تبليغاتX
نشد كه قصه ي كهنه كتابي باشيم چه كنم؟

 



 

تنها عشقت کفایت میکند ، چه کسی بود میــــگفت : تنها عـــــــــــشق کافی نــــــیست

باور كن اینک تنها عشقت مرا بس که در عصر شاتل ورایانه نقصـــان این زیباترین

حس بشری این از من و دور ازما مرا بس.....

از من دریغ مدار آنچه را در قلبت میگذرد، این روزها از گــــفتن دوســــــتت دارمها

شرمگین میشویم ، شهامـــــــــت گــــــفتنش را نداریم تو بگو دوست من چرا؟ تو که

سر مــــــــــنشا تمامی احــــــساسی و شعر تو که خود زیبــــــــــاترین پرده ی بر بوم

آفریــــــــــنشی که من را سیرت زیبای تو به تمامــــــی این گنبد دوارسوگند کافیست

تا عمری را سر کنم با زیباترین اسمان لاجوردی بر بالای سرم، با درخـــــــشانترین

ستاره های امید....خود را از من دریغ مدار

آذر

+ نوشته شده توسط آذر.میم در یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387 و ساعت 8 بعد از ظهر |
 

وقتی خدا در چشمهایم گریست

 

 

کودک چشمهایم نم از خیس اشکهایش

 

که از آسمان میبارید

 

بر گونه های احساس

 

چشمانش را بوسید در خیالی شیرین

 

در قطره ای زلال در ابرهای پرمجال

 

من خیس باران بودم

 

زمین آکنده از اشک خدا

 

قلب کوچکم در سینه میطپید

 

رو به سوی لطف نگاهت بی انتها

 

دستهای دختر مهتاب یخ زده بود

 

اما چه طعم شیرینی داشت خوشبختی

 

صدایم کرد مادر: نازنینم هوا سرد است

 

و من همچنان میچرخیدم به دور خویش

 

به سوی خدا و با دستانم خیس

 

اشک خدا را بر لبان تشنه ی عشق

 

 مینوشاندم، و از آن پس خدا بارها گریست

 

بر تن  تنهائی من و سیراب ساختن

 

 لبان  خواستن و همیشه خواستن تو

 

ای تمامی استغنا و ای تمامی نیاز

 

آذر.م

+ نوشته شده توسط آذر.میم در پنجشنبه دهم مرداد 1387 و ساعت 11 بعد از ظهر |

 

ره نمی یابم به سوی شهر روز

 

 

 

کسی در من به شدت در لاک خویش فرو رفته، کسی که از من جدا نیست

 

و بامن  نیز نا آشناکسی گاه در من زبان به اعتراض میگشاید به بی عدالتی

 

 های فراوانی که پیرامون خویش میبیند  و از این استیصال که به شدت او را

 

آزار میدهد.

 

 

میشناسمش نامش آذر، ساکن تهران ، آذری زبان است  با روحی سرکش

 

 اما اسیر، تا به حال دیده ای عقاب را در قفس؟

 

عقابی که همیشه سودای پرواز  او را به زندگی امیدوار میکند  ، گرچه چون

 

زاغ عمرش طولانی نیستاما چه باک آنچه اهمیت دارد همیشه طول زندگی

 

نیست، این روزها شاهد زنده مردن یک دیگریم.

 

عموما این مطالب من با اقبال عموم مواجه نمیشود باید که شیرینی نوشت

 

 زیرا زمانه سخت میگیردو سخت میگذرد بر مردمان دیارم ، این دیار  باقی مانده

 

 از نیاکانم این سر زمین با این همه قدمت داریم کم کم خو میگیریم به شنیدن 

 

 و اطاعت مطلق و این درد آور است .

 

یادمان رفته آزادی را با با ذ مینویسند یا با ز چه فرقی میکند ، آن چه مهم است

 

 این است که میتوان بی اذن نفس کشید...چون خسان و در برهوت بودن تنها

 

 دل بست به سرابی که بی شک تنها ذهن شن ها را در میان خـــــوابی داغ 

 

 آشفته می سازد.

 

از ذکر آن چه میگذرد معذورم دارید که خود شاهد  هستید بر این  مدعا و

 

گفته های من تنها آن راشبیه  نمایشهای کمیک میسازد که باید در پایان 

 

  های های گریست، این روزها آذر در آذر پنهان شده آی شمایان  از او خبری

 

به من برسانید نگرانش هستم.....نگران دلشوره هایش و دلواپسی هایش

 

و آسمانی که دکتر میگفت در کویر پر از ستاره است اما  در کویر اندیشه های

 

 ما نه آسمان  آبی است و نه ستاره ای مجالی برای پرتو افشانی می یابد..

 

مرا برای بیان نا شادم نبخشید میدانم مقصرم اما  خند ه  ام نمیگیرد که من

 

درون خویش گم شده ام  مرا نشانم دهید...........

 

لطفا

 

آذر

 

+ نوشته شده توسط آذر.میم در سه شنبه هشتم مرداد 1387 و ساعت 7 بعد از ظهر |

 

اگر روزی نیافتی نشانی زمن مرا در عمق نـگاهی

 

 خسته بجوی که بیهوده  عمری در انتظار تو  نبود

 

 منتظر جاده های دور دست آمدن....و هرگز نرسیدن،

 

 خسته ام از گذران این عقربه ها که بــــــیهوده

 

 بر روی صفحه ی ساعت شماتـــه دار زنگ زده روی رف

 

 در پی یگانگی انســـان واحساس و اندیشه میرقصند

 

 بیخبر از جور لحظه ها و آنچه تقدیر مینامندش.

 

 

 

+ نوشته شده توسط آذر.میم در دوشنبه هفتم مرداد 1387 و ساعت 10 قبل از ظهر |

 

 

 

 

باز در پشت هر پنجره ای

 

نگهی زندانیست

 

باز در میان واژه نامه ها

 

جای معنای کلام عشق

 

 گویا خالیست

 

می کشد دست خیال

 

نقش آسمان پر ستاره ی رفتن را

 

باز چشم پر هراس شب ها

 

دوخته چشم به راه فردا

 

میدوند عقربه ها باز دنبال زمان

 

لحظه ی یکی شدن

 

باز هم در راه است

 

چشمهای راوی

 

چشمهائی گویا

 

شاهد رفتن شب

 

و گذر از میان میله هاست

 

همه جا پر شده ااز پنجره ها

 

خوب چون مینگری

 

پشت هر پنجره ای

 

نگهی زندانیست

 

و دو دست پر طلب

 

رو به سوی فردا

 

رو سوی قبله ی تسلیم ونیاز

 

پشت این پنجره ها

 

رازها مانده میان آن نگاه

 

بشنو فریاد مرا

 

حرف های گفته و نگفته را

 

 

 

 

 

آذر.م

 

تصویر آذر.م

 

 

+ نوشته شده توسط آذر.میم در یکشنبه ششم مرداد 1387 و ساعت 4 بعد از ظهر |


Powered By
BLOGFA.COM