گذشته ها را دوباره به یاد آورم آن همه تلخی آن همه شیرینی

توامان آن قرار ملاقاتهای عاشقانه در چله ی تابستان زیر شعاع داغ و سوزنده ی
آفتاب، آن هرم گرما را در دلم در زمستانی سرد، ُلذت خوردن لبوی داغ در
راه مدرسه شیطنتهای بی پایان در پشت آن نیمکتهای رنگ و رو رفته را.دو باره
مرور میکردم تجریش صبح جمعه تا شیر پلا خوردن یک املت داغ در زمستانی
مه آلود و سرد در کنار یک دوست گونه های یخ زده و تارهای موهایم را که
قندیل بسته بودند به خاطر می آوری وقتی برای اولین بار دوستت دارم را در
گوشم زمزمه کردی به رنگ ارغوان بود پوست صورتم و ، نمیدانم از شرم بود
یا شاید ازسرما !فیلم مادر، گورکی را !راستی چند بار این فیلم را دیدیم؟
یادت هست؟ وای اگر مادر میفهمید حتما تکه بزرگه بدنم گوشهایم بودند که حرف
حساب توش نمیرفت ، مادر همیشه میگفت: کاش اسمت را آذر نمیگذاشتم شاید کمی
آرامتر بودی ، شاید این قدر همیشه نگرانت نبودم نگران فردا آری او همیشه نگران
من بودشاید در و دیوارها و حتی درختان دانشگاه تهران دخترکی بلندقامت را که
همیشه شلوار جین به پا داشت و کفشهای آدیداس دانکشده علوم سیاسی بحث های
میان من و تو
.........
قهر های کوته مدت و سرانجام سرنوشت با یک قیچی در دست که راههایمان
را از هم جدا میکرد! و ما نام آن را تقدیر نهادیم !اما هنوز هم هر دو از بیاد آوردن آن
روزهاهم غمگین میشویم و هم شادمان این رسم زندگیست و هر یک به دنبال
زندگی خویش و هنوز رودها در بستر خویش جاری هستند ومن هنوز به تو
می اندیشم وشاید تونیز به من! چند وقت پیش دیدمت درخیابان نشناختی مرا ؟عینک
آفتابی بر چشم داشتم! تارهای موهایت کمی سپید شده بود اما هنوز همان
عشق دیرین من بودی هنوز هم در یادم، وعده گاهمان ثانیه ی دل سپردن به
زندگی بود در لحظه ی تلاقی نگاه تو با دو چشم مشتاق من، با تو من هدفمند
را آموخته بودم با تو من عشق را تجربه کرده بودم و اینکه تنها نگران
سرنوشت خویش نباشم تو همیشه علاوه بر یک دوست یک معلم بودی
برایم که تمامی واحدهایش را با بهترین نمره ها با نمره ی احساس
و اندیشه پاس میکردم استاد بزرگ عشق و زندگیم
آذر .میم