با یک دنیا مهر
آذر
بانو از پشت شيشه هاي بخار گرفته به باران شديدي كه ميباريد بيصدا چشمدوخته بود،براي لحظاتي
چشمانش را بر هم گذاشت تا شايد گذشته با صداي رقص باران بروي شيرواني خانه در ذهنش جان
بگيرد اما چه قدر همه چيز مبهم بود مثل تصويري غبار گرفته چشمانش را گشود...باران با شدت
بيشتري ميباريدهواي اتاق نشيمن گرم و مطبوع بود اما بانو باز هم سردش بود اين سرما را از
سالهائي دور با خود داشت از سالهاي تنهائي و اين تنهائي خطي ممتد بود تا تداوم بودن هاي او انگار!
از جا بر خاست به سمت اش پزخانه رفت تا يك فنجان چاي براي خود بريزد تلفن زنگ خورد//
: بله
آنسوي خط صدائي گرفته! صدائي مملو از بغض و اندوه بانو را به نام ميخواند...
خواهش ميكنم! اين نهايت بيرحميه! ميدوني دوست دارم هر چي تو بگي قبوله بانو...
زن تلفن را قطع كرد و با فنجان چاي نزديك بخاري نشست تا شايد اين سرما براي لحظاتي رهايش
كنند...چهره ي مهدي مقابل صورتش بود ميگريست زير باران بانو تو چي ميخواي؟
من متاسفم ميخوام هموني باشم كه تو ميخواي من هر چي تو بگي ميپذيرم قسم ميخورم...
و او هيچ نميخواست هيچ...
يا لااقل آن چه ميخواست به زبان نميآمد...
مگر ميشد پاي برهنه در كوي و برزن راه افتاد و فرياد برآورد اي مردم ! آي تمامي انسانها كه در خانه ها
تان پر از امنيت نشسته ايد مرا از ياد نبريد بانوي بيمارستان لقمان را...
و مگر او چه ميخواهد جز عشق...و شايد عشق توهمي بود كه بشر قرن بيست و يكم با آن آشنا
نبود....بانوي بيمارستان لقمان سوالي دشوار نبود ولي هميشه همه در پي سختترين پاسخها براي
ساده ترين عواطف انساني او بودن...و او هميشه يك علامت سوال بود ؟
مهدي با آن عشق و احساست آرمان گرايانه اش و...........
كمي گرمش شده بود باران ميباريد همچنان صداي بارن مثل يك سنفوني زيبا روحش را مينواخت
روي مبل راحتي لم داده بود چشمانش گرم خواب شدو آرام ارام در خوابي عميق فرو رفت
و در ميان خواب و بيداري ارزو ميكرد وقتي بر ميخيزد شايد همه چيز به گونه اي ديگر باشد..آري شايد...
كاش ميدانستي اين روزها
اندكي دل تنگم،
خسته از اين همه حسرت
من كه عمريست دارم بر لب
مهر خاموشي و بر دل نيز صبور
چيده ام از آسمان چشمت
در شبي تاريك يك ستاره پنهان
يك ستاره كه بماند با من تا صبح
يك ستاره كه زند نقشي تازه ،
به آسمان احساس
از خدا هم گله مندم اين روزها
دل آذر از جنس كاغذ
و دوست داشتن دريائيست مواج
من كه ميدانم هيچ ستاره اي
نيست از آسمان چشمان تو
سهم تمام بودنم
و دل كاغذيم در ميان موج چشمان تو
بيصدا ميشكند
آذر.م



