من از قلبهای محصور در میان واژه های عاری از معنا حرفی
نمیزنم...از عشقهای قطره چـــکانی و میلیمتری نیز هیچ نمی
گویم از لبهای بسته و کلامهای پنهان در بغضهای شکسته نیز
سخنی به میان نمی آورم.
من از حجم عظیم تنهائی انسان در قرن بیهوده گی احساس سخن
میگویم.نه مرگ گل سرخ نه بالهای شکسته و خو نین کــبوتران
سپید و نه حتی انفجار بمب های ناپالم در ناکـــــازاکی هیـچ کدام
مثل بیگانگی انسان با خویش دردناک نبود......من نیز به دنــبال
یک مشت خاک برای کاشت بذر عشق هستم...دســــتانت را دراز
!...کن و مرا دریاب
کدام خط بی کلام؟
کدام نانوشته ام؟
کدام آسمان بی ستاره ام؟
کدام جویبار خاليم؟
نشسته قایقی به گل
شکسته است موج تن !
به دست سرد صخره ها!
تو تند باد حادثه......
کدام سوی میوزی؟
تو قاصدک منم خبر
بپبچ برتن من و
مرا تو با خودت ببر
کدام سوی میبری مرا تو با خودت بگو؟
مرا زقصر رنگيم به سوی دیر خود ببر
لباس عافیت بگوکه بی تو چون به تن کنم؟
كه چشم مست نرگسم طلب كند فقط ترا
کدام جام بی منت چو باده ی دو چشم من
تو را زخود به در کند؟
ببر مرا ببر مرا
كه خسته از حوادثم
ببر مرا...............
آذر.میم ((آفتاب))










