تبليغاتX
نشد كه قصه ي كهنه كتابي باشيم چه كنم؟

 

 

 

 

 

 

خسته ام نازنين خسته

 

از بي حوصلگي شمعداني ها

 

از باغچه ي  خشك كنار حوض

 

از آسمان بي گريه هم خسته ام

 

اين روزهاي سخت دلتنگي

 

خستگي ام را تنها

 

در گوش قاصدك زمزمه ميكنم....

 

دردشتهاي بي نسيم

 

شايد براي همين نام مرا هنوز نميداني!

 

راستي بگويمت: ديشب  در خواب ديدمت

 

سيب كالي از درخت همسايه  در دست

 

و عطر بودنت در تمام رويايم پيچيده بود

 

صبح اما به گاه بيداري

 

 تمامي من سيب كالي بود

 

كه نه از آن تو بود ونه من

 

و تنهادرخت همسايه نام مرا ميدانست

 

 

 

 

آذر.ميم

+ نوشته شده توسط آذر.میم در یکشنبه بیست و نهم دی 1387 و ساعت 5 بعد از ظهر |

 

 

 

 

 

  

 من مانده ام ميان اوراقی نانوشته

من مانده ا م و دوپاي محزون و دلشكسته

در راهی نشسته پایان ندارد آنجا

اما ستون عمرم از همدگر گسسته

 

 

 در آن غروب خورشيد فكر افول خود بود

پروانه بال مي زد در آسمان احساس

دنبال شانه بودم تا خيس  اشك سازم

شايد تو را ببينم در آن زمان احساس

 

 

 

 

 من مانده ام ميان مهماني گل سرخ

در فكر خنده هاي نرگس ترين گلها

من ماندم و دو دست سيمان و آهن آلود

تا ماندگاري گل در اشتياق پلها

 

 

 

 بيزار مانده ام من در مرز عشق و پستي

بيزار از ماندن بيزار از آشنایان

بيزار مانده ام من از بوي باد  مرداب

من ماندم و تبسم در آن د وچشم  گریان

 

آذر.ميم

+ نوشته شده توسط آذر.میم در شنبه بیست و هشتم دی 1387 و ساعت 12 بعد از ظهر |

 ماجرا هاي زندگي من- 5

 

شده تا حالا تو جهنمي كه برات ساختن  بهشت براي خودت درست كني؟  ميگي نه ! ممكن نيست!

من ولي ميگم هيچ چيز توي دنيائي كه زندگي ميكنيم غير ممكن نيست ، مگه نخواهي به اون خواسته ات برسي

 توجهنمي كه براي من آرش واشكان درست كرده بود، توي اون جو پر از ديسيپلين و خشك، و سراسر رعب و

 وحشت كه ساعت نه خاموشي وشش صبح بيدار باش بود ، و مثل سايه منو تو اون آپارتمان تعقيب ميكرد مبادا

 شيشه اي بشكنم يا چيزي رو به هدر بدم روزهاي خوبي بود كه از عيد هم براي من و بچه ها  قشنگ تر بود

 راستش عيدها رو نميفهميدم ....

 معناي عيد رو خيلي وقت بوداز يادبرده بود بوي سبزي پلو با ماهي سفيد...يه خونه پر از آرامش وامنيت  پر

 از صداي خوشبختي...

آره داشتم ميگفتم روزهاي خيلي قشنگ ما و بزرگترين  شبهايمان كه تا صبح جشن ميگرفتيم و ازادانه هر

 كاري كه دوست داشتيم انجام ميداديم شب هائي بود كه او افسر نگهبان بود، سالي دو يا سه بار، خدايا ازت

 ممنونم براي لحظات شيريني كه من و فرزندانم در طي اون لحظات ميتونستيم خودمون باشيم بي پروا ، بدون 

 سايه اي شوم كه لرزه بر انداممان مي افكند  تلويزيون تا صبح روشن بود و بچه ها  تا هر ساعتي كه دوست

 داشتند بيدار ميماندند وماهر سه با هم شعر و ترانه ميخوانديم آرش قابلمه ها را رديف ميكرد و با ملاقه و يا

 كفگير  موسيقي خود را اجرا ميكرد همصدا با منواشكان ..

چه شعرهائي ميخونديم آهان يادم اومد...

توي ده شلمرود حسني تك و تنها بود.....

يا بزك زنگوله پا قصه ميگفتم قصه هائي كه تا طلوع خورشيد به درازا ميكشيد بچه ها تانيمه هاي شب بيدا

ر بودندتا سر انجام خسته از اين هم خوشي و سرمست از باده ي هستي هر سه از هوش ميرقتيم با لبخندي پر

 از رضايت از زندگي و آن  بلوائي كه در خانه به راه انداخته بوديم، با  فرياد هايشان با بازي هاي كودكانه

 مان  گوئي به صورتي نا خو دآگاه از او انتقام ميگرفتيم، انتقام تمام اين سالها .!.شمع روشن ميكرديم در جاي

 جاي خانه.......

 

خانه مان  بانور شمع چه قدر زيبابود، تنها در آن زمانهازيبائي خانه وامنيت آن را حس ميكردم و لذت مادر

 بودن را....اشكان-: مامان اگه بابا يهوئي بياد...زنگ ميزدم: ببخشيد    .....نه مطمئن ميشدم..و  خوشبختي

 ما  اما چه زود به پايان ميرسيد با حضوراو!

  صبح به اتفاق هم  ظرف مدت كوتاهي تماتمي اثار جرم رااز بين ميبرديم...تا مبادا  او از  رهاشدن  پروانه

 ها در شب بوئي ببرد..و باز هم پيله ي تنهائي و سكوت و خانه اي كه تنها  بي حرمتي سكوت آنرا ميشكست

 و كودكاني كه از وحشت گوشه اي كز ميكردند و از ديدن صحنه هائي كه ميديدند مات و مبهوت بودند...ديدن

 مادري ، زني، انساني، كه در زير كتك ها و ازار  مردي  كه خود را قدرت مطلق ميدانست   تصويرش در

 آينه ي روزگاران ميشكست وميشكست...ديگر  از آينه ها هم  بيزار ميشدم... آن دخترك  رويائي با آن دنياي

 زلال كودكانه اش ديگر در آينه وقتي از روزگار دلش به در د مي آمد  خود را شاهزاده خانومي نمي

 انگاشت ...زني جوان و زيبا بود كه  ميخواست  مادر باشد  اما به مرور زمان عشق جاي خويش را به كينه

 سپرد ، كينه اي عميق ...و زخمي كه سالها پس از جدائي هم  التيام نيافته بود  تا سرانجام رسيد زماني كه

 آموختم براي رها شدن بايد كه  بخشيد ..، بايد گه دري آهني بروي گذشت ها كشيد اما كودكان من آن 

 مهربانان زلال آن عشقهاي ابدي من...شايد بي اغراق  بزرگترين و معصوم ترين قربانيان فاجعه ي شومي به

 نام طلاق بودند در كشوري كه هيچ قانوني از زنانش حمايت نميكرد و يك زن  اگر از تمكنمالي برخوردا

 رنبود  زندگيش آشفته بازاري ميشد كه  بيا و ببين...اينها را نمينويسم تا تو دل بسوزاني اين  شمه اي از

 زندگي بسياري از زنان جامعه ي ماست كه قرباني  سيستمي هستند كه  در آن  زن تنها ابزار است نه يك

 انسان و كودكان نيز.. بازيچه يدست  قانونهاي من درآوردي ك و كفه هاي ناميزان ترازوئي كه فرشته اي با

 

 

 چشمان بسته آن را نگاه داشته.........آذر.ميم

+ نوشته شده توسط آذر.میم در چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387 و ساعت 8 بعد از ظهر |

سلام بر تماشاچيان!

 

 

دلقكم همان دلقك هميشه خندان،

 

آنگه گل خنده مينشاند برو ي لبهاتان،

 

ديگراين روزها نيستم جوان!

 

خم شده قامتم  زير كوله  بار سنگين غمهايم،

 

من همان دلقك هميشه خندا ن تنهايم،

 

نميشناسد كسي رنگ اندوه و رنجهايم،

 

كودكم مرد و خنديديد!

 

همسرم در  شبي سرد،

 

 در تبي تند ميسوخت و من حتي!

 

پولي نداشتم  براي درمان ودوا!

 

چاره جز گريه نبود،

 

زين همه اشك   تو بگو چه سود؟

 

آن دم آخر اما  به لبخندي عشق من ،

 

آن لبان زيبايش را از هم گشود،

 

گفت: دلقك مهربان  من!

 

مرا ببخش اگر ديگرر اهمان باهم يكي نبود،

 

و سپس  آهسته در گوشم  گفت: بايد كه رفت،

 

عشق من بدرود.............

 

آري من همان دلقكم كه با  اداهايم،

 

گل لبخند بروي لبانت مينشانم،

 

با  خند ه ات شادي را ميخرم به جان!

 

منم آن دلقك پير بي نام ونشان!

 

 

 آذر.ميم

+ نوشته شده توسط آذر.میم در چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387 و ساعت 11 قبل از ظهر |

 

 

 

 

دلم ميخواهد مثل آنروزها

 

باد بادكي بسازم

 

از روزنامه هاي باطله

 

از كاغذهاي كاهي

 

با گوشواره هائي آويخته  از دو سوي

 

دلم ميخواهد باد بادكي بسازم

 

در انتهايش فانوسي با شمعي روشن

 

و غروبي  پنهان از چشم خورشيد

 

پشت بام كاهگلي خاطراتم را ابي بپاشم

 

و با قر قره هائي كه مادر لحاف ميدوخت با نخشان

 

باد بادكم را به زيارت خدا روانه كنم

 

با فانوسم تمام خانه هاي تاريك كودكيم را روشن كنم

 

دلم ميخواهد باد بادكي بسازم با دو دست كودكانه ام

 

تا پدر را خوب تماشا كند

 

و پيراهن تنش را در حرم امام رضا  متبرك كنم

 

دلم ميخواهد  باز هم برايم كيهان بچه ها بخرد

 

سر به روي زانواش بگذارم

 

 واو دست بر گيسوان بافته ام بكشد

 

دختركم با زهم باد باد ك بازي

 

باز هم براي پدر دلبري وطنازي؟

 

اي واي از اين دلك سر به هواي من

 

باز يادش رفت كه بزرگ شده

 

و جهان بي غل و غشش

 

اسير دروغها و شغال و گرگ شده

 

گريه سر ميدهم در خوابم

 

باد بادكم هايم باز هم نخشان پاره شده

 

آذر.ميم

 

+ نوشته شده توسط آذر.میم در یکشنبه بیست و دوم دی 1387 و ساعت 4 بعد از ظهر |

 قسمت پنجم:

گوشي تلفن زنگ  ميخوره بر ميدارم، صدائي از آن سوي سيم: سلام

-: سلام بله بفرمائين من كوهيار هستم....! كمي مكث و تاني ميكنم

-: بله سلام خوبين شما؟

: ممنون در مورد آموزش موسيقي من  ميتونم هم  از روي نت تدريس كنم وهم....

 به موسيقي فكر نميكنم...شايد شيطان عقل مرا به غارت برده شيطان درون آذر،

گرمي صدايش روحم را مينوازد ، باخود ميگويم هم اوست ....خود خود او، عشق! به

سراغم آمده  و باورش ميدارم آن چشمان زيباي قهو هاي روشن آن موهاي خرمائي

رنگ را، و آن عاشق حسود را، كه مدام به من وتمامي رفتارهايم مظنون است مرا به

 شيوه اي غارتگرانه طلب ميكند، فقط براي خود، از خود نميپرسم آيا عشق  اين گونه

 بيرحم است؟ اين گونه بي چون و چرا و  خودخواه"؟

مدام مرا كنترل ميكند : كوهيار دانشجوي  ممتاز كنكور سراسري  مهندس كامپيوتر 

 اينك در پايان دوران سر بازي خويش است و براي من حاضر است دست از خانواده ي

 خويش نيز بشويد!

اما  نه اين  كمي با  آنچه در انديشه ي من جاريست در تضاد است...، من فضائي

ميخواهم براي استنشاق براي خود بودن...مدتي ميشود كه دوباره آذر را در شلوغي

و ازدحام خيابان گم كرده ام.

قبل از اتمام ساعت كارم از پنجره به بيرون نگاه ميكنم با  پالتوي سياهرنگ و كيف

دستيش در سرماي زير صفر يك ساعت است منتظر است....

وقتي عصباني ميشود تمام صورتش هم ميلرزد..و لبان خوش تركيبش به رنگ گچ

ميشود...

چرا عصباني هستي؟

تو منو دوست نداري........... 

كوهيار قرارمون چي بود؟

قرار نبود همديگرو به بند بكشيم !

كمي منطقي تر باشه! خواهش ميكنم!

نه من  نميتونم آذر برام سخته مدام فكر ميكنم كه تو  كساني ديگر را بيش از

من دوست ميداري حتي به فرزندانت حسادت ميكنم.......

كوهيار عشق بخشنده است....!

نه   ديگر او رادوست نميدارم اين يك روياي واهيست براي هميشه بااو وداع ميكنم و

براي اين كه  مدتي نبينمش براي مدتي  عازم خارج از ايران ميشوم نزد يكي از اقوام

تلفن ميكنم: آنسوي تلفن ميگريد من نيز  اشك ميريزم  عابران مات ومبهوت مرا

 ميبينند كه به زباني سخن ميگويم كه برايشان كاملا بيگانه است و من نيز در ميان

انسانهائي هستم كه با آنها بيگانه ام...

: بخدا دوستت دارم،

: نه هيچ مگو..... ديگه تموم شد خواهش ميكنم  خدا حافظ و تلفن را قطع ميكنم.

مادر او از هر كسي شايد خوشحالتر است او از خانواده اي خيلي مرفه  و تك فرزند

خانواده  به ياد ميآورم مادرش را  زماني كه  براي اولين وآخرين بار بامن تماس گرفت...

اشك ميريخت : خانوم تو رو به خدا رحم كنيد جوانم رو به من ببخشيد خدا بچه هاتونو

بهتون ببخشه....

بگذاريد اون زندگي خودشو كنه شما يه زن بيوه......ديگر نميشنوم........سرم گيج

ميرود  و به زمين ميخورم....وقتي چشم باز ميكنم جماعت  مرااحاطه كرده اند با

ليواني آب قند....

و آخرين جمله ي او: هر چي پول بخواهين بهتون ميدم فقط مبلغشو بگين...

و من ميروم تااو را فراموش كنم واو زودتر فراموش ميكند..........

ساناز دوستم ميگويد: نترس  عزيزم  تب تند زود عرق ميكند.

با نگاهي عتاب آلود بر اندازش ميكنم و اشكهايم رااز گونه  پاك ميكنم.

چرا زن مرد پير، جوان همه وهمه  به زن بيوه به چشم زني غارتگر مينگرند، كه بايد

غارت شود!

چرا ؟ سهم من اين نيست ! باور كنيد و خيلي بيشتر از اين ها و داغ  ننگي كه 

 جامعه بر دامان توميزند..و بعد از آن ياد ميگيرم كه  كمتر توجهي به حرف ديگران

داشته باشم و  ياد ميگيرم كه عشق نه اسارت است ونه خودخواهي.

عشق بزرگ است، يعني من وتو در كنار هم به آرامش رسيدن، يعني احترام متقابل ،

 يعني يك دوستي عميق...

نه نهالي بي ريشه كه نسيمي آن رااز جاي بر كند...و كم كم مي آموزم  كه .....چه؟

به قوانين اين جامعه احترام بگذارم ؟

چرا جامعه مرا نميبيند  با حجابي از انسان بودنم  نه يك زن  ظرفي آكنده از عسل ،

انساني باتمامي خصائص يك انسان كه شكننده تر است اما مي آموزد در تند باد

ناملايمات  قصي شدن را و به راحتي دريچه هاي قلب خويش را به روي هر خسي

 نگشودن  كه آفت عشق نيز جهل است...سالها از آن رزو ميگذرد ، كوهيار با دختر

دائي ثرتمند خود ازدواج ميكند و  فرزندي ندارد  مادرش يك بار به من زنگ زد 

اشك ميريخت وطلب حلاليت ميكرد...

: خانوم تو رو به خدا منو ببخشيد..حلالم كنيد..پسرم داره از دستم ميره  الان چند

 ساله معتاد شده  هنوز هم شما رو دوست داره....................پوزخني ميزنم:

 مثل فيلمهاي ايراني ...داستانهاي ر.اعتمادي...........

به فرنگيس( همسرش) سخت ميگذرد عكس تو را قاب كرده و......

تلفن را قطع كردم ..حالم  به هم ميخورد از اين عشقهاي  باري به هر جهت

و او تنها در اين چند سطر جاي دارد نه بيشتر نميخواهم ازاو بدانم.....

سرم درد ميكند  قرص استامينوفن ميخورم و سعي ميكنم بخوابم  بيدار كه شوم

ديگر چيزي به خاطر نخواهم آورد. 

                   خوب بهتره منتظره باقي ماجراهاي زندگي يك زن باشين

 

آذر.ميم

 

+ نوشته شده توسط آذر.میم در چهارشنبه هجدهم دی 1387 و ساعت 1 بعد از ظهر |

در ادامه ي داستان زندگي يك زن  تا قسمت سوم برايتان  نوشتم بدون هيچ مقدمه اي اين هم قسمت چهارم و اميدوارم بتوانم بي وقفه خدمت شما دوستان برسم براي درج تمامي آنچه بر اين زن گذشته با تمامي تلخي ها و شيريني هايش ...دوستتان دارم با يه عالمه عشق ومحبت ...آذر.ميم

قسمت چهارم-يه روز سرد و برفي دوسه سال بعد از اون روزهاي تلخ...محل كارم به پارك ملت خيلي نزديك شده بود بنا به دلايلي دكتر ساختمان مطب را واگذار كرد و ما بنا چار به ساختماني كه جنب هتل هما بود اسباب كشي كرديم...و بزرگترين مزيتش اين بود كه من نيم ساعتي زودتر ميرفتم تا به مرغابي ها غذا بدم...مخصوصا تو فصل سردزمستون،اين كار برام لذت زايد الوصفي داشت  يكي دو تا نون فانتزي يا خورده نانهاي سفره،يادمه يكي دو بار هم انگشتمو از روي دستكش موهري كه داشتم محكم گاز گرفتن و لي نميدونم حس خوبي داشتم ميون اونهمه سپيدي..ميون درختاني كه انگار  تمامشون رخت عروسي بر تن داشتن، قدم زدن و به حوضچه  پارك رسيدن، حس دوران كودكي رودرمن زنده ميكرد...به هنگام بازگشت از پله ها نمي اومدم بيشتر وقتا وقتي كسي نبود كه البته اكثر اوقات هم چنين بود ، روي برفها سر ميخوردم واااااي چه قدر لذت ميبردم، واين همان دختركي بود كه در كودكي فراموش كرده بود روي برفها سر بخورد و اسير بايد ها ونبايدها بود، حال ميتوانست براي خودش تصميم بگيرد....پس از  سختي هاي زياد حالا آرامشي نسبي بر زندگي ام حكمفرما بود كه دوست نداشتم باهيچي عوضش كنم...، كمي فرصت خودم بودن رو داشتم، نوشته هاي زيادي از اون روزا  داشتم نوشته هائي به پاكي و به سپيدي برف به محض رسيدن به مطب دست كش هامودر مي اوردم دستهاي يخ زده ام را گرم ميكردم و يك فنجان چاي داغ روبراه ميكردم زيرا دكتر عموما ديرتر ازمن مي آمد... در خلوت آن محيط قلم به دست ميگرفتم و تمامي آنچه را برايم رخ داده بود مينوشتم  ازطبيعت، از به خواستگاري رفتن زمين.... و از شب زفاف درختان در زمستاني كه پر بوداز روياهاي بكر  زني كه دوست داشت كودك باشد فارغ از تمامي  روزمره گي ها، دكتر هم شكر خدا  ديگر سر در لاك خويش داشت تنها گاه ، گاهي  از  كارهاي من متعجب ميشد،   يك روز كه وارد شدم دكتر زودتر از من آمده بود، كمي جا خوردم اما با آرامشي تصنعي پاسخ سلامش را دادم...: به به خانوم محمودي ...خسته نباشين.. و بعد لبخندي زد...نزديكتر آمد كمي به سوي عقب رفتم...راستش قلبم تند تند ميزد،  نگاهي عميق به چهره ام كرد ، نگاهي كه سر شار از مهر وتحسين بود...و اضافه كرد: صورت خودتونو تو آينه ديدين؟

----: نخير آقاي دكتر  و دست به سوي گونههايم بردم كه از حرارت داغ بود....

..-:ميدوني تو چشماي تو ..تو صورت تو شور زندگي هست واين تفاوت تو باتمام مردم دنياست...لبخندي زدم...: آقاي دكتر! قرار شد  كه...............-: نه باور كنيد منظور خاصي نداشتم.....

خوب ، ميشه ازتون سوال كنم كجا بودين؟ من كه فكركردم حتما به خاطر ساعت كاري دارم مواخذه ميكند پاسخ دادم.....آقاي دكتر باور كنيد من ديرتر از موعد مقرر نمي آم  فقط به مرغابي ها غذا ميدم........: عجب!

: دختره ي ديوونه اين را گفت و به اتاق خودش رفت ......نفسي كشيدم از سر كنجكاوي  مقابل آينه  دستشوئي رفتم ...صورتم گل انداخته بود و چشمانم برق ميزد....زندگي چه قدر زيبابود و چهره ي من سراسر رضايتمندي...ميشد  زن جوان پولداري نبود اما خوشبخت بود...ميشد اتومبيل و يا خانه ي شخصي نداشت اما خوشبخت بود....و همه چيز در اين آرامش غوطه ور بود تااين كه  يك  اتفاق يك اتفاق خيلي ساده  مسير زندگيم را به كلي تغيير داد....آن روزهم مثل روزهاي قبل  بيماران براي ويزيت  نشسته بودند در سالن انتظار  دو پسر جوان وارد شدند يادم ميآيد آري خوب به ياد دارم يكي از انها جوانتر  وبود با موهاي تيره و قدي بلند وديگري با قدي متوسط و جثه اي درشت و چهر ه اي  سفيد با موهاي خرمائي و دو چشم زيباي قهوه اي رنگ... چشماني كه رنگ و حالت دوست داشتنيشان را تا ابد فراموش نخواهم كرد با آن صورت خوش تركيب و مغرور...من مشغول انجام كار خود بودم  واومنتظر دوستش تا نسخه اي را تجديد كند هد فون به گوشش بود ومشغول گوش كردن به موسيقي بود منهم كتاب ميخواندم ( وا ه واه ه چه قدر سرمون شلوغ بود)  تلفن همراهش مدام زنگ ميخورداما اقا چشمانش را بسته بود وانگار نه انگار...ديگه كلافه شدم  و با صدائي نسبتا بلند گفتم: آقاي محترم لطفا تلفن همراهتان را خاموش كنيد...ابروئي بالا انداخت و چهره در هم كشيد در صندلي راحتي خويش فرو رفت و تلفن را خاموش كرد و بي اعتنا و بيصدا تنها با ابرواني گره خورده به ادامه ي  شنيدن موزيكش پرداخت... لحظاتي بعد واكمن را خاموش كرد و  گفت: عذر ميخوام  خانوم.....؟...با صداي بم ومردانه اش كه بسياردلنشين بود با حالتي فكورانه  از من سوال كرد: مثل اين كه ميونه ي خوبي با موسيقي ندارين...كم كم داشت كفرم بالا مي اومد ...: نخير آقاي محترم...: كوهيار...من كوهيارهستم...واه واه اصلا كي اسم تورو پرسيد...البته دردل گفتم..  ،.من عاشق موسيقي هستم اما  آخه...خنديد  لبخندي  دلنشين  ديگر عصباني نبودم گفت : تا حالا بهتون گفتن وقتي عصباني ميشين خوشگلتر ميشين........سرم رو پائين انداختم هيچ نگفتم...دلم ميخواست يه جواب دندان شكن بدم اما سكوت كردم همراهش بيرون آمد واو به هنگام رفتن كارتي  به دستم داد و بلافاصله  از مطب خارج شد....فرداي آنروز..........................( ادامه دارد)

 

+ نوشته شده توسط آذر.میم در سه شنبه هفدهم دی 1387 و ساعت 6 بعد از ظهر |

اين شهر بي دروازه// اين قامت بي پيكر//اين شب هاي هرجائي//نگاه كن شهرم يخ زده// و قلب انسانهايش ملول از اين تداوم هاي بي امان// از فلاكت در شب هايش//و مترسكان در روزها //در شهر پرسه ميزنند كلاغها//شهر من شهر اهن و سيمان//شهر بالا و پائين // شهر اهن و فولاد//شهر من شهر فاصله ها شهر غربت انسان//شهر من بزرگ اما بي معبر//شهر من شبهايش روشن اما مردمانش بي چراغ// شهر من شهر گندمزارها //مردمانش اما بي نان//شهر من دختركانش معصوم اما تن فروش//شهر من  كودكانش قرشته هائي بي اشيان//شهر من  اين هرجائي با نام و نشان//. دلقكانش صورت خويش را ميپوشانند//با سكه و افتخارهاي بيهوده//و مردمانش بيخبر از احوال هم//و بي اعتنا به فرشته ها//شهر من اين شهر بي دروازه//شهر دودو اهن//شهر شتاب و ازدحام//و ديوارهايش پر از تصوير تلخكان/شهر من اين شهر زشتي هاي پنهان//شهر من شهر شعر و ترانه//شهر حرفهاي زيبا و تن هاي تبدار// شهر نيلوفران روئيده در مرداب//عشق وانزجار اينهمه تشنگي در كام و تني چندسيراب//شهر من  شهر   نشئگي وافيون//شهر من شهر تهران.........   اذر.ميم

+ نوشته شده توسط آذر.میم در جمعه سیزدهم دی 1387 و ساعت 3 بعد از ظهر |

با ثانیه های به یغما رفته عشق را گریستم و هستی را که در چشمان تو

آغاز شده بودو انجامی نداشت برای تلخی و غربت کلامم،شعر زبان بیان

رنجی بود که زخم عمیق بی عدالتی بر جانم فرود آورده بود و من باز

سردم بود مثل همیشه ی بودنت و زمستان در من آشیان کرده بود،گرچه

آفتاب بودم با طیفی از رنگهای یخ زده در آسمان نگاه تو و در حیرت از

قلب آهنی انسان!

دو چشمانت پر بود از شهوت و تمناو غارتگری زن! امامن گرمای قلبت

را طلب کرده بودم و تو روحم را حتی لمس نکردی ، دو بیگانه در کنار

هم خفته بودند و حجاب میانشان اندیشه هاشان بود که قرنها فاصله داشت

ولبخندی شاید پل میان این فاصله بوددو نگاه از دو سوی زمان آلوده به

بیگانگی و چه قدر فاصله زیاد بود تا یکی شدن!

اشکهایم جاری بروی گونه روایت تکرار رنج و سکوت و نگاهت به سوی

من ..اما نبودی.. وقتی در کنارم خفته بودی تنهائی مرا با خود تا دوردست

اندیشه برد! آنجا که دستان غارتگر تو به من هر گز نمیرسید.....

عشق را میگریستم بی بهانه در شبهای ظلمانی بودنم و گوش زمان اما..

چه ناشنوا!

و اینک فریاد میزنم دریاب مرا پیش از آنکه سردی خاک مامن آرزوهایم

باشد، دریاب این همه ساده گی کودکانه ام را و لطافت روح زنی را که

همیشه عاشق بود و بی معشوق هوای سنگین زندگی را استنشاق میکرد....

باز هم سردم است وباز هم با واژه تو را فریاد میکنم دریاب مرا .....

 آفتاب.    آ ذر.میم

+ نوشته شده توسط آذر.میم در چهارشنبه یازدهم دی 1387 و ساعت 1 بعد از ظهر |

 

 

 

هنوز هم آف لاين هستي

 اگه آن لاين بودي بهت ميگفتم که دنياي ما دنياي فاصله هاست دنياي ديوارها ي شيشه اي

 و حصارهاي تنگي که خود ساخته ايم برا ي خود.

 مينوشتم  که شاعري بهانه بود عمري براي  ابراز آذر که جسارت گفتن خويش را نداشت

 مينوشتم  و واي من اگر قلمم غير ازآنچه در دل ميگذشت با واژه ها بر بوم زندگي ترسيم ميکرد

 تصويري ميکشيدم از عشق بر آسمان  لاجوردي و پر ستاره  ي انديشه هاي خام خويش زيبا ...آن قدر که چشم را بنوازد و و دلت نواي وصل سر دهد قلمم آري اگر تنهات قلمم جسارت نوشتن داشت..

 هنوز در  خاموشي بسر ميبري

 بيدار شو

 ستاره ها رفته اند

عنقريب خورشيد چشمانت را خواهد نواخت و زندگي بروي ماهت لبخند خواهد زد

و تو در ابتداي راهي که من به انتهايش رسيده ام.

گاه رشک ميبرم بر تو صادقانه بگويمت  دلم ميگيرد که بايد به هنگامه غروب به صداي قار قار کلاغها گوش فراسپارم منکه زاده ي فلق هستم.

 من که عمري عاشق بوده ام و عاشقانه سروده ام ...از من حذر کن اي دوست  باز هم که آف هستي اگر آن بودي ميخواندي نوشته هايم را پاسخي ميدادي...

 و من اين گونه در سکوت خويش پيوسته با تو به مباحثه نميپرداختم که ميدانم اهل جدل نيستي و تو زاده ي  آشتي صبح و شبنمي......

 ژاله و تن  گل واژه.

حيف که آن لاين نيستي والا برا گفتن حرف بسيار بود.

 کاش بودي تا اين همه دريغ را نمينوشتم.

 آذر.ميم

 

+ نوشته شده توسط آذر.میم در سه شنبه دهم دی 1387 و ساعت 8 بعد از ظهر |

تو را ميبارم از چشمانم

چون نام  مقدس خدايم


تو را ميخوانم در  سبزي برگهاي نورسته


و صدايت ميكنم در گوش تمامي قاصدكها


ناباورانه  با من بيگانه اي

با ترديد قلبم درون سينه مي طپد

براي عطر رازقي هاي تن تو دلتنگم

براي تمامي اسمان چشمانت

پر از ستاره هاي كويري

راستي ترجمان تو چيست

هر چه گشتم نيافتمت

در هيچ دائره المعارفي

در هيچ جاده اي بي مركب

تو از تبار كدامين الفت ديرينه اي

كه من  هر چه  ميگردم

باز نمي يابمت

اما خيالت دمي مرا رها نميكند

مثل اين ابرهاي پر باران

در سردي يك روز زمستاني ميسرايمت

از گونه هايم ميغلطي

چه طعم شوري دارد نداشتن تو

و چه تهيست  دنيا بدون  نامت

اي تو  همه غزل همه ترنم

اي تو نسروده ترين سرودني

ميخواهمت و ميخوانمت

تا با سر انگشتان مهرباني

راه نرفته را بر من بنمائي

با من بگو...از كدام سوي

راهيست به سوي نجابت كلامت

به سوي ارامش نگاهت

اي تو همه سكوت اي تو همه گفتگو

و اي زيباترين بهانه براي سرودن

 

اذر.ميم                   از من برای  این همه  هیچ مپرس و در پی توجیه و تفسیری نیز از جانب من مباش که من این ره را نه به پای  تن که به پای سر طی نمودم..و از چرای ان خویش نیز در عجبم وهیچ ادله ای برای این همه غیر منطقی بودن ندارم.       

+ نوشته شده توسط آذر.میم در جمعه ششم دی 1387 و ساعت 5 بعد از ظهر |
 

 

باز باران

 

با همان سنفوني رويش

 

باز باران

 

و عالمي ترانه هاي عاشقانه

 

باز باران

 

و من مي يابمت در تردي حسي ناب

 

در خيسي يك قطره

 

باز باران

 

نگاه كن هنوز ميتوان تارسيدن

 

هنوز تا ساحلي شني

 

در ميان اين همه تلاطم شنا كرد

 

باز باران

 

بي هيچ خاطري

 

و خيال تو  اهسته اهسته  در جانم

 

خيالي كه نه تكراريست

 

و نه مرور گذشته هاي مرده

 

باز باران و روزي كه من عاشق ميشوم

 

در ميان  ان دو چشم سياه

 

و خانه ميكنم

 

بدون اجازه

 

باز باران  وهمان سنفوني خوشايند  عشق

 

گوش كن....صداي پاي  هيچ رهگذري در كوچه  نيست

 

تنها توئي كه  اين همه خاكستري را پاك ميكني

 

و طرحي نو در مي اندازي

 

و باران با تو همپا....

 

و من در ميا ن دستان تو سبز ميشوم

 

و تو در  خيسي چشمان  ترم ريشه ميدواني

 

باز باران برايم ارمغاني دارد

 

و اين بار تو را ترنم ميكند

 

تو را كه ابنداي مني

 

 در اين  اولين روز از تمامي روزهاي بودن

 

و بيهوده نيست به تو انديشيدن

 

طرح خيالت چه قدر زيباست

 

هيچ ميداني.....

 

بي تو حتي به تو انديشيدن چه قدر خوب است

 

مثل طرح رقص ماهيان قرمز

 

 در ميان حوض كاشيكاري خانه مان

 

ارزوئي ميكنم و سكه اي در اب مي اندازم

 

و از پشت شيشه  هاي رنگ رنگ نگاهم

 

از  قطرات باران خيس ميشوم و عاشق

 

مرا ببخش نازنين كه زبانم براي بيان تمامي حسم  الكن است مرا ببخش كه گاه  انسان شهامت بيان  تمامي انچه را كه در درونش ميگذرد را ندارد...چه قدر خوب است كه تو هستي//با ان همه ذوق و قريحه و من گرچه دير يافتمت اما دير رسيدن هميشه بهتر از نرسيدن است.                                .... اذر.ميم.....

+ نوشته شده توسط آذر.میم در چهارشنبه چهارم دی 1387 و ساعت 12 بعد از ظهر |


Powered By
BLOGFA.COM