در ابتدا یه سلام گرم به تمامی عزیزانی که در طی این سالها خواننده ی حتی یک سطر از نوشته های من بوده اند دو سال از تولد این پیج و نزدیک به چهار سال از نوشتن های من در بلاگفا میگذره....امیدوارم کمی و کاستی های من رو تذکر بدین به دیده ی منت پذیرا هستم و اگر مورد طبعتان واقع شده خدا رو شکر میکنم
با یه دنیا مهر
آذر.محمودی
بانو همچنان در خواب بود دلم نیومد بیدارش کنم زیرا میدانستم که چه قدر در بیداری آزار دیده و چه قدر
زندگی گاه چون محبسی تنگ او را در خود فشرده!
خیلی به ندرت آن دست نوازشگر را به خاطر میآورم و آن چشمانی که بر تمامی عریانی بانو نظاره گر
بوده باشد!
تمام ماجرای بانو از بیمارستان لقمان و جریان اون خودکشی کذائی شروع نمیشد نه شاید این تازه
وسط های این داستان بود که گاه من می اندیشم باید کمی عجیب باشد از استقامت این همه تردی
در برابر این همه تند باد به حیرت در میمانم..
کمی به پیشتر میروم من همیشه رازدار و صمیمیترین یار بانو بوده ام و او در خلوت وتنهائی خویش با
من به گفتگو مینشست حتی زمانی که سخن نمیگفت از سکوتش از نگاهش و رفتارش میتوانستم
حدس بزنم چه چیزی ذهن او را به خود مشغول ساخته..
سالها پیش از این دختری بود به نازکی و ظرافت اندیشه ی های یک پروانه دخترکی که با غروب خورشید
با شادی ها برای طلوعی دیگر وداع میکرد و تمامی زندگیش دفتری بود از گل برگهخای معطر و سپید
گل های باغ هستی بادنیائی که او تنها آن دنیا را میشناخت...
دخترکی مهتابی رنگ با لباسی از ساتن ابی که همیشه در تنهائی ها واندوهی که گاه مجبور به
تحمل آن بود به دنیای تخیلاتش پناته میبرد و قلم به دست میگرفت و از انتظار خویش مینوشت از
انتظار بی پایان و بی صبرانه اش برای همان شهزاده ی سوار بر اسب سپید همان که خیلی از دختران
سیه بخت امروز که زنانی مستاصل هستند زمانی در رویاهاشان تصویر ذهنی زیبائی از او را ترسیم
میکردند....
بانو با گلها سخن میگفت با درختان با سنگ و تمامی موجودات جاندار و بی جان وهمیشه خدای را در
نزدیک خویش حس میکرد که مراقب اوست و نگاهبان او...بانو عاشق باران بود از همان روزها کمی
متفاوت با دیگر همسالانش...
عاشق بوی خوب مهربانی عطر تن پدر عاشق هندوانه های غلطان میان حوض خانه ی کوچک و
قدیمی شان و آن درخت مو که از آن بالا میرفت تا شبها به دور از چشم همه ستاره از دامان مخملی
آسمان بچیند و مثل گربه ها از درخت به پائین میخزید..آن درب حیاط را که چوبی بود با آن کوبه ی
فلزی ..
راستی یک بار باید با بانو بروم دلم میخواهد آن خانه را دوباره ببینم خانه ای در یک محله ی قدیم آن
پائین پائین ها....
اما راستی آن روزها دنیا چه وسعتی داشت آسمانها چه قدر به زمین نزدیکتر بودند و انسانها چه قدر
مهربانتر...
راستی چه شد که ما خود را از یاد بردیم؟
بگذریم داشتم از بانو مینوشتم زیاد به بیراه نرویم...
اولین عشق بانو پدر بود او دردانه ی پدر و به قولی ته تاقاری او بود...و مادر همیشه بر سر این موضوع
با پدر بحث داشتند..
: این قدر این دختره رو لوسش نکن...!
فردا فکر میکنی تو خونه ی مردم هم این قدر نازشو میکشن؟ این قدر لی لی به لالالش میذارن؟
و پدر لبخندی میزد و میگفت: به کسی میدم که کس باشه قبای تنش اطلس باشه..
اصلا من دخترمو نمیخوام شوهر بدم..
و من سرخ و سفید میشدم و پدرم لبخند ی بر گوشه ی لبانش نقش میبست و ادامه میداد: ای شیطون
یعنی تو هم میخوای بابارو تنها بذاری و بری؟
و بانو دستانش را به دور گردن پدر حلقه میکرد و سر بر شانه های او میگذاشت
..
نه! نه آقا جون...
و اشک میریخت..
فکر دور شدن از پدر برای او یعنی تمام شدن دنیا... یا لاقل این گونه می اندیشید...
اما از آنجا که قرار نیست همیشه همه چیز بر سر عهد و پیمانی باشد پدر زودتر بانو را ترک کرد برای
همیشه ...
وقتی بانو سیزده ساله بود پدر برای همیشه رفت و در میان خاک برای باقی سالهای بانو تنها
حسرتش را به ارمغان نهاد. خاطری که هنوز هم یاد آوریش بانو را آزرده می سازد ..و آن روزها طی
شدند اما بسیار سخت..
بانو کوچکترین فرند یک خانواده چهار نفره بود...
با رفتن پدر همه چیز رنگ دیگری گرفت ...و زندگی بانو گوئی از زنگ هستی خالی شد از آن همه
الوانی....و بانو گاهی حس میکنم هنوز در جستجوی کودکی و پدر تمامی انسانها را با نگاه میکاود..
و اما آن دخترک مهتابی داشت بزرگ میشد دختری زیبا رو و با قامتی کشیده و موزون که .....
ا گه کمی صبر کنید مابقی آن رو براتون میگم بانو داره بیدار میشه برم یه چیزی براش درست کنم فکر
کنم سر ماخورده ....فرشته یمن داره از خواب ناز بیدار میشه..
فعلا
آذر.میم
+ نوشته شده توسط آذر.میم در جمعه سوم مهر 1388 و ساعت
8 بعد از ظهر |