تبليغاتX
نشد كه قصه ي كهنه كتابي باشيم چه كنم؟

نه ساده نه تلخ نه غمناک

نه پائیز نه بهار و نه تابستان

زمستانی ام امروز سرد و برفی

نه شعار نه حرف نه حدیث نه کلام

نه بغرنج و غامض نه یک ابهام

جاری ..روان

 مثل یک بهانه ی ساده

به ساده گی بودن به تلخی سرودن

امروز زمستانی ترین روز سال است

وسردی واژه ی احساس روحم را تهی میسازد

پیام بودن........ مرگ نیست

با عینکی خاکستری نمیتوان سبزی بهاران را

صدای پای باران را

گرمای پر عطش و سوزان تابستان جوانی را حس کرد

من زمستانی ام امروز پر برف و خموش

.و تو واژه ها را جاری میسازی

در خسته ترین ابعاد

در متروکترین اتاق با من سخن میگوئی

ومن!

در ابعاد تصویری کهنه در قاب انتظار چشمان تو

به انتظار دیده شده میمانم نگاهم کن

و مرا به ضیافت در میان گنگی لحظه های ناب

امنيت و آرامش دستانت فرا بخوان

صدایم کن!

 و مرا از انجماد قاب خاکستری تنهائی ها

برهان....

آذر.محمودي

 

+ نوشته شده توسط آذر.میم در پنجشنبه سی ام آبان 1387 و ساعت 10 بعد از ظهر |

 

 

خوب براندازم کن !

 

میشناسیم؟

 

من در ازدحام عبور ثانیه ها

 

از کنار  ماتی شیشه

 

در هجوم شبی طوفانی

 

گم شدم، تا نیابی مرا

 

خوب نگاهم کن !

 

من آن بی نشان ترین ستاره،

 

من کهن درختی بی ریشه،

 

اسیر کویری بی سراب،

 

خوب نگاهم کن !

 

شاید ، نامم را اگر به یادآوری

 

تکرار حدوث عشق باشد،

 

و جسمم چون کتابی کهن

 

 یاد گاری اساطیری از انسان!

 

نه سربی و نه سیمانی

 

یخ زده انگشتان  نوازشم،

 

بر سر عطوفت  باران

 

ایکاش نامم را میدانستی

 

یا زمان آمدنم را؟

 

آذر. محمودی

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط آذر.میم در یکشنبه بیست و ششم آبان 1387 و ساعت 8 بعد از ظهر |
 

 

این روزها

 

این روزهای آفتابی،بارانی

 

این روزهای یادگاران پنهانی

 

روزهای تلخ و شیرین عشق و ویرانی

 

این روزهای سخت تکراری

 

 هر کس پی کاری و بیگاری

 

این روزهای بی مترسک بر سر جالی

 

این روزهای سقوط من درون خویش

 

مرده درون آدمیت هر مرام و کیش

 

این روزهای دست من سربی

 

اینهمه آئینه بدون عکس تو درون خویش

 

من با حریری از خیال تو

 

این روزها را میکنم طی تا رسی از راه

 

با یک بغل خورشید

 

شاخه گلی از مریم و نرگس

 

تا بیدریغ بر لبان من

 

 یک دم گل لبخندبنشانی

 

ای که ز ترف ما رخت بر بستی

 

رفتی و در خواب دو چشم دیگری

 

 

آرام بنشستی، این رو زها را میکنم طی

 

تا تو برگردی، با من بگوئی از حدیث عشق

 

در عصر فتح مریخ و ماهواره

 

در عصر معراج رایانه

 

 

 

آذر.میم

 

 

+ نوشته شده توسط آذر.میم در چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387 و ساعت 10 قبل از ظهر |
 

 

 

زندگی هرگز  آن قدر طولانی نخواهد بود که با درنگ و تانی

 

 دستان مهربان عشق را پس بزنیم و قلبـــــــــــهامان را از کینه

 

  لبریز سازیم..

 

بی  تردید لحظه ها آن چنــــــــــــان در پی دقیقه شدن و دقایق

 

 در پی ساعت و سال  دوانــــــــــند که شاید گاه در نیمه های

 

راه  باید ...خداحافظی کرد!

 

آرزو میکنم  قلبهاتان  مالامال از عشق و مهر باشد......

 

یادمان نرود قلبی در گوشه ای از این جهان پهناور برای ما

 

می طپد...پس تا دریغ و حسرت  لحظه هامــــــان را آکنده

 

نساخته به هستی سلامی دو باره میکنم به همراه شما یاران

 

آذر.م

+ نوشته شده توسط آذر.میم در سه شنبه بیست و یکم آبان 1387 و ساعت 6 بعد از ظهر |
 

 

 

 

 بی تو اما برای تو((without you but for you))

 

کاش میدانستی که بی تو میگذرند روزها

 

اما چه تلخ.

.

و تنها خیال توست که آرامش میبخشد مرا

 

در ساحل شنی خیالت آهسته گام بر میدارم

 

تا خواب مرغان دریائی را برهم نزنم

 

و سکوت دریا

 

امشب مرا به ضیافتی عاشقانه فرا میخواند

 

در کنار تو بودن چه شیرین است

 

مثل قدم زدن بر فراز ابرها

 

و چیدن ستاره از آسمان

 

قاصدکها برایم از تو میگویند

 

و نسیم یاد تو را بر چهره ام مینوازد

 

گرمی دستانت را حس میکنم

 

و صلابت آن شانه های امن

 

راستی میدانی عشق اعجاز خلقت خداوند است

 

و تو سمبل این اعجاز

 

چشم بر هم میگذارم

 

تا باز هم عطر نفسهایت را در سینه محبوس سازم

 

دوستت دارم برا ی بیان

 

 تو چه واژه ی کوچکیست

 

و من به فرسنگها فاصله نمی اندیشم

 

تا تو هستی  از مرگ نیز نمیهراسم

 

 azar.m

+ نوشته شده توسط آذر.میم در چهارشنبه پانزدهم آبان 1387 و ساعت 4 بعد از ظهر |


Powered By
BLOGFA.COM