در خواب میبینم که بیدارم
با عروسکی در اغوش
و پسرک همسایه دوستم میدارد
با دلی خالی از هر نیرنگ
بی رنگ مثل بازی هفت سنگ
باچشمانم میکشم طرح نردبانی
تا ستاره ها تا رسیدن به خدا
تا افق طلائی الفت و یگانگی
در خواب میبینم که بیدارم
از مرگ ماهی ها میان تنگ های بلورین
مثل بیداری هایم بیزارم
همه ی کبوتران به پروازند
و ابرهای سپید با نسیم میرقصند
و بیدها ی مجنون
عاشقانه سایه بان عاشقانند
در خواب میبینم که جهان خالی از جنگ است
خالی از کودکان بی مادر و دلتنگ است
در خواب من فشنگ جائی ندارد
انکه زور میگوید ماوائی ندارد
خورشید طلائی خمیازه نمیکشد
و در پس ابرهای کدورت پنهانی نمیگرید
در خواب میبینم که ازا د م
میبینم که چون قاصدکان به هر سوئی روان
میخندم و میگریم گاه اما دلشادم
نه بیم نان و نه هراس رفتنت
در خواب میبینم که بیدارم
اذر.م








