تبليغاتX
نشد كه قصه ي كهنه كتابي باشيم چه كنم؟

 

ديروز  يه سري كتا ب و دفتر هاي نسبتا قديمي رو ريخته بودم هر چند اصولا حوصله جمع آوري ندارم و معمولا خيلي از نوشته هام همونجوري  تو دفترها ميمونه و و نه تايپ ميشه ونه نظم  مگيريه مثل خودم  ديدم چه قدر مطلب نوشته  دارم...منهاي تمام دفتر هائي كه بنا به دلائلي پاره شدن و شايد خودم هم هر گز نخوندمشون...

آدم راحت طلبي بودم كه سخت گذشته بهم و يا سخت گرفتم، تصميماتم در خيلي از مراحل زندگيم خيلي عجولانه بوده واين نهايتا به ضررم تمام شده .

و غير قابل جبران، اما در استقامتم ترديد ندارم چون آزمون هاي سخت البته اگه بشه اسمشون رو آزمون گذاشت رو تو زندگي پشت سر گذاشتم و در آن واحد روياروئي با چند مشكل حاد و همين كه الان هستم و مينويسم و سر از تيمارستان در نيآوردم يعني خيلي....

زندگيم سراسر داستانهاي عجيب و غريبي بوده كه باورش براي خودم هم گاهي دشوار به نظر مياد چه رسد به خوانندگان.

اما  آره هميشه يه اگر، يه اما هست كه سعي ميكنه همه چيز رو راحتتر كنه    اما من متمايز بودم اين وجه تمايز در من يك شاخصه ممتاز نبوده نه اصلا و هيچ نقطه ي فرازي رو برام به وجود نياورده هميشه  آرمانگرا بودن آدم رو از اصل از ساده زيستن دور ميكنه ومن از اصل حقيقت هستي در ماندم...دارم خودم رو به چالش ميكشم نه براي محكوم كردن نيست براي  رسيدن به نتيجه ايه كه بتونه كمك كنه تا بقيه راه رو كه شايد هم خيلي نباشه  در مسيري درست تر گام بردام...

بي نظمي يه جور نظم شده در من دوست ندارم مثل خيلي ها باشم كه از روي برنامه اي خاص تمام كارهاشون روانجام ميدن و ايد به منظور خودشون هم ميرسن.

نه دوست دارم زندگي همون غير قابل مترقبه اي براي من باشه كه براي آذر  دخترك خيالپرداز خيلي جواني بود كه گامهاش روي زمين نبود و هميشه سوار بر بال خيال جهان رو كوچكتر از اون ميديد كه مهم بشماردش ووقايع  آن را نيز.

اما مهمترين اصل احساس رضايتمنديه كه اگه نداشته باشي هيچ چيز معني نداره ..و من دقيقا جاهائي كه به تنهائي و براي خودم صرفا گامي برداشتم شيرين ترين  لحظات بودنم  شده.

و حالا نشستم دارم هي مينويسم هي مينويسم.

شما اگه حوصله ندارين نخونين اما اين نوشتنه در من يه نيازه...

آره نياز

+ نوشته شده توسط آذر.میم در یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388 و ساعت 12 بعد از ظهر |
 

 

 

آمده ام تا كه نگاهم كني

 

گرچه دير اما نه دور

 

نه با  من از درد فراق از گذشت زمان

 

از پژواك فريادت در كوهساران هيچ مگو

 

من در خواب بودم،  اين همه را و نشنيدمت

 

و تو تنها مرا گريستي، ندانستي غريبانه  اسير غربتم؟

 

ندانستي كه بي تو چون گذشت بر من شوريده ؟

 

آه از اين جگر خونين من ، واي از آن همه فعان  بيصداي تو

 

هميشه دير ميشو د براي آمدن براي رسيدن براي ماندن

 

نگو براي نگاه كردن تو كه ديريست ! زماني از دورترها..

 

كه دلم هوا ي يك بار سير نگريستن تو را دارد

 

من در خواب كابوس زندگي را ميديدم عمري گران

 

و تو در اين كابوس تنها خاطري دور بودي!

 

در قابي نشسته با  دو چشمي گريان

 

چرا ميگويند مرد گريه نميكند؟

 

من بارها شاهد گريستن تو در خويش بودم

 

اما تو هر گز اشكهاي مرا نديدي!

 

اين عادلانه نبود! آخر من زن بودم  وتو مرد!

 

تو را حقي به ميان بود و سهم من سراسر واژه اي به نام ضعيفه

 

اينك كه در آينه تو را ميانديشم اشكهايم از چشمانم جاريست

 

نگاهم كن! يك دل سير!

 

از همان نگاههاي  سراسر شرم و آكنده از عشقت!

 

چه قدر چشمانم نگاه تو را كم دارند اين روزها آن نگاه يگانه را!

 

آن تنهاترين دستان بيمناك از تماس دستهاي جسور مرا!

 

و زمان با شتاب جاريست ، پيش ازآنچه در يابي به انتها ميرسد!

 

راستش انتها كه نه  شايد شروعي تازه!

 

امشب نشسته ام بر سر گذرگاه زمانه

 

امشب از  خدايم تو را طلب كرده ام اي دردانه ام،

 

تو را اي عاشق من ! من با تمامي خطهاي قرمز!!!

 

با تمامي بايدها و نبايدها..

 

نشسته ام تا خوب تماشايت كنم!

 

يك دل سير...بيوفاي من كمي آهسته تر از درياي اشكهايم بگذر

 

چشمانم مجال ديدنت را از دست ميدهند

 

كمي اهسته تر اي تمامي جان من جانانه ام!

 

آذر امشب سر برآستان دوست نماز شكر بر جاي ميآورد

 

دور كعت نماز عشق رو به قبله ي نیاز!

 

التماس دعا........................

 

 

 الف.ميم//////////////آفتاب

+ نوشته شده توسط آذر.میم در جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388 و ساعت 3 بعد از ظهر |
 

يه روز چشماتو واميكني ميبيني دنيا اون جوري نيست كه تصور ميكردي، اونهمه روياهاي قشنگ كودكيت مثل بادبادكي رهاشدن، يه روز ا زخواب كه بيدار ميشي هنوز كابوس زندگي در ميان روياهاي كاغذيت ادامه داره، و تو خيال ميكني با اومدن اوني كه نميدوني مسافر كدوم جاده است؟، اون بي نام و نشون، همه چي تو دنيات زير رو ميشه، آره خيال ميكني، نشستي در دروازه ي زمان تا يه جورائي سرنوشتت رو تغيير بدي واز خودت تنها ميپرسي: يعني ممكنه؟

 

آذر

+ نوشته شده توسط آذر.میم در سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388 و ساعت 3 بعد از ظهر |
 

آخر راه من وتو میدونم که میرسد به سرزمینی که نه ازآن من ونه ازآن توست

ما دو بیـــــگانه ایم در زیر سقف یکی شدن/اما آسمان نیز نمــــیتواند تداوم خط

یکی شدنمان باشد/ برو از دنیای من سایه ات آفتابم را مکدر می سازد......

 

نه نگو دوست دارم

 

میدونی باورم نمیشه

 

تو تموم عاشقیمو

 

پای ساده گی نوشتی

 

اونقد  عاشق تو بودم

 

که ندیدم تو چه زشتی

 

من فقط چشماتو دیدم

 

اون سرو رعنا رو دیدم

 

تو پلیدیاتو پشت یه نقاب گذاشتی

 

یه نقاب به صورتت بود

 

یه نقاب از یه فرشته

 

نمیدونستم  پشت اون یه دیو زشته

 

تازه باور کرده بودم

 

که بدون تو  میمیرم

 

وقتی دیدم توی آینه ها اسیری

 

تازه دونستم توئی تو

 

تو همون دیو سفیدی

 

که میون خون وخاکستر میمیری

 

نه نگو دوست دارم

 

 

نه دیگه باورم نمیشه

 

تو فقط یه تیکه ابری

 

ابری که بارون نمیشه

 

 

 

 

 

 

آذر.م

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط آذر.میم در یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388 و ساعت 11 بعد از ظهر |
 

 

تمام من پرند ه اي بي پر و بال

 

يه آسمون خالي از ستاره ها

 

و يك نگاه! در انتظار دوردست

 

همان دوردست آبي خيال عشق

 

همان زمان گم شدن

 

در حجم شبانه ها

 

همان تماس دستها و لرزش قلب زمان

 

تمام من با تو چرا نيمه تمام؟

 

تمام من بغض فرو خورده  من

 

و حسرت لبخندي مانده به لبهاي زمان

 

تمام ناتمام من با كه تمام ميشود؟

 

ثانيه هاي عمر من با تو حرام ميشود!

 

 

آذر. ميم

 

 

+ نوشته شده توسط آذر.میم در جمعه هجدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 3 بعد از ظهر |
 

 

 

دلم ميخواهد مثل آنروزها

باد بادكي بسازم

از روزنامه هاي باطله

از كاغذهاي كاهي

با گوشواره هائي آويخته از دو سوي

دلم ميخواهد باد بادكي بسازم

در انتهايش فانوسي با شمعي روشن

و غروبي پنهان از چشم خورشيد

پشت بام كاهگلي خاطراتم را ابي بپاشم

و با قر قره هائي كه مادر لحاف ميدوخت با نخشان

باد بادكم را به زيارت خدا روانه كنم

با فانوسم تمام خانه هاي تاريك كودكيم را روشن كنم

دلم ميخواهد باد بادكي بسازم با دو دست كودكانه ام

تا پدر را خوب تماشا كند

و پيراهن تنش را در حرم امام رضا متبرك كنم

دلم ميخواهد باز هم برايم كيهان بچه ها بخرد

سر به روي زانواش بگذارم

واو دست بر گيسوان بافته ام بكشد

دختركم با زهم باد باد ك بازي

باز هم براي پدر دلبري وطنازي؟

اي واي از اين دلك سر به هواي من

باز يادش رفت كه بزرگ شده

و جهان بي غل و غشش

اسير دروغها و شغال و گرگ شده

گريه سر ميدهم در خوابم

باد بادكم هايم باز هم نخشان پاره شده

آذر.ميم

+ نوشته شده توسط آذر.میم در پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388 و ساعت 6 بعد از ظهر |


Powered By
BLOGFA.COM