كبوتر سپيد بال آسمان آرزوهاي آزاده گي
ببين چه آسان از ميانمان پر كشيد
باورش دشوار است
بدرود خسرو جان ديدار شايد به قيامت
عكس از آذر.م
|
كبوتر سپيد بال آسمان آرزوهاي آزاده گي
ببين چه آسان از ميانمان پر كشيد
باورش دشوار است
بدرود خسرو جان ديدار شايد به قيامت
عكس از آذر.م + نوشته شده توسط آذر.میم در یکشنبه سی ام تیر 1387 و ساعت
11 بعد از ظهر |
در نخستین شب تولد عشق در چشمان تو بود که آموختم زندگی را میتوان در زیر سایه ساربیدهای مجنون تجربه کرد در کوچه باغهای نمناک و پر از بوی خوب خاک باران خورده ،با تو میشد تا انتهاي شب ها بی ستاره هم ره پیمود بی هیچ هراسی تاکهکشان راه شیری در امتداد دستان تو راهی نبود! اگر لبخند ت را ارزانی آینه میکردی تا ثانیه ی رسیدن دیگر صبور بودم مثل زمین های خشک شوره زار ، مثل بلوغ پروانه درون پیله ی رها شدن، تا خواب خوش خرگوش های چشم قرمز در رویای کودکم، تا ربودن بوسه ای از لبان لحظه ی رسیدن و فتح قله های رفیع نجابت چشمان سیاه تو آری من صبوربودم من که قبله ام را در سوی عبور باران از کنار درختان لب تشنه یافته بودم و در جاری رود در خدا غرق میشدم و زمین بارور میشد از خداوند از من از تو و از عشقی که میدانستم روزی قاصدک ها هم بر آن غبطه خواهند خوردبا تو دوست داشتن یعنی تجسم شادی در چشم کودکی که گرسنه نیست، خوشبختی یعنی: صدای نفسهایت را در بغض شب شنیدن و شکستن حرمت تاریکی و باور سپیده در یلدای بی پایان بودن بگذار دوستت میدارم را هزار بار در گوش نسیم زمزمه کنم تا خواستن تو،تا رسيدن دستان من به دستان مهربان تو كه امنيت گمشده در كودكي هايم بود. و ميدانم سر انجام تو را خواهم يافت نميدانم كي ؟ كجا؟ و چگونه؟ اما بي شك لحظه ي ديدار تو در آئينه بشارت زيباترين لحظه ي بودن ماست لحظه ي يگانگي انسان و عشق... انسان +عشق=.....................
+ نوشته شده توسط آذر.میم در یکشنبه سی ام تیر 1387 و ساعت
6 بعد از ظهر |
صبح تازه چشمهام رو باز کرده بودم خسته
از یکی دوروزی که به علت فوت اقوام و
بستگان در بهشت زهرا وقم بودم، تلفن زنگ
خورد گوشی را برداشتم برادرم بودگفت:آذر
خسرو شکیبائی در گذشت!
مثل یک صاعقه بود این خبر از صبح حالم
دگرگونه باورم نمی شه!
اون صدای گرم و که اون قدر دوستش میداشتم
آن ابر بازیگردیگه در بین ما نیست......
رسم غریبیست روز گار را باید که نیامده
بار رفتن را بست؟
تلفن را قطع کردم.و به بزرگ ستاره ای
می اندیشیدم که نام وی در آسمان هنر ایران
برای همیشه درخشان خواهد ماند،
اما دیگر در بین ما نیست، نفس نمیکشد، راه نمیرود
، خالق آن بازی های شگفت آور و هنرمندانه.......
دریغ و درود بر روان آن بزرگ اختر سینمای ایران
از صبح به یاد او هستم و شاهکار جاودانه اش:
هامون خسرو شکیبائی با بازی در نقش کوتاهی
در فیلم خط قرمز مسعود کیمیایی، 1361) به سینما
آمد. و تا سال 1368 در نقشهایی ظاهر شد.
از جمله در :فیلمهای دزد و نویسنده، ترن و
رابطه خوب ظاهر شد. اما از بازی در فیلم
هامون (داریوش مهرجویی، 1368) بود که نام
خسرو شکیبایی سر زبانها افتاد. او برای بازی
بسیار زیبایش در همین فیلم از هشتمین جشنواره
فیلم فجر، سیمرغ بلورین دریافت کرد و تحسین
منتقدان و مردم را برانگیخت.
خسرو شکیبایی از سال 1368 به بعد، دیگر نتوانست
از جلد حمید هامون بیرون بیاید و حمید هامون را
در انواع و اقسام تیپهای مختلف تکرار کرد.
اما توانایی هایش انکارناپذیرش را در چند
فیلم به معرض نمایش گذاشت: بازی تاثیرگذار او
در دو فضای کاملا متفاوت در فیلم کیمیا
(احمدرضا درویش، 1373)
و بازی متفاوت او در فیلم کاغذ بی خط
(ناصر تقوایی، ۱۳۸۰).
خسرو شکیبایی در تلویزیون هم موفق بود.
از همان زمان که در نقش مدرس بازی کرد و
آن مونولوگ طولانی معروفش را اجرا کرد تا
بازی در مجموعه تلویزیونی روزی روزگاری،
خانه سبز، کاکتوس، تفنگ سر پر وهمچنین مجموعه
تلویزیونی در کنار هم و سرزمین سبز .
پس از گذشت نزدیک به 22 سال از اولین حضورش در
سینمای مسعود کیمیایی، بار دیگر و اینبار در
کنار استاد عزت الله انتظامی در فیلمی از مسعود
کیمیایی ایفای نقش کرد: « حکم » (1383) و در آخرین
همکاریش با وی در فیلم رئیس(۱۳۸۵) نیز ایفاگر نقشی
کوتاه بود. وی با بازی در فیلم اتوبوس شب یکی از
بهترین های جشنواره لقب گرفت.
خسرو شکیبائی بامداد امروز جمعه بر اثر عارضه ی سرطان
کبد و در سن ۶۴سالگی در بیمارستان پارسیان طهران در
گذشت،روحش شاد و یادش گرامی و جاودان باد...
جاودان باد یاد و خاطره این بزرگ مرد
و پر تلالو ستاره ی آثارماندگار او درین عرصه
فقدان جبران ناپذیر اين هنرمند بزرگ بر عموم مردم
و جامعه ي هنري تسلیت باد.
آذر.م + نوشته شده توسط آذر.میم در جمعه بیست و هشتم تیر 1387 و ساعت
3 بعد از ظهر |
وقتی میری اونم با یه خداحافظی نصفه و نیمه زود
فراموشت میکنن، اصلا ما آدمها عادت داریم فراموش کنیم. دیدین وقتی تو
قبرستو ن مرده رو خاک میکنن اطرافیان یکی میخواد خودشو
توی گور اون پرت کنه یکی میگه آه دیگه زندگی تموم! ولی همون روز وقتی از سر مزار بر میگردن میرن رستواران،
غذا بخورن همچی صدای قاشق و چنگالها با بشقاب
حال آدمو منقلب میکنه! اونوقت از خودش سوال میکنه راستی عشق یعنی چی؟ دوست داشتن کیلوئی چند؟ آره فراموشی خوبه اگه نبود که به قول مادر سنگ رو سنگ
بند نمیشد، اما این قدر زود این قدر سریع... خوب مائیم دیگه اومدم این مژده ی مسرت بخش رو به
آذر بدم که اگه ننویسه نیست که اگه کاغذ و قلم نباشه یعنی
هیچ! اما هستم تا مینویسم و مینویسم تا هستم.... و خیلی دوسش دارم اگه دنیا هم نخوانش ..
برای تمامی عشقی که ناخواسته تو قلبشه ومدام میخواد انکار
کنه خودشو هویتشو، و تمامی عاطفه ای رو که تو رگهای بودنش
جاریه... چه توفیری میکنه ما هم مسافریم و از لحظه ی رفتن بیخبر
من دلم میخواد تا هستم باشم ووقتی هستم که قلم تو
دستمه ،این که نوشته هام خوشایند کسی باشه یانه !
اون هم زیاد مهم نیست اگه فقط یه نفر تو این دنیای
بزرگ نوشته ی منو بخونه صدای منو بشنوه صدای
خاموش قلم منو. این قلم ساکت، صبور و عصیانگر رو..کافیه پاینده باشین. آذر.م
+ نوشته شده توسط آذر.میم در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387 و ساعت
12 بعد از ظهر |
ببين سيل اشكها را در خانه ي متروك دل ،مگو ميخواهمت
تورا تا انتهاي راه كه اين ويرانه دل ندارد راهي جز تا به بيراه. ببين اين خسته را افتاده ز پا نه ميل ماندن ونه ناي رفتن ،مرهم نبودي
زخمهايم را مخراش .
مرا با فرشته ها اين روزها الفتي نيست.... با ديو سياهي شايد با تاريكي و خلوت انسان شايد راستي خيالت آسوده دلم ماواي هيچ عشقي نيست! من كجا ودوست داشتن شاپرك ؟من كجا و پرواز پروانه ها؟
من كجا و سقف آبي آسمان؟.....امشب من تنها ابري پر بارانم توان گفتنم نيست ! توان بیان اين بغض لعنتي كه گلويم را درهم
ميفشارد و نگاه كردن در آب .... آخر مادر ميگفت :
که هر وقت غمگيني درآب نگاه كن آنوقت پري روياهايت
غمت رادر روشنای آب خواهد شست...... فقط بگويمت كه باران اشك امانم را بريده همين !
آذر + نوشته شده توسط آذر.میم در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387 و ساعت
5 بعد از ظهر |
+ نوشته شده توسط آذر.میم در شنبه بیست و دوم تیر 1387 و ساعت
5 بعد از ظهر |
به نام نسترن به نام یاس به نام صلح به رسم آزادی به نام شاخه گلی پژمرده در باغ دلتنگی به اسم اشک و ترنم به نام زلال اقاقیا. پشت بام داغ کاهگلی احساس تر بود از باران عشق و عطش خاک در بلعیدن شوری عشقهای در بند باید و نبایدها واژه در نگاهت فرا میخواند مرا تو بودی و طعم گس حسی مرموز اماشیرین تو بودی و بکارت سبز قلم و خواب خوش شاپرکها در بعد از ظهر یک تابستان داغ به داغی سرب لبانت و من تنهائی ام را پر میکردم از فریبی زیبا که به گرمی تن قطبی ام را در هم میفشرد. من بودم من! مادر! من بودم زن! داغ ننگی بر پیشانی تاریخی ملال انگیز و سراسر فاجعه و سپیده نزدیک بود تا سحر باید تن دخترکان شب زنده دار را باران میپیمود تا رسیدن به خیسی شعر در زلالی فقیرباران در فقر عظیم جهالت انسان و عشق عروسکها در پشت ویترین اسباب بازی فروشیها این راویان صامت اما پر هیاهو از عشق میگفتند و انسان عجولانه زمان را در می نوردید برای رسیدن به حادثه ی مرگ! بی آنکه بداند همیشه فرصت اندک است ! و تو بگو ای دوست ای یار چگونه میتوان با فشردن دستی انسان را از خواب بیدار نمود چگونه میتوان عشق را سرود ؟ چگونه میتوان در مفهوم هر کلام هر نگاه زندگی را معنا کرد؟ نغمه های عاشقانه سرود؟ تو بگو که چرا در کوچه ی همسایه که آسمانش پراز ستاره است و امید همیشه بوی عطر یاس میپیچد و باران میبارد و همیشه بوی نان میآید و کمی این سوتر تنی عریان است در زمینی که بی آسمان و ستاره است تا شکمی سیر شود وشاید طفلی گرسنه سر بر بالین نگذارد......... و عدالت این زیباترین کلام برای او مفهومی ندارد جز فقری بی انتها .... و عشق نیز
آذر + نوشته شده توسط آذر.میم در جمعه بیست و یکم تیر 1387 و ساعت
0 قبل از ظهر |
........................................................................................................................................ ........................................................................................................................................
شما بنويسيد مطلب اين پست با شما دوستان
آذر.م + نوشته شده توسط آذر.میم در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387 و ساعت
7 بعد از ظهر |
عادت کرده ایم اراجیف بنویسیم، اراجیف بخوانیم سلایقمان نیز همزمان با زمانه و احوالی که در آن زندگی میکنیم تغییر کرده. یکی فریاد میکند و دیگری لبخند زنان از کنار حادثه عبور میکند، دوست داریم در محوریت قرار بگیریم..تحسینمان کنند..نخوانده باورمان کننده صدای هلهله را میشنوی گله بزها در راهند و من این گوشه نگران دغدغه های انسانم .راستی ما رو به سوی کدامین قبله نماز میگذاریم؟ به سوی کدامین خداوند.. که اینجا.......... حکم میرانند و احمقان گوش میسپارند عادت کرده ایم تنها ایراد ونقاط ضعف یکدیگر را باز گو کنیم چه سخت است نقاط قوت دیگران گفتن نه؟ رو زگار غریبیست منتظریم دوستی تنها مرتکب کوچکترین خبطی شود وای چه نمیکنیم در همین عرصهی وب لاگ نویسی ولی کدام یک از شما که کامنت گذاردید به راست یه عمق آنچه گفتم پرداختید اسنجا تماشاخانه نیست باور کنیم نیست ما عروسک نیستیم یاور کنیم نیستیم.. وای بر ما گه محدوده ی نگاهمان را حصار کشیده ایم............................................................... ....بگذار سکوت اختیار کنم و کنج عزلت گویا آرامشم را این همه بی تفاوتی ها میخراشد... دروغگوی خوبی نیستم نه ؟
آذر
کسی باور نمیکند که قلب باغچه زیر آفتاب ورم کرده است بیائید به جای آنکه برای هم متاسف باشیم، برای هم کاری بکنیم، کسی به فکر
مرگ ما نیست . بیائید تا خود راه چاره ای بجوئیم، امروز مرگ پروانه فردا به آتش
کشیدن دشتها و روز دیگر از خودکشی شقایق مینویسند.
بیائید تیتر روزنامه ها را ما رقم بزنیم، دلم گرفته و ملولم از اینهمه اجحاف که روا
میدارند. از جسارتی که از ما دیریست به یغما برده اند از این روزهای مکدر، از تکرار
هر روزه ی مردنمان، دلم گرفته از خامی این همه خیال پوچ، این همه دل خوش کنک.
چشمانت را باز کن من را ببین من تنها نقشی از طرح یک انسانم من در گنـــــــگی لحظه ای آمدم که مسافران منتظر قطار مرگ بودند در ایستگاه زمان!
از حرفهایم مکدر نشو! هی خطابم با توست بر گرد نگاه کن این منم آئینه ا ی که
نفش تو درآن سالهاست شکسته وتو هنوز باور نداری من یک سرنگ، من
شاخه گلی لگد مال شده، من تاریکی، من امید به فردائی که نمیدانم از راه خواهد
آمد یا نه؟
من در لابلای دود ونشئگی عصمتم را فروختم و عزتم را و ایرانی بودنم را به حراج
گذاشتم.
من حاصل کسانی هستم که ایران را سر فراز نمیخواهند ، هی کمی تکان بخور به
خود بیا اشکهای من را ببین اما این اشکها هم چاره نیست من عزتم را میخواهم.
من شرافت ایرانی بودنم را ونامم را که در دنیا آلودند خسان میخواهم.
هفته ی جهانی اعتیاد بر دشمنان مبارک که آنچه میخواستند محقق شد.....
تو را به خدا حرفهای تکراری نزنیم منهم خسته ام از تکراری بودن از کلیشه،
یک بار آری تنها یک بار با مردم صادق باشید، مگر چه میشود؟
آذر + نوشته شده توسط آذر.میم در دوشنبه دهم تیر 1387 و ساعت
7 بعد از ظهر |
تقدیم با عشق
در سبزی تن پیچک
میتوان هزار بار روئید
عطر خوب تو را
درشمیم صبحگاهان بوئید
از پس لایه های ابر های مکدر
نگاه کن عریانی داغ خورشید!
بر خیال لطیف شبانه ات
میتوان چون ماه از پس ابر هم تابید
با تو من تولدی دو باره ام
از بطن خاموشترین زاویه
در کنار تو میتوان
باز هم خدا را پوئید
تن پوش تنهائی هایم
ارزانی دیروز........
با تو میتوان هر روز
پیراهنی از اطلسی و اقاقیا پوشید
رها میکنم این من فسرده را
با تو میتوان رها شد از قید تن
و لبان یکی شدن را بوسید
آذر.م
+ نوشته شده توسط آذر.میم در یکشنبه دوم تیر 1387 و ساعت
3 بعد از ظهر |
|
|