زمستانی ام امروز سرد و برفی
نه شعار نه حرف نه حدیث نه کلام
نه بغرنج و غامض نه یک ابهام
جاری ..روان
مثل یک بهانه ی ساده
به ساده گی بودن به تلخی سرودن
امروز زمستانی ترین روز سال است
وسردی واژه ی احساس روحم را تهی میسازد
پیام بودن........ مرگ نیست
با عینکی خاکستری نمیتوان سبزی بهاران را
صدای پای باران را
گرمای پر عطش و سوزان تابستان جوانی را حس کرد
من زمستانی ام امروز پر برف و خموش
.و تو واژه ها را جاری میسازی
در خسته ترین ابعاد
در متروکترین اتاق با من سخن میگوئی
ومن!
در ابعاد تصویری کهنه در قاب انتظار چشمان تو
به انتظار دیده شده میمانم نگاهم کن
و مرا به ضیافت در میان گنگی لحظه های ناب
امنيت و آرامش دستانت فرا بخوان
صدایم کن!
و مرا از انجماد قاب خاکستری تنهائی ها
برهان....
آذر.محمودي





