در گذر از خياباني پر حادثه
شب را به تصوير ميكشم!
اينجا محل عبور انسان نيست
اينجا در حواشي همين خيابان
من فراموش كردم كيستم!
من تو شدم تو ديگري و ديگري نيز .....
و اين گونه انسان با خويش بيگانه شد
هر كسي ديگري بود و در انكار خويش
اينجا در همين خيابان با صداي ديگري
فريادت كردم!
با بانگي گوشخراش و تو شنيدي مرا!
مرا كه عمري در ني ني نگاهت زيسته بودم
تو تنها با صداي ديگران شنيدي!
و اين فاجعه بود.......
فاجعه ي قرن بيگانگي انسان با خويش
من با قلبم تو را خواندم به حرمت كلام قسم
و تو نشنيديم! و نديدي مرا!
اين خيابان كه از آن ميگذري
همان خيابانيست كه انسان در هجوم ثانيه
در غروب جمعه اي مكدر
خود را براي هميشه فراموش كرد.
آذر.م




