کودک چشمهایم نم از خیس اشکهایش
که از آسمان میبارید
بر گونه های احساس
چشمانش را بوسید در خیالی شیرین
در قطره ای زلال در ابرهای پرمجال
من خیس باران بودم
زمین آکنده از اشک خدا
قلب کوچکم در سینه میطپید
رو به سوی لطف نگاهت بی انتها
دستهای دختر مهتاب یخ زده بود
اما چه طعم شیرینی داشت خوشبختی
صدایم کرد مادر: نازنینم هوا سرد است
و من همچنان میچرخیدم به دور خویش
به سوی خدا و با دستانم خیس
اشک خدا را بر لبان تشنه ی عشق
مینوشاندم، و از آن پس خدا بارها گریست
بر تن تنهائی من و سیراب ساختن
لبان خواستن و همیشه خواستن تو
ای تمامی استغنا و ای تمامی نیاز
آذر.م
+ نوشته شده توسط آذر.میم در پنجشنبه یکم مرداد 1388 و ساعت
9 قبل از ظهر |

