ره نمی یابم به سوی شهر روز

کسی در من به شدت در لاک خویش فرو رفته، کسی که از من جدا نیست
و بامن نیز نا آشناکسی گاه در من زبان به اعتراض میگشاید به بی عدالتی
های فراوانی که پیرامون خویش میبیند و از این استیصال که به شدت او را
آزار میدهد.
میشناسمش نامش آذر، ساکن تهران ، آذری زبان است با روحی سرکش
اما اسیر، تا به حال دیده ای عقاب را در قفس؟
عقابی که همیشه سودای پرواز او را به زندگی امیدوار میکند ، گرچه چون
زاغ عمرش طولانی نیستاما چه باک آنچه اهمیت دارد همیشه طول زندگی
نیست، این روزها شاهد زنده مردن یک دیگریم.
عموما این مطالب من با اقبال عموم مواجه نمیشود باید که شیرینی نوشت
زیرا زمانه سخت میگیردو سخت میگذرد بر مردمان دیارم ، این دیار باقی مانده
از نیاکانم این سر زمین با این همه قدمت داریم کم کم خو میگیریم به شنیدن
و اطاعت مطلق و این درد آور است .
یادمان رفته آزادی را با با ذ مینویسند یا با ز چه فرقی میکند ، آن چه مهم است
این است که میتوان بی اذن نفس کشید...چون خسان و در برهوت بودن تنها
دل بست به سرابی که بی شک تنها ذهن شن ها را در میان خـــــوابی داغ
آشفته می سازد.
از ذکر آن چه میگذرد معذورم دارید که خود شاهد هستید بر این مدعا و
گفته های من تنها آن راشبیه نمایشهای کمیک میسازد که باید در پایان
های های گریست، این روزها آذر در آذر پنهان شده آی شمایان از او خبری
به من برسانید نگرانش هستم.....نگران دلشوره هایش و دلواپسی هایش
و آسمانی که دکتر میگفت در کویر پر از ستاره است اما در کویر اندیشه های
ما نه آسمان آبی است و نه ستاره ای مجالی برای پرتو افشانی می یابد..
مرا برای بیان نا شادم نبخشید میدانم مقصرم اما خند ه ام نمیگیرد که من
درون خویش گم شده ام مرا نشانم دهید...........
لطفا
آذر
+ نوشته شده توسط آذر.میم در سه شنبه هشتم مرداد 1387 و ساعت
7 بعد از ظهر |