قسمت پنجم:

گوشي تلفن زنگ ميخوره بر ميدارم، صدائي از آن سوي سيم: سلام
-: سلام بله بفرمائين من كوهيار هستم....! كمي مكث و تاني ميكنم
-: بله سلام خوبين شما؟
: ممنون در مورد آموزش موسيقي من ميتونم هم از روي نت تدريس كنم وهم....
به موسيقي فكر نميكنم...شايد شيطان عقل مرا به غارت برده شيطان درون آذر،
گرمي صدايش روحم را مينوازد ، باخود ميگويم هم اوست ....خود خود او، عشق! به
سراغم آمده و باورش ميدارم آن چشمان زيباي قهو هاي روشن آن موهاي خرمائي
رنگ را، و آن عاشق حسود را، كه مدام به من وتمامي رفتارهايم مظنون است مرا به
شيوه اي غارتگرانه طلب ميكند، فقط براي خود، از خود نميپرسم آيا عشق اين گونه
بيرحم است؟ اين گونه بي چون و چرا و خودخواه"؟
مدام مرا كنترل ميكند : كوهيار دانشجوي ممتاز كنكور سراسري مهندس كامپيوتر
اينك در پايان دوران سر بازي خويش است و براي من حاضر است دست از خانواده ي
خويش نيز بشويد!
اما نه اين كمي با آنچه در انديشه ي من جاريست در تضاد است...، من فضائي
ميخواهم براي استنشاق براي خود بودن...مدتي ميشود كه دوباره آذر را در شلوغي
و ازدحام خيابان گم كرده ام.
قبل از اتمام ساعت كارم از پنجره به بيرون نگاه ميكنم با پالتوي سياهرنگ و كيف
دستيش در سرماي زير صفر يك ساعت است منتظر است....
وقتي عصباني ميشود تمام صورتش هم ميلرزد..و لبان خوش تركيبش به رنگ گچ
ميشود...
چرا عصباني هستي؟
تو منو دوست نداري...........
كوهيار قرارمون چي بود؟
قرار نبود همديگرو به بند بكشيم !
كمي منطقي تر باشه! خواهش ميكنم!
نه من نميتونم آذر برام سخته مدام فكر ميكنم كه تو كساني ديگر را بيش از
من دوست ميداري حتي به فرزندانت حسادت ميكنم.......
كوهيار عشق بخشنده است....!
نه ديگر او رادوست نميدارم اين يك روياي واهيست براي هميشه بااو وداع ميكنم و
براي اين كه مدتي نبينمش براي مدتي عازم خارج از ايران ميشوم نزد يكي از اقوام
تلفن ميكنم: آنسوي تلفن ميگريد من نيز اشك ميريزم عابران مات ومبهوت مرا
ميبينند كه به زباني سخن ميگويم كه برايشان كاملا بيگانه است و من نيز در ميان
انسانهائي هستم كه با آنها بيگانه ام...
: بخدا دوستت دارم،
: نه هيچ مگو..... ديگه تموم شد خواهش ميكنم خدا حافظ و تلفن را قطع ميكنم.
مادر او از هر كسي شايد خوشحالتر است او از خانواده اي خيلي مرفه و تك فرزند
خانواده به ياد ميآورم مادرش را زماني كه براي اولين وآخرين بار بامن تماس گرفت...
اشك ميريخت : خانوم تو رو به خدا رحم كنيد جوانم رو به من ببخشيد خدا بچه هاتونو
بهتون ببخشه....
بگذاريد اون زندگي خودشو كنه شما يه زن بيوه......ديگر نميشنوم........سرم گيج
ميرود و به زمين ميخورم....وقتي چشم باز ميكنم جماعت مرااحاطه كرده اند با
ليواني آب قند....
و آخرين جمله ي او: هر چي پول بخواهين بهتون ميدم فقط مبلغشو بگين...
و من ميروم تااو را فراموش كنم واو زودتر فراموش ميكند..........
ساناز دوستم ميگويد: نترس عزيزم تب تند زود عرق ميكند.
با نگاهي عتاب آلود بر اندازش ميكنم و اشكهايم رااز گونه پاك ميكنم.
چرا زن مرد پير، جوان همه وهمه به زن بيوه به چشم زني غارتگر مينگرند، كه بايد
غارت شود!
چرا ؟ سهم من اين نيست ! باور كنيد و خيلي بيشتر از اين ها و داغ ننگي كه
جامعه بر دامان توميزند..و بعد از آن ياد ميگيرم كه كمتر توجهي به حرف ديگران
داشته باشم و ياد ميگيرم كه عشق نه اسارت است ونه خودخواهي.
عشق بزرگ است، يعني من وتو در كنار هم به آرامش رسيدن، يعني احترام متقابل ،
يعني يك دوستي عميق...
نه نهالي بي ريشه كه نسيمي آن رااز جاي بر كند...و كم كم مي آموزم كه .....چه؟
به قوانين اين جامعه احترام بگذارم ؟
چرا جامعه مرا نميبيند با حجابي از انسان بودنم نه يك زن ظرفي آكنده از عسل ،
انساني باتمامي خصائص يك انسان كه شكننده تر است اما مي آموزد در تند باد
ناملايمات قصي شدن را و به راحتي دريچه هاي قلب خويش را به روي هر خسي
نگشودن كه آفت عشق نيز جهل است...سالها از آن رزو ميگذرد ، كوهيار با دختر
دائي ثرتمند خود ازدواج ميكند و فرزندي ندارد مادرش يك بار به من زنگ زد
اشك ميريخت وطلب حلاليت ميكرد...
: خانوم تو رو به خدا منو ببخشيد..حلالم كنيد..پسرم داره از دستم ميره الان چند
ساله معتاد شده هنوز هم شما رو دوست داره....................پوزخني ميزنم:
مثل فيلمهاي ايراني ...داستانهاي ر.اعتمادي...........
به فرنگيس( همسرش) سخت ميگذرد عكس تو را قاب كرده و......
تلفن را قطع كردم ..حالم به هم ميخورد از اين عشقهاي باري به هر جهت
و او تنها در اين چند سطر جاي دارد نه بيشتر نميخواهم ازاو بدانم.....
سرم درد ميكند قرص استامينوفن ميخورم و سعي ميكنم بخوابم بيدار كه شوم
ديگر چيزي به خاطر نخواهم آورد.
خوب بهتره منتظره باقي ماجراهاي زندگي يك زن باشين
آذر.ميم
+ نوشته شده توسط آذر.میم در چهارشنبه هجدهم دی 1387 و ساعت
1 بعد از ظهر |