چشمانم پر از ستاره
درخشیدن را میبینی در نگاهم؟
این آخرین کورسو
این آخرین مسیر
اینجا برای ماندن
دیگر فرصتی نیست
برای بارش ابر
دیگر مهلتی نیست
آفتاب آذر.م
|
دستانم اگر تهی
چشمانم پر از ستاره
درخشیدن را میبینی در نگاهم؟
این آخرین کورسو
این آخرین مسیر
اینجا برای ماندن
دیگر فرصتی نیست
برای بارش ابر
دیگر مهلتی نیست
آفتاب آذر.م
+ نوشته شده توسط آذر.میم در دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387 و ساعت
11 بعد از ظهر |
هر شقایق وحشی
حکایتی پر پر شده
بر سینه ی دشتهای خونین
هر قاصدک سیاه پوش
در گوش شب نجوا
نجواهائی بی صدا
این جا اما طوفان طوفانی خاموش
مرگ هر پروانه
تولد یک آفت
مر گ زیبائی ها
زایش پلشتی ها بود
جنگل ها را سوزاند
آتش جهل انسان
سینه ی چاک چاک زمین
در حسرت قطره ای باران
بمب اتم،رباط، رایانه
مرگ باور انسان
قرن بیست و یکم
فصل جدائی ما بود
تنها دست تو شاید
بهانه ی یکی شدن بود
آذر.م
+ نوشته شده توسط آذر.میم در چهارشنبه بیستم شهریور 1387 و ساعت
2 بعد از ظهر |
پرستوها کوچ کردند
در غروبی پائیزی
و آفتاب در حجاب خویش
هم چنان خجل
هم چنان صامت
آنجا در دور دست ها
زمستان مفهومی ندارد
و این جا در سرزمین هجا
عشق و انسان
دلم میخواست با پرستوها
بال بگشایم
تا افق نرسیدن
تا تنهائی یک شمع
در انزوای خاموش شبی مغموم
از این همه دلهره دور
از این همه تشویش بیزار
من صداقت خویش را به فریب
به تصاویر زشت و کریه فروختم
آنجا که انسان مغزش را
به افیون سپرد
و همبستگی!
در دستان آدمیت جان سپرد
خاکم به دست اجنبی
خون شهیدان بروی خاک
بال رفتنتان را چند میتوان خرید؟
اینجا دیگر دیار من نیست
اینجا خورشید همبستگی یخ زده
و کودکانش هم چنان در حسرت نان
و زنانش در فکر کودکان
و جوانش در خواب تخدیر سلو لهای خاکستری رنگش
خواب کوروش وداریوش را میبیند
من اینجا سخت بیگانه ام
آذر.م + نوشته شده توسط آذر.میم در دوشنبه یازدهم شهریور 1387 و ساعت
5 بعد از ظهر |
ديشب دستي از آسمان
ماه را ربود ديشب در خواب من تنها نشان تو بود نسيمي بر هيچ دشتي نوزيد هيچ پروانه اي بر گرد شمع نسوخت ديشب ياسها هم عطر افشاني نكردند آخر جز در چشم خواب من هيچ خبري از تو نبود دلتنگي ستاره ها تنها بهانه بود براي شبي كه عكس ماهتاب بروي حوض خانه مان نبود دستان خيالم خالي از قاصدك مثل كودكي هاي بي باد بادك ديشب بي تو بر من چه گذشت هيچ كبوتري از بام خيالم نگذشت دستانم رها در انديشه هاي بكر تو ديشب دانستم كه عشق تو تنها يك خيال زيبا اما بيهوده بود آذر.م + نوشته شده توسط آذر.میم در شنبه دوم شهریور 1387 و ساعت
6 بعد از ظهر |
مدتهاست چيزي ننوشته ام گوئي قلم با دستانم و دستانم با كلام ســـر قهر گذارده.
همان داستان هميــــشگي پروانه شدن و درون پيله ي تنهائي خويش خزيدن بي ترديد اين حالات متاثر از جو جامعه و مشي زندگي خود من نيز ميتواند باشد اما آن چه مبرهن است اين سكوت نه تنها درمان درد نيست كه جراحات درون انسان را نيز وسيع تر ميسازد و اين من تنها را تنهاتر........ وقتي براي نوشتن بايد مراقب تيزي قلمت باشي وقتي آزادي هاي فردي تو آرزوئي خام بيش نيستند وقتي تفاوت در جامعه و فاصله هاي عميق طبــــقاتي بيداد ميكند و هزاران درد بي درمان ديگر كه هم در گير آن هستي و هم به نوعي قرباني و شاهد ذبح انــسان به دست قوانيني كه حق و حقوق مستضعف نامي هميشه پامال است..چه ميتوان نوشتن؟ از كدام نغمه ميتوان سرود كه اين آلام قلب بشريت را جريحه دار ميسازد ... جنگ به مقصد و منظور قدرت طلبي به رخ كشيدن تسليحات .. گراني...تورم...بيكاري همان معضلات مكرر اعـــــتياد و فحشا و هزار جريب زير خط فقر و اين عينك سياه من! كسي اين عينك را از روي چشمان من بر نخواهد داشت ! خوب ميدانم مگر آذر! من دنياي خاكستري را نيز دوست نميدارم د نيائي را ميخواهم پر از طيفي گسترده از رنگين كمان و به دور از اين همه تبعيض... راستي خواسته هاي ما چه اهميتي دارد ...؟ بله براي رسيدن به اهدافمان بايد تلاش كنيم...اما !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! بگذريم ...... اين كـتابي بي سر انجام است وتو صفحه اي كوتاه از آن خوانــده اي + نوشته شده توسط آذر.میم در جمعه یکم شهریور 1387 و ساعت
2 بعد از ظهر |
|
|