گاهي وقتا وقتي به گذشته فلاش بك ميزني و ميخواهي ان چه رو كه بر تو گذشته به رشته ي تحرير بكشي خيلي سخته نه قلم و نه قلبت با تو همراهي نميكنه و به قدري غليان احساسات تو رو در بر ميگيره كه احساست بر منطق غلبه ميكنه......دكتر رو تو مطب رها ميكنيم كه از اين دست مشكلات برايم بسيار بوداين سرنوشت زن بيوه در جامعه ماست وقتي متاركه ميكند مردان به چشم سيبي چيده شده به اون گاه ميكنند و فراموش ميكنن او نيز انسانيست همچون ديگر انسانها كه شايد نيازمند شفقت ومهرباني ديگران است نه نگاههاي مملو از...........بگذاريم واز اين مبحث بگذريم يه روز دنبال ارش به دبستان رفته بودم ارش كلاس اول و اشكان كلاس چهارم بود پسركم با روپوشي سورمه اي رنگ با ديدن من هراسان به سويم دويد با ان صورت زيبا و دوست داشتنيش ان لبان خوش تركيب و پوست لطيف و سفيدش موهاي خرمائي رنگ و ان نگاه معصوم ....اما رنگ به چهره نداشت ..چه چيز او را تا بدين پايه منقلب كرده بود....مامان //بيا اينجا بدو دستم را گرفت و كشان كشان به گوشه اي برد //ماماني يا اگه دوستام ازت پرسيدن چرا اين وري ميريم بگو ميريم خونه ي مامان بزرگ ارش كه مريضه اخه من به اونا نگفتم تو طلاق گرفتي //گفتم مادر بزرگم مريضه مامانم ازش مظاوبت ميكنه...بوسه اي بر صورت زيبايش زدم...و در حالي كه بغض خويش را فرو ميدادم...گفتم //باشه عزيزم....وقتي درون اتومبيل جاي گرفتيم من ارام و بيصدا به گونه اي كه ارش متوجه نشود ميگريستم اما بغضم فراتر از اشكهايم بود...خددددددددددداااااااااااااا مگر او چند سال داشت يك كودك شش ساله....چه قدر به پدرش التماس كردم سر پرستي بچه ها را به من بسپارد در حالي كه متكبرانه شانه بالا مي انداخت هر بار ميگفت باشه اما نه از حضانت و نه از مستمري خبري نيست ......پس اقلا جائي رو به نام خودت اجاره كن..خواهش ميكنم //تو رو به روح مادرت سوگند ميدم//تو ديوونه اي برو عشقتو بكن دنيا رو بگرد ....خيلي جووني الان ميوه اي ...و.........حالم از حرفهايش به هم ميخورد از افكارش..از نگاهش از منطق كورش....اما به خاطر بچه ها حاضر بودم هر كاري بكنم....ولي واقعيت اين بود كه من نياز به پول داشتم //مادر كه به هيچ عنوان زير بار نگه داري از بچه ها نرفت//چي من واسه ي اون بچه بزرگ كنم بره پي يللي تلليش نخير خانوم خانوما بايد فكر اينجاهاشم ميكردي اصلا و ابدا...من هيچ مسئوليتي رو قبول نميكنم تازه خودتم زيادي هستي...و من نياز به كار تمام وقت داشتم و كار تمام وقت تنها تكافوي خورد وخوراكمان را ميداد.....//ارش..ماماني يا داري گريه ميكني...نه عزيزم سرم درد ميكنه...نخيرم چاخان ميگين من ميدونم از من ناراحتي.....لبهاي خوشگل سرخ رنگشو بر چيد ..نه شيرينم پسركم ....گلم...مامانو ببخش كه تنهاتون گذاشت// مامان تو كار خوبي كردي من از دستت ناراحت نيستم اخه ما ناراحت ميشديم وقتي بابا تو رو كتك ميزد..ماماني يا..بابا من و اشكانم ميزنه هنوز اما كمتر...خدايا....چه ميتوانستم بكنم ...//كدام قانون در اين ديار از زن حمايت ميكرد و ميكند//من هيچ حامي نداشتم الا خداوند و تمامي تلاشم براي پس گرفتن بچه ها بي ثمر مانده بود احساس بطالت ميكردم بدون انها دنياي من خالي بود مثل يك حفرهي عميق...//تا صبح بالاي سر ارش بيدار بودم اين عادتم بود شبهائي كه بچه ها در كنارم بودند تا اخرين قطره ي عطر تنشان را نفسهايشان را ميبلعيدم با تمامي عشقي كه در وجودم بود و چشم از چهره شان بر نميداشتم ارش دست در گردنم خوابش برد ديگر از ان شيطنت ها خبري نبود پسركم ارام شده بود...در حالي كه موهايش را نوازش ميكردم به دروغهاي كودكانه ي پسركم مي انديشيدم...و به كلمه ي عدالت مي انديشيدم ...نه نه نميخواستم تسليم شوم روزي حتما انها در كنار منخواهند بود ميدانم خدايا به من كمك كن... اين دعا را به درگاه خداوندم كردم...و سعي كردم كمي استراحت كنم هوا داشت كم كم روشن ميشد......





اذر.م





