تبليغاتX
نشد كه قصه ي كهنه كتابي باشيم چه كنم؟

 

من از قلبهای محصور در میان واژه های عاری از معنا حرفی

نمیزنم...از عشقهای قطره چـــکانی و میلیمتری نیز هیچ نمی

گویم از لبهای بسته و کلامهای پنهان در بغضهای شکسته نیز

سخنی به میان نمی آورم.

من از حجم عظیم تنهائی انسان در قرن بیهوده گی احساس سخن

میگویم.نه مرگ گل سرخ نه بالهای شکسته و خو نین کــبوتران

سپید و نه حتی انفجار بمب های ناپالم در ناکـــــازاکی هیـچ کدام

مثل بیگانگی انسان با خویش دردناک نبود......من نیز به دنــبال

یک مشت خاک برای کاشت بذر عشق هستم...دســــتانت را دراز

!...کن و مرا دریاب 

 

کدام خط بی کلام؟

 

کدام نانوشته ام؟

 

کدام آسمان بی ستاره ام؟

 

کدام جویبار خاليم؟

 

نشسته قایقی به گل

 

شکسته است موج تن !

 

به دست سرد صخره ها!

 

 تو تند باد حادثه......

 

کدام سوی میوزی؟

 

تو قاصدک منم خبر

 

بپبچ برتن من و

 

مرا تو با خودت ببر

 

کدام سوی میبری مرا تو با خودت بگو؟

 

مرا زقصر رنگيم به سوی دیر خود ببر

 

لباس عافیت بگوکه بی تو چون به تن کنم؟

 

كه چشم مست نرگسم طلب كند فقط ترا

 

کدام جام بی منت چو باده ی دو چشم من

 

تو را زخود به در کند؟

 

ببر مرا ببر مرا

 

كه خسته از حوادثم

 

ببر مرا...............

 

 

آذر.میم   ((آفتاب))

+ نوشته شده توسط آذر.میم در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387 و ساعت 5 بعد از ظهر |

 

 

 

حضور تو امنیت عشق

 

تمامی نداشتن را داشتن

 

 

 

سبزی روینده ی خیال

 

آبی آسمانی پر از بالهای گشوده

 

زیبائی جاده های شمال

 

به گرمای افروختن آتش

 

در سواحل خیال انگیز  دریای خزر

 

حضور تو آرامش شبی مهتابی

 

با دستانی برای شکر رو به آسمان

 

رو به نیاز رو به نماز

 

حضور تو یعنی رنگ خدا

 

رنگ خوب دوست داشتن

 

طیفی از تمامی رنگ ها

 

نقش شنهائی که مینویسند نام تو را

 

برایم شعر میخوانی با صدایت ...دلنواز

 

و  من تو را ترسیم میکنم

 

ای زیباترین نقش بودن بر بوم  زندگیم

 

 

آذر.میم   ((آفتاب))

+ نوشته شده توسط آذر.میم در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387 و ساعت 9 بعد از ظهر |

 

و فردا از راه خواهد رسید ، فردائی که تو بی من

 

دل تنگ شنیدن صدایم باشی و مرا در جای جای

 

هستی جستجو کنی  و نشانی از من نیابی.....

 

 

 

من ماندم  و یک دامن ستاره

 

من ماندم و اشکهائی  آواره

 

من ماندم و حسرت  دیدنی دوباره

 

من ماندم و برگهای نانوشته

 

من ماندم و جاده ای طولانی

 

من ماندم و دوپای پیاده

 

خورشیدی رو به افول

 

و آسمانی تا امتداد بال پروانه

 

تا گریستن بر شانه هایت

 

تا آرزوهائی دوباره و دوباره

 

تا تبسم گل سرخ ،خنده ی رازقی

 

من ماندم و دو دست سیمانی

 

من ماندم و میهمانی گنجشگکها

 

تا ماندگاری صدا در حجم بیداری

 

تا  گذار عشق از مرز بیزاری

 

 

الف.میم    آفتاب

 

+ نوشته شده توسط آذر.میم در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387 و ساعت 11 بعد از ظهر |

 

نمي رود از خاطرم خاطره هايم

 

 

 

همدلي هايي كه ديگر نيست از آنها نشان

كوچه هاي كاهگلي

كودكي هاي نشاط

كوچه هايي پر ز بوي فقر ونان

نم نم باران و ديواراي خيس

بوي خاک

عطر یاس

در شميم روزگار

كوچه ها و خاطرات ماندگار

قسمت يك قرص نان با ديگران

سفره هاي خالي از رنگ و ريا

بازي الك دولك

ساده اما بي كلك

تاك پير و رفتن بالاي آن

دزدكي ديدار يار

خواب و تاريكي فقط بيدار من

و شمردن تا هزار

داستان شب به پايان مي رسيد

مادر اما غرق در روياي خواب

فارغ از هر دغدغه !

چشمهايم محو خواب

در نفسهايي كه تكراري نبود

هر دقيقه ماندگار

برگ ريزان و خزان عمرها

خيس باران زير شرشر هاي ابر

وصداي گريه باران درون ناودان

زير كرسي خواب عشق

فكر فرداهاي كوچك

بي غم فردا و نان

كودكي ها زود رفت

عشق ها اسطوره بود

يك نگاه با نجابت مانده از

آن روزها

اي خدا !!

يك نگاه خسته و يك قطره آه

مانده از آن روز ها

 

آذر ميم

آفتاب

 

 

+ نوشته شده توسط آذر.میم در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 7 بعد از ظهر |

 

با سلام خدمت عزیزان

 

 

 

 

 

 

از آنجا که سر تیتره وب لاگ ادبی اجتماعی است لازم دیدم به یکی دو نکته ی نسبتا مهم اشاره ای

 مختصر داشته باشم، یک از مهمترین آنها در حال حاضر معضل  گرانی و تورم است که به صورت انفجاری

 اقتصاد بیمار جامعه ی ما را بیمارتر ساخته و عجبا که اعنیا غنی تر و فقرا فقیر تر گشته اند با این همه

وعده های سر خرمن  راه به کجا باید برد در این جوبسته هم که تا حرف بزنی هزار انگ و مارک بر تو

میچسبانند که گرایشات فلان داری و  چی چی ایسم هستی و قصد ایجاد بلوا و  ستیز با نظام را داری!!

 

عجبا و صد بار حیرتا  این قصه برنج که قوت لایموت  مردم است شده طلای ناب  داستان چگونگی آن را

نیز نمیشود آن گونه که مطرح میکنند پذیرفت بازار جهانی برنج دچار فشار شدیدی است و با کمبود

مواجه است این چه ربطی به طارم و دمسیا و دم سفید رشت و استانهای شمالی واصفهان دارد؟

آیا غیر از این است که برنج با قیمت فراروان از برنج کاران خریداری شده و صادر میگردد آنهم به قیمت 

 بسیار تا در ازای آن ارز به جیب  مردم برود؟!!!!

 

بعد از فقر و فحشا و اعتیاد چشممان به گرانی کرایه خانه هاو قیمت مسکن روش بود برنج هم دیگر  مزید

 بر علت گردید.

جدا بگوئید فقر کجاست؟ و زیر خط فقر با این روند چند نفر زندگی میکنند و چه تعدادی از این آب  گل آلود

  و از گرده ی این ملت بیچاره به نان ونوا میرسند؟

 

 

 

یه  هموطن 

 

دگران کاشتند ما خوردیم، ما میکاریم باز هم دگران میخورند

 

آخه این رسمشه؟ نه شما بگین؟ 

 

+ نوشته شده توسط آذر.میم در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 8 قبل از ظهر |

 

چه زود میگذرد هنوز به شروع خط نرسیده مسابقه تمام میشود

 

و تو تنها میمانی در میدانی خالی از تماشاچی و  هدفی نامرئی

 

باید دوید دوید ودوید شاید روز ی نوبت رسیدن من هم برسد اما

 

این دویدن این ساکن نبودن ، جاری بودن در رگهای زندگی چه

 

مفهوم زیبائی به هستی میبخشد، آرزویم برآورده شدن آرزویتان

 

آذر

 

 

رفته آن روزگاران ز خاطرمان

 

نمانده زان همدلی ها دیگر نشان

 

کوچه ی کاهگلی کودکی هایم را میگویم

 

کوچه ای که پر بود از بوی فقر و نان

 

دیوارهایش خیس از  نم باران

 

یاس های بنفش،پیچیده عطرشان

 

 در شمیم روزگار،درآن کوی  ماندگار

 

نان شب را با همسایه قسمت میکردیم

 

آن سفره های  بی رنگ و ریا گاهی بدون نان

 

گرگم به هوا و الک دولک

 

بازی های ساده بی دوز و کلک

 

بالا رفتن از تاک پیر همسایه

 

برای دیدن پنهانی یار،آن الهام بخش یگانه

 

تاریکی در خواب وآذر بیدار

 

یک،دو،سه، شمردن تا هزار

 

داستان شب هم به پایان رسید

 

پدر میپرسد به آهستگی:

 

کجاست ساعت شماته دار؟

 

مادر اما خواب است

 

فارغ از دغدغه های روزگار

 

چشم  میگذارم بر هم

 

در نفس ها ی بی تکرار

 

ثانیه های ماندگار

 

دخترکی بود عاشق باران،

 

  فصل خزان و بر گ ریزان،

 

 خیس شدن زیر شر شر باران

 

صدای گریه باران درون ناودان

 

زیر کرسی،گرم شدن ،

 

بی اندیشه ی فرداهای محال

 

کودکی هایم چه زود گذشت

 

چون گرد بادی به میان دشت

 

عشق های اسطوره ای،

 

نجابت نگاه،مانده از آن روزها

 

یک دریغ و یک حسرت و یک آه!

 

آذر.میم   آفتاب

 

+ نوشته شده توسط آذر.میم در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 1 بعد از ظهر |

 

 

 

قصه ی بودن تو

 

یه خواب دور و کهنه است

 

به خیالم  رفتنت آخر ماجرا بود

 

رفتن تو شروع یه درد بی دوا بود

 

مثل بارون میبارید

 

حسرت روی گونه هام

 

با رفتنت تموم شد

 

تموم بهونه هام

 

کاش میشد یه بار حتی

 

دستاتو من بگیرم

 

چش بدوزم تو چشمات

 

حرف دلم رو بگم

 

 افسوس که نیستی اینجا

 

تا ببینی که بیتو هستی

 

همش سرابه!

 

تموم دنیا انگار

 

روی سرم خرابه

 

 

************

 

گاهی خدا نگه دار آخر ماجرا نیست

 

تازه شروع قصه است

 

حرفی از انتها نیست

 

غروب خورشید هرگز

 

آخر سایه ها نیست

 

یه حرف تازه بودی

 

از جنس نور و آینه

 

برای بودن من

 

تو بهترین بهانه

 

تو شروع قصه هام

 

تو آخرین ترانه

 

پیچیده عطر یادت

 

تو هوای بودنم

 

بیتو آسمون دل

 

همش میخواد بباره

 

کی میگه تو نباشی

 

بازم فصل بهاره؟

 

 

 

 

آذر.میم

 

+ نوشته شده توسط آذر.میم در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387 و ساعت 6 بعد از ظهر |

 

اول اردیبهشت ماه است دلمان را خوش کرده ایم به همین سلام و

 

علیک های روزانه به همین دوست داشتن مجازی انسانهای واقعی که

 

بیشتر اوقات در پس پرده ی ابهام خویش را از ما نهان میسازند ..اما

 

خوب همین هم خوب است  همین در جریان بودن همین سلام و

 

علیکهای روزانه با بقال با همسایه و رهگذر با همکاری در اداره با

 

دوستی قدیمی با تلفن پای درد دلش نشستن با او  درد دل کردن که البت

 

 من بیشتر اوقات گوش داد ه ام  .....

 

همیشه اردی بهشتی باشید

 

 

آذر.م 

 

 

 

من به فردا نمی اندیشم

 

اندیشه ی فردا دلم را به درد میآورد

 

و چشمانم را به ضیافت اشک وآه میبرد

 

تو زبان دلم را میدانی

 

خط نگاهم را میخوانی

 

تو پر از شوری پر از احساس

 

پر از طراوت جوانی

 

این من تنها آخرین ره توشه ام را...

 

در این آخرین سفر

 

در این آخر قمار

 

خواهم باخت

 

میدانم اما باز همچنان پای در ره

 

به سوی مجهول در شتاب

 

تو مرا به دست باد خواهی سپرد

 

من تو را به حسرت های نافرجام

 

به خاطره به یاد.....

 

 

77/3/1

آذر .محمودی

+ نوشته شده توسط آذر.میم در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387 و ساعت 2 بعد از ظهر |


Powered By
BLOGFA.COM