تبليغاتX
نشد كه قصه ي كهنه كتابي باشيم چه كنم؟

 

وقت رفتن ازش پرسیدم: کی برمیگردی؟ لبخندی زد و گفت: وقتی آسمون

آخرین ستاره اش هم دیگه رو مخمل دامن شباش ندرخشه، وقتی ابری رو

 دشت گونه هات نباره، و مریم عطرشو از نسیم سحرگاهی هم دریغ کنه!

پرسیدم : به یادم میمونی؟

 

 

TinyPic image

 

جواب داد تا آخر نیگام تا نبض سحر ونفسای ژاله رو تن گل واژه ها تا بغض

غروبای کشدار تنهائی و پوشیدن رخت سپید دامادی تو بستر سرد خاک.....

 

خواستم حرفی بزنم انگشتانشو به علامت سکوت روی لبهام گذاشت، قطره

 اشکی آرام از گونه هام غلطید واو با مهربانی اشک از گونه ام زدود.... به

 آرامی لبخند زدم.

گفت: آره همین قشنگه ،قشنگترین تفسیر بودن،هستی من!

گفتم : به انتظارت میمونم حتی اگه زمین گرد نباشه و به درو خودشو و

خورشید نگرده...

من دورت میگردم..جونمو بالا جونت میدم.

مثل توی قصه ها برات از تنم یه سایه بون میسازم تا خورشید به تنت سرک

نکشه تا اون نیگاتو حتی شمع هم نسوزونه، چه برسه دل نازک پروانه!

دیگه داشت دیر میشد...خیلی دیر...

به هم قول داده بودیم ..وقت رفتن نه دلتنگی و نه اشک و چه سخت بود

 پای بندی به عهد! و تو اما قولتو شکستی و گریه کردی و من تا دور شدن تو

 از تیر رس نگاه پائیزیم گریه نکردم و بعد آهسته آهسته روی زمین نشستم

 خاک بر سر وروی میریختم میدونستم همش حرفه میدونستم رفتنت

بازگشتی نداره ومن اون سرو قامتم رو هر گز نخواهم دید با آسمون که

 درحال باریدن بود یکدله گریستیم و گریستیم تا سبز شدن تو در گوشه ای

 از قلبم که باید مدفن خاطرات تو میبود.

آرزو میکردم دیگه مریم ها عطرشون هیچ فضائی رو آکنده نکنه! دیگه

آسمون نباره دیگه ستاره ای نورشو به رخ شبها نکشه و هیچ دلی از

 صداقت ومهربونی از عشق توی سینه نلرزه و هیچ کسی اون قدر عاشق

 نباشه تا دلش وقت وداع اینجوری گر بگیره و خاکستر نشین بشه.

دیدی آخرش راستشو نگفتی مگه قرارمون این نبود که بهم دروغی نگیم؟

حالا که دارم سنگ سیاهرنگ مزارتو میشورم دیگه دستی نیست تا این

اشکها رو که از چشمام یکریز روونه روی گونه پاک کنه و اون صدای

 دلنوازت که گوشهام رو نوازش میداد مثل لالا ئی مادر درون گاهواره.

نسیم به آرومی از میون شال سیاهرنگم موهامو نوازش میکنه و حس

 میکنم کسی از لابلای درختان کاج بر اندازم میکنه یه نفر با یه عالمه

دروغهای زیبا ...

یکی که مثل هیچ کسی نیست و هیچ کسی نیز مثل او نخواهد بود..........

 

آذر .م

+ نوشته شده توسط آذر.میم در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387 و ساعت 2 بعد از ظهر |

 

زندگی گذریست کوتاه از کنار لحظه ها، و ما چه راحت و چه سهل این

لحظات را از کف میدهیم.همیشه در جستجوی خوشبختی و در حسرت

دیروز......

اما بودن یعنی همین دم که تو در آن هستی همین لحظه  وشاید دیگر هیچ نباشد

 وجهان همچنان بی ما  به سیر خویش  خواهد پرداخت فردائی که شاید تو در

 آن نباشی، تنها یک دلخوشیست و عجیب ما به رویاهای دور ودراز خویش

دل بسته ایم و از حقیقت محض حال غافل....

ساحل مقصود را رسیدنی نیست گرچه از آن مینویسیم  میسرائیم.....جهان

 هستی زیباترین سروده ی الهیست....

 

دوست بدارید ، عشق بورزید و به عقربه های ساعت نگاه نکنید .

 

آذر

 

 

 

بندها بگسل زهم آزاد شـــــــــو

 

ای تــــــــــو ویرانه ترین آباد شو

 

بشكن اين ديوارهاي شيــــــشه اي

 

یک دم از قید تنت جانان من آزاد شو

 

آسمان آنجاســـــت بالاي سرت پرواز کن

 

بار دیگر با ترنم بالــــــــــــــهایت باز کن

 

عاشق از آزاده گي بيزار نيست

 

عشـــق هم ديــــــوار نيـــست!

 

عشق يعني جزئي ازمن را دوباره يافتن

 

دردل شبها به سوي صبحگاهان تاختن

 

عشق يعني گم شدن در حجم آرام صدا

 

بگــسل اين زنجيـــر من هـــا رايارا تو زپا

 

آذري آتــــشگهي از عشق و شور

 

مست از شوق وصال و اين حضور

 

آذرا آزاده بـــــــاش از خــــود درآي

 

خويشتن شو پابنه دراين سـراي

 

دست در دستان هم!

 

شوري درياي شب را ميچشيم

 

موج ها را پشت سر وا مي نهيم

 

عاقبت با هم به ساحل ميرسيم....

 

 

 

آذر .میم

+ نوشته شده توسط آذر.میم در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387 و ساعت 5 بعد از ظهر |

 

تو از من هيچ نميداني،اين منم زن ايراني

حس ميكنم اسير تنگ  دايره ي افكار وعادات خويش هستيم اين گونه

آموخته ايم كه از خود بودن بهراسيم ، و بيش ازآن از قضاوت ديگران در

باره ي خودمان،اين را بپوشم آن را بر سر كنم خنديدن بد است متانت

 زن يعني عزلت يعني سكوت ، اصلا چرا اين خانومها  در اموري كه

به آنها ارتباطي ندارد سرك ميكشند؟!

چندي پيش به هنگام رانندگي آقائي كه خود ناقض قانون بود سر از

 پنجره ي اتومبيلش بيرون كرده و گفت:بهتره بشيني تو خونه ســـر

 تشت كهنه هاو رخت چركاتو بشوري

من بي پاسخي از كنارش عبور كردم و با خود انديشيدم چند درصد

 از آقايان اين گونه در باره ي زنان مي انديشند؟

اين حقوق حقه ي زن ايراني كه اين قدر از آن دم ميزنند كجاست كو؟

چرا بعضي از آقايان به خانومها صرفا به چشم وسيله اي براي گذران

زندگي روزمره شان مينگرند ، بي توجه به  خواسته ها، نيازها و حوائج

عاطفي آنها...

تو را به خدا مارك نزنيد....بيائيد كمي عميقتر به اين مقوله بپردازيم .. 

مردان هم حقي دارند قبول!هر چه به جاي خويش نكوست.............

مردان سن باز نشستگي دارند مردان حق دخالت در بحـــــث ها ي

 اجتماعي را دارند مردان اما تنها نان آور  نيســتند ومداخل خانه اين

 روزها بر دوش زنان نيز ميباشــــند علاوه بر كار طاقت فرساي خانه

مسئولتهايش در برابر فرزندان وهمسر ...اما پس جاي خود او كجاست؟

زن ايراني خود را از ياد برده منظور من شامل حال آن درصد قليلي كه

نوع نگاه و زندگيشان متفاوت است نميشود، من به طور عام ســخن

ميگويم بيائيد در نوع نگاهمان  كمي تجديد نظر كنيم دوســـــــتي را

جايگزين وظيفه كنيم...و عشق را جانشين عادت...

از روزمره گي بپر هيزيم حتي الامكان كه البته  شرايط بد اقتصادي جامعه

ونرخ بالاي تورم بيكاري و ساير معضلات نيز به اين مقوله دامن ميزنند...

از اعتياد و و فحشا كه بلاي خانمانسوز نسل جوان ما شده و البته درين

باب مفصلا خواهم نوشت  فعلا  ميگذريم تنها اشاره اي اجمالي به آن

 ميكنم..بيائيد به حقوق انساني يكديگر احترام  ياد بگيريم اجازه ندهيم

كه ديگران با ما بد رفتاري كنند...و حقوق مارا ناديده بگيرند...

سخن به درازا كشيد باشد تا مجالي ديگر....

 

  

*********************************

 

تقدیم به خورشید جاودانی دنیای دیگرم

 

او که پر از مهر است و صفا و روشنی

 

 

سايه ها را دوست نميدارم

 

و سنگيني اين كوله بار پر از ترديد

 

كه پيوسته بامن در من و ازمن

 

اين علفهاي هر ز كه پيچيده بر تارک آزاديم

 

دل به سايه ها نخواهم سپرد

 

نگاه كن! فقط کمی  آنسوتر

 

ماوراي اين جهان دون

 

خورشيد من در كمين است

 

پشت حجابي از بكارت قلم

 

سبزي انديشه و رويشی طلائی

 

سياهي را به كام خواهد كشيد

 

و اين سايه هاي متروك نم کشیده را

 

دل تنگ آفتاب صبور خويشم

 

من سخت دلتنگ اویم آفتاب زندگانيم

 

تا در لطافت گرماي بي بديلش

 

رها شوم تن به نور بسپارم

 

به روشن ترين غزل به ناب ترين واژه

 

خاطرات يخي ام را به قطب ميسپارم

 

آنچا كه تنها و تنها مامن اسكيموهاست

 

ميشنوي .. ميبيني خورشيد من در راه است

 

و سايه ها ئي كه در حال انجمادند

 

گرماي آفتاب..شايد جائي در استوا

 

شايد يك كوچه آنسوتر از كوچه هاي دلتنگی

 

یا آرامش ساحلي شني در امن امواج 

 

 امواجي سركش  اما مهربان!

 

و عدالتی که افسانه نیست و نابینا 

 

آري عدالتي پر ازنان براي همه

 

 تو طلوع ميكني از روشنترین افق

 

از سوئي كه كودكان معناي گرسنگي را نميشناسند

 

و تنها با يك واژه آشنايند تمامي آدميان

 

عشق....عشق...اين كليد هستي

 

پيشاني احساسم را ميبوسي

 

و من دوباره جان ميگيرم بي هراس از تنها ماندن

 

با تو اي يگانه ترين يار تنها با تو آري

 

آذر.میم

 

 

 

+ نوشته شده توسط آذر.میم در جمعه بیست و چهارم خرداد 1387 و ساعت 9 قبل از ظهر |

گاه نوشته هایم خیلی تلخ میشن و خیلی تاریک نمیدونم بی شک این متاثر از محیط پیرامون و

 نگاه من در  اون زمان خاصه بی شک احوالات درونی انسان همیشه یکسان نیست  گرچه بهاران

را زیباترین فصول میدانم اما انکار ابهت پائیزممکن نیست و زمستان شکوه خویش را دارد و تابستان

 پر از شور ونشاطی وصف ناپذیر و انسان موجودی است شاید چهار فصل و ترکیبی از تمامی

این طبایع..

وقتی این بالا چند سطری برای شما مینویسم حس خوشایندی دارم انگار ارتباطم با شما

  ملموستر است  بر من خرده گرفته بودن  که این پیش درآمدها را چرا مینویسی؟

حالا میگویم که من  نیازمند شما ومهر شما هستم  انسان هماره به دوست داشتن

 ودوست داشته شدن  نیاز دارد در عین استغنا..

کاش میشد به دیدار تک تک شما گلهایم بیام به بوستان صفا  و شاید نشاط!

  

 

میروم تا تو را خواستن

 

و تو را یافتن با نگاهی دگر٬

 

تا رویشی دوباره در تن سبز غزل

 

میروم همچو پیچک بر تن سپیدار کهن

 

پیچم و به نهایت برسم

 

میروم تا به دلواپسی لحظه ی دیدار

 

گمشدن در حجم شبانه های چشمانت٬

 

میروم تا به تقاطع تماس دستها

 

میروم تا به تولدی تازه برسم

 

میروم تا عطر اقاقیا و خاک باران خورده

 

و کوچه ی یاد من تو را فراموش برسم

آذر.میم  آفتاب

+ نوشته شده توسط آذر.میم در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387 و ساعت 8 قبل از ظهر |

 

همیشه تنهائی بعد عمیق و ظریفی در نهاد بشر است و انسان  در نهایت  خویش را به نوعی در

 

جامعه و محافل مختلف  در لحظاتی گاه کشدار و طولانی و گاها کوتاه و ناپایدار تنها حس میکند

 

گاه به این می اندیشم که میتواند این تنهائی  مفید باشد و اگر تداوم داشته باشد و تو به هیچ چیز

 

جز پوچی نرسی  آفت جان بشریت است و  این به پوچی رسیدن بی شک بازتاب نوع نگرش و

 

 تاثر پذیری از محیط پیرامونمان میباشد..

 

آرزو میکنم که هرگز حتی در تنهائی هاتان در شاعرانه ترین ساعات بودنتان نیز احساس بی

 

کسی نکنید و به این بیاندیشید که کسی از ما با ما ودر درون و میان نفسهای ماو نهایتا خود

 

ماست .

 

دوستتان دارم این را چندیست  نگفته ام  این جمله اعجاز میکندتمامی شما یاران را که هماره

 

همراه و همپای من هستید و چه قدر این دوست داشتن حس خوشایندی را در من ایجاد میکند.

 

خیلی مایل بودم از یک به یک عزیزان نام ببرم و مراتب سپاس خود را ابراز کنم اما ترسیدم

 

عزیزی از قلم بیافتد و این قصور مرا شرمنده ی شما یاران سازد.

 

 

آذر.میم

 

 

نه ساده نه تلخ نه غمناک

 

نه پائیز نه بهار و نه تابستان

 

زمستانی ام امروز سرد و برفی

 

نه شعار نه حرف نه حدیث نه کلام

 

نه بغرنج و غامض نه یک ابهام

 

جاری ..روان

 

مثل یک بهانه ی ساده

 

به ساده گی بودن به تلخی سرودن

 

امروز زمستانی ترین روز سال است

 

وسردی واژه ی احساس روحم را تهی میسازد

 

پیام بودن........ مرگ نیست

 

با عینکی خاکستری نمیتوان سبزی بهاران را

 

صدای پای باران را

 

گرمای پر عطش و سوزان تابستان جوانی را حس کرد

 

من زمستانی ام امروز پر برف و خموش

 

.و تو واژه ها را جاری می سازی

 

در خسته ترین ابعاد! 

 

در متروکترین اتاق با من سخن میگوئی

 

ومن!

 

در ابعاد تصویری کهنه در نی نی  چشمان تو

 

به انتظار دیده شده میمانم نگاهم کن!

 

نگاهم کن!

 

 مرا به ضیافت در میان گنگی لحظه های ناب

 

امنيت و آرامش دستانت فرا بخوان

 

صدایم کن!

 

و مرا از انجماد قاب خاکستری تنهائی ها

 

برهان....

 

آذر.محمودي        

+ نوشته شده توسط آذر.میم در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387 و ساعت 7 قبل از ظهر |

گفته بودی می آئی

از آنسوی افقهای دوردست آرزوها

به شوق آمدنت غبار از آئینه زدودم

و بی آنکه تارهای سپید موهایم را بشمارم

گیسوانم را شانه زدم

لباس آسمانی رنگم را بر تن کردم

و لحظه ها را که تا ابد ادامه داشتند..کوتاه شمردم

سالها گذشت و تو....نیامدی!!

شاید راه خانه را گم کرده ای!

نکند این همه راه را پیاده آمده باشی؟؟

نکند همان ساعتی که خواب مرا به غفلت در ربودآمدی

 و مرا نشناختی

من در خانه بودم نازنینم

حتی پرستوها نیز از شوق این انتظار آگاه بودند

نکند آمده ای و در خواب تارهای سپید موهایم را شمرده ای!!!؟؟

نکند چینهای پیشانی ام را دیده ای؟؟

و چشمانم را....آه که اگر چشمانم را میدیدی با آن همه شوق!!

شاید دانسته ای دیگر جوان نیستم!!

من نمیدانم آنسوی افق پیر شدن معنا دارد یا نه؟

اما اینجا زنان قبل از دیدن تصویر بیست سالگی شان...

در آئینه در سی سالگی پیر میشوند

 


شکســـــــــتن باور عشــــق

شکســـــــت بهت لحظه بود

بیتو و باتــــو ذهــــن مـــــــــن

اسیر یک خیال خام ساده بود

شـــــکستن حریم عشـــــــق

شکســــــــت تصویـــــــر غزل

میان خاطرات شاعـــــرانه بود

مـــــــــــیان امــــــــن واژه ها

گــــــــــمشده آرامـــــش من

شــــــــــکسته امواج صـــــدا

از ارتعــــــــــاش گریـــــــه ها

آینـــــه در نگاه من نشسته و

میــــــــــــــــــبردم به نا کجا

آفتاب>>>>

+ نوشته شده توسط آذر.میم در شنبه چهارم خرداد 1387 و ساعت 10 بعد از ظهر |


Powered By
BLOGFA.COM