تبليغاتX
نشد كه قصه ي كهنه كتابي باشيم چه كنم؟

 

 

 

 

 

میون رسم عاشقی

 

حرف دروغ بگو چیه؟

 

میون سر سپر ده گی

 

بگو که نفرت جاش کجاست؟

 

الکی هی جار زدی

 

گفتی دوست دارم تو رو

 

دوست دارم تا دنیا هست

 

نوشتی تو عشق منو توی کتاب

 

گفتی فقط اینه برام حرف حساب

 

گفتم بهت یادت میاد؟!

 

دوست دارم آی دیوونه....!

 

خیال کردی گفتن این دوست دارم

 

 واسه همه چه آسونه !

 

گفتی به من نوبت من که میرسه

 

ابریشم آتیش میگیره

 

پروانه بازیش میگیره

 

ابریشم بازی شدم

 

پروانه ی بازی توئی

 

میون رسم عاشقی

 

حرف دروغ بگو چیه؟

 

قرارمون بگو چی بود؟

 

تنها میون دو سه خط

 

سرودن یه خاطره؟

 

برو تو عاشق نبودی

 

تو دشت دل تو که شقایق نبودی

 

تو دنبال بازی بودی

 

به خاطره راضی بودی....

 

 

آذر.میم

 

28/10/83

 

+ نوشته شده توسط آذر.میم در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387 و ساعت 4 بعد از ظهر |

 

از پر چین خیالت میگذرم صبورانه

 

در غروبی پائیزی

 

 

 

 

صدای قار قار کلاغها ذهنم را نمی آزارد

 

به سرزمین خیالهای دست نیافتنی میروم

 

 

در غروبی خاکستری و پر باران....

 

خزان آرزوهایم را بنگر،

 

آنسوی نگاهم همه جا مه آلود است

 

شاپرکی در زیر باران جان سپرده

 

و اینسوی من خانه ای پر از خاطره

 

متروک و نمور....

 

یادگار ی از گذشته ها

 

ابدیتی که دور نیست

 

بتو پیوند میخورم

 

خون درون رگهایم  به جوش

 

من در میان تمامی بهت!

 

در عزای مرگ ماهی های قر مز شب عید

 

داستان   همیشگی شمع و گل و پروانه،

 

شبی مرموز و سراسر اعجاز

 

کسی اما این همه را در من فرو میریزد

 

چون آوار، اندیشه هایم در هم فرو میریزد

 

تصویر نگاهی که ندیده ام جز دراینه

 

گرمی دستانی که لمسشان نکردم

 

 شانه هائی که که سر برآن ننهادم

 

و اشکهائی که بر گونه هایم  ماسیده

 

گرمای وجودی که  از یادم نیز دور است

 

به پوچی این خیالهای باطل میخندم

 

 خنده ام را میچشم......

 

این روزها خنده هایم چه طعم تلخی دارند!

 

مثل طعم پوچ بیهوده گی

 

و تازه شدنی دوباره در زیر بارانی بهاری،

 

این روزها در یاد من همه چیز در تغییر است

 

تا رسیدن به نهایتی که تکرار شدنی نیست

 

تا رسیدنی بی بازگشت

 

مثل گذر عمر،

 

جاری شدن رود در بستری گل آلود،

 

و رقص ماهیان در میان امواج

 

 

86/6/7

 

آذر.محمودی

+ نوشته شده توسط آذر.میم در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387 و ساعت 3 بعد از ظهر |

 

 

مرز بین مرگ و زندگی اکنون است حال را از کف مده//

 

مرز بین عشق ونفرت بخشش  است//

 

پل بین دو نگاه لبخند است//

 

خشم عصیانی بر بی عدالتیست//

 

 دست خط نگاهم را بخاطر آور اگر بی وصیت نامه مردم//

 

دیروزم را نافرجامی عشقت امروزم را چشم انتظاری و فردا را حسرت عشقت از

 

 من خواهد ربود//

 

بلیطی یک سره میخرم برای تنهائی هایم برای مقصد بی بازگشتم  و تردید بی بدیلم//

 

امروز به دیدنم به بوستان بیا نه فردا به گورستان//

 

کاش معشوق بوسه ای از لبانم میربود پیش از آنکه مرگ بر بالینم بوسه زند//

 

من هویتم رو گم کردم ثبت احوال شناسنامه المثنی برام صادر میکنه//

 

با سلام به عزیزان و شادباش بهاران این جملات کمی تاقسمتی

 

قصار است با این امید که مورد توجه شما عزیزان واقع گردد.

 

آذر.میم ((آفتاب))

+ نوشته شده توسط آذر.میم در پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387 و ساعت 12 بعد از ظهر |

 

Click for Full Size View

 

 

 

سالها کو به کو سایه به سایه

 

در پی ات روان

 

در پی نجابت احساس!

 

در پی صداقت کلام

 

هر که را تو خواندم در ازدحام خیابان

 

رو بر میگرداندی و من نمیدیدمت اما

 

نیمه مرا با خود به کجا میبردی؟

 

این همه شتاب رفتنت برا ی چه؟

 

********************

 

آخرین کلام

 

در گوش دخترک مغرور

 

زمزمه ای عاشقانه

 

گونه هایم گل انداخته بود

 

دوستت دارم تو چه طعم قریبی داشت

 

بوی فقر میداد.. بوی دود چراغ گرد سوز

 

همان که مانده بود یادگاری از مادر بزرگ

 

در شب اعتراض خاموش تو به عدالت

 

آری برای همیشه به عزای رفتنت

 

دلم رخت سیاه برتن کرد

 

*********** 

 

و هنوز در گذر کوچه نگاهم

 

از لابلای کودکی هایم

 

تو را میکاود

 

و در انتظار آمدن عشق

 

 گمشده ی خویش است....

 

من مانده ام و حسرت و انتظار

 

من مانده ام وغروری بی اعتبار

 

و اشکهائی که از پس سالیان سال

 

به من میگوینددر خلوت  اشک وآسمان و خدایم

 

که تو را دوست دارم

 

بیش از یک حسرت

 

بیش از یک انتظار!

 

 

آذر

 

 

 

+ نوشته شده توسط آذر.میم در سه شنبه سیزدهم فروردین 1387 و ساعت 11 قبل از ظهر |
 

          عید بر تمام مردم عزیزم مبارک و سفره هاشان پر برکت

 

Click for Full Size View

 

پنجره را باز میکنم

 

زندگی بار دیگر

 

در زیر پوستم جاری میشود

 

به خیابانی خالی از ازدحام مینگرم

 

و عبور  کند رهگذری با نانی در دست

 

امروز دوم فروردین است

 

بوی نان تازه به مشامم میرسد

 

گرسنه ام؟

 

نه ! بوی نان گرسنگی را به یادم میآورد

 

همانگونه که عطر شب بوها تو را

 

و ستاره آسمان کویر را

 

امروز دوم فروردین است

 

همه جا پر شده از بوی نان و گرسنگی

 

از بوی عید و فقر

 

از لباسهای زیبا و اتومبیلهای شسته و رفته

 

از زایش شکوفه ها

 

و سبزی دوباره ی زمین

 

و مرگ جوانکی که دیشب  در کنار خیابان....

 

مرگ را درون رگهایش تزریق کرده بود

 

همه جا سر شار است از دیده بوسی

 

از عید دیدنی

 

جاده ها راویان وصل

 

امروز دوم فروردین است

 

و من به به فروردین سال دیگر می اندیشم

 

که شاید دیگر بوی گرسنگی

 

و مرگ صفحه ی زیبای بهار را خط خطی نکند

 

و شاید فرودین های سالهای دیگر............

 

 

آذر .محمودی

+ نوشته شده توسط آذر.میم در شنبه سوم فروردین 1387 و ساعت 3 بعد از ظهر |


Powered By
BLOGFA.COM