مادر، گورکی را !راستی چند بار این فیلم را دیدیم؟

 

یادت هست؟ وای اگر مادر میفهمید حتما تکه بزرگه بدنم گوشهایم بودند که حرف

 

حساب توش نمیرفت ، مادر همیشه میگفت: کاش اسمت را آذر نمیگذاشتم شاید کمی

 

آرامتر بودی ، شاید این قدر همیشه نگرانت نبودم نگران فردا آری او همیشه نگران

 

من بودشاید در و دیوارها و حتی درختان دانشگاه تهران دخترکی بلندقامت را که

 

همیشه شلوار جین به پا داشت و کفشهای آدیداس دانکشده علوم سیاسی بحث های

 

میان من و تو

 .........

قهر های کوته مدت و سرانجام سرنوشت با یک قیچی در دست که راههایمان

 

را از هم جدا میکرد! و ما نام آن را تقدیر نهادیم !اما هنوز هم هر دو از بیاد آوردن آن

 

روزهاهم غمگین میشویم و هم شادمان این رسم زندگیست و هر یک به دنبال

 

زندگی خویش و هنوز رودها در بستر خویش جاری هستند ومن هنوز به تو

 

می اندیشم وشاید تونیز به من! چند وقت پیش دیدمت درخیابان نشناختی مرا ؟عینک

 

آفتابی بر چشم داشتم! تارهای موهایت کمی سپید شده بود اما هنوز همان

 

عشق دیرین من بودی هنوز هم در یادم، وعده گاهمان ثانیه ی دل سپردن به

 

زندگی بود در لحظه ی تلاقی نگاه تو با دو چشم مشتاق من، با تو من هدفمند

 

را آموخته بودم با تو من عشق را  تجربه کرده بودم و اینکه تنها  نگران

 

سرنوشت خویش نباشم تو همیشه  علاوه بر یک دوست یک معلم  بودی

 

برایم که تمامی واحدهایش را با بهترین نمره ها  با نمره ی احساس

 

و اندیشه پاس میکردم  استاد بزرگ عشق و زندگیم

 

آذر .میم

 

 

+ نوشته شده توسط آذر.میم در یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386 و ساعت 3 بعد از ظهر |

 

این ترانه تقدیم به عزیزی که که ترانه ای از من خواست اما بی پرده بگویم

من ترانه سرا نیستم اما خوب میشود این گونه هم سرود......

 

 Click for Full Size View

 

تو غربت و تو بیکسی

 

تو لحظه ی دلواپسی

 

بگو که بی من چه کسی

 

میگیره دستای تور و؟

 

تو تلخی های روزگار

 

هاگیر واگیره این دیار

 

تو خاطرات موندگار

 

بگو که جز من نداری

 

عزیز دل هم نفسی

 

برای خنده رو لبات

 

بهونه ی عشق کسی

 

اینو بدون عزیز دل

 

هر گز رهات نمیکنم

 

دستای سرد وتنهاتو

 

از خود جدا نمیکنم

 

تا آخرش هر چی باشه

 

بدون کنارت میمونم

 

ترانه ی  عاشقی رو

 

روزی هزار بار میخونم 

 

ای آخر دلوپسی

 

تو لحظه های بیکسی

 


 Click for Full Size View

 

در پناه سایه خیالی دور

 

از تو نوشتم و ستاره شدم

 

رها گشتم در ابریشم یادت

 

در سر گشتگی شبی سر در گریبان

 

سر بر شانه های آن  مامن دور

 

از مرز هجا گذشتم و بکارت واژه شدم

 

کودک درونم نمیدانی  یارا

 

دلتنگ تردی خیال نازک توست

 

آن دشت مخملی آسمان چشمانت

 

آن گرمای  پر مهر طنین آوایت

 

نگاهم کن!

 

من از ستاره عبور کردم

 

دو باره ماهپاره شدم

 

از نگاه تو! از آن سیاه خیال انگیز

 

من آن توسن سرکش فسانه ها

 

رام مهر تو نازنین بی تازیانه شدم

 

از تو برای تو نوشتن  به حلاوت انگبین

 

نبودم و بودنت خیال من

 

چه کسی گفت آذر شروع و دی یادواره شدم؟

 

با تو در برگ برگ فصول

 

در زمستان زیستم

 

نگو که در بهاران تنها بمانم

 

نگو که اسیر لاجرم ها من بیچاره شدم

 

 

 

 

آذر .میم

+ نوشته شده توسط آذر.میم در شنبه سیزدهم بهمن 1386 و ساعت 2 بعد از ظهر |
Click for Full Size View
+ نوشته شده توسط آذر.میم در چهارشنبه دهم بهمن 1386 و ساعت 11 قبل از ظهر |

 

 

 

میشــــود فر یــــاد زد اما خــــموش

 

و گــــــذشت از فصلها..........

 

در حصـــار قاب تنـــــــگ شیشه ای

 

می شـــود عاشــــــق شد وشاعر نشد

 

نطفه ای را در درون پــــرورد و مرد

 

بی هیاهو قیل و قال در سکوت دشتها

 

میشود با یک شقایق عشق را فریاد کرد

 

میشود در لحـــــــظه ای یک عمر زیست

 

درمیان بهت یک دم میشود لبخند راازیاد برد

 

ماه را در چــــــــــــشم تو تـــــــصویر کرد

 

سالهای عمر را در یک ورقً تــــحریر کرد

 

میشود در نرمــــی حس لطــــــیف بودنــــت

 

در میان اشـــــــــــــکهای شــــوق تو بار دگر

 

از پلشتی ها رهید و چشــــــــم را تطهیر کرد

 

آذر.میم

+ نوشته شده توسط آذر.میم در شنبه ششم بهمن 1386 و ساعت 8 بعد از ظهر |

 

کریمان جان فدای دوست کردند

 

سـگی بـــگذار ما هم مــردمانیم

سخنی نمیگویم دیدن و قضاوت با خود شما با پوزش

 

 از تاخـــــــــــــیر نسبتا طولانیم در پناه دادار مهربان

 

الف/میم/افتاب

+ نوشته شده توسط آذر.میم در جمعه پنجم بهمن 1386 و ساعت 4 قبل از ظهر |


Powered By
BLOGFA.COM