تبليغاتX
نشد كه قصه ي كهنه كتابي باشيم چه كنم؟
 

در گذر از خياباني پر حادثه

 

شب را به تصوير ميكشم!

 

اينجا محل عبور انسان نيست

 

اينجا در حواشي همين خيابان

 

من فراموش كردم كيستم!

 

من تو شدم تو ديگري و ديگري نيز .....

 

و اين گونه انسان با خويش بيگانه شد

 

هر كسي ديگري بود  و در انكار خويش

 

اينجا در همين خيابان با صداي ديگري

 

فريادت كردم!

 

با بانگي گوشخراش و تو شنيدي مرا!

 

مرا كه عمري در ني ني نگاهت زيسته بودم

 

تو تنها با صداي ديگران شنيدي!

 

و اين فاجعه بود.......

 

فاجعه ي قرن بيگانگي انسان با خويش

 

من با قلبم تو را خواندم  به حرمت كلام قسم

 

و تو نشنيديم! و نديدي مرا!

 

اين خيابان كه از آن ميگذري

 

همان خيابانيست كه انسان در هجوم  ثانيه

 

در غروب  جمعه اي مكدر

 

خود را براي هميشه فراموش كرد.

 

 

آذر.م

 

+ نوشته شده توسط آذر.میم در یکشنبه سی ام فروردین 1388 و ساعت 4 بعد از ظهر |
 

گر چه پیش از تو نیز تنها بودم اما با رفتنت بیشتر این تنهائی را حس میکنم.

بی تو نه میمیرم و نه از ادامه ی راه در میمانمُ  شاید یاد بیاموزم چگونه خویش

 باشم.

شاید برای همین هرگز دیگر بار نخوانمت و اگر دیدمت با آنکه قلبم تو برایت

میطپدهرگز  فریادت نکنم.......

 

آذر.م

 

 

 

 

 

آن کهن درخت تناور را دیدی؟

 

از درون فرو ریخته چو آوار!

 

رهگذران در سایه ی گنگش بنگرچگونه لمیده اند!

 

 در زیر سایه ی آن ویرانترین سپیدار!

 

 

ز طرف من بر بند رخت خویش

 

نگاه خویش ز خاطرت برهان

 

برهان قلب مرا ز بندگی خویش

 

از این رسم  دلشکستن ها بی امان

 

برهانم مرا از این آئین و زین کیش

 

 از تو پنهان گریستمت در شبی بارانی

 

تا تو نبینی اشکهایم را زیر باران خندیدم

 

با لبانی پر از طعم عشق  با تو بدرود گفتم

 

و دستانی که هنوز عطر تو را در خود  نهان داشتند

 

دیدی انجام نهال عشقمان را؟

 

کهن درختی گشت بی اعتبار

 

چگونه میگفتی دوستت میدارم ای یار!

 

از فراغت خواهم مرد محبوب گلعذار

 

امان از این زمانه ی غدار!

 

انسانیت و عشق را بنگر اینک بر سر دار

 

برو برو زیادم با تمام عشقم فریاد میزنم

 

نمیخواهمت.. نمیخواهمت  تو را دگر بار

 

آذر.م

+ نوشته شده توسط آذر.میم در جمعه بیست و هشتم فروردین 1388 و ساعت 8 بعد از ظهر |
اين روزها  دفترچه ي تنهائيم را ورق ميزنم ، ميخواهم به تو برسم...................

 

در ميان اين هم سطور درهم و برهم ، اما هر چه به ماه نگاه ميكنم كمتر نــــــشاني از

 

 انعكاس چشمان عاشق تو درآن مي يابم، نميدانم چرا وقتي در جستجوي چيزي يا كسي

 

 هستي كمتر نشاني از او مي يابي، بنابر اين ديگر در پي تو نخواهم بود!

 

مگر خود روزي نشاني از من بگيري و به خانه ي دل سري بزني و مرا از تنهائي

 

مفرط اين تصوير آينه هاي شكسته در بركه هاي خاموش انديشه ي دوست داشتنت

 

برهاني!

 

آذر.م

 

در دشتهاي بي فراز و پروانه

 

در اندوه جنگلهاي زرد و بي سايه

 

در ذهن آسمان آبي بي ابر

 

تنها خدا داند كه  ذهن خسته يك رود

 

روزي جاري بود

 

اينك تن  ترك خورده ي زمين

 

قصه اي جز سكوت بر لب ندارد

 

اين همه شب هاي كوير بي ستاره

 

اين سينه هاي چاك چاك عاشقان آواره

 

اين همه ملال و اين شولاي سيه

 

بر تن خورشيد عالمتاب گم گشته ميان برزخ

 

آه من تشنه ي عشقم هنوز

 

و باراني كه بر سر لحظه هايم فرو ريزد

 

من از تنهائي خويش بيمناكم

 

تنها بروي كاغذي ننويس دوستت دارم

 

.......................................و...............

 

 

آذر//م

 

 

+ نوشته شده توسط آذر.میم در پنجشنبه بیستم فروردین 1388 و ساعت 8 بعد از ظهر |
 
یادمان باشد از کنار نسیم هم بی تفاوت گذر نکنیم
 
و هر شب  ستاره ها را آن قدر نشماریم تا آسمان
 
کودکی هامان از ستاره تهی شود/گرچه دستانم
 
تهیست /دلم اما لبالب از عشق به زندگی/ این دل
 
آکنده ز مهر نثار قدوم پاکتان
 
بیائید فراموش نکنیم
 
شــــــــــقایق هم
 
تنهابهانه ایست
 
تا دشت نیز
 
عاشق
 
بماند!
 
آذر

 
 
ديگر نميشماردم كسي

حتي به قدر انگشتان دست خويش

تكيه بر اين درخت كهن

چون تكيه ي موريانه بر باد است

غارتگر ماه آسمان كودكي هايم

حوض كوچك حياط خانه مان بود

و من نميدانستم چرا

حوض ما روشنتر ازآسمان بود

شيشه ي پنجره را بخار گرفته

با انگشتانم پر از ترديد

عشق را روي شيشه اي نم زده تصوير ميكنم

آنسوي من آسمان بارانيست

و من مثل هميشه بدون چتر

در خيسي باران گم ميشوم

در بارش برف يخ ميزنم

و در عمق نگاهي كه آشنا نيست

به زندگي بار ديگر سلام ميكنم

آذر .ميم
 
 
 
+ نوشته شده توسط آذر.میم در سه شنبه چهارم فروردین 1388 و ساعت 10 قبل از ظهر |


Powered By
BLOGFA.COM