تبليغاتX
نشد كه قصه ي كهنه كتابي باشيم چه كنم؟
 

 

ذکر او را میگویم تا رسیدن به تو

 

 

 

 

تن پوشی از شب بر تن

با دستانی مالامال از ستاره

با سکوت سخن میگویم

نسیم خمیازه میکشد

و در میان شولایم میپیچد

ستاره ها را .......

بر تن زخمی آسمان میچسبانم

و در آغوش ابرها

 به رفتن به درون

غار تنهائی انسان می اندیشم!

و به خاطره ای  مرده در قابی دور

در میان خاکستری خاطرات تو

به رفتن تاریکی می اندیشم

و پایان این همه بی سامانی زمین

فردا من بی شولا

بدون خاطرات  به خاکستر نشسته ی تو

تن به آغوش خورشید خواهم سپرد

تا فردا


تا رسیدن سحر

باید فکری به حال تن زخمی آسمان کرد

ستاره هم مرهم این همه نیست

تو اما شاید!

گر چه خاموش تنها مرا نظاره میکنی

بو ته ی اناری

در کنار چشمانم  رشد میکند

تا فردا راهی نیست


و من اناری خواهم شد

تا فردا در دستان نوازشگر تو

 

آذر.میم

 

 

+ نوشته شده توسط آذر.میم در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387 و ساعت 12 بعد از ظهر |

هوا سرد بود و جاده برفیُ فضای اتومبیل با وجود گرمای بخاری سرد و سنگین 

 بود از پخش صدای یکی از آهنگای گوگوش می اومد و زن سرش را به شیشه

 ی بخار کرده ی اتومبیل چسبانده بودُ و مرد بی توجه  مشغول رانندگی بود.

 

 

این هم تلاش دیگر زن برای بقا زندگی مشترکش بودُ برای حفظ یک ویرانه!

اشک گرم و شور به روی صورتش میچکید با  لبانش شوری آنرا مزه مزه کرد و

طوری که مرد را متوجه خویش نکند بایک دستمال  تند تند صورتش را پاک

 میکرد اما فاید ه ای نداشت تمام ریملهایش پوست

 سپپد صورتش را سیاه کرده بود.

سالها قبل بود راستی چه زود گذشت همین راه را با هم طی کرده بودند

 جاده ی هراز..مرد

برا یش تنها مامن بود ُ تکیه گاهی برای تمامی خستگی ها یش و

مجالی برای فراموش کردن تلخی های زمانه.

 باور نمیکرد این همه خوشبختی را بارها دستش را نیشگون گرفت

 نه رویا نبود او بیدار بود...اما مگر میشد

 اینهمه خوشبخت بود...به چهره ی مردش نگریست چه قدر پر صلابت

 و دوست داشتنی زیبا نبود اما خوش ژست و شیک پوش او مرد

 رویاهایش بود ُ مهربان ارام و موقرزن جوان نگاهش میکرد و مرد آهسته

 

 گفت...: عزیزم نیگا نکن تصادف میکنم هاا..زن با کرشمه ای از

 جایش تکانی خورد و با لوندی خاصی گره به ابروان افکند...

.اوووووووووووه ..چیه خانوم من؟ عزیز دل من چرا اخم کرده......تو منو

 دوست نداری...زن گفت....مرد پاسخ داد:بله من دیوونه ی تو هستم..

.زن در حالی که به منظره ی بیرون

 نظری می افکند لبخند شیرین و فاتحانه ای بر لب داشت این سفر

 ماه عسل آنها بود.

به مقصد رسیدند  به ویلای مرد همه چیز از قبل آماده بود شومینه

 روشن.....و منزل گرم بود یخچال پر از

 خوراکی و دریا واای مثل همیشه زیبا ناهار را در رستوران سر راه

خوده بودند..زن گفت من خوابم میاد ..مرد هم  گفت تا تو استراحتی

بکنی من میروم و بر میگردم زن خسته بود به زودی به خواب رفت

 هوای بیرون سرد بود و گرمای داخل ویلا و سکوت آنجا او را به خوابی

 عمیق فرو برد....

وقتی چشمانش را گشود مرد را ندید ..ساعتها از رفتنش میگذشت...

نگران شدپالتویش را پوشید و از  خانه خارج شد باد سردی میوزید اما

 دیدن دریا که از بالکن به خوبی نمایان بود حس خوب دوران گذشته را در

 ذهنش نداعی میکرد اما.........این شیرینی دیری نپائید از بالکن وقتی

 به حیاط خلوت نگریست منظره ای

 را برای اولین بار در عمرش

 دید.............عشقش...................زندگیش...................و تمامی

 آرزوهایش...............روی یک صندلی نشسته بود و مشغول...............

.اصلا نمیتوانست باور کند...از هوش رفت.

وقتی چشمهایش را گشود سرش در دمیکرد به هنگام سقوط سرش

 به هره ی کنار بالکن خورده بود و شکاف برداشته بود مرد نگران

او را مینگریست......عزیزم حالت خوبه؟ ...اینجا کجاست  ؟..نگران نباش

 بیمارستانه...من ! من! خیلی ترسیدم فکر کردم تو رو...زن به یاد آورد.

..و روی بر گرداند...برو نمیخوام ببینمتو اشک میریخت مثل باران بها ر

اشک بر پهنای صورتش روان بود....ببین بگذار توضیح بدم......

 زن فریاد زد برو بررررررررررو خواهش میکنم...

و مرد از اتاق خارج شد...

زن به دیوار چشم دوخته بود کاش تمام آن چه دیده بود یک خیال

خام بود یک سراب ...اما نه واقعیت داشت

 مرد رویاهای او یک معتاد بود سالها بود که  اسیر افیون بود....

منه احمق چرا متوجه نشدم؟...و با صدای

 بلند گریست و سر در بالش که کمی هم خونی بود فرو برد سرش

 درد میکرد پرستار داخل شد آمپولی زد و زن دوباره به خواب رفت..

پس از دو روز و عکسبرداری واطمینان از رفع خطر مرخص شد..اما با

مرد کلامی نگفت...ببین من قول

 میدم که دیگه تکرار نشه این ...چه جوری بگم یه اشتباه بود میخواستم....

خوب....اما هیچ تو جیهی نداشت...چرا از اول نگفتی؟

خوب میگفتم تو با من ازدواج میکردی؟

زن آرام آرام اشک میریخت به چهره ی مهربان مرد نگریست که

 با التماس واشتیاق او را نگاه

 میکرد...خواهش میکنم ..!

کمکم کن...من با تو از دنیا هم بی نیازم..منو ترک نکن قول میدم...

ترک کنم ا نکردم تو جدا شو باشه؟

و زن سکوت کرد...ماه عسلشان چه تلخ بود زود بازگشتند و زن

 شروع به اصرار برای ترک مرد و مرد

 مدام وعده ی امروز و فردا میداد......

تا این که به کمک زن این امر محقق شد واو اعتیاد خویش را ترک کرد

  زن با تمام عشقش او را از محبت خویش بی نیاز میساخت حتی

 موضوع بچه دار نشدنشان را هم مطرح نمیکرد اما یک روز که سر زده به

 خانه آمد ...باز هم و این سالها ادامه داشت.

زن بیمار بود بسیار بیمار و این آخرین سفر..مرد بسیار تکیده و زن

میدانست که عشقی فراتر از عشق به زن مرد را اسیر خود ساخته...

دیگر کمتر با یک دیگر سخن میگفتند و این سفر  شاید بهانه ای بود

 برای گره زدن این ریسمان پوسیده.

میشه یه چائی برام بریزی..زن از چای هم بدش می آمد..چای کتری

 سمارو....آتش سیگار بوی تریاک..حالش را به هم میزد .

مرد سکوت را شکست: چرا حرف نمیزنی؟

چی بگم؟

نمیدونم یه چیزی بگو اونم خاموش کن!

زن پخش را خاموش کرد  اما عجیب بود یادشان رفته بود با هم حرف بزنن...

در طی این سالها زن برای حفظ وجه  ی خویش و ابروی خانوادگی واین

مزخرفات ادامه داده بود دیگر نه عشقی نه شوری درست مثل

 مرده های متحرک اوایل این حالات زن مرد را می آزرد و خود را مسبب

 افسر ده گی اومیدانست اما کم کم این امر عادی شد و ...............

دیگه نمیتونم خسته شدم..نمیدونم شاید من همسر اید ه الی نبودم

نمیدونم دیگه هیچی نمیدونم خواهش میکنم

 تمومش کن...

باشه اما قبلش یه سفر بریم شمال بر گشتیم هر چی تو بگی..

به  مقصد رسیدند مرد حالش خوب نبود...زن میدانست که باید 

 ویلا را ترک کند در سرمای زیاد در کنار

 ساحل قدم میزد با چکمه هایش تا زانو درآب بود بروی شنها

تصاویر بی مفهوم میکشید و زیرش

 مینوشت...زندگی....دیگر حوصله ی اشک ریختن هم نداشت

 یک ساعتی گذشت ...یخ زده و تنها به داخل

 بازگشت مرد خندان برایش یک فنجان چای ریخت ...خوب خانوم

 خانوما...عزیز دل من..چه قدر این

 حرفها  چندش آور بود شنیدش از دهان او...

واقعیت را باید میپذیرفت و بارها اقدام به ترک  کرده بود البته با

اصرارها وتهدیدها ی زن اما  به این

 نتیجه رسیده بودند که تا تمایلی نباشد با زور وارعاب کاری از

پیش نمیرفت..اعتیاد بر خلاف آنچه شعار میدادند تنها یک بیماری نبود.

..اول اراده ی انسان را متزلزل میساخت این اواخر مرد تصمیم گرفته بود

 برای پای بند کردن زن او را  به این دام بکشاند یک بار زن حس

کرد چای بسیار تلخ است و بعد از نوشیدن آن ساعتها خوابید...

.و از این دست زن دیگر به مرد اعتماد نداشت..دیوارهای باور او فرو ریخته

 بودند...چرا این واپسین سفر را پذیرفته بود؟ شاید برای این که هنوز

 حس ترحمی نسبت به او بود نسبت

 به این موجود ...موجودی که در به تباهی کشاندن بهترین سالهای عمر

 او بی تاثیر نبود   و خانواده ای که مدام  اصرار به دوام این  زندگی که چه

عرض کنم نه ارتباط نه دوستی نه مجاورت نه مجالست نه زن می اندیشید

 راستی او آن مرد که بود جز یک ویرانگر که خود نیز میخواست قربانی باشد.

.پس چرا باید با وی تا قعر تباهی سقوط میکرد...

قاضی رای را صادر کرد   ..چه لحظه  ی عجیبی بود..مرد بدون خداحافظی

 دادگاه را ترک  کرد و زن حس میکرد پس از سالیان سال از بند رسته

اما نمیدانست چه باید بکند... سالها عادت کرده بود که با تکیه بر

 دیگری زندگی کند...و حالا  لبخندی زد درک معنای این لبخند دشوار بود..

.نه از روی شادی و نه غم...حسی غریب..میدانست به زودی  بسیاری

از مشکلات او حل میشدند گرچه مشکلات جدیدی داشت

 اما اعتماد به نفس او کم کم باز میگشت گوئی فرصت آن را داشت

 تا دوباره  نگاهی به پیرامون خویش

 بیافکند  مردم در جنب و جوش  بودند..زندگی در جریان بود...با گامهائی

لرزان اما با دلی پر امید شروع به قدم زدن کرد..نفسی عمیق کشید...

میدانست مثل آن روزها جوان نیست اما باید زندگی میکرد .......

 

 

آذر.میم

 

 

+ نوشته شده توسط آذر.میم در شنبه بیست و ششم بهمن 1387 و ساعت 2 بعد از ظهر |

 

مدتهاست که قلمم از نوشتن باز ماندهُ به راستی چیزی در من

 افول کرده مثل حسی پنهان مثل خورشیدی کم فروغ

از رخدادهای پیرامون خویش به شدت در رنجم ُ و میدانم این

 همه تالم من در این میان همه بی عدالتی گم است که

 من بزرگترین ظلم را خویش بر خویش روا میدارمُ آذری که

 حق زندگیرا از آذردریغ میکند.

زیستنی که دلخواه اوست رها شدن از این همه قید ....و با

 زهم سنت ها و قوانین دست و پاگیر باز هم باید ها و

نباید ها با زه م چراغهای قرمز محدو ده های ممنوعهُ

 خسته ام  دیگر مرا رقی برای  این هم نیست و مجالی نیز....

 عقل نهیب میکندم که  باز گام نهم در راهی که

عمری نه به میل دل که به امر منطق در آن ره گام

نهاده ام بگذار دیوانگی پیشه ام باشد و این جان

پریشان  بنیان تمامی اندیشه ام...

 

آری  من دیوانه ام و از جمع جمله ی عقیلان در گریز...و

 تنها خدایم داند که این بندی را آرزوئی نیست جز

رهائی از قید  این همه....

و در آخر تمامی عشقم را  تمامی جانم را  نثار عشق و

احساسات ناب شما عزیزان میدارم...که مرا با یکایک

شما جانان  عهدیست ناگسستنی شاید به این زودی ها به

روز نباشم نه تا زمانی که اندیشه هایم ته نشین شوند

 در جام بودن..

به امید بر قراری صلح و آزادی در سراسر این جهان...

 

با عشق آذر.محمودی

+ نوشته شده توسط آذر.میم در یکشنبه بیستم بهمن 1387 و ساعت 9 بعد از ظهر |

  

 

عشقهاتان همه پوشالی بود

 

همدلی هاتان هم کوله ای خالی بود

 

همه لبخند به لب دشنه به دست!

 

حیف از معرفت و عشق و مرام

 

حیف از عهد قدیم، حیف ازآنچه گذشت

 

همه فریاد به دل  غرق سکوت

 

جان به سر خسته از این همه سقوط

 

همه نشئه ز کرک یا که خمار تریاک

 

همه در بند پلشتی و جمعی ناپاک

 

حیف ازآنچه گذشت،همدلی، یکرنگی

 

و مفاهیم کلام که دگر گشت فسانه به عیان

 

کودکی بی نان آنسوبنگر!!

 

 نانوابسته دکان!

 

در پی یک سکه میفروشد ایمان

 

رونقی نیست دگردر میان دلها

 

کوچه ی خاطره ها، مانده در یاد خدا

 

اعتباری داشت روزی تار موی مردان!

 

رفته از کف همه اینها امروز،

 

همه در بند تن و بندی نان

 

چه بگویم ا ز آنچه که رفت

 

آن همه عشق که افسانه شدو زود گذشت

 

آذر.میم

+ نوشته شده توسط آذر.میم در جمعه یازدهم بهمن 1387 و ساعت 3 بعد از ظهر |


Powered By
BLOGFA.COM