تبليغاتX
نشد كه قصه ي كهنه كتابي باشيم چه كنم؟

گاهي وقتا وقتي به گذشته فلاش بك ميزني و ميخواهي  ان چه رو كه بر تو گذشته به رشته ي تحرير بكشي خيلي سخته نه قلم و نه قلبت با تو همراهي نميكنه و به قدري غليان احساسات تو رو در بر ميگيره كه  احساست بر منطق غلبه ميكنه......دكتر رو تو مطب رها ميكنيم كه از اين دست مشكلات برايم بسيار بوداين سرنوشت زن بيوه در جامعه ماست وقتي متاركه ميكند  مردان به چشم سيبي چيده شده به اون گاه ميكنند و فراموش ميكنن او نيز انسانيست همچون ديگر انسانها كه شايد  نيازمند  شفقت ومهرباني ديگران است نه نگاههاي  مملو از...........بگذاريم واز اين مبحث بگذريم يه روز دنبال ارش به دبستان رفته بودم ارش كلاس اول و اشكان كلاس چهارم بود پسركم  با روپوشي سورمه اي رنگ با ديدن من هراسان به سويم دويد با ان صورت زيبا و دوست  داشتنيش  ان لبان خوش تركيب  و پوست لطيف و سفيدش  موهاي خرمائي رنگ و ان نگاه معصوم       ....اما رنگ به چهره نداشت ..چه چيز او را تا بدين پايه منقلب كرده بود....مامان //بيا اينجا بدو دستم را گرفت و كشان كشان به گوشه اي برد //ماماني يا اگه دوستام ازت پرسيدن چرا اين وري ميريم بگو ميريم خونه ي مامان بزرگ ارش كه مريضه اخه من به اونا نگفتم تو طلاق گرفتي //گفتم مادر بزرگم مريضه مامانم ازش مظاوبت ميكنه...بوسه اي بر صورت زيبايش زدم...و در حالي كه بغض خويش را فرو ميدادم...گفتم //باشه عزيزم....وقتي درون اتومبيل جاي گرفتيم من  ارام و بيصدا  به گونه اي كه ارش متوجه نشود ميگريستم اما بغضم فراتر از اشكهايم بود...خددددددددددداااااااااااااا مگر او چند سال داشت يك كودك شش ساله....چه قدر به پدرش التماس كردم سر پرستي بچه ها را به من بسپارد در حالي كه متكبرانه شانه بالا  مي انداخت هر بار  ميگفت باشه اما نه از حضانت و نه از مستمري خبري نيست ......پس اقلا جائي رو به نام خودت اجاره كن..خواهش ميكنم //تو رو به روح مادرت سوگند ميدم//تو ديوونه اي  برو عشقتو بكن دنيا رو بگرد ....خيلي جووني الان ميوه اي ...و.........حالم از حرفهايش به هم ميخورد از افكارش..از نگاهش از منطق كورش....اما به خاطر بچه ها حاضر بودم  هر كاري بكنم....ولي واقعيت اين بود كه من  نياز به  پول داشتم //مادر كه به هيچ عنوان زير بار  نگه داري از بچه ها نرفت//چي من  واسه ي  اون بچه بزرگ كنم بره پي يللي تلليش نخير خانوم خانوما بايد فكر اينجاهاشم ميكردي اصلا و ابدا...من هيچ مسئوليتي رو قبول نميكنم تازه خودتم زيادي هستي...و من نياز به كار تمام وقت داشتم و كار تمام وقت تنها تكافوي خورد وخوراكمان را ميداد.....//ارش..ماماني يا داري گريه ميكني...نه عزيزم سرم درد ميكنه...نخيرم چاخان ميگين من ميدونم از من ناراحتي.....لبهاي خوشگل سرخ رنگشو بر چيد ..نه شيرينم پسركم ....گلم...مامانو ببخش كه تنهاتون گذاشت// مامان تو كار خوبي كردي من از دستت ناراحت نيستم اخه ما ناراحت ميشديم وقتي بابا تو رو كتك ميزد..ماماني يا..بابا من و اشكانم ميزنه هنوز اما كمتر...خدايا....چه ميتوانستم بكنم ...//كدام قانون در اين ديار از زن حمايت ميكرد و ميكند//من هيچ حامي نداشتم الا خداوند و تمامي تلاشم براي پس گرفتن بچه ها بي ثمر مانده بود احساس بطالت ميكردم بدون انها دنياي من خالي بود  مثل يك حفرهي عميق...//تا صبح بالاي سر ارش بيدار بودم اين عادتم بود شبهائي كه بچه ها  در كنارم بودند  تا اخرين  قطره ي عطر تنشان را نفسهايشان را  ميبلعيدم با تمامي عشقي كه در وجودم بود و چشم از چهره شان بر نميداشتم  ارش دست در گردنم خوابش برد  ديگر از ان شيطنت ها خبري نبود پسركم ارام شده بود...در حالي كه موهايش را نوازش ميكردم به دروغهاي كودكانه ي پسركم مي انديشيدم...و به كلمه ي عدالت مي انديشيدم ...نه نه نميخواستم تسليم شوم روزي حتما انها  در كنار منخواهند بود ميدانم خدايا به من كمك كن... اين دعا را به درگاه خداوندم كردم...و سعي كردم كمي استراحت كنم  هوا داشت كم كم روشن ميشد......

+ نوشته شده توسط آذر.میم در چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387 و ساعت 1 بعد از ظهر |

لبريزم از توام زندگي كه با تمامي تلخي هايت تنها دمي كامم را شيرين ميسازي و همان دم من را بس كه اين راه را حتي با پاي برهنه نيز طي ميكنم راهي كه  اغاز و انجامي ندارد.....زندگي ميخوانمت//ميخواهمت// تا در من جاري شوي//و مرا از  قدرت عشق  سرشار سازي// تا جرعه اي شيريني به كام تلخ  نوشته هايم بنوشانم//اري تنها جرعه اي .................و سپس و راستي سپس چه/////و سپس شايد هيچ دمي كه من نيستم و تنها  نامي از من بر دلي به يادگار و مكتوبي در دست عزيزي//چه ميدانم فردا را رها ميكنم و امروز  تو را با نفسي عميق به درون خويش فرا ميخوانم............................بايد كه رفت  كه ماندن  يعني مرگ يعني تنها اداي زنده بودن را در اوردن و من بازيگر قهاري شايد نباشم..... آذر.ميم

+ نوشته شده توسط آذر.میم در دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387 و ساعت 12 بعد از ظهر |

 راستي اگه اينجا نبود اين دنياي كمي انسوتر از ماورا .. اين جهان مجازي اذر درد دلهايش را به كه واگويه ميكرد تا نشنود....شما ميدانيد//من كه نميدانم با همان سبك و سياق پيشين كيبوردي از كار افتاده  اما روحي سر كش وهنوز بلند پرواز به ابي اسمان ميانديشم و هنوز هم گويا به پروازو رفتن از اين وادي...به كدامين ديار..خوب پر واضح انجا كه ذهن را سلاخي نميكنند و براي انديشيدن نبايد جوابگوي كوچك و بزرگ باشي //براي نوع نگاهت //براي انديشه ات//براي اين كه  مثلا از جنگ به هر دليلي بيزار هستي  و دوست داري همه جا پر شود از تصوير كبوتري با زيتوني در دهان// و عدالت  چشم بندش را برداشته و ان نگاه معصوم خويش را به انسانهائي بيافكند كه نميدانند چرا بايد به قربانگاه پاي نهند كه اينان  رسالت ابراهيم را ندارندو  اسماعيل نيز نيستند كه درود بر انان  كه هماره از ازادي برايمان تحفه ها داشته اند و اينان كه وارثان   او ميدانند خود را  وارثاني بي نام و نشان از تبار و ثلاله اي ديگر// و اينجا عشق را به مسلخ ميبرند اي پيامبر بر حق خداوند..اينان  عاشق را قرباني ميكنند  تا شايد از اين باب  نفعي از برايشان و باور ندارند  كه هم درين وادي و هم در جهاني كه تو  وعده ي ان را داده اي عقوبتي سخت انتظارشان را ميكشد  كه اگر بر دين باشند و ترس از  كيفر...هر گز چنين  عدالت را زير  پاي خويش له نميكنند ....به نام ازادي ...ازادي را را زنداني نكنيد ...كه اين بند را دوامي واين زنجيرها را اعتباري نيست...همچون اين جهان فاني.....                     اذر.ميم

+ نوشته شده توسط آذر.میم در چهارشنبه بیستم آذر 1387 و ساعت 12 بعد از ظهر |

 بله درسته  رفتارهاي من رو كاملا تحت نظر داشت  از زمان ورود تا زمان خروج تلفن ها  مراجعين برخوردها واااااي از دست اين  كنتر لهاي او داشتم كم كم به ستوه مي  امدم ..چه كسي را ميگويم خوب  معلومه دكتر يا پروفسور ميم رو بعضي وقتا كه كاري نداشت به حالت قدم زدن در  اتاق انتظار چرخي ميزد و من كه يا سرم  در كتاب بودويا مشغول حل كردن جدول بودم اصلا  به اين رفتار او توجهي نداشتم  البته به ظاهر اما  راحت نبودم و البته  اين را به حساب مديريت و ان حس رياستي كه داشت ميگذا شتم ....خانوم محمودي...بله اقاي دكتر  شما  خيلي كم حرف هستيد....بله  اقاي دكتر....تو رو به خدا به من اين قدر اقاي دكتر ...اقاي دكتر نگوئيد ...بله اقاي دكتر يعني ...چشم اقاي پروفسور.....نخير// اين را گفت و به اتاق خود رفت... كم كم داشتم به علت  حساسيتهاي دكتر پي ميبردم اما خود را يك ابله جلوه ميدادم ...اگر نيم ساعت  ميخواستم زودتر مطب را ترك كنم  اقاي دكتر اول از پله ها پائين ميامدند  اين سوي وان سوي را چك ميكردند و سپس باز هم با شك و تاني  مطب را تعطيل ميكردند واز من ميخواستند به خاطر خلوتي خيابان من را تا ميدان ونك برسونن واي خدا... خانوم محمودي ..شما تا حالا عاشق شدين...در حالي كه لب ميگزيدم و يا  با مداد مشغول كشيدن خطهاي بي مفهوم در حاشيه ي كتابم بودم...با لكنت پاسخ دادم ..خير..عجب... ميدونيد من سي سال خارج از كشور درس خوندم  سي سال از بهترين سالهاي عمرم را...اكنون همه چيز دارم  اما براي عاشق شدن  خيلي پيرم ....شما اين طور فكر نميكنيد...نميدونم  اقاي دكتر....چرا چرا.... با صدائي كه انگار از ته چاه بيرونمي امد ان مردي كه همه او را خشونت و  ديسپلين شديد ميشناختند چون كودكان در برابرم شروع به گريستن كرد...حالم خيلي بد بود ديدن او در اين حالت... شما يا نميدونيد يا...خودتون رو به راه ديگري ميزندي و بسيار دانا هستيد... اگه من به شما پيشنهاد ازدواج بدم ...شما فكر ميكنيد ...بتونيد..با مكث هر كلمه را ادا ميكرد با دلهره ترديد..نميدانم راستش منهم كم شوكه نشده بود به ميدان رسيديم  اتومبيل را نگه داشت خيابان شلوغ بود... فكر كنيد و جواب منو بدين ...خواهش ميكنم...من عاشق شما هستم...از اتومبيلش پياده شدم و در ان هواي سرد مسافت زيادي را رو به پياده با سرعت طي ميكردم و اشك ميريختم...دختره ي ديوونه ي احمق...ببين كارت به كجا رسيده....اخه كجاي كار من غلطه...خدايا كمكم كن... خشم  در وجودم غوغا ميكرد ..او چگونه به  خود اين جسارت را  داده  من او را مثل پدر خود ميدانم و حقيقت هم اين بود  او سي و شش سال از من بزرگتر بود ...چگونه انديشيده بود در باره ي من كه حاضر بودم گرسنگي بكشم تشنه باشم  لباسهاي انچناني نداشته باشم و زيورالات اما غرورم را  هر گز به هيچ قيمتي ....از ونك تا ميدان وليعصر را پياده طي كردم  با چشماني ورم كرده به خانه ي خواهرم رفتم  با ديدن چهره ي پريشان من  هيچ نگفت به  بستر رفتم و بدون صرف شام  سعي كردم بخوابم....اما خيلي مشكل بود بالشت زير سرم خيس بود  اينهمه بد بياري ايا كسي جز من مسبب ان بود... يك ازدواج بي فرجام ان همه دربه دري براي يافتن يك محيط امن براي كار...و سرانجام خواستگاري بابابزرگم از من...خواهرم ضربه ي ارامي به درب زد...اذر ستاره نميخواي باهاش حرف بزني ميگه كار مهمي باهات داره...گوشي را گرفتم و در را بستم ..با صدائي گرفته  جوابش را ميدادم..و بيشتر او سخن ميگفت...خوب دكتر خيلي وقته تمام جزئيات زندگي تو رو از من ميپرسه ميخواد تمام  زندگيتو از ريزترين تا  اصليترين مسائلت رو بدونه درمورد شوهر سابقت ..بچه ها....//دكترميگفت...من تعجب ميكنم اون خيلي ارومه تو مطب نه تلفني نه  رفتار غير متعارفي ..مردك ديوانه چرا چنين گوهري رو به راحتي از دست داده..و از اين  دست...ستاره خواهش ميكنم  نميتونم حرف بزنم...فردا هم مطب نميرم..لطفا خودت به دكتر بگو...باشه اما برو دسته كليدها رو بده بعد نرو..گفتم تا فردا......و با چشماني  نم زده و باراني به خواب رفتم........شايد فردا كه از خواب برخيزم جهاني را بيابم  با طرحي ديگر جهاني نو نه  انگونه كه فلك بنياد نهاد  انگونه كه درچشم اندازش كودكان ... احساس گرسنه نباشند و عدالت نه خريدني باشد در ان و نه فروختني انجا كه  فراي مرز جنسيتي  انسان بر انسان تقدم داشته باشد و انسانيت بر هر دو ر ارجح...به من بگو من كجاي اين زمين  پاي نهاده ام كه در ان  اثري از انچه يكرنگيست نمي يابم و چرا چنين تلخ تنها در قالب قصص  بايد دل خوش داشت به ان سوار...به من بگو من در چه عصري  زندگي ميكنم...

+ نوشته شده توسط آذر.میم در سه شنبه نوزدهم آذر 1387 و ساعت 9 بعد از ظهر |

دارم از زلف سياهش گله چندان كه مپرس///زندگي ميخواهمت تو را با تمامي تلخ كامي هايت ان روي شيرين تو را در لبخندي كوتاه......و در كنار عبور  از لحظاتي كه وقتي خوب درنگ ميكني ميبيني....تلخكامي و شادي با هم انچنان  اميخته اند كه  اين يك بدون ديگري مفهومي نخواهد داشت ////////////////////52x7o5z5rwds9lq2oit.jpg

منتظر امدن دكتر بودم  پروفسور  ميم از سهامداران يكي از بيماستان هاي معتبر بودند   كه  خوشبختانه به كمك دوست خواهرم كه نرس بودند من  اين  موهبت نصيبم شد كه با اشتغال پاره وقت براي اولين بار  در سن 28 ساگي كار در خارج از محيط خانه را تجربه كنم... تايپم خوب بود  اما در فايلينگ و  تشكيل پرونده اصلا هيچ اطلاعاتي نداشتم  تو اين افكار بودم كه  صداي   دكتر منرا به خود اورد خانوم محمودي لطفا چند لحظه...من كه غرق فضاي بسيار شيك و زيباي مطب و افكار خودم بودم به ناگاه از ان فضا بيرون امده و داخل اتاق دكتر شدم اتاقي بسيار شيك و  تمامي مبلمان ان  هارموني خاصي داشتند اين هارموني و نظم دلنشين بر تمامي فضاي  ان مطب بزرگ و شيك با ان قاليچه ي گرانبها و لوسترها يش هماهنگي داشت وحكايت از يك سليقه ي زنانه و ظريف داشت ......خوب شما گفتين كه قبلا  جائي  كار نكردين  سرم را از روي اپليكشن بلند كردم و نگاهم به صورت پزشك سالخورده گره خورد ...در نگاه او چيزي مرا ازار ميداد  چشمانم را از صورتش دزديم ومشغول  بازي كردن  با قلم واپليكيشن شدم حقوق درخواستي   و سابقه ي كار و  تاهل و وتجرد او تمامي اين ها را در مورد من ميدانست ستاره با او  مفصلا  از من صحبت كرده بود ....يك پزشك متشخص و بسيار  متبحر كه ظاهري بسيار اراسته داشت و جراحي  زبردست نيز بود و از تمكن  مالي خوبي برخوردار بود ....هر روز يك منشي نميگرفت..و بسيار بد اخلاق و سخت گير بود  ...همه در بيمارستان  از وي حساب ميبردند اما اين مردي كه مقابل من بود مردنسبتا مسني بود كه با نگاههاي پرسشگر گوئي قصد داشت همانروز از تمام   افكار من مطلع شود...برگه را به دكتر  دادم و  سوال كردم كي تماس بگيرم.....دكتر يك دسته كليد روي ميز  گذاشت و در حالي كه با ارامش سخن ميگفت  از من خواست  در صورت امكان از فردا مشغول شوم همين.......باورم نميشد از مطب بيرون اومدم تو خيابون نفت بود خيلي خوشحال بودم اخي  اقلا يه چند ساعت از دست غرولند هاي مادر راحت هستم و  زمان كمتري براي بيهوده  بودن دارم  نميدونم فاصله ي تا منزل را چه جوري  طي كردم اما  به محض ورودم مادر از چهره ي من دانست كه دختركش بايد از فردا  مشغول به كار شود و او  از اين امر زياد راضي به نظر نميرسيد...چه معني داره يه زن جوون بي شوهر تا ساعت نه شب تو اين  خيابونا پرسه بزنه واااااااااي بازم شروع شده اما من  هيچ نگفتم شام رو خورده و نخورده  به فكر فردا به خواب رفتم بعد از مدتها اي يه خواب راحتي كردم  راس ساعت مقرر در مطب بودم عموما مطب ما مراجعين زيادي نداشت و چون منبع اصلي  درامد دكتر از اعمال جراحي بود  تعداد مريض ها برايش زياد اهميت نداشت يك و يا  دو سه عمل در هفته كافي بود...بيماران دكتر هم عموما از سطح مرفه بودند....و او بيش از دو ساعت در مطب حضور نداشت ومن زمان كافي براي مطالعه و استفاده از كتابخانه ي بزرگ مطب را داشتم تا اين كه يك روز سرد زمستاني  نه تلفن مطب زنگ خورد و نه بيماري به مطب مراجعه كرد عجيب بود ...ساعت شش بود تلفن به صدا درامد  دكتر گفت خانوم محمودي شما نرفتين منزل من كه كمي  مضطرب شده بودم  گفتم خوب نه دكتر...گفت سريع به منزل برين چون فكر ميكنم الانم كه حركت كنيد سه ساعتي تو راه باشين...چي ميگفت...... دكتر خنديد و گفت از پنجره به بيرون نگاهي بياندازيد...و خداحافظي كرد به سرعت  به سمت پنجره رفتم و پرده ي تور را به كناري زدم  ...واااااااااااااااااا ي خداي من ...همه جا پر از برف بود چه برفي اونم بعد از سالها ولي مناومدني برف  نم نم در حال بارش بود چه جوري در عرض دو ساعت  اين همه برف به زمين نشسته بود ولي زيبا بود  بي نهايت زيبا...اماده ي رفتن شدم....... باذوقي كودكانه....ان شب را كه شايد دوستا  به خاطر داشته باشند من  ساعد ده شب به سه راه جمهوري رسيد از ساعت 6 بعد از ظهر ولي  لحظات بسيار دل چسبي بودند من عاشق برف و  كمي پياده وكمي سواره  سر ظفر نفت  اتومبيلي جلوي پايم نگه داشت  گفتم ونك....و سوار شدم اما تراكم و لغزنده گي مانع از تردد خوردوها شده بود اما فضاي درون اتومبيل گرم و مطبوع بود با يك موزيك ارام راننده مرد  نسبتا جوان و خوش قيافه اي بود كه اينه را زوم كرده بود و  با نگاهش صورت  پر از شادي كودكانه ام را بر انداز ميكرد  ميدانستم در ان لحظات بايد چهر ه ام ديدني باشد......خوب خاون م خوشگله كجا  تشريف ميبرن  اخمهايم را درهم  كشيدم  و هيچ نگفتم ....بدون تاني  از او خواستم مرا پياده كند ...خانوم باور بفرمائي....مرسي اقا...اين عكس العمل من در برابر هر مردي بود كه از من تعريفي ميكرد و يا  ميخواست  سر صحبت را با من باز كند  درهاي بسته ي شيشه اي.....دردسرتون ندم اون شب رسيدم اما  عجب حكايتي بود....فراموش نشدني...براي خود من...تا اين كه ارمش محل كارم  نيز روزي  به هم ريخت و....................

..... اذر........................................................

+ نوشته شده توسط آذر.میم در دوشنبه هجدهم آذر 1387 و ساعت 1 بعد از ظهر |

مادر گفت...لباست پوشيده باشه..ارايش نكن ..يادت باشه زياد نخندي..رنگ سياه بپوش ..موهاتو جمع كن...مبادا  برقصي....زياد حرف نزن ..واي اگه بخندي ميدوني كه فردا تو فاميل هزا تا مصيبت و حرف وحديث هست...روبروي اينه به تصوير زن جوان و زيبائي مينگريستم كه اشك در چشمانش حلقه زده بود با موهاي بلند و ان لباس زيباي سياهرنگ كه سپيدي گردنش را بيشتر   جلوه ميبخشيد.... نتوانستم ارام بمانم  صداي زار زار گريه هايم در فضا طنين افكنده بود  مادر به يكمشت طلا وارد اتاق شد ..چيه مگه كسي مرده گريه ميكني...اونروز كه طلاق گرفتي بايد فكر اين روزها رو ميكردي..من يه عمر با ابرو زندگي كردم ميموندي نميمردي كه  مردي كه كتك نزنه مرد نيست...اخلاقش درست ميشد  چه قدر نشستيم گفتيم صب كن درست ميشه ...ولي خانوم انگار سرو گوشش ميجنبه...فكر كردي چون خوشگلي حالا همه برات صف كشيدن.....سرم داشت ميتركيد .....مادر بسه خواهش ميكنم...خواهش ميكنم....اما مادر  يكريز و بلا انقطاع  حرف ميزد...ريمل هايم روي صورتم  ماسيده بود از رفتن پشيمان شدم....ميدانستم مادر بيراه هم نميگويد ...اين حرف و حديث ها بود...زنگ در به صدا در اومد ..خانوم ساري خانيه... مادر  ايفون رو برداشت و با لحني تند..گفت ..خانوم اين بچه داره و  حرف ازدواجو نزنيد...ديگه هم مزاحم نشين...مادر..من كه ان روزها قصد ازدواج نداشتم...با تاكسي سرويس رفت فضاي ساكت خانه كمي ارامم كرد لباسهايم را عوض كردم و دست و  صورتم را شستم روي تخت دراز كشيدم و ظبط صوت را روشن كردم....هايده ميخواند ...تو اي عالم هستي به كامم ننشستي.....و من مثل ابر بهار گريه ميكردم ....و نميدانستم درين مدت يكسالي كه از جدائيم گذشته چرا  خانواده اين قدر مرا ازار ميدادند  ان قدر بهانه براي گريه كردن داشتم.............اين روزها  بيان ان چه برمن گذشت بسيار سهلتر است// زيرا اينها  بهترين خاطرات من بودند و نميدانستم سرنوشت چه بازي در پس پرده برايم نهان داشته.....راستي چرا  اينجا يك زن مطلقه حق زندگي كردن ندارد و اينها تازه پس از طي مراسم  مزخرف طلاق و بخشش مهريه و  در صورت نداشتنن مشكلات مالي بود...واي گوشم تير ميكشيد دكتر گفته بود كه مدتها شايد براي تمام عمر دچار نقص شنوائي شوم....ومن بايد ميماندم تا  سنت هاي خانوادگيم را حفظ كنم شعائر را و هزاران.......بگذريم...چرا اينها را براي شما مينويسم ...چرا در قالب داستان بيان نميكنم... نميدانم شايد اين گونه احساس راحتي بيشتري با اذر ميكنم.......ميتوانيد به قضاوت بنشينيد اما اين ماجرا هنوز ادامه دارد....پس بهتر است از شماره يك ان شروع كنيم  ميخواهم با شما مروري داشته باشم بر ديروز و امروز ...از فردا نميدانم چه بايد بنويسم...تنها ميدانم كه اجازه داده ام كه عمري ابزار گونه  از زندگيم استفاده شود و چون عروسكان خيمه شب بازي هر سو مرابكشانند ووووووووووووووووديگر چه تازه اول ماجراست......فعلا    اذر.م

+ نوشته شده توسط آذر.میم در شنبه شانزدهم آذر 1387 و ساعت 10 بعد از ظهر |

توي اين چند ساله اون قدر دروغ و دغل شنيدم وديدم كه ديگه بُسمه واُسه تمام عمري كه شايدپرش رفته  هر چي با خود كلنجار رفتم از كدام دريچه  براي نوشتن نگاه كنم  ...راستش نتوانستم تصميم بگيرم كه تمامي اين موضوعات مكررا و به صراحت از طرف من و ساير دوُستان عنوان شده ..اما كجاست گوشهاي شنوا....قول ميدهيد ...وعده ميدهيد...پل ميسازيد..ستاد بر پا ميكنيد اما خزان زده بر گهاي نونهالان نوشكفته ي وطنم را ...بگذاريد باز هم  مطلبي را به چالش بكشم كه خواننده اي ندارد و ويا دوستان با هول و هراس از گذاشتن  ونوشتن نظرشان ابا دارند..كه تا چنين است   واي به حال ما و انان كه پس از ما به قضاوت تاريخ خواهند نشست. اخه خانوم نونت نيست ابت نيُست زن رو چه به اين حرفها برو برو بشين خونه رخت چركاتو بشور و اشپزيتو بكن و بچه ها رو درست تربيت كن . ...........برو به زندگيت برس.. زن ..در جامعه ي ما بيش از اين اگر بخواهد باشد پايش را از گليمش فراتر نهاده كه در  قالبهاي داستاني نيز  شاهد  اين قالبهاي سنتي و تحميلي هستيم...اما من يه كم پامو از گليمم فراتر مينهم...دوستان بخدا هيچ كجاي دنيا  همين جوري  دختر و زنان كشورشان را به راحتي تقديم عربها نميكنند...هيچ كجاي دنيا اين چنين ذخائر ملي به نام ُسرمايه گذاري به جيب  كشورهاي حاشيه  خليج فارس نميرود ...و اين همه حرف نا حساب به كت من نميرود كه نميرود دوستان اهل سينما و تلويزيون هم كه چشممان به جمالشان روشن انچنان صحنه هاي خارج از كشور را در دبي  ميُُُُُسازند كه گويا دبي دست كمي از لس انجلُُس ندارد...كليپ هاي ويدئوئي مُستهجن كه هيچ فرهنگي را اشاعه نميدهند الا فرهنگ از خود بيگانگي ما را.. كه بايد نئشه مواد باشي و اين اهنگ هاي سبك رپ را باان  صداهاي وحشتناك  تحمل كني  ووقتي نشئه ي مواد شدي ديگر به فكر نيستي و بي عدالتي وعدالت نيز برايت مفهومي ندارد...و قر بانش بروم خماريت هم عالمي ديگر دارد.....از امار و ارقام دروغين من دراوردي  در حاشيه ي  امار فحشا و اعتياد هم چه بگويم......اي دل غافل....اما از حق نگذريم  نرخ تورم خوب پائين امده  اينجا ايران اُست ....صداي تهران ........صداي  ازادي..........................ديديد پايم را كمي از گليم خود فراتر نهادم حالا بنشينيد بگوئيد اهههه بسه ديگه ما كه خودمون ميدونيم خوب اگر ميدانيد كه خوشا به حال من  و ُاين هموطنان.......كه اين گونه  در نهايت بي انصافي  نشُسته  ونظر ارائه ميدهيم اينها را وللللش ...برو تو فيگور روشنفكري مبادا عينك ته استكاني ات كه حالا ديگر ليزر كردي و به لنز  تبديل شده به گيس هاي بلند و  كلاه و جليقه و پيپ بابا تيپ را عشق است ...من ميدانم كه كلاس شما بسيار والاتر از اين حرفهاست اما ............اصلا هيچي من هم ميگويم به من چه مگر من وكيل وصي اين مردم هستم.............    


بي تو از امدنت هي نوشتم و نوشتم// شايدروزي باز ائي از همان بسته ترين  پنجره فرياد كني//و صد افسوُس كه اين خامي يك خيال بود//در  فراخي  يك خيال دور//من كه ميدانستم تو نخواهي امد//و  نگاهي به تن خسته ي هيچ چلچله اي نيز نخواهي افكند//من كه ميدانستم اين همه يلداها//در پي ديدن روي خورشيد عاقبت  ميميرند//بي تو از امدنت هي نوشتم و نوشتم شايد...//قلم افتاد زدُست //ظرف جوهر بشكست//و دگر از تو نيامد خبري....... اذر.م

    

+ نوشته شده توسط آذر.میم در چهارشنبه سیزدهم آذر 1387 و ساعت 11 قبل از ظهر |

بانو چه خوب شد که به موقع رسوندنت بیمارستان لقمان.....میدونم میدونم الان وقتش نیست حرف بزنی دکتر گفته که نباید  زیاد حرف بزنی عزیزم تو استراحت کن...اما بهتر که شدی خیلی حرفا دارم برات ها یادت نره.....زندگی یه جاده  است یا شاید هم یه قطار از این سریع السیرها جدید  که شیک وخوشگل هم هستن و تو ش غذا هم سرو میکنن  با یکی یه عمر تو یه یه کوپه میشینی چشم تو چشم...بر اندازش میکنی تمام حرکاتشو از بر میکنی صدای پا شو میشناسی بوی تنشو  این که کی گرسنه میشه  کی عصبانیه کی درون  غار تنهائی خودشه اما  وقتی  توی ایستگاه خودش پیاده میشه  وتنها دستی برات تکون میده  از خودت میپرسی این غریبه کیه........چرا این جوری نیگام میکنه....بعد بر میگردی شاید  نوبت پیاده شدن تو هم یکی از همین ایستگاهها ی شلوغ و  منتظر باشه تو  واگن یه هو یکی بهت  نا خود گاه طعنه ای میزنه نیگاش میکنی اونم نیگات میکنه چه قدر نیگاش گرم و اشناست اره خودشه سالهاست انگار که  میشناسیش سلام میکنه با لبخندی جواب  سلامشو میدی.......و احساس خوشایندی داری نمیخواد بدونی اسمش چیه همین که هست همین گرمای حضورش همین امنیتی که در کنارش حس میکنی همینا بسه همین ارامشی که به لحظه هات هدیه میکنه و همین عطر خوشایند محبتی که فضا رو پر کرده....بانو  فکر کردی ا یه مو از سرت کم بشه اون  همون غریبه ی اشنا  چه قدر دلگیر میشه وای  بانو زدودتر باید مرخص بشی بانو رویای تو توی راهی که یه نفر با یه فانوس منتظرته  به تن مهربون حقیقت پیوند میخوره ....و هر دو با هم با دستانی گره خورده از  دوست داشتن  میرین تا راهی که انتهائی نداره تا نرسیدن ...مرگ بانو  پایان ستاره نیست اما زندگی یعنی تداوم همین لحظه ها زندگی یعنی رفتن و رفتن تا نرسیدن و همین لبخندی که  یه عمر حرف با خودش داره.......................... و پاری وقتا یه عمر  همون یه نیگاست ...........         اذر.م     

+ نوشته شده توسط آذر.میم در جمعه هشتم آذر 1387 و ساعت 4 بعد از ظهر |

با تو میشد در میان خارها//به تن نازک گل اندیشید// با تومیشد در شب تاسحر ستاره ها را بشمارم شاید//با تو در تن کویر //میتوانستم جاری بشوم همچو رودی پر اب//میتوانستم شاید سر بروی شانه های تو// تا رسیدن به تن سبز غزل گریه کنم//و برویم همچو ارزوهای شیرین //در میان خواب کودکان پا برهنه و بی تن پوش// با تو که عبور  تند لحظه ای از کنار ثانیه//میتوانستم کاش تا لحظه ی مرگ//من تو را حبس کنم در سینه//یا که بنویسم ان نام قشنگت را بر سبزی برگ// بر ابی  دریاها  بر روی سقف گنبد کبود//یکی بود یکی نبود//عاشقی دیوونه بود //که دلش اسیر یک دل دردونه بود//و خیالش پر بود از چشمای اون//اون دو تا چشم سیاه و اون دو دست مهربون//عاشقی بهونه بود//یه بهونه ی قشنگ واسه یه دیوونه بود//تو بگو میشه یه روز راستی از راه برسی//و بشی قشنگترین حادثه ی هستی من// و بگی یکی بود یکی نبود تنها یه قصه نبود....................   اذر.محمودی

+ نوشته شده توسط آذر.میم در سه شنبه پنجم آذر 1387 و ساعت 3 بعد از ظهر |

خیلی وقته باهاتون حرف نزدم ...خیلی وقته  بیش از انچه که به قضاوت خودم فکر کنم به فکر قضاوت دیگران در باره ی خودم و نوشته هام بودم برای همین دست و دلم به نوشتن نمیرفت.....درست بر خلاف تمام حرفائی که میزنم....خوب من بعضی وقتا از عشق مینویسم بعضی وقتا از نفرت یه وقتائی از درد و رنجی که  هموطنانم  دارن و یه وقتائی از شادیییییییییی نه من خیلی کم از شادی ها مینویسم چراشو نمیدونم شاید به خاطر  خلا بزرگیه که تو زندگیم هست مثل یک شکاف بزرگ روی  تن پوشم مثل  یه چاهی که انگاری به انتها نمیرسه........کیبوردم خرابه ز گذاشتن علائم دستوری معذورم  داشتم مینوشتم اره جونم براتون بگه  از ازادی مینویسم اما  اول باید از این زندانی که خودم برا خودم ساختم خلاص بشم  یه زندان شیک با جملات شاعرانه اما خوب زندون زندونه نه......راستی دی تصمیم گرفتم صفحه ی وب لاگم سیاه نباشه........مثل ذهنم میخوام پرده ها رو به کناری بزنم و به خورشید سلام کنم علیرغم تمامی  تلخی هائی که دور و برم هست  میخوام این بار قهوه ام رو با شکر بنوشم ...نظر شما چیه من که تصمیممو گرفتم...دوستون دارم تا بینهایت     اذر 

+ نوشته شده توسط آذر.میم در سه شنبه پنجم آذر 1387 و ساعت 10 قبل از ظهر |

کاش مرگ پایان تمامی اندوه بشری بود......از این همه دیوار بیزارم. و این درهای بسته.   اسارت  انسان به دست انسانی دیگر  به نام مقدس ازادی تو را به بند میکشند و ادمیت در میان  افیون جان میسپارد و   تو تنها بغضی فرو خورده در کلام هستی.....و اشکی که  بر گونه های شاخه های جوان ماسیده  ما دران به سوگ فرزندان  خویش نشسته اند فرزندانی که راه میروند اما زنده نیستند وتو را نمیشناسند.... ازادی...........و من کلامم را تمام میکنم نیمه تمام با  مقدسترین کلام برابری که  اثری از ان نمی یابم و  مساوات که افسانه ای بیش نیست و انسانیت.....و ازادی         به راستی باور ندارید که بنی ادم اعضای یک پیکرند... چه زود فراموش میکنیم //...برای جذب مخاطب میبینم که در  بلاگ خویش از خصوصی ترین مسائل زندگی خویش از  جامه های  بدن نما و  حربه ی زن بودنشان نیز حتی متاسفانه استفاده میکنند و چه قدر هم مخاطب دارند در این بین چرا میهراسیم از ازادی کلامی بر لب بیاوریم و از این همه  بی عدالتی ایا نقد اقایا ن جرمیست نابخشودنی.... هیهات که ما جز به  رویا و فریب دل خوش نمیکنیم و از حقایق گریزانیم شما چه  گونه می  اندیشید....ازادی یعنی  چی.....عدل و داد چه مفهومی برایتان دارد....بنویسید نامی از خود نگذارید به جا اما جاری باشید تو را به  همان خدائی که همین نزدیکی هاست......در میان نفس های کودکان گرسنه  نوجوانان  نشئه از مواد دخترکان خود فروش زنان روسپی در میان سفره های بی نان بی شک  خداوند شاهد بر اعمال تمامی شمایان است .....     ایام به کامتان باد        ۰۰    اذر   ۰۰

+ نوشته شده توسط آذر.میم در شنبه دوم آذر 1387 و ساعت 10 بعد از ظهر |


Powered By
BLOGFA.COM