بهارتان آکنده از نشاط و سر سبزی وسلامت و سعادت و سرور و سروری
سترگ باشید و سرو قامت
این هم هفت سین
من تقدیم به یاران
|
بهارتان آکنده از نشاط و سر سبزی وسلامت و سعادت و سرور و سروری سترگ باشید و سرو قامت این هم هفت سین من تقدیم به یاران + نوشته شده توسط آذر.میم در جمعه سی ام اسفند 1387 و ساعت
6 بعد از ظهر |
باور پر کشیدنت تلخ ترین حقیقت این ساعات بگو چگونه از میانمان رفتی و حسرت دیدنت بر دل ما ماند؟! بگو که من ناباورانه این بهار را با خبر مرگ تو آغاز نمودم// مرا ببخشید که از آوردن نام این عزیز معذورمُ هنوز در شوک مرگ نابهنگامت هستمُ هرچه میکنم این بهار بر دلم نمی نشیند//رفتنت حادثه ی غریب یک خاطره بود// نگو دست تقدیر بود// نگو که حادثه بود//
سال نو مبارک + نوشته شده توسط آذر.میم در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387 و ساعت
4 بعد از ظهر |
کامران در امتحانات پایان سال مردود شده بود و وقتی مادر از این خبر آگاهی یافت مثل این که دنیا روی سرش خراب شده باشد اصلا هوش و حواسش به جا نبود و از خود میپرسید چرا؟مگر من کجای راه را اشتباه رفته ام زن جوان بعد از مرگ پدر کامران چون سواد درست و درمونی نداشت به پیشنهاد یکی از آشنایان مشغول کار شد به خانه ی این و آن میرفت و با انجام کارهای منزلشان خیلی سخت زندگی را میگذراند از خود وخواسته های خویش چشم پوشیده بود او هفت سال بود که بیشتر به مرده ای متحرک میماند تا یک زن! اما در طی این سالها نگذاشته بود کامران فقدان پدر و یا کمبود مالی را حس کند/ دستهایش به مواد شوینده حساسیت شدیدی داشت اما با تمام این اوصاف او تا آخرین رمق تا پاسی از شب که به منزل باز میگشت به عشق دیدن فرزند گامهایش جان داشتند و سوئی در دلش بود کامران تنها ستاره ی آسمان خاموش او بود....و حالا! زن می اندیشید با بزرگ شدن وی مشکلاتش کمتر خواهد شد/ پسرش به دانشگاه خواهد رفت اقای دکتر خواهد شد اما بااین اوصاف...این آخرین ستاره نیز داشت چشمک زنان اعلام خاموشی میکرد /..کامران از راه رسید نمیتوانست در چشمان مادر نگاه کند آخر مادر خط نگاه او را خوب میخواند /در حالی که به گلهای فرش رنگ و رو رفته ی اتاق چشم دوخته بود با صدائی آرام و لرزان گفت: من قبول شدم. زن دیگر نتوانست تا ب بیاورد از جای بر خاست به سوی پسر رفت با دستان زخمیش صورتش را بالا گرفت و گفت : دستت درد نکنه دروغ هم میگی؟ کامران اینها اون چیزهائیه که من به تو یاد دادم؟ چرا؟
تو فقط بگو چرا؟ پسرک آرام آرام میگریست با دیدن دستها ی مادر دلش ریش میشد و بر شدت اشکهایش افزوده میشد..میخواست فریاد بزند مادر ببخش مرا میدانم من فرزند خوبی برای تو نبودم ..میدانم! اما من میخواهم تو استراحت کنی من مرد این خانه هستم مدتها بود به جای رفتن به مدرسه توایستگاه راه آهن باربری میکرد. و تمامی پس اندازش را برای مادر هدیه ای گرفته بود آخر انروز روز مادر بود! و او می اندیشید که تمامی جهان برای مادرش هدیه ای ارزشمند نیست واو هرگز نمیتواند جبران آنهمه محبت را بکند او امسال دیپلمش را میگرفت میتوانست شبانه درس بخواند ..نه کامران نمیخواست مادر برای امرار معاششان این هم عذاب بکشد . اشکهایش را پاک کرد و به زن جوان که خیلی زود چهره اش تصویر پیری را در خود منعکس ساخته بود گفت مادر: مرا ببخش خواهش میکنم ! قول میدم جبران کنم... دیگه نمیخوام بری سر کار ! زن بهت زده پسر را مینگریست...پسر جوان شتابان به سوی کیف مدرسه اش رفت با هیجان آن را باز کرد و جعبه ای از آن بیرون آورد که کادو شده بود... هر چه میگذشت بر بهت زن افزوده میشد وتنها پسر را نگاه میکرد با سر جعبه را به دستان مادر سپرد هنگامی که دستانش دستان مادر را لمش میکرد مادر متوجه دستان پینه بسته پسر شد .. دستات چرا این جوری شده؟ کامران؟ مادر خواهش میکنم باز کن! لطفا! نه اول باید بگی دستات چی شده ؟ مادر شما باز کن من همه چی رو براتو توضیح میدم... زن نگاهی به بسته کرد ..تکانش داد صدائی از آن به گوش میرسید..یعنی چه بود؟ بسته را گشود! سالها بود هیچ هدیه ای را از هیچ کسی دریافت نکرده بود و اندک اندک چهره اش رنگی از شادی و هیجانی ملموس گرفت. واااااااااااای کامران این این! تو از کجا پول آوردی؟ کامران از این که توانسته بود مادر را بر سر ذوق بیاورد خوشحال بود و این لحظه را با تمام آن ساعات سخت بارکشی نمیخواست عوض کند..... یک النگوی نازک طلا............ زن جعبه و محتویاتش را پس داد نه نه! تا نگی از کجا اومده من قبولش نمیکنم...مادر من کار کردم این دستارو میبینی تو به من یاد دادی که درست زندگی کنم! تو یه مادر نمونه هستی بهترین مامان دنیا خیلی دوستدارم برای همین تصمیم گرفتم شبانه برم و دیپلمم رو بگیرم باور کن هیچ اتفاقی رخ نمیده . مرد این خونه دیگه نمیگذاره مادرش طعم سخت تلخی ها رو بچشه اشک از چشمان مادر سرازیر بود .. الهی دورت بگردم ..گلم! نازنیم! پسرکم! مادر خیلی دوستت داره برای درک بالائی که داری نه مادر من مدیون شما هستم شما معلم من بودین تو زندگی.. از فردای آن روز مادر کارهای منزل را انجام میداد و پسر هم قسطی موتور سیکلتی خریده ودر پیک مشغول به کار بود و عصرها به دبیرستان میرفت اوضاع زندگیشان بهتر شده بود گرچه مادر با اکراه تن به این موضوع داد اما جدا دیگر نمیتوانست کار کند زخم های دستانش بهبود یافت... امروز آن پسر را که من نیز میشناسم پزشک متخصص رشته ی اطفال است و به اتفاق مادر وهمسر مهربان و تنها فرزندش زندگی آرامی دارد و همیشه روز مادر برای او تداعی کنند ه ی سپاس از موجودیست که عزیزتر ازاو خداوندگار نیافرید.
+ نوشته شده توسط آذر.میم در سه شنبه بیستم اسفند 1387 و ساعت
2 بعد از ظهر |
|
|