از پر چین خیالت میگذرم صبورانه
در غروبی پائیزی

صدای قار قار کلاغها ذهنم را نمی آزارد
به سرزمین خیالهای دست نیافتنی میروم
در غروبی خاکستری و پر باران....
خزان آرزوهایم را بنگر،
آنسوی نگاهم همه جا مه آلود است
شاپرکی در زیر باران جان سپرده
و اینسوی من خانه ای پر از خاطره
متروک و نمور....
یادگار ی از گذشته ها
ابدیتی که دور نیست
بتو پیوند میخورم
خون درون رگهایم به جوش
من در میان تمامی بهت!
در عزای مرگ ماهی های قر مز شب عید
داستان همیشگی شمع و گل و پروانه،
شبی مرموز و سراسر اعجاز
کسی اما این همه را در من فرو میریزد
چون آوار، اندیشه هایم در هم فرو میریزد
تصویر نگاهی که ندیده ام جز دراینه
گرمی دستانی که لمسشان نکردم
شانه هائی که که سر برآن ننهادم
و اشکهائی که بر گونه هایم ماسیده
گرمای وجودی که از یادم نیز دور است
به پوچی این خیالهای باطل میخندم
خنده ام را میچشم......
این روزها خنده هایم چه طعم تلخی دارند!
مثل طعم پوچ بیهوده گی
و تازه شدنی دوباره در زیر بارانی بهاری،
این روزها در یاد من همه چیز در تغییر است
تا رسیدن به نهایتی که تکرار شدنی نیست
تا رسیدنی بی بازگشت
مثل گذر عمر،
جاری شدن رود در بستری گل آلود،
و رقص ماهیان در میان امواج
86/6/7
آذر.محمودی
+ نوشته شده توسط آذر.میم در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387 و ساعت
3 بعد از ظهر |