تبليغاتX
نشد كه قصه ي كهنه كتابي باشيم چه كنم؟
همیشه آخر قصه میآئی

قبول نیست

 

********************

نگاه کن من  فصل آخر خودم را دارم مینویسم

بی آنکه حتی قلمم را مرورکرده باشی

همیشه آخر قصه میآئی  و نخوانده ها

همان خطهائی که جا انداخته ای

همچنان در انتظار نگاه تو میمانند

تا تو نگاهشان نکنی

میگوئی به سرنوشتت حساسیت دارم

کهیر میزنم! حالم بد میشود

فرص های مسکنم کو؟

اصلا برای عبور از  اخم ابروانت که در هم پیچیده اند

میخواهم داستان های طنز بنویسم

چه قدر جای نگاه تو  در چشمانم خالیست

حتی اگر به بیهوده گی نوشته هایم بخندی

و مرا به چشم کودکی گمشده

در میان تصاویر کودکیم نگاه کنی!

نه قرارمان را از یاد برده ای!

مثل همیشه

این گونه عتاب آلود  نگاهم مکن

نگاه کن دستان من پر از عطر خوب کودکی هایمان است

همان روزهای بارانی وهمان کوچه های کاهگلی

همان لرزش دل با نسیم نگاهی

همان همان لرزش نیلوفر عشق

در میان مرداب نگاهت

همیشه آخر قصه؟

بخدا انصاف نیست من به کبوتران بی آشیان

به آسمان های بی ابر

به ابرهای بی بهانه

به بهانه های بیتو بودن

چگونه پاسخ دهم؟

تو که زیباترین بهار ذهن منی

باور کن که در  قطب هم میتوان  دل بست

میتوان هر روز سر فصلی تازه بود

برای تمامی کتابهای نانوشته

برای تمامی عطر مهربانی ات

که دفترم را آکنده

بیا یک بار به واژه ی صداقت  ایمان پیدا کنیم

بیا یک بار  دستانم را از دستان شب برهان

نگذار آخرین فصل بودن من

تنها با  خاطراتی گنگ در هم آمیزد

 

+ نوشته شده توسط آذر.میم در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388 و ساعت 10 بعد از ظهر |

تمام مراسم به سرعت برق و باد بود از شروع تا صداي بوق ماشين عروس چيزي بيش از يك

هفته به طول نيانجاميد و بانو آن دخترك پر شر و شور كه دنيايش در ديوان حافظ و رباعيات خيام

 خلاصه ميشد و شبها در سكوت و خلوت خوابهاي طلائي معروفي را در زير نور شمع گوش

ميكرد و فال حافظ ميگرفت......

 حالا همسر مردي بود كه اختلاف سني نسبتا فاحشي با او داشت و ايكاش تمام ماجرا به

 همين اختلاف سني ختم ميشد، همسر او مرد نظامي بود كه بسيار تند خو بود درست

نقطه ي مقابل بانو براي او بانو يك همسر نبود چيزي بود در حد كت يا شلوارش چيزي در

 حد يك اتومبيل و يا لوازم شخصي براي به اصطلاح پز دادن به رفقا و هميشه قبل از رفتن

 به ميهماني هاي اجباري تاكيد داشت كه بهترين هارا بپوش و خود را به بهترين نحو آرايش

 كن، ميخوام همه ببينن من با چه زني ازدواج كردم!

گاه تحمل نگاههاي هرزه ي دوستان و نگاه پر از حسادت و كينه ي همسرانشان بانو را ميآزرد .

بانو هيچگاه شاد نبود كم كم آن دخترك پر شور و نشاط تبديل شد به زن جواني كه به ندرت

 لبخند بروي لبانش هويدا ميشد و خيلي زود حس كرد نا خوش احوال است و بارداري

 براي او فاجعه ديگري بود!

بانو به جدائي مي انديشيد از همان روز كه بر سر سفره ي عقد نشست و بله را براي

 حفظ شئونات خانوادگي گفت..!!!!!!!!!!!!

چه مضحك شئونات خانوادگي!

+ نوشته شده توسط آذر.میم در جمعه بیست و چهارم مهر 1388 و ساعت 10 بعد از ظهر |
 

 

 

و چه تاوان سنگيني براي اين حيثيت پوشالي پرداخت چيزي به قيمت يك عمر، ويارش

خيلي سخت بود ودكتر به همسرش گفته بود كه اين بيشتر جنبه ي رواني دارد او آماده

گي مادر شدن را در خود حس نميكند...

و اين اولين جمله اي بود كه بانو براي آن كتك سختي خورد وقتي براي اولين بار حلقه ي

 مقدس ازدواج در ميان دستان غرقه به خونش شكست و گردنبند و زنچيرش پاره شد و

گوشواره هايش گوشهايش را زخمي كردند واو نميدانست چرا؟

همان گونه كه بسياري از زنان نميدانستند و نخواهند دانست و بانو تنها زماني پي به

اين پاسخ برد كه خيلي دير شده بود بارها و بارها راهي بيمارستان شد به خاطر

خشونت همسرش و ديگر از وي وحشت داشت،

سر گذشت بانوي ما به اينجا كه ميرسد هميشه نوشتن از آن براي من هم سخت ميشود

 آن چهره ي معصوم و زيبا آن صورت غرقه به خون...آن جواني آغشته به تردید.... 

 ادامه ي ماجراي بانو و اسارت بالهاي پرنده در قفسهاي طلائي سنت ها و قوانين!

تا اسارت زن ايراني به دستان چپاولگر عدالتي با چشم بند سياه! هيچ چيز آن گونه نبود

كه بانوي من در ذهن خيالپردازش آن را براي خود ساخته و پرداخته بوداز ان روز بود كه بانو

ديگر از حلقه بيزار شد شايد درست يادم نميايد و آهسته آهسته بي هيچ صدائي يك به

يك ورق ميخورد برگهاي مچاله شده ي بودنش در ميان دستاني كه اعتماد را از او ربوده

بود و باورهاي زيباي آسمانيش را. آيا اين تمام سهم بانو از دفتر زندگي بود؟

بي ترديد خير هنوز روزهاي بيشماري را پيش روي داشت و بانو هر شب كه ميخواست

 بخوابد به پنجره هاي بسته و تاريكي مينگريست كه يقين داشت روزي از پس آنها خورشيد

عدالت براي زن طلوع خواهد كرد.

آذر.ميم


مرا بخوان  اي صدايت ترنم رويا

مرا بخوان تا رها شوم از اين دنياي كاغذي

از اين همه  مريم هاي بي عطر و نشان

اين همه تقاطع هاي بي پيوند

صدايم كن من ازبیهوده گیاین خطوط بيم دارم

از مچاله شدن هر برگ دفتر زندگي

در ميان آلوده گي  قلمهاي هرزه

و پلشتي اين هم همه  افكار مسموم

ذهن مرا به بال فرشتگان آبي پيوند بزن

بزن زخمه اي بر تار تنهائي انسان

از اين نواهای بي ترنم به تنگ آمد ه ام

چرا از من نشاني فردارا ميپرسي؟

من كه در کوچه های ديروز هنوزسرگردانم

من كه نشاني از امروز خود ندارم!

مرا  از ميان اين همه خطوط به هم ريخته

از اين زندان جملات رهايم كن!

ميخواهم دوباره كاغذي بي خط شوم!

رها از هجوم  اين واژ ه هاي بي مفهوم!

ميخواهم از نو  بنويسم خطي تازه باشمُ

بر دفتر آرزوهايم....

 

آذر.م

مهرماه/۱۳۸۸

 

+ نوشته شده توسط آذر.میم در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388 و ساعت 1 بعد از ظهر |
 

قرارمان گم شدن در نبض زندگي بود

در نهايت شبي كه به فردا نميرسيد

بخاطر داري تنيدن شب را در ميانمان

تا يكي شدن انسان و گلبرگهاي رازقي

تا نهايت عشقي كه انجام نداشت

هميشه قصه ي پائيز رقص برگها نبود

و شكوه باران در معابر بي گذر

نطفه ي اشك شوق در شبي زمستان

همان شب يگانگي در چشمهايمان بسته شد

سقفمان آسماني پر از برف

و فرشمان زمني كه ميلغزيد بروي گامهاي بي وزنمان

انگار در خلا رنگ ميباخت سختيهاي راه

انگار كه با دستهايمان فردا را روي سپيدي زمين خلق ميكرديم

قرارمان نه اسارت بود ونه رهائي

نه رستن بود و نه پيوستن

ماندن در يادگاري شايد

در قابي زمستاني براي هميشه

و گم شدن در عطر نفسهاي شب

قرارمان فراموشي بود

اما نشد كه وفادار به عهد بمانيم

و تو براي هميشه در ميان مردمكهايم

و من در خانه ي زيباي نگاهت

شكوه عشق را پاس ميداشتيم

تا رسيدن به به انتهاي شبهاي بي پايان

بي هيچ تعلقي به هم ميپيوستيم

از شروعي كه به ياد ندارم

هميشه زمستان با خود تو را در در من دوباره

و دوباره جاودانه ميسازد

تا ابديتي كه باور ندارم

آذر.ميم

پائيز88/

+ نوشته شده توسط آذر.میم در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388 و ساعت 1 بعد از ظهر |
من خواب دیده ام آسمانها پر ستاره میشوند

و نگاه تو اینه باران عشق

خواب دیده ام که  گالشهای مادر بزرگ

دیگر پاره نیست و بهای آزادی خون

خواب دیده ام که از ابریشم سیم خاردار میبافند

و نصیب سفره ی خانه مان ازنان

تنها عطر خوش آن و از ریحان  حسرت نیست

من خواب دیده ام که او خواهد آمد

 زمان به بار نشستن شکوفه های گیلاس

و عدالت را به تساوی قسمت خواهد کرد

من خواب دیده ام که دیگر گیسهای مادر سپید نیست

و قامتش در زیر سنگینی  غصه های من دو تا

نمیدانم میگویند خواب زن راست  نیست

کاش تعبیر خوابهایم راست باشد

کاش دنیا آنگونه که دلخواست باشد

 

آذر.میم

 

مهرماه ۱۳۸۸

 

+ نوشته شده توسط آذر.میم در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388 و ساعت 8 قبل از ظهر |
این روزها پنجره های  بسته ی نگاهم

حوصله ی  نگاه بارانی آسمان بر تن عریان باغچه را ندارد

و کفشهایم  مدام بهانه ی رفتن را  میگیرد..........

چه کنم ؟

 

آینه هم از تلخی چشمهای عسلی رنگم به ستوه آمده!

تمام بذرهای  عشقت را در جاری رود غرق میکنم

تا شاید پشت سد نگاهت  دوباره عاشقی جوانه کند

سردی نگاهت را  از تنهائی احساسم پنهان میسازم

و از گرمای شعرهایم آتشی بر پا میکنم در دل جنگل شب زده

از توالی ساعت احساس میگریزی؟

مگر من  چند روز تا ساعت مریم فاصله دارم؟

که تو  نرگس را به ضیافت شمیم اتاقت فرا میخوانی؟

شاید باید  با گامهایم یکی شوم!

شاید تا پیمودن  فانوسها بی نفت نباشند

کسی چه میداند و مهتاب خود را در حوض خانه غرق نکند

همیشه از این تا نیمه رفتن دلتنگ میشوم

این بار تا ثانیه ی رسیدن به دستانت

خواهم رفت! حتی اگر پاپوشم خاکباشد و سایبانم خورشید سوزان

میخواهم نگاهت را به چشمان اسمان  گره بزنم وقتی تو در خوابی

تمام لحظه هایت را از زندگی بربایم!

با بوسه اي خدا را سجده كنم

كسي چه ميداند؟ اين بار شايد....

 

آذر.ميم

 

 

+ نوشته شده توسط آذر.میم در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388 و ساعت 3 بعد از ظهر |

خوب به خاطر نمــــــيآورم

اما  شب باران احساس بود

 و تولد عــــــشق در نگاه تو

آن شب كه مرا  به ضيافت ستاره ها فرا ميخواندي/آسمان آبستن بود تا  تمام تشنگي مان را /تمام

عطش هاي بي هراس شب را سيراب سازد/صداي پاي مان سكوت كوچه را مي آشفت  و پنجره هاي

 خسته خواب آلود يك به يك رو به فردا بسته ميشدند/زمين يخ زده بود مثل  تن هايمان كه تنها نبودند /

و قلب زمين  مالامال از آتشي بود كه گرماي آن ميتوانست آتش فشاني را از پس خوابي دور بيدار سازد/

 در سيالي نگاه تو شناور بودم تو برتن جامه اي از جنس شب و من  تمامي تنم پر از آفتاب فردا/همه جا

پر بود از تابلوهاي  مطلقا ممنوع!عاشقي ممنوع! در گوش شب نجوا ممنوع!از تو سرودن ممنوع !عبور

از خيابانهاي بن بست ممنوع! و تنها در نگاه تو گوئي هيچ ترديدي نبود/تو از خط قر مز عبور

 كرده بودي و مرا  شهامت گذشتن نبود/ عاشقي شهامت ميخواست ومن  از صورت پريده رنگ مهتاب

ميهراسيدم از يلداهاي بي پايان/تمام شب را در خلوت كوچه  طي ميكرديم تا رسيدن  تا عبور از ثانيه ي

 پر هراس يكي شدن!/

تو آرام صبور بالخندي بر لب/ و من آسيمه سر و هراسان.

تا سپيده تا رسيدن به فردا راهي نبود اما چيزي خواب  لحظه هايم را درآن خيابان مي آشفت در خيابان

 يادها/در آن كوچه هاي پر از مهتاب و آن همه  عبور....

سالها ميگذشتند و من در تهاجم ترديد تو را  از ياد نميبردم! تو را با آغوشي گشوده به روي انتظاري عبث

 و من كه تا رسيدن  تا نهايت فاصله  داشتم !/ نميدانم شايد راهمان يكي نبود /شايد  بايد حرف ستاره

 ها را باور ميكردم كه آسمان  ر وزها نيز خالي از ستاره نيست و دشتها  خالي از عطر تن تو...

و اينك عطر كلامت تمامي فضاي خانه را آكنده و تمامي بودن در ميان ترديد نگاه تو گم ميشود!

 

آذر.ميم

 

 

+ نوشته شده توسط آذر.میم در سه شنبه چهاردهم مهر 1388 و ساعت 11 بعد از ظهر |

چه قدر از تو نوشـــتن سخت است/ و ازتو نگفتن سختتر مثل حبس كردن نفــس در سينه

 مثل زنداني كردن نگاه در خانه ي چشـــــمانم/چه قدر از غروب ابدي روياها نوشـــتن به

 نظرم تــــــــــكراري ميرسد ميخواهم در ميان دستانت  براي تمامي به يغما رفته ها اشياني

 بــسازم خانه ا ي بي سقف بي درب و بي پنجره وامنيتي بي حصار/ميخواهم  نفــــــسهايم

 را به لحظات باتو بودن گره بزنم و چشمانم را  به نگاهت/در ژرفناي نگاهت هزار بار گم

شوم تا تو دو باره پيـــــــــــــــدايم كني/ ميخواهم هر گز فراموش نكنم كه داشتن  تو در عين

 نداشـــتن چه قدر تلخ اــست ودر اوج تلخي حــــــــــسی به شيريني هلاهل جائي نوشته بودم!

خيلي پيــــــش ازآن كه باز آئي و پنجره هاي آســـماني دشت قلبم را رو به خورــشيد وسعت

 نگاهت باز كني.با خيال تو سرما از جانم رخت بر ميبندد و من در تو خويش را باز مي يابم

با تو ميخواهم  دوباره برويم از دل زيباترين خاطرات آن  نگاه گرم و شفا بخشـــــــــــــــت اي

 يگانه ي من!

ميخواهم دو باره*  د *و* س*  ت** داشتن را هجي كنم.

آذر.ميم

+ نوشته شده توسط آذر.میم در دوشنبه سیزدهم مهر 1388 و ساعت 10 بعد از ظهر |
 

انسان قرن ۲۱

 

در امتداد يك نگاه

 

ترسيم رفتن ها

 

آزرده از نسيم

 

ديوارهاي شيشه اي

 

هزاره ي تنهائي ها

 

شيشه هاي مشبك

 

رنگهاي در هم تنيده

 

لبهاي هر جائي

 

دستان غربتزده

 

دريغ  و فسوس و اگر!

 

آزادي مشروط

 

رونوشت انسان

 

قلبهاي قلبي

 

انسان قرن ۲۱

 

ترسيم عشق

 

روي كاغذهاي مچاله

 

نعره هاي زمين

 

نطفه هاي بي احساس

 

انسان قرن ۲۱

 

فصل غروب زن

 

طلوع آدمكها

 

آذر.ميم

 

+ نوشته شده توسط آذر.میم در یکشنبه دوازدهم مهر 1388 و ساعت 12 بعد از ظهر |

بانو رهايم كن! تو را به خاطر خدا! مرا ديگر توان ماندن نيست، مرا ديگر رمقي براي پيمودن باقي تمام

نرسيدن ها!

بانومن از مقدرات خويش دلتنگ بانو بانوي كاغذي مچاله شده ! ديدن تو آن هم اين گونه اندهگين مرا ميآزارد !

مرا توان اين همه تنهائي تو نيست بانو!

سوگند كه راست ميگويم به چشمان بارني ات به لبهاي بسته ات به تمامي بغضهاي فرومانده در كلامت قسم!

بانو اين روزها جهان پيرامونمان كاري با احساس آدمها ندارد و ميشود در بازار با پرداختن بهائي آن را نيز خريد...

از آن روزها كه تو دختر جواني بودي ازآن روزها كه غرورت را به دست مردانگي شان زير پاي بي عدالتي ها

پايمال كردند سالها ميگذرد ازآن روز كه نهال عشق را در بطن تو در نطفه به قتل رساندند! يادت هست بانو ؟

اصلا چرا با ياد آوري اين خاطرات تلخ كه مثل دفترهاي نبسته عمر توست تو را مي آزارم؟ بله ميدانم انكار

ديروز محال است محال!

 اما با فرار از آن نيز اين همه سكوت تو اين جامه ي تاريك كه از جنس شب برتن خويش كرده اي نيز

عوض نميشود...

بانوي من دري آهني بروي گذشته ها بكش بروي دفترچه ي اشعارت ، بيا قول بده كه هر گز سري به ديروز

نزني و فردا !

بانو امروز چه پس تكليف امروزمان چه ميشود؟ من از دست تو خسته ميشوم رهايت ميكنم ميترسم از اين كه

تنهاتر شوي!

راستش اين روزها به شدت عزم رفتن در ذهن من همچون نقش چهره ي تو در ائينه به وضوح نمايان است.

من نه از تقدير نه از اين موج خروشان كه تو را با خود به هر سوي ميبرد نميهراسم..هراس من از بيگانه تر

شدن توست

بيگانگه تر شدن تو با من...

..

بانو بيا باهم به زندگي با تمامي حماقتمان لبخند بزنيم اصلا فرض رابر اين بگذاريم كه خوشبخت هستيم! هان؟

مگر چه ميشود با اين فرضيات واحتمالات كه چيزي از دنيا كم نميشود!

ميخواهم امشب تو را به شب نشيني نسيم پائيزي و ماهتاب فرا بخوانم هان؟

قبول؟

بگو كه قبول!

بگو كه هنوز رقص ماه در آب را دوست ميداري و از درك مفاهيم واژه هائي چون عشق و دلتنگي مستاصل

 نميشوي؟

بانو چه قدر برايت حرف دارم از آن روز كه تو را رها كردم در آن بيمارستان .....چه بگويم نفرين شده؟

ازآنروز حس ميكنم اگر تنهايت نميگذاشتم شايد امروز با راين همه اندوه شانه هاي احساست را نمخراشيد و

اين گونه تنها نبودي...

بايد بروم فرصت ندارم!!!!!!

تنها اين را بدان كه منهميشه دوستت خواهم داشت ! گفتم اما مگر ميشود تو را رها كرد ؟ مگر ميشود

ازآن دو چشم مهربان و عاشق گذشت ؟ بي تفاوت؟

نه بانو! من هستم تا هميشه ي بودن در كنار تو وتمامي روياهايت و تمامي تلخي هاي روزگار

 

 

آذر.ميم

+ نوشته شده توسط آذر.میم در پنجشنبه نهم مهر 1388 و ساعت 3 بعد از ظهر |

دفتر پائيزيم را ورق ميزني....

و من چشمانت را به ضيافت رنگها

به رقص باران درون رگ حياط!

به صداي هاي هاي گريه هاي ناوداني...

و عابران گم شده در كوچه هاي غربت!

به خانه هاي بي سقف و سقف هاي بي خانه

فرانميخوانم!

نگاه كن اينجا كسي اندوه خويش را ،

در ميان قطرات باران چشمانش...

قسمت نميكند!

اينجا تنها عشق را ميتواني با طعم باران بچشي،

و تنت را در ميان هر قطره غسل تعميد دهي!

در ميان صفحات پائيزي دفتر خاطرات من

هيچ دستي بوي غربت نميدهد..........

و هيچ چشمی به رنگ محزون بيگانگي نيست!

كسي درون روياهايش به اندوه ديگري نميخندد

هيچ رهگذري ساده از كنار درد ديگر عبور نميكند

اينجا در ميان دفتر خاطرات من همه براي خدا نامه مينويسند

نامه هائي بي تمبر و نشاني

نامه هائي كه هر گز باز نخواهند گشت!

اينجا در ميان اين همه واژه تو مفهوم تازه اي ميبخشي

گره از تمامی بغض ها میگشائی!

با تو من بروی حسی تازه چشم میگشایم 

چيزي مثل حس رها شدن پرنده از درون قفس،

و پائيز را در دفتر خاطراتم به ضيافت بهاران!

به ضيافت اشك و لبخند به ميهماني بوسه ي باران،

فرا ميخواني و من آرام در سكوت يك لبخند

در ميان آرامش فتح قله اي بلند

بار ديگر به اين همه تصوير شكسته

در آئينه ي هاي زنگار بسته!

لبخند ميزنم و سلامي دوباره ميكنم ....

من نمیدانم چرا دفتر خاطراتم را درآنی

در لحظه ای میان فرار عقربکهای ساعت

به سوی فردا...........

زیر باران گم میکنم!

و از دفترچه ی خاطرات پائیزیم نگاه کن!

تنها مشتی کاغذ مچاله بجا میماند

با جوهرهای رنگی و آرزوهائی که دیگر خواندنی نیستند

 

آذر.محمودي

+ نوشته شده توسط آذر.میم در چهارشنبه هشتم مهر 1388 و ساعت 8 بعد از ظهر |
در ابتدا یه سلام  گرم  به تمامی عزیزانی که در طی این سالها خواننده ی حتی یک سطر از نوشته های من  بوده اند دو سال از تولد این پیج و نزدیک به چهار سال  از نوشتن های من در بلاگفا میگذره....امیدوارم کمی و کاستی های من رو  تذکر بدین به دیده ی منت پذیرا هستم و اگر مورد طبعتان واقع  شده خدا رو شکر میکنم

با یه دنیا مهر

 

آذر.محمودی


 

بانو همچنان در خواب بود دلم نیومد بیدارش کنم زیرا میدانستم که چه قدر در بیداری آزار دیده و چه قدر

زندگی گاه چون محبسی تنگ او را در خود فشرده!

خیلی به ندرت آن دست نوازشگر را به خاطر میآورم و آن چشمانی که  بر تمامی عریانی بانو نظاره گر

بوده باشد!

تمام ماجرای بانو از بیمارستان لقمان و جریان اون خودکشی کذائی شروع نمیشد نه شاید این تازه

 وسط های این داستان  بود که گاه من می اندیشم باید کمی عجیب باشد از استقامت این همه تردی

در برابر این همه تند باد به حیرت در میمانم..

کمی به پیشتر میروم من همیشه رازدار و  صمیمیترین یار بانو بوده ام و او در خلوت وتنهائی خویش با

من به گفتگو مینشست حتی زمانی که سخن نمیگفت  از سکوتش از نگاهش و رفتارش میتوانستم 

 حدس بزنم چه چیزی ذهن او را به خود مشغول ساخته..

سالها پیش از این دختری بود به نازکی و ظرافت اندیشه ی های یک پروانه دخترکی که  با غروب خورشید

 با شادی ها برای  طلوعی دیگر وداع میکرد و تمامی  زندگیش دفتری بود از گل برگهخای معطر و سپید

گل های  باغ هستی  بادنیائی که   او تنها آن دنیا را میشناخت...

دخترکی مهتابی رنگ با لباسی از ساتن ابی  که همیشه در تنهائی ها واندوهی که گاه  مجبور به 

 تحمل آن بود به دنیای تخیلاتش پناته میبرد و قلم به دست میگرفت و از انتظار خویش مینوشت از

 انتظار بی پایان و بی صبرانه اش  برای همان شهزاده ی سوار بر اسب سپید همان که خیلی از دختران

 سیه بخت امروز که زنانی مستاصل هستند زمانی در رویاهاشان تصویر ذهنی زیبائی از او را ترسیم

 میکردند....

بانو با گلها سخن میگفت با درختان با سنگ و  تمامی موجودات جاندار و بی جان وهمیشه خدای را در

نزدیک خویش  حس میکرد که مراقب اوست و نگاهبان او...بانو عاشق باران بود از همان روزها  کمی

متفاوت با دیگر همسالانش...

عاشق بوی خوب مهربانی عطر تن پدر   عاشق هندوانه های غلطان میان  حوض خانه ی کوچک و

قدیمی شان و آن درخت  مو که از آن بالا میرفت تا شبها به دور از چشم همه ستاره از دامان مخملی

 آسمان بچیند  و مثل گربه ها از درخت به پائین میخزید..آن درب حیاط را که چوبی بود با آن کوبه ی

فلزی ..

راستی یک بار باید با بانو بروم دلم میخواهد آن خانه را دوباره ببینم خانه ای در یک محله ی قدیم آن

پائین پائین ها....

اما راستی آن روزها دنیا چه وسعتی داشت آسمانها چه قدر به زمین نزدیکتر بودند و انسانها چه قدر

مهربانتر...

راستی چه شد که ما خود را از یاد بردیم؟

بگذریم داشتم از بانو مینوشتم زیاد به بیراه نرویم...

اولین عشق بانو پدر بود او دردانه ی پدر و به قولی ته تاقاری او بود...و مادر همیشه بر  سر این موضوع

 با پدر  بحث داشتند..

: این قدر این دختره رو لوسش نکن...!

فردا فکر میکنی تو خونه ی مردم هم این قدر نازشو میکشن؟ این قدر لی لی به لالالش میذارن؟

و پدر لبخندی میزد و میگفت: به کسی میدم که کس باشه قبای تنش اطلس باشه..

اصلا من دخترمو نمیخوام شوهر بدم..

و من سرخ و سفید میشدم و پدرم لبخند ی بر گوشه ی لبانش نقش میبست و ادامه میداد: ای شیطون

 یعنی تو هم میخوای بابارو تنها بذاری و بری؟

و  بانو دستانش را به دور گردن پدر حلقه میکرد و سر بر شانه های او میگذاشت

..

نه! نه آقا جون...

و اشک میریخت..

فکر دور شدن از پدر برای او یعنی تمام شدن دنیا... یا لاقل این گونه می اندیشید...

اما از آنجا که قرار نیست همیشه همه چیز بر سر عهد و پیمانی باشد پدر زودتر بانو را ترک کرد برای

همیشه ...

وقتی بانو سیزده ساله بود پدر  برای همیشه رفت  و  در میان خاک برای  باقی سالهای بانو تنها

حسرتش را به ارمغان نهاد. خاطری که هنوز هم یاد آوریش بانو را آزرده می سازد ..و آن روزها طی

 شدند اما بسیار سخت..

بانو کوچکترین فرند یک خانواده چهار نفره بود...

با رفتن پدر همه چیز رنگ دیگری گرفت ...و زندگی بانو گوئی از زنگ هستی خالی شد از آن همه

الوانی....و بانو   گاهی حس میکنم هنوز در جستجوی کودکی و پدر تمامی انسانها را با نگاه میکاود..

و اما آن دخترک مهتابی داشت بزرگ میشد دختری  زیبا رو و با قامتی کشیده و موزون که .....

 

 

ا گه کمی صبر کنید  مابقی آن رو براتون میگم بانو داره بیدار میشه برم یه چیزی براش درست کنم فکر

 کنم سر ماخورده ....فرشته یمن  داره از خواب ناز بیدار میشه..

فعلا

 

آذر.میم

 

 

 

+ نوشته شده توسط آذر.میم در جمعه سوم مهر 1388 و ساعت 8 بعد از ظهر |
از روزی که بانو رو تو بیمارستان لقمان از مرگ حتمی نجات دادن ُ تا امروز که او در پی هویت خودش بود

زمان نسبتا طولانی میگذشت اما  او همچنان   میخواست تمامی بودنش را  مثل یک پیغام در نتُ یا

بطر ی هائی که به دریا می اندازند یا  نمیدانم  شاید سر تیتره کتابی فریاد میزد از  تهی شدن  بانو 

  از زیباترین حسی که انسان را به زندگی گره میزد ُ از عشقُ بانو سالهای زیادی بود که دیگر عشق را

نمیشناخت و از همان سالها خود را نیز گم کرده بود شاید آنروز که  آن ماده ی سیاه رنگبد مزه را به

خوردش میدادند تا مرگرا بالا بیاورد و زنده بماند بیشتر عاشق بود تا امروز که  که در سکوت خویش  با

تنهائی همآغوش بود و در میان  غربت شبانه های خیابانهای خالی از عابر خود را گم میکرد.....

پائیز در راه است بانو  نگاه  معنا داری به من افکند و لبخندی شیطنت آمیز نمیتوانستم من چرا

نمیتوانستم مفهوم آن نگاه را دریابم ؟

چرا نمیتوانستم خط نگاه او رابخوانم؟

بانو کمی ساده تر با من سخن بگو!

بانو ! تو همیشه دوست داری  بغرنج باشی

..:نه!!!!!

دارم فکر میکنم !

: میدونی دارم تصمیم مهمی میگیرم نمیدونم  انگار شهامت پیدا کردم و از این همه تردید و دو دلی

خسته شدم..! خسته!

بانو م قرار نبود با من صادق باشی؟

لبخندی زد

صادق!

لطفا با من  حرف نزن میدونی وقتی تو این طور به میان افکار من مدوی  انگار کسی مرا از من به یغما

میبرد!

انگار کسی از من شهامتم را میرباید !

لطفا با من هیچ مگو!

و من ساکت شدم  و او دوباره در حالی که پتو را به سرش میکشید فریاد برآورد  خوابم میآید...انگار

سالهای سال است نخوابیده ام!

تنهایم بگذار...

 

رهایش کردم  آن سوی شیشه باران همچنان در حال بارش بود و خیابان که پر بود از صدای شکسته ی

 عابران و  گامهای خیسشان پر بود از رقص رنگها و گامهای شکسته ای که شتابان از خیسی باران در گریز

بودند.

از اطاق بیرون آمدم  باید با بانو صحبت کنم....

 

این بار خیلی جدی!

 

آذر.میم

 

+ نوشته شده توسط آذر.میم در چهارشنبه یکم مهر 1388 و ساعت 12 بعد از ظهر |


Powered By
BLOGFA.COM