تبليغاتX
نشد كه قصه ي كهنه كتابي باشيم چه كنم؟

بادم باشد اين بار كه به ديدارت ميايم در فواصل لحظه هاي پر تب و تاب، به خاطر

 داشته باشم كه جوهر هستي ام از جا ن توبود،من هستيم رااز تو به عاريت گرفته ام،

 يادم باشد پيشاني ات را ببوسم گرچه كمي سرد است و سياه، اي دلنوازتر از عطر

خوش صميميت در شميم جنگل هاي شمال، اي تو تمامي بيدريغ عشق ورزيدن

 سالها در فراغت گريسته ام اما امشب سر بر استان حضرت دوست با ياد و عشق

 تو كه درخشانترين صفحه ي دفتر هستي من هستي سر بر بالين مينهم/ وقت

 رفتن اي شيرينتر از جان / اي اميد تمام فرداها ئي كه از ره نيامدند چشمانت پر از

تشويش بود و من با دستانم آن دستان لطيف و كوچكم تمامي مهرباني ات را

ازصورتت ميروفتم براي فرداها كه مهر تو را كم داشته باشم كه نيازمند نگاهي گرم

 باشم كه وامدار آدميان شوم اي تو از جنس بلور و آينه از جنس احساس..

.برايت شعري تازه سروده ام از همان ها كه دوست داشتي همان نوشته ها

كه سر ريز از بهار است و حس روئيدن/ اما ميداني جان جانانم عزيز دل من براي

 بوئيدن لحظه هاي سر شار از تو اندكي دل تنگم/ بر من خرده مگير كه دستانم

از يادت تهيست نه قلمم را به به دفتر خاطراتم بخشيده ام اين بار ميخواهم از

تو طرحي زيباتر تصوير كنم كه هيچ صورتگري را توان ديدن وتوصيفش نباشد.

طرحي و نقشي كه همتايش را تنها خاك به خود ديده و ديگر هيچ امشب با

نگاهم نقشت را در ذهنم گلباران ميكنم و دستانم را به باد غارتگر نخواهم سپرد

 بر آن دستان زيبا بوسه ميزنم كه الفباي عشق را به من آموخت و انسان بودن

 را اما من فراموش كردم امشب ميخواهم از تو از كودكي هايم كه پر بود از داستان

 شب و قصه هاي مادر بزرگ كه گرمايش سرماي فقر را از جانمان ميزدودبنويسم

 و تو را دوباره مرور كنم وخوشبختي را كه هر گز به آن نمي انديشيديم.

يادت ميآيد؟

چه قدر دلم رايحه ي تنت را مي طلبد آن دل انگيزترين رايحه را عطر خوش صداقت و مهر...

آن دستان هميشه خالي اما آكنده از دوست داشتن ها را آن هندوانه هاي غلطان

در حوض هاي بي صبري آن عشق هاي جا مانده در كودكي!

و تو عشق را آن سوي دري چوبي و آذر را كه اين سوي درب در دالان آن حياط قديمي

 منتظر گوشنوازترين صدا بود تا به سوي در بدود صداي كوبه ي در كه پدر آن سويش

 قصدش آمدن بود نه رفتن كاش ميدانستيم هر آمدني را رفتنيست در پي /آن وقت

تو را از چشم لحظه ها ميدزديدم از چشمان غارتگر عمر و در ميان باغچه ي خانه

پنهان ميكردم براي روز مبادا/ و روزي هزار بار در گوشت زمزمه ميكردم نميداني چه

 قدر دوستت دارم پدر به قدر دنيا به قدر ستاره ها؟

نه..... به قدر تمامي لطفي كه در دلت پنهان بود و در دستانت جاري...

آذر.ميم

+ نوشته شده توسط آذر.میم در یکشنبه سوم آبان 1388 و ساعت 11 بعد از ظهر |

ميخوام نقش اون چشاتو 

 توي ذهنم بكشم 

با همون رنگي كه انگار گمشده

 تو  قطره هاي اشكات 

يه جورائي عسلي،  

رنگ اون غروبای سرد  پر ازدلتنگي 

نه سياهه انگاري،

 مثال شباي بي تو بودنه

 توي حوض نقاشي! 

ميخوام نقش اون دوچشماتو يه جوري بكشم 

كه دل سرکش من 

میون آبي موجا ش

کم کم آروم بگيره

مثل ماهی توی آب جون بگیره 

رنگ جنگل بكشم ؟

سبز سبز !

بعد بیام یواشکی  میون اون همه درخت!

  لابلاي  شاخه های چشم تو گريه كنم 

ميخوام نقش اون چشاتو توي ذهنم بكشم 

تموم غربت وتنهائيمو تو چشم تواز ياد ببرم 

ميون ني ني اون چشماي عاشق كش تو 

جون بدم من  بميرم واسه ناز اون نیگات

بعد دوباره من از  اول باز میخوامزنده بشم 

او ن چشاي نم زده  كه طعم دريا رو داره 

اون چشاي غم زده كه رنگ شبها رو داره 

نقش چشماتو ميخوام  توي نيگام هك بكنم 

بي تعارف این روزا  ميخوام تو سحر چشم تو 

به قشنگی چشای آهو ها هم شک کنم!

آخ چی میشد اون چشا باشه تنها سهم من

 

 

 

 

آذر.ميم

 

 

 پائيز1388

+ نوشته شده توسط آذر.میم در جمعه یکم آبان 1388 و ساعت 8 بعد از ظهر |
همیشه آخر قصه میآئی

قبول نیست

 

********************

نگاه کن من  فصل آخر خودم را دارم مینویسم

بی آنکه حتی قلمم را مرورکرده باشی

همیشه آخر قصه میآئی  و نخوانده ها

همان خطهائی که جا انداخته ای

همچنان در انتظار نگاه تو میمانند

تا تو نگاهشان نکنی

میگوئی به سرنوشتت حساسیت دارم

کهیر میزنم! حالم بد میشود

فرص های مسکنم کو؟

اصلا برای عبور از  اخم ابروانت که در هم پیچیده اند

میخواهم داستان های طنز بنویسم

چه قدر جای نگاه تو  در چشمانم خالیست

حتی اگر به بیهوده گی نوشته هایم بخندی

و مرا به چشم کودکی گمشده

در میان تصاویر کودکیم نگاه کنی!

نه قرارمان را از یاد برده ای!

مثل همیشه

این گونه عتاب آلود  نگاهم مکن

نگاه کن دستان من پر از عطر خوب کودکی هایمان است

همان روزهای بارانی وهمان کوچه های کاهگلی

همان لرزش دل با نسیم نگاهی

همان همان لرزش نیلوفر عشق

در میان مرداب نگاهت

همیشه آخر قصه؟

بخدا انصاف نیست من به کبوتران بی آشیان

به آسمان های بی ابر

به ابرهای بی بهانه

به بهانه های بیتو بودن

چگونه پاسخ دهم؟

تو که زیباترین بهار ذهن منی

باور کن که در  قطب هم میتوان  دل بست

میتوان هر روز سر فصلی تازه بود

برای تمامی کتابهای نانوشته

برای تمامی عطر مهربانی ات

که دفترم را آکنده

بیا یک بار به واژه ی صداقت  ایمان پیدا کنیم

بیا یک بار  دستانم را از دستان شب برهان

نگذار آخرین فصل بودن من

تنها با  خاطراتی گنگ در هم آمیزد

 

+ نوشته شده توسط آذر.میم در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388 و ساعت 10 بعد از ظهر |

تمام مراسم به سرعت برق و باد بود از شروع تا صداي بوق ماشين عروس چيزي بيش از يك

هفته به طول نيانجاميد و بانو آن دخترك پر شر و شور كه دنيايش در ديوان حافظ و رباعيات خيام

 خلاصه ميشد و شبها در سكوت و خلوت خوابهاي طلائي معروفي را در زير نور شمع گوش

ميكرد و فال حافظ ميگرفت......

 حالا همسر مردي بود كه اختلاف سني نسبتا فاحشي با او داشت و ايكاش تمام ماجرا به

 همين اختلاف سني ختم ميشد، همسر او مرد نظامي بود كه بسيار تند خو بود درست

نقطه ي مقابل بانو براي او بانو يك همسر نبود چيزي بود در حد كت يا شلوارش چيزي در

 حد يك اتومبيل و يا لوازم شخصي براي به اصطلاح پز دادن به رفقا و هميشه قبل از رفتن

 به ميهماني هاي اجباري تاكيد داشت كه بهترين هارا بپوش و خود را به بهترين نحو آرايش

 كن، ميخوام همه ببينن من با چه زني ازدواج كردم!

گاه تحمل نگاههاي هرزه ي دوستان و نگاه پر از حسادت و كينه ي همسرانشان بانو را ميآزرد .

بانو هيچگاه شاد نبود كم كم آن دخترك پر شور و نشاط تبديل شد به زن جواني كه به ندرت

 لبخند بروي لبانش هويدا ميشد و خيلي زود حس كرد نا خوش احوال است و بارداري

 براي او فاجعه ديگري بود!

بانو به جدائي مي انديشيد از همان روز كه بر سر سفره ي عقد نشست و بله را براي

 حفظ شئونات خانوادگي گفت..!!!!!!!!!!!!

چه مضحك شئونات خانوادگي!

+ نوشته شده توسط آذر.میم در جمعه بیست و چهارم مهر 1388 و ساعت 10 بعد از ظهر |
 

 

 

و چه تاوان سنگيني براي اين حيثيت پوشالي پرداخت چيزي به قيمت يك عمر، ويارش

خيلي سخت بود ودكتر به همسرش گفته بود كه اين بيشتر جنبه ي رواني دارد او آماده

گي مادر شدن را در خود حس نميكند...

و اين اولين جمله اي بود كه بانو براي آن كتك سختي خورد وقتي براي اولين بار حلقه ي

 مقدس ازدواج در ميان دستان غرقه به خونش شكست و گردنبند و زنچيرش پاره شد و

گوشواره هايش گوشهايش را زخمي كردند واو نميدانست چرا؟

همان گونه كه بسياري از زنان نميدانستند و نخواهند دانست و بانو تنها زماني پي به

اين پاسخ برد كه خيلي دير شده بود بارها و بارها راهي بيمارستان شد به خاطر

خشونت همسرش و ديگر از وي وحشت داشت،

سر گذشت بانوي ما به اينجا كه ميرسد هميشه نوشتن از آن براي من هم سخت ميشود

 آن چهره ي معصوم و زيبا آن صورت غرقه به خون...آن جواني آغشته به تردید.... 

 ادامه ي ماجراي بانو و اسارت بالهاي پرنده در قفسهاي طلائي سنت ها و قوانين!

تا اسارت زن ايراني به دستان چپاولگر عدالتي با چشم بند سياه! هيچ چيز آن گونه نبود

كه بانوي من در ذهن خيالپردازش آن را براي خود ساخته و پرداخته بوداز ان روز بود كه بانو

ديگر از حلقه بيزار شد شايد درست يادم نميايد و آهسته آهسته بي هيچ صدائي يك به

يك ورق ميخورد برگهاي مچاله شده ي بودنش در ميان دستاني كه اعتماد را از او ربوده

بود و باورهاي زيباي آسمانيش را. آيا اين تمام سهم بانو از دفتر زندگي بود؟

بي ترديد خير هنوز روزهاي بيشماري را پيش روي داشت و بانو هر شب كه ميخواست

 بخوابد به پنجره هاي بسته و تاريكي مينگريست كه يقين داشت روزي از پس آنها خورشيد

عدالت براي زن طلوع خواهد كرد.

آذر.ميم


مرا بخوان  اي صدايت ترنم رويا

مرا بخوان تا رها شوم از اين دنياي كاغذي

از اين همه  مريم هاي بي عطر و نشان

اين همه تقاطع هاي بي پيوند

صدايم كن من ازبیهوده گیاین خطوط بيم دارم

از مچاله شدن هر برگ دفتر زندگي

در ميان آلوده گي  قلمهاي هرزه

و پلشتي اين هم همه  افكار مسموم

ذهن مرا به بال فرشتگان آبي پيوند بزن

بزن زخمه اي بر تار تنهائي انسان

از اين نواهای بي ترنم به تنگ آمد ه ام

چرا از من نشاني فردارا ميپرسي؟

من كه در کوچه های ديروز هنوزسرگردانم

من كه نشاني از امروز خود ندارم!

مرا  از ميان اين همه خطوط به هم ريخته

از اين زندان جملات رهايم كن!

ميخواهم دوباره كاغذي بي خط شوم!

رها از هجوم  اين واژ ه هاي بي مفهوم!

ميخواهم از نو  بنويسم خطي تازه باشمُ

بر دفتر آرزوهايم....

 

آذر.م

مهرماه/۱۳۸۸

 

+ نوشته شده توسط آذر.میم در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388 و ساعت 1 بعد از ظهر |
 

قرارمان گم شدن در نبض زندگي بود

در نهايت شبي كه به فردا نميرسيد

بخاطر داري تنيدن شب را در ميانمان

تا يكي شدن انسان و گلبرگهاي رازقي

تا نهايت عشقي كه انجام نداشت

هميشه قصه ي پائيز رقص برگها نبود

و شكوه باران در معابر بي گذر

نطفه ي اشك شوق در شبي زمستان

همان شب يگانگي در چشمهايمان بسته شد

سقفمان آسماني پر از برف

و فرشمان زمني كه ميلغزيد بروي گامهاي بي وزنمان

انگار در خلا رنگ ميباخت سختيهاي راه

انگار كه با دستهايمان فردا را روي سپيدي زمين خلق ميكرديم

قرارمان نه اسارت بود ونه رهائي

نه رستن بود و نه پيوستن

ماندن در يادگاري شايد

در قابي زمستاني براي هميشه

و گم شدن در عطر نفسهاي شب

قرارمان فراموشي بود

اما نشد كه وفادار به عهد بمانيم

و تو براي هميشه در ميان مردمكهايم

و من در خانه ي زيباي نگاهت

شكوه عشق را پاس ميداشتيم

تا رسيدن به به انتهاي شبهاي بي پايان

بي هيچ تعلقي به هم ميپيوستيم

از شروعي كه به ياد ندارم

هميشه زمستان با خود تو را در در من دوباره

و دوباره جاودانه ميسازد

تا ابديتي كه باور ندارم

آذر.ميم

پائيز88/

+ نوشته شده توسط آذر.میم در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388 و ساعت 1 بعد از ظهر |
من خواب دیده ام آسمانها پر ستاره میشوند

و نگاه تو اینه باران عشق

خواب دیده ام که  گالشهای مادر بزرگ

دیگر پاره نیست و بهای آزادی خون

خواب دیده ام که از ابریشم سیم خاردار میبافند

و نصیب سفره ی خانه مان ازنان

تنها عطر خوش آن و از ریحان  حسرت نیست

من خواب دیده ام که او خواهد آمد

 زمان به بار نشستن شکوفه های گیلاس

و عدالت را به تساوی قسمت خواهد کرد

من خواب دیده ام که دیگر گیسهای مادر سپید نیست

و قامتش در زیر سنگینی  غصه های من دو تا

نمیدانم میگویند خواب زن راست  نیست

کاش تعبیر خوابهایم راست باشد

کاش دنیا آنگونه که دلخواست باشد

 

آذر.میم

 

مهرماه ۱۳۸۸

 

+ نوشته شده توسط آذر.میم در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388 و ساعت 8 قبل از ظهر |
این روزها پنجره های  بسته ی نگاهم

حوصله ی  نگاه بارانی آسمان بر تن عریان باغچه را ندارد

و کفشهایم  مدام بهانه ی رفتن را  میگیرد..........

چه کنم ؟

 

آینه هم از تلخی چشمهای عسلی رنگم به ستوه آمده!

تمام بذرهای  عشقت را در جاری رود غرق میکنم

تا شاید پشت سد نگاهت  دوباره عاشقی جوانه کند

سردی نگاهت را  از تنهائی احساسم پنهان میسازم

و از گرمای شعرهایم آتشی بر پا میکنم در دل جنگل شب زده

از توالی ساعت احساس میگریزی؟

مگر من  چند روز تا ساعت مریم فاصله دارم؟

که تو  نرگس را به ضیافت شمیم اتاقت فرا میخوانی؟

شاید باید  با گامهایم یکی شوم!

شاید تا پیمودن  فانوسها بی نفت نباشند

کسی چه میداند و مهتاب خود را در حوض خانه غرق نکند

همیشه از این تا نیمه رفتن دلتنگ میشوم

این بار تا ثانیه ی رسیدن به دستانت

خواهم رفت! حتی اگر پاپوشم خاکباشد و سایبانم خورشید سوزان

میخواهم نگاهت را به چشمان اسمان  گره بزنم وقتی تو در خوابی

تمام لحظه هایت را از زندگی بربایم!

با بوسه اي خدا را سجده كنم

كسي چه ميداند؟ اين بار شايد....

 

آذر.ميم

 

 

+ نوشته شده توسط آذر.میم در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388 و ساعت 3 بعد از ظهر |

خوب به خاطر نمــــــيآورم

اما  شب باران احساس بود

 و تولد عــــــشق در نگاه تو

آن شب كه مرا  به ضيافت ستاره ها فرا ميخواندي/آسمان آبستن بود تا  تمام تشنگي مان را /تمام

عطش هاي بي هراس شب را سيراب سازد/صداي پاي مان سكوت كوچه را مي آشفت  و پنجره هاي

 خسته خواب آلود يك به يك رو به فردا بسته ميشدند/زمين يخ زده بود مثل  تن هايمان كه تنها نبودند /

و قلب زمين  مالامال از آتشي بود كه گرماي آن ميتوانست آتش فشاني را از پس خوابي دور بيدار سازد/

 در سيالي نگاه تو شناور بودم تو برتن جامه اي از جنس شب و من  تمامي تنم پر از آفتاب فردا/همه جا

پر بود از تابلوهاي  مطلقا ممنوع!عاشقي ممنوع! در گوش شب نجوا ممنوع!از تو سرودن ممنوع !عبور

از خيابانهاي بن بست ممنوع! و تنها در نگاه تو گوئي هيچ ترديدي نبود/تو از خط قر مز عبور

 كرده بودي و مرا  شهامت گذشتن نبود/ عاشقي شهامت ميخواست ومن  از صورت پريده رنگ مهتاب

ميهراسيدم از يلداهاي بي پايان/تمام شب را در خلوت كوچه  طي ميكرديم تا رسيدن  تا عبور از ثانيه ي

 پر هراس يكي شدن!/

تو آرام صبور بالخندي بر لب/ و من آسيمه سر و هراسان.

تا سپيده تا رسيدن به فردا راهي نبود اما چيزي خواب  لحظه هايم را درآن خيابان مي آشفت در خيابان

 يادها/در آن كوچه هاي پر از مهتاب و آن همه  عبور....

سالها ميگذشتند و من در تهاجم ترديد تو را  از ياد نميبردم! تو را با آغوشي گشوده به روي انتظاري عبث

 و من كه تا رسيدن  تا نهايت فاصله  داشتم !/ نميدانم شايد راهمان يكي نبود /شايد  بايد حرف ستاره

 ها را باور ميكردم كه آسمان  ر وزها نيز خالي از ستاره نيست و دشتها  خالي از عطر تن تو...

و اينك عطر كلامت تمامي فضاي خانه را آكنده و تمامي بودن در ميان ترديد نگاه تو گم ميشود!

 

آذر.ميم

 

 

+ نوشته شده توسط آذر.میم در سه شنبه چهاردهم مهر 1388 و ساعت 11 بعد از ظهر |

چه قدر از تو نوشـــتن سخت است/ و ازتو نگفتن سختتر مثل حبس كردن نفــس در سينه

 مثل زنداني كردن نگاه در خانه ي چشـــــمانم/چه قدر از غروب ابدي روياها نوشـــتن به

 نظرم تــــــــــكراري ميرسد ميخواهم در ميان دستانت  براي تمامي به يغما رفته ها اشياني

 بــسازم خانه ا ي بي سقف بي درب و بي پنجره وامنيتي بي حصار/ميخواهم  نفــــــسهايم

 را به لحظات باتو بودن گره بزنم و چشمانم را  به نگاهت/در ژرفناي نگاهت هزار بار گم

شوم تا تو دو باره پيـــــــــــــــدايم كني/ ميخواهم هر گز فراموش نكنم كه داشتن  تو در عين

 نداشـــتن چه قدر تلخ اــست ودر اوج تلخي حــــــــــسی به شيريني هلاهل جائي نوشته بودم!

خيلي پيــــــش ازآن كه باز آئي و پنجره هاي آســـماني دشت قلبم را رو به خورــشيد وسعت

 نگاهت باز كني.با خيال تو سرما از جانم رخت بر ميبندد و من در تو خويش را باز مي يابم

با تو ميخواهم  دوباره برويم از دل زيباترين خاطرات آن  نگاه گرم و شفا بخشـــــــــــــــت اي

 يگانه ي من!

ميخواهم دو باره*  د *و* س*  ت** داشتن را هجي كنم.

آذر.ميم

+ نوشته شده توسط آذر.میم در دوشنبه سیزدهم مهر 1388 و ساعت 10 بعد از ظهر |
 

انسان قرن ۲۱

 

در امتداد يك نگاه

 

ترسيم رفتن ها

 

آزرده از نسيم

 

ديوارهاي شيشه اي

 

هزاره ي تنهائي ها

 

شيشه هاي مشبك

 

رنگهاي در هم تنيده

 

لبهاي هر جائي

 

دستان غربتزده

 

دريغ  و فسوس و اگر!

 

آزادي مشروط

 

رونوشت انسان

 

قلبهاي قلبي

 

انسان قرن ۲۱

 

ترسيم عشق

 

روي كاغذهاي مچاله

 

نعره هاي زمين

 

نطفه هاي بي احساس

 

انسان قرن ۲۱

 

فصل غروب زن

 

طلوع آدمكها

 

آذر.ميم

 

+ نوشته شده توسط آذر.میم در یکشنبه دوازدهم مهر 1388 و ساعت 12 بعد از ظهر |

بانو رهايم كن! تو را به خاطر خدا! مرا ديگر توان ماندن نيست، مرا ديگر رمقي براي پيمودن باقي تمام

نرسيدن ها!

بانومن از مقدرات خويش دلتنگ بانو بانوي كاغذي مچاله شده ! ديدن تو آن هم اين گونه اندهگين مرا ميآزارد !

مرا توان اين همه تنهائي تو نيست بانو!

سوگند كه راست ميگويم به چشمان بارني ات به لبهاي بسته ات به تمامي بغضهاي فرومانده در كلامت قسم!

بانو اين روزها جهان پيرامونمان كاري با احساس آدمها ندارد و ميشود در بازار با پرداختن بهائي آن را نيز خريد...

از آن روزها كه تو دختر جواني بودي ازآن روزها كه غرورت را به دست مردانگي شان زير پاي بي عدالتي ها

پايمال كردند سالها ميگذرد ازآن روز كه نهال عشق را در بطن تو در نطفه به قتل رساندند! يادت هست بانو ؟

اصلا چرا با ياد آوري اين خاطرات تلخ كه مثل دفترهاي نبسته عمر توست تو را مي آزارم؟ بله ميدانم انكار

ديروز محال است محال!

 اما با فرار از آن نيز اين همه سكوت تو اين جامه ي تاريك كه از جنس شب برتن خويش كرده اي نيز

عوض نميشود...

بانوي من دري آهني بروي گذشته ها بكش بروي دفترچه ي اشعارت ، بيا قول بده كه هر گز سري به ديروز

نزني و فردا !

بانو امروز چه پس تكليف امروزمان چه ميشود؟ من از دست تو خسته ميشوم رهايت ميكنم ميترسم از اين كه

تنهاتر شوي!

راستش اين روزها به شدت عزم رفتن در ذهن من همچون نقش چهره ي تو در ائينه به وضوح نمايان است.

من نه از تقدير نه از اين موج خروشان كه تو را با خود به هر سوي ميبرد نميهراسم..هراس من از بيگانه تر

شدن توست

بيگانگه تر شدن تو با من...

..

بانو بيا باهم به زندگي با تمامي حماقتمان لبخند بزنيم اصلا فرض رابر اين بگذاريم كه خوشبخت هستيم! هان؟

مگر چه ميشود با اين فرضيات واحتمالات كه چيزي از دنيا كم نميشود!

ميخواهم امشب تو را به شب نشيني نسيم پائيزي و ماهتاب فرا بخوانم هان؟

قبول؟

بگو كه قبول!

بگو كه هنوز رقص ماه در آب را دوست ميداري و از درك مفاهيم واژه هائي چون عشق و دلتنگي مستاصل

 نميشوي؟

بانو چه قدر برايت حرف دارم از آن روز كه تو را رها كردم در آن بيمارستان .....چه بگويم نفرين شده؟

ازآنروز حس ميكنم اگر تنهايت نميگذاشتم شايد امروز با راين همه اندوه شانه هاي احساست را نمخراشيد و

اين گونه تنها نبودي...

بايد بروم فرصت ندارم!!!!!!

تنها اين را بدان كه منهميشه دوستت خواهم داشت ! گفتم اما مگر ميشود تو را رها كرد ؟ مگر ميشود

ازآن دو چشم مهربان و عاشق گذشت ؟ بي تفاوت؟

نه بانو! من هستم تا هميشه ي بودن در كنار تو وتمامي روياهايت و تمامي تلخي هاي روزگار

 

 

آذر.ميم

+ نوشته شده توسط آذر.میم در پنجشنبه نهم مهر 1388 و ساعت 3 بعد از ظهر |

دفتر پائيزيم را ورق ميزني....

و من چشمانت را به ضيافت رنگها

به رقص باران درون رگ حياط!

به صداي هاي هاي گريه هاي ناوداني...

و عابران گم شده در كوچه هاي غربت!

به خانه هاي بي سقف و سقف هاي بي خانه

فرانميخوانم!

نگاه كن اينجا كسي اندوه خويش را ،

در ميان قطرات باران چشمانش...

قسمت نميكند!

اينجا تنها عشق را ميتواني با طعم باران بچشي،

و تنت را در ميان هر قطره غسل تعميد دهي!

در ميان صفحات پائيزي دفتر خاطرات من

هيچ دستي بوي غربت نميدهد..........

و هيچ چشمی به رنگ محزون بيگانگي نيست!

كسي درون روياهايش به اندوه ديگري نميخندد

هيچ رهگذري ساده از كنار درد ديگر عبور نميكند

اينجا در ميان دفتر خاطرات من همه براي خدا نامه مينويسند

نامه هائي بي تمبر و نشاني

نامه هائي كه هر گز باز نخواهند گشت!

اينجا در ميان اين همه واژه تو مفهوم تازه اي ميبخشي

گره از تمامی بغض ها میگشائی!

با تو من بروی حسی تازه چشم میگشایم 

چيزي مثل حس رها شدن پرنده از درون قفس،

و پائيز را در دفتر خاطراتم به ضيافت بهاران!

به ضيافت اشك و لبخند به ميهماني بوسه ي باران،

فرا ميخواني و من آرام در سكوت يك لبخند

در ميان آرامش فتح قله اي بلند

بار ديگر به اين همه تصوير شكسته

در آئينه ي هاي زنگار بسته!

لبخند ميزنم و سلامي دوباره ميكنم ....

من نمیدانم چرا دفتر خاطراتم را درآنی

در لحظه ای میان فرار عقربکهای ساعت

به سوی فردا...........

زیر باران گم میکنم!

و از دفترچه ی خاطرات پائیزیم نگاه کن!

تنها مشتی کاغذ مچاله بجا میماند

با جوهرهای رنگی و آرزوهائی که دیگر خواندنی نیستند

 

آذر.محمودي

+ نوشته شده توسط آذر.میم در چهارشنبه هشتم مهر 1388 و ساعت 8 بعد از ظهر |
در ابتدا یه سلام  گرم  به تمامی عزیزانی که در طی این سالها خواننده ی حتی یک سطر از نوشته های من  بوده اند دو سال از تولد این پیج و نزدیک به چهار سال  از نوشتن های من در بلاگفا میگذره....امیدوارم کمی و کاستی های من رو  تذکر بدین به دیده ی منت پذیرا هستم و اگر مورد طبعتان واقع  شده خدا رو شکر میکنم

با یه دنیا مهر

 

آذر.محمودی


 

بانو همچنان در خواب بود دلم نیومد بیدارش کنم زیرا میدانستم که چه قدر در بیداری آزار دیده و چه قدر

زندگی گاه چون محبسی تنگ او را در خود فشرده!

خیلی به ندرت آن دست نوازشگر را به خاطر میآورم و آن چشمانی که  بر تمامی عریانی بانو نظاره گر

بوده باشد!

تمام ماجرای بانو از بیمارستان لقمان و جریان اون خودکشی کذائی شروع نمیشد نه شاید این تازه

 وسط های این داستان  بود که گاه من می اندیشم باید کمی عجیب باشد از استقامت این همه تردی

در برابر این همه تند باد به حیرت در میمانم..

کمی به پیشتر میروم من همیشه رازدار و  صمیمیترین یار بانو بوده ام و او در خلوت وتنهائی خویش با

من به گفتگو مینشست حتی زمانی که سخن نمیگفت  از سکوتش از نگاهش و رفتارش میتوانستم 

 حدس بزنم چه چیزی ذهن او را به خود مشغول ساخته..

سالها پیش از این دختری بود به نازکی و ظرافت اندیشه ی های یک پروانه دخترکی که  با غروب خورشید

 با شادی ها برای  طلوعی دیگر وداع میکرد و تمامی  زندگیش دفتری بود از گل برگهخای معطر و سپید

گل های  باغ هستی  بادنیائی که   او تنها آن دنیا را میشناخت...

دخترکی مهتابی رنگ با لباسی از ساتن ابی  که همیشه در تنهائی ها واندوهی که گاه  مجبور به 

 تحمل آن بود به دنیای تخیلاتش پناته میبرد و قلم به دست میگرفت و از انتظار خویش مینوشت از

 انتظار بی پایان و بی صبرانه اش  برای همان شهزاده ی سوار بر اسب سپید همان که خیلی از دختران

 سیه بخت امروز که زنانی مستاصل هستند زمانی در رویاهاشان تصویر ذهنی زیبائی از او را ترسیم

 میکردند....

بانو با گلها سخن میگفت با درختان با سنگ و  تمامی موجودات جاندار و بی جان وهمیشه خدای را در

نزدیک خویش  حس میکرد که مراقب اوست و نگاهبان او...بانو عاشق باران بود از همان روزها  کمی

متفاوت با دیگر همسالانش...

عاشق بوی خوب مهربانی عطر تن پدر   عاشق هندوانه های غلطان میان  حوض خانه ی کوچک و

قدیمی شان و آن درخت  مو که از آن بالا میرفت تا شبها به دور از چشم همه ستاره از دامان مخملی

 آسمان بچیند  و مثل گربه ها از درخت به پائین میخزید..آن درب حیاط را که چوبی بود با آن کوبه ی

فلزی ..

راستی یک بار باید با بانو بروم دلم میخواهد آن خانه را دوباره ببینم خانه ای در یک محله ی قدیم آن

پائین پائین ها....

اما راستی آن روزها دنیا چه وسعتی داشت آسمانها چه قدر به زمین نزدیکتر بودند و انسانها چه قدر

مهربانتر...

راستی چه شد که ما خود را از یاد بردیم؟

بگذریم داشتم از بانو مینوشتم زیاد به بیراه نرویم...

اولین عشق بانو پدر بود او دردانه ی پدر و به قولی ته تاقاری او بود...و مادر همیشه بر  سر این موضوع

 با پدر  بحث داشتند..

: این قدر این دختره رو لوسش نکن...!

فردا فکر میکنی تو خونه ی مردم هم این قدر نازشو میکشن؟ این قدر لی لی به لالالش میذارن؟

و پدر لبخندی میزد و میگفت: به کسی میدم که کس باشه قبای تنش اطلس باشه..

اصلا من دخترمو نمیخوام شوهر بدم..

و من سرخ و سفید میشدم و پدرم لبخند ی بر گوشه ی لبانش نقش میبست و ادامه میداد: ای شیطون

 یعنی تو هم میخوای بابارو تنها بذاری و بری؟

و  بانو دستانش را به دور گردن پدر حلقه میکرد و سر بر شانه های او میگذاشت

..

نه! نه آقا جون...

و اشک میریخت..

فکر دور شدن از پدر برای او یعنی تمام شدن دنیا... یا لاقل این گونه می اندیشید...

اما از آنجا که قرار نیست همیشه همه چیز بر سر عهد و پیمانی باشد پدر زودتر بانو را ترک کرد برای

همیشه ...

وقتی بانو سیزده ساله بود پدر  برای همیشه رفت  و  در میان خاک برای  باقی سالهای بانو تنها

حسرتش را به ارمغان نهاد. خاطری که هنوز هم یاد آوریش بانو را آزرده می سازد ..و آن روزها طی

 شدند اما بسیار سخت..

بانو کوچکترین فرند یک خانواده چهار نفره بود...

با رفتن پدر همه چیز رنگ دیگری گرفت ...و زندگی بانو گوئی از زنگ هستی خالی شد از آن همه

الوانی....و بانو   گاهی حس میکنم هنوز در جستجوی کودکی و پدر تمامی انسانها را با نگاه میکاود..

و اما آن دخترک مهتابی داشت بزرگ میشد دختری  زیبا رو و با قامتی کشیده و موزون که .....

 

 

ا گه کمی صبر کنید  مابقی آن رو براتون میگم بانو داره بیدار میشه برم یه چیزی براش درست کنم فکر

 کنم سر ماخورده ....فرشته یمن  داره از خواب ناز بیدار میشه..

فعلا

 

آذر.میم

 

 

 

+ نوشته شده توسط آذر.میم در جمعه سوم مهر 1388 و ساعت 8 بعد از ظهر |
از روزی که بانو رو تو بیمارستان لقمان از مرگ حتمی نجات دادن ُ تا امروز که او در پی هویت خودش بود

زمان نسبتا طولانی میگذشت اما  او همچنان   میخواست تمامی بودنش را  مثل یک پیغام در نتُ یا

بطر ی هائی که به دریا می اندازند یا  نمیدانم  شاید سر تیتره کتابی فریاد میزد از  تهی شدن  بانو 

  از زیباترین حسی که انسان را به زندگی گره میزد ُ از عشقُ بانو سالهای زیادی بود که دیگر عشق را

نمیشناخت و از همان سالها خود را نیز گم کرده بود شاید آنروز که  آن ماده ی سیاه رنگبد مزه را به

خوردش میدادند تا مرگرا بالا بیاورد و زنده بماند بیشتر عاشق بود تا امروز که  که در سکوت خویش  با

تنهائی همآغوش بود و در میان  غربت شبانه های خیابانهای خالی از عابر خود را گم میکرد.....

پائیز در راه است بانو  نگاه  معنا داری به من افکند و لبخندی شیطنت آمیز نمیتوانستم من چرا

نمیتوانستم مفهوم آن نگاه را دریابم ؟

چرا نمیتوانستم خط نگاه او رابخوانم؟

بانو کمی ساده تر با من سخن بگو!

بانو ! تو همیشه دوست داری  بغرنج باشی

..:نه!!!!!

دارم فکر میکنم !

: میدونی دارم تصمیم مهمی میگیرم نمیدونم  انگار شهامت پیدا کردم و از این همه تردید و دو دلی

خسته شدم..! خسته!

بانو م قرار نبود با من صادق باشی؟

لبخندی زد

صادق!

لطفا با من  حرف نزن میدونی وقتی تو این طور به میان افکار من مدوی  انگار کسی مرا از من به یغما

میبرد!

انگار کسی از من شهامتم را میرباید !

لطفا با من هیچ مگو!

و من ساکت شدم  و او دوباره در حالی که پتو را به سرش میکشید فریاد برآورد  خوابم میآید...انگار

سالهای سال است نخوابیده ام!

تنهایم بگذار...

 

رهایش کردم  آن سوی شیشه باران همچنان در حال بارش بود و خیابان که پر بود از صدای شکسته ی

 عابران و  گامهای خیسشان پر بود از رقص رنگها و گامهای شکسته ای که شتابان از خیسی باران در گریز

بودند.

از اطاق بیرون آمدم  باید با بانو صحبت کنم....

 

این بار خیلی جدی!

 

آذر.میم

 

+ نوشته شده توسط آذر.میم در چهارشنبه یکم مهر 1388 و ساعت 12 بعد از ظهر |
تقدیم به تمامی دلهای کاغذی و بانو

با یک دنیا مهر


آذر

بانو از پشت شيشه هاي بخار گرفته به باران شديدي كه ميباريد بيصدا چشمدوخته بود،براي لحظاتي

چشمانش را بر هم گذاشت تا شايد  گذشته با صداي رقص باران بروي شيرواني خانه در ذهنش جان

بگيرد اما چه قدر  همه چيز مبهم بود مثل تصويري غبار گرفته چشمانش را گشود...باران با شدت

بيشتري  ميباريدهواي اتاق نشيمن گرم و مطبوع بود اما بانو باز هم سردش بود  اين سرما را از

سالهائي دور با خود داشت از سالهاي تنهائي و اين تنهائي خطي ممتد بود تا  تداوم بودن هاي او انگار!

از جا بر خاست  به سمت اش پزخانه رفت تا يك فنجان چاي براي خود بريزد  تلفن زنگ خورد//

: بله

آنسوي خط صدائي گرفته! صدائي مملو از بغض و اندوه بانو را به نام ميخواند...

خواهش ميكنم! اين نهايت بيرحميه! ميدوني دوست دارم هر چي تو بگي قبوله  بانو...

زن تلفن را قطع كرد و با فنجان چاي نزديك بخاري نشست تا شايد اين سرما براي لحظاتي رهايش

كنند...چهره ي مهدي مقابل صورتش بود  ميگريست  زير باران بانو تو چي ميخواي؟

من متاسفم  ميخوام هموني باشم كه تو ميخواي من هر چي تو بگي ميپذيرم قسم ميخورم...

و او هيچ نميخواست هيچ...

يا لااقل آن چه ميخواست  به زبان  نميآمد...

مگر ميشد پاي برهنه در كوي و برزن راه افتاد و فرياد برآورد اي مردم ! آي تمامي انسانها كه در خانه ها

تان پر از امنيت نشسته ايد مرا از ياد نبريد  بانوي بيمارستان لقمان را...

و مگر او چه ميخواهد جز عشق...و شايد عشق توهمي بود كه بشر قرن بيست و يكم با آن آشنا

نبود....بانوي بيمارستان لقمان سوالي دشوار نبود  ولي هميشه همه در پي سختترين پاسخها براي

ساده ترين عواطف انساني او بودن...و او هميشه يك علامت سوال بود ؟

مهدي با آن  عشق و احساست آرمان گرايانه اش   و...........

كمي گرمش شده بود باران ميباريد همچنان صداي  بارن مثل يك سنفوني زيبا روحش را مينواخت 

 روي مبل راحتي لم داده بود چشمانش گرم خواب شدو آرام ارام در خوابي عميق فرو رفت

و در  ميان خواب و بيداري ارزو ميكرد وقتي بر ميخيزد شايد همه چيز به گونه اي ديگر باشد..آري شايد...

 

 





كاش ميدانستي اين روزها

اندكي دل تنگم،

خسته از اين همه حسرت

من كه عمريست دارم بر لب

مهر خاموشي و بر دل نيز صبور

چيده ام از آسمان چشمت

در شبي تاريك يك ستاره پنهان

يك ستاره كه بماند با من تا صبح

يك ستاره كه زند نقشي تازه ،

به آسمان احساس

از خدا هم گله مندم اين روزها

دل آذر از جنس كاغذ

و دوست داشتن دريائيست مواج

من كه ميدانم هيچ ستاره اي

نيست از آسمان چشمان تو

سهم تمام بودنم

و دل كاغذيم در ميان موج چشمان تو

بيصدا ميشكند


آذر.م
+ نوشته شده توسط آذر.میم در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388 و ساعت 7 بعد از ظهر |
 

با من از حلاوت باران

 

از ترنم  نسیم در سبزه زاران

 

از رویش گلهای آفتابگردان

 

در مزارع سراسر تمنا

 

از  پرواز   عقابها بر فراز دشت

 

از هیبت کوهساران

 

از نوازش زمین و بوسه بر تن افتاب

 

با من از جاری رود

 

از سنگهای غلطان رنگارنگ

 

ماهیان سر خرنگ ساده  دل

 

از تمامی آن همه 

 

دور ازمن و درمن نهان

 

بگو!

 

از مزرع خشک پر کلاغ

 

از مرگ قاصد کها

 

از ادحام باد باد ویرانگر

 

خروش سیل برای غارت زنده گان

 

هیچ مگو ...ببین !

 

من از بیم باز هم سردم است

 

کمی هیزم بیاور

 

آتشی بر افروز

 

بیا تا در پناه آن

 

به یگانگی انسان بیاندیشم

 

به تقاطع اندیشه واحساس

 

به لمس لحظه ها بی هراس

 

آتشی بیافروز!

 

تا درپناه آن گرما را از خاطر نبریم

 

و روشنی را!

 

آتشی بیافروز.......

 

 

 

آذر.میم

 

+ نوشته شده توسط آذر.میم در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388 و ساعت 3 بعد از ظهر |
 

میرومُ .....میمانم جایز نیست

 

vnxzdrrs7r7y3uofkesa.jpg

 

صدايم را ميشنوي؟

تو كه آن بالا نشسته اي

صدايم فرياد اندوه من نبود

قصه ي بي ساماني هايم را

تنها با تو گفته بودم

تو تنها باريدي بر من و بر تمامي غربتم

بر اين اشكهاي جاري بروي گونه هايم

در ميان ازدحام صاعقه

صدا مهيب شكستنم گم شد

دلم براي رفتن تنگ است

براي رهيدن از اين  مردمان

امشب با تو بي پرده سخن ميگويم

با اشكهايم فريادت ميكنم

برايم چتري ميخري از گل برگ واژه

ولي من باز در زير بارش اشكهايت

 خيس ميشوم...........

تا زلال درياهاي طوفاني

تا رسيدن به اوج عصيان

تا خواب بيداري!

از اين سايه هاي مكدر

از غربت اين همه انسان خسته ام

از عبور تابستان   

     در خيابان هاي بي سايبان

از عطش تنهائي انسان

ميروم تا نرسيدن

تا رفتن و  همان قصه هاي هميشگي

راستي چه بود آخر قصه مان؟

بالا رفتيم دوغ بود

پائين اومديم ماست بود

نميدونم

شايد خود خدا گفت

اين قصه هاي تلخ

از سر به پا راست بود

 

۱۷ شهريور ۱۳۸۸

 

آذر

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط آذر.میم در سه شنبه هفدهم شهریور 1388 و ساعت 9 بعد از ظهر |

 

تقدیم به تمامی کهن درختان تناور اما خمیده قامت سر زمینم به زنانی

که هنوز در کهنـــــــــــسالی مجبور به تلاش هستندتا باد و باران امنیت

 و آشیانشان را بر هم نریزد و بوسه بر دستانی میزنم که این چند سطر

را با  الهام از او سرودم  کهنسال کتاب  پربها مادر ایرانی:

 

 

دستانش به قدمت يك قرن بود

چروكيده، استخواني، پينه بسته

چشمانش به ژرفاي سياهچاله هاي كهكشاني دور

قامتش خميده، صورتش پر از شيار

همه ي سهمش از زندگي در بقچه اي گره خورده بود

تمامي سهمش از يك قرن زيستني پر انتظار

باورش اما پر از بكارت تسبيحش پر از يقين بود

و رج ميزد با آن دو دست جادوئي يقينش را بي اعتنا

چون كتابي بي خط بود، گنجينه اي پر بها

آن سالخورده زن، آن باور گذشت ثانيه ها

آذر.م

+ نوشته شده توسط آذر.میم در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388 و ساعت 10 قبل از ظهر |

 

خزان برآسمان احساسم سايه افكنده، در من حسي پر از ترديد به تمامي آنچه

 گذشته مي انديشيد، واي از اين همه غفلت ها واي از من  كه گاه دل دريائي ام در

مشت  طفلي نيز جاي ميگيرد.

پريشانم و  شايد كمي ازرده خاطر از هرآنچه تقدير مينامندش! از اين بيهوده آمدنها و

رفتها، از اين دل سپردن هاي رو به شب رو به تارك ترين شب!

در حسرت ديروز غرق شدن  دلم را به درد ميآورد و چشمانم را به ضيافت اشكها فرا

ميخواند..........

آن روزها كه ميشد زير چادر مادر تمامي تنهائي ام را پنهان كنم و در آغوش پدر

آشياني براي ارزوهايم بسازم، اين ديروزها را چرا از خاطر نميبرم؟

چرا هنوز در انتظار حدوث معجزه ي عشق در چشمان  ابرهاي خاكستريم؟

چرا هنوز مرا شهامت نگريستن به اين همه آينه ها نيست؟

نگاه كن  ! آينه ها با تو از آذر سخن ميگويند و از آ ن همه لطف نميدانم چرا ديگر هيچ

 به جا نمانده!

 در تن سردم قطب ماوا كرده  آتشي گرم شايد تا  در اين واپسين دم  مرا  از اين زنده

زنده يخ زدن برهاند !

شايد اين نيز رويائيست چون تمامي خوابهاي كودكي هايم...

 

ميخواهم براي هميشه به خوابي خوش فرو بروم به خوابي كه  پدر هنوز درآن  دلش

 براي  شاخه ي شكسته ي شمعداني كنار حوض  ميسوخت و بالهاي تمامي پرنده

گان شكسته پر را  مرهم مينهاد...

من از قرن اعجاز انسان بيزارم از اين همه ربوت از اين همه فلز و ديجيتال...

از اين هم آسمان هاي بي ستاره از اين سينه هاي عاري از احساس از اين منطق

هاي نابينا.

 

 

آذر

+ نوشته شده توسط آذر.میم در شنبه چهاردهم شهریور 1388 و ساعت 3 بعد از ظهر |

 

 

 

مرا باورکن ای تو سایه ی همه ی  بودنم

 

تو تردید همیشگی دوست داشتن در من

 

تو همان هجوم ترس از ناپیوسته گسستن

 

همان بی امان در این هیاهوی دشنه ها

 

در دشت چشمان تو  همچوقطره اشکی نشستن

 

نگاه کن مرا  با نسیم تو گیسوانم  بروی دفتر شعرم رها میشود

 

نگاه کن  باتو من باز در ابتدای  راهی دیگر

 

بی آنکه به رسیدن بیاندیشم تومیدانی!

 

تو که از جنس ابر و آئینه از جنس ترداحسا سی

 

میخواهم باور کنم که گمشده ی من هرگز از راه نخواهد آمد

 

نه در افسانه های اسطوره ای نه در میان فنجان  های قهوه

 

نه از میان شب های مه آلود با دستانی پر از یاسهای بنفش

 

و در چشمانش هیچ ستاره ای آشیان نخواهد کرد!

 

بگو که تو رویائی بیش نیستی در  ذهن تب دار یک زن!

 

دیگر  مرا تاب شکستن بلورآب در آئینه نیست

 

دیگر مرا مجال دیداری دوباره نیست........

 

باز امشب  انجماد  شب را  به آغوش میکشم

 

باز تو با من از وداع سخن میگوئی از تلخی رفتن

 

و من میمانم تا دور شدن تو در برگی دیگر از دفتر خاطراتم

 

و من میمانم  و این همه آمدن و مدام آمدن و مدام نرسیدن

 

دیوار  یقین باز هم آوار میشود بر سر رویاهای پائیزی دخترک

 

عروسک هایش رادر آغوش میگیرد تا تنها نباشند

 

در فضای  عطر تن تو به مشام میرسد همان  عطر خوب مهربانی

 

دیگر قلمم نمینویسد  ومن نامت را  بر تن همان سپیدار پیر مینویسم

 

 

آذر.میم

+ نوشته شده توسط آذر.میم در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388 و ساعت 7 قبل از ظهر |

 

 

 

 

ميتوان از ميان اين همه فاصله شايد به پل پيوند رسيد

در ميان هق هق هاي شبانه ميتوان به گل لبخند رسيد

آري اگر دستانت تنها دمي به تنهائي دستهاي من بيانديشند

از اين همه آواره گي در ميان دفترچه خاطراتم خسته ام

زنگار بزداي از اين همه آينه هاي مكدر

ميخواهم براي بار ديگر نگاهي به تن هستي ام بياندازم

من از كابوس اين همه اسارت!

من از بيم اين همه زنجيرهاي در هم تنيده از وحشت بي تو ماندن

از هراس بي تو مردن به قلب شبها پناه ميبرم

تا طلوع ماه در حوض كودكي هامان!

تا نسيم بر تن انديشه هايم بوزد خود را رها ميكنم در دستان تو

تو آن ناب ترين انديشه آن محالترين خيال

در ژرفناي من كسي تو را ميخواند به نام

صدايم را ميشنوي ؟

اين تنها صداي اشك آسمان برتن خشك زمين نيست

اين اشك شب هاي تنهائيست

مرا از اين همه تنهائي تنها به لبخندي رها كن

مرا كه اسير بي كسي هاي خويشم

در ازدحام اين همه...در هياهوي مترسكها

روزني ميگشايم از ميان شبها

تا فردا تا خورشيد، طلوع تو در نگاه روزي تازه

تا رسيدن به شميم نفسهائي كه تكرار شيرين طعم زندگيست

آري شميم زندگي.............

آذر.م

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط آذر.میم در سه شنبه دهم شهریور 1388 و ساعت 9 بعد از ظهر |

کودک چشمهایم نم از خیس اشکهایش

 

که از آسمان میبارید

 

بر گونه های احساس

 

چشمانش را بوسید در خیالی شیرین

 

در قطره ای زلال در ابرهای پرمجال

 

من خیس باران بودم

 

زمین آکنده از اشک خدا

 

قلب کوچکم در سینه میطپید

 

رو به سوی لطف نگاهت بی انتها

 

دستهای دختر مهتاب یخ زده بود

 

اما چه طعم شیرینی داشت خوشبختی

 

صدایم کرد مادر: نازنینم هوا سرد است

 

و من همچنان میچرخیدم به دور خویش

 

به سوی خدا و با دستانم خیس

 

اشک خدا را بر لبان تشنه ی عشق

 

 مینوشاندم، و از آن پس خدا بارها گریست

 

بر تن  تنهائی من و سیراب ساختن

 

 لبان  خواستن و همیشه خواستن تو

 

ای تمامی استغنا و ای تمامی نیاز

 

آذر.م

 

+ نوشته شده توسط آذر.میم در پنجشنبه یکم مرداد 1388 و ساعت 9 قبل از ظهر |

حرفهای زیادی برای گفتن دارم که  نمیتونم تو ی بلاگ بنویسم//و باز این حرفها این  روایتها  وقتی گفته

نشه میشه درد بی درمون// آخ که کاش درد بی درمون  ! بلند میخونم ومینویسم.....

مادر از اون سر اطا ق صداش در اومده میگه این جوری نگو دخترم خدا قهرش میگیره!

نیگاش میکنم //راستی آخرین باری که موهاش سیاه بود رو یادم نمیاد یا آخرین باری که خندید//

از ته دل؟

کمرش خم شده آخ الهی قربون اون دستای  پر چین و چروکت بشم که برام مقدسه و خدا میدونه تنها//

الهی من بلا گردون اون دلواپسی هات بشم که تمومی نداره// الهی که من تصدقت بشم مهربونم 

 قربون اون جانماز و سجاد ه ات بشم که  مقدسترین جا برای من تو دنیاست// یادم میاد بچه که بودم

مادر وقتی یه مرغ بار میذاشت سر چراغ برا ی ظهر ما چهار تا بچه بودیم  خودش فقط بال میخورد و گردن

من همیشه برام سوال بود که چرا مادر رون مرغ یا سینه اش رونمیخوره؟

اون با لذت غذا خوردن ما رو همیشه به تماشا مینشست و من پاسخ این سوال رو تنها زمانی گرفتم که

خودم مادر شدم!

میبینین هر چه قدر قربون صد قه اش برم یه ذره از  دنیای  محبتشو نمیتونم جبران کنم/هنوزم تا یه مانتو

نو میگیرم زودی سوزن نخ میکنه و دکمه هاشو برام  میدوزه //من تو کدبانو گری  به مادر نرفتم اما  دلم

خواست  حالا که عطر تنش تو خونست و  با وجودش خونه رو رونق میده اون قدر براش زنده باشم که

بتونم ذره ای از خوبی هاشو جبران کنم و از همین جا  برای بار دیگر بی هیچ مناسبتی دست تمام

مادران را و پیشانی و موهای سپیدشونو میبوسم و میگم  شما عشق من هستیددددددددددددددد.

 

دخترت بد و حرف گوش نکنت آذر منو برای تمامی شیطنت هام ببخش

ا گه نگرانم بودی و همیشه در اضطراب از  فردای من!!

من رو ببخش مادرم گل بی همتای من  یه عالمه  به دعاهات نیاز دارم

همیشه تا همیشه ی بودن

 

آذر

+ نوشته شده توسط آذر.میم در پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388 و ساعت 7 بعد از ظهر |

 یه مورد بسیار جالب و قابل توجه من نمیتونم بلاگم رو به روز کنم هیچ

مطلب  جدیدی در بلاگم قابل رویت نیست این نمیدونم  معناش چیست؟

 

؟

 

همه ابر هاي اندوه

 اندوهم باردار و پر بارش

زمين خشك و تشنه

پس چرا نمي بارم؟

من تو را كم دارم

حتي براي باريدن

حجم عظيم اين همه تنهائي

در آسمان چشمان نيلوفريم نميگنجد

من تو را كم دارم

در قصه هايم در روايتهاي نگفته ام

گرمي آغوشت را مهرباني دستانت را

حتي براي باريدن آري

و تو با پرستو ها به كدام نقطه كوچ كرده اي؟

بگو به كدامين آسمان

ابركم بهانه ي تو را دارد

براي بارش براي رويش

و آن همه معجزه را در نگاه سخت تو اما!

اين همه بعيد!

اي تو دور ازمن

ميخوانمت اي عطر كلامم از تو سر شار

تو تكرار من در آينه

ميخواهمت  در واپسين ديدار

و سخت دلتنگ آن نگاه!

 

الف.ميم ‌(آفتاب)

 

 

+ نوشته شده توسط آذر.میم در پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388 و ساعت 11 قبل از ظهر |
 

میگفت دوست دارد برود مدرسهُ مثل  تمام بچه های دیگر/میگفت که خسته میشود از گل فروشی

 

چشمان درشت و سیاهش را با  آن نگاه معصومانه اش به من دوخت و پرسید خانوم شما هم

 

بچه داری؟

 

چراغ قرمز شد! برای فهمیدن درد های جامعه لزوما نباید هم درد بود میتوان  حس کرد//مگر نه اینکه

 

ما مثل اجزا یک دست  و انگشتان آن میمانیم  پس چرا  زمانی که کوچکترین انگشت  درد میکشد

 

انگشت شصت به روی خود هم نمیآورد؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده توسط آذر.میم در چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388 و ساعت 8 بعد از ظهر |
 

بگذار امشب  ازآسمان چشمانم  ببارم

 

بگذار امشب در تنهائي خويش تنها و تنها آذر را فرياد كنم

 

آن دخترك پر شور و اشتياق، آن گم شده در شيرينترين  پائيز هستي

 

او كه از تبار عشق بود آينه زلال همچون سپيده خيس همچون نمناكي همان ديوار كاهگلي

خاطرات..........................

كاش آن سالها در آن روز به عشق آري ميگفتم و ميدانستم كه عاشق هستم و ميدانستم كه  دختري

باآن همه شور و   عشق به هستي ميتواند هر مردي را شيفته ي خويش سازد، اما من خود را

باور نكردم هر گز و اينك اين واقعيت  در من تجلي كرده اينك كه براي همه چيز بسيار دير

 است با چشماني آكنده از اشك مينويسم  با حسرت مينويسم كه من دريچه هاي قلب خويش

را به روي عشق بستم....

گاه ما انسانها دچار حماقتهاي غريبي ميشويم، بس غريب و زمان از دست ميرود و شايد هر گز

 آن لحظه ي ناب تكرار نشود پس اگر عاشقي منطق را  به كناري بگذار كه اگر در پي منطق

باشي بي شك روزي از كرده ي خويش به شدت نادم خواهي بود، مثل امروز من ...........

زندگي حصاري نيست بر تن انديشه هاي لطيف ما نه اين حصار را ما ميكشيم از باورهاي

غلط به دور افكارمان...اين محكوم من هستم و آن راي به محكوميتم  داده نيز بي شك آذر!

دريغ كه فرصتي براي تكرار ديروز نيست و        ..................................

+ نوشته شده توسط آذر.میم در چهارشنبه ششم خرداد 1388 و ساعت 10 بعد از ظهر |

اول يه سلام گرم و پر مهر حضور دوستان عزيز، دوم بايد بگم سفري داشتم به شهر بسيار زيباي يزد كه زيبائي ابنيه ي تاريخي و باغات آن مردم خونگرمش و خلاصه همه وهمه آنچنان تاثير شگرفي در من گذاشته كه تصميم دارم مجدد سفري داشته باشم به اين نگين كوير ايران و دومين شهر به لحاظ قدمت .

 

 

يكي از دوستان به من پيشنهاد كرد كه در همان حال كه در كوي و برزن قدم ميزني عكاسي كن و اين جذبه ي غريب كوچه هاي اين شهر كه بافت سنتي خاص خويش را دارند با آن كوچه هاي كاهگلي و آن طاقها كه تو را لختي به خنكاي خويش فرا ميخوانند تو را به جهاني ديگر گويا ميبرد....جهاني ماواري اينهمه دغدغه و روزمره گي.

يزد با وجود 400000 هزار نفر جمعيت بسيار خلوت به نظر ميرسيد...مسجد جامعُ- امير چخماق، وآن ميدان زيبا و آن كاشيكاريهاي تحسين بر انگيز كه قدمت چند صد ساله دارند...ييلاقات دره گاهان و غربيز بال و شهر ميبد با سفالش تفت در گرما تفتيده..با آن همه جاذبه هاي تاريخي و قلاع متعلق به دوران ساساني كه هنوز همچنان مستدام با تو سخنها دارند ازآنچه در طي اين ادوار بر آنان گذشته..از مهريز..از قلعه ي خورميز،دهوك و دخمه از آتشكده ي زرتشتيان از چك چك و آن قدر شمار نقاط ديدني و به ياد ماندني زياد بود كه جدا بايد در باره آن نوشت...آن قطاب هاي خوشمزه و آن پشمك ها آن صنايع و منسوجات دستي...در دل كويري..

حاصل این سفر عكسهاي فراوانيست كه اميدوارم بتوانم به مرور زمان در اختيار دوستان قرار دهم ..و درانتها جايتان سبز...من اينك به ايراني بودنم بيش از پيش افتخار ميكنم...ايران سراي من است..خلاصه دوستون دارم تازه اومدم هنوز كمي بايد استراحت كنم...

ميام خيلي حرف باهاتون دارم و يه عالمه دوستون دارم

ضمنا تا يادم نرفته از اين پس اين عكسها كار خودمه  لطفا اگه از عكسها استفاده ميكنيد منبع ذكر بشه باي..

آذر.م آفتاب

+ نوشته شده توسط آذر.میم در یکشنبه سوم خرداد 1388 و ساعت 9 بعد از ظهر |

 

ديروز  يه سري كتا ب و دفتر هاي نسبتا قديمي رو ريخته بودم هر چند اصولا حوصله جمع آوري ندارم و معمولا خيلي از نوشته هام همونجوري  تو دفترها ميمونه و و نه تايپ ميشه ونه نظم  مگيريه مثل خودم  ديدم چه قدر مطلب نوشته  دارم...منهاي تمام دفتر هائي كه بنا به دلائلي پاره شدن و شايد خودم هم هر گز نخوندمشون...

آدم راحت طلبي بودم كه سخت گذشته بهم و يا سخت گرفتم، تصميماتم در خيلي از مراحل زندگيم خيلي عجولانه بوده واين نهايتا به ضررم تمام شده .

و غير قابل جبران، اما در استقامتم ترديد ندارم چون آزمون هاي سخت البته اگه بشه اسمشون رو آزمون گذاشت رو تو زندگي پشت سر گذاشتم و در آن واحد روياروئي با چند مشكل حاد و همين كه الان هستم و مينويسم و سر از تيمارستان در نيآوردم يعني خيلي....

زندگيم سراسر داستانهاي عجيب و غريبي بوده كه باورش براي خودم هم گاهي دشوار به نظر مياد چه رسد به خوانندگان.

اما  آره هميشه يه اگر، يه اما هست كه سعي ميكنه همه چيز رو راحتتر كنه    اما من متمايز بودم اين وجه تمايز در من يك شاخصه ممتاز نبوده نه اصلا و هيچ نقطه ي فرازي رو برام به وجود نياورده هميشه  آرمانگرا بودن آدم رو از اصل از ساده زيستن دور ميكنه ومن از اصل حقيقت هستي در ماندم...دارم خودم رو به چالش ميكشم نه براي محكوم كردن نيست براي  رسيدن به نتيجه ايه كه بتونه كمك كنه تا بقيه راه رو كه شايد هم خيلي نباشه  در مسيري درست تر گام بردام...

بي نظمي يه جور نظم شده در من دوست ندارم مثل خيلي ها باشم كه از روي برنامه اي خاص تمام كارهاشون روانجام ميدن و ايد به منظور خودشون هم ميرسن.

نه دوست دارم زندگي همون غير قابل مترقبه اي براي من باشه كه براي آذر  دخترك خيالپرداز خيلي جواني بود كه گامهاش روي زمين نبود و هميشه سوار بر بال خيال جهان رو كوچكتر از اون ميديد كه مهم بشماردش ووقايع  آن را نيز.

اما مهمترين اصل احساس رضايتمنديه كه اگه نداشته باشي هيچ چيز معني نداره ..و من دقيقا جاهائي كه به تنهائي و براي خودم صرفا گامي برداشتم شيرين ترين  لحظات بودنم  شده.

و حالا نشستم دارم هي مينويسم هي مينويسم.

شما اگه حوصله ندارين نخونين اما اين نوشتنه در من يه نيازه...

آره نياز

+ نوشته شده توسط آذر.میم در یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388 و ساعت 12 بعد از ظهر |
 

 

 

آمده ام تا كه نگاهم كني

 

گرچه دير اما نه دور

 

نه با  من از درد فراق از گذشت زمان

 

از پژواك فريادت در كوهساران هيچ مگو

 

من در خواب بودم،  اين همه را و نشنيدمت

 

و تو تنها مرا گريستي، ندانستي غريبانه  اسير غربتم؟

 

ندانستي كه بي تو چون گذشت بر من شوريده ؟

 

آه از اين جگر خونين من ، واي از آن همه فعان  بيصداي تو

 

هميشه دير ميشو د براي آمدن براي رسيدن براي ماندن

 

نگو براي نگاه كردن تو كه ديريست ! زماني از دورترها..

 

كه دلم هوا ي يك بار سير نگريستن تو را دارد

 

من در خواب كابوس زندگي را ميديدم عمري گران

 

و تو در اين كابوس تنها خاطري دور بودي!

 

در قابي نشسته با  دو چشمي گريان

 

چرا ميگويند مرد گريه نميكند؟

 

من بارها شاهد گريستن تو در خويش بودم

 

اما تو هر گز اشكهاي مرا نديدي!

 

اين عادلانه نبود! آخر من زن بودم  وتو مرد!

 

تو را حقي به ميان بود و سهم من سراسر واژه اي به نام ضعيفه

 

اينك كه در آينه تو را ميانديشم اشكهايم از چشمانم جاريست

 

نگاهم كن! يك دل سير!

 

از همان نگاههاي  سراسر شرم و آكنده از عشقت!

 

چه قدر چشمانم نگاه تو را كم دارند اين روزها آن نگاه يگانه را!

 

آن تنهاترين دستان بيمناك از تماس دستهاي جسور مرا!

 

و زمان با شتاب جاريست ، پيش ازآنچه در يابي به انتها ميرسد!

 

راستش انتها كه نه  شايد شروعي تازه!

 

امشب نشسته ام بر سر گذرگاه زمانه

 

امشب از  خدايم تو را طلب كرده ام اي دردانه ام،

 

تو را اي عاشق من ! من با تمامي خطهاي قرمز!!!

 

با تمامي بايدها و نبايدها..

 

نشسته ام تا خوب تماشايت كنم!

 

يك دل سير...بيوفاي من كمي آهسته تر از درياي اشكهايم بگذر

 

چشمانم مجال ديدنت را از دست ميدهند

 

كمي اهسته تر اي تمامي جان من جانانه ام!

 

آذر امشب سر برآستان دوست نماز شكر بر جاي ميآورد

 

دور كعت نماز عشق رو به قبله ي نیاز!

 

التماس دعا........................

 

 

 الف.ميم//////////////آفتاب

+ نوشته شده توسط آذر.میم در جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388 و ساعت 3 بعد از ظهر |
 

يه روز چشماتو واميكني ميبيني دنيا اون جوري نيست كه تصور ميكردي، اونهمه روياهاي قشنگ كودكيت مثل بادبادكي رهاشدن، يه روز ا زخواب كه بيدار ميشي هنوز كابوس زندگي در ميان روياهاي كاغذيت ادامه داره، و تو خيال ميكني با اومدن اوني كه نميدوني مسافر كدوم جاده است؟، اون بي نام و نشون، همه چي تو دنيات زير رو ميشه، آره خيال ميكني، نشستي در دروازه ي زمان تا يه جورائي سرنوشتت رو تغيير بدي واز خودت تنها ميپرسي: يعني ممكنه؟

 

آذر

+ نوشته شده توسط آذر.میم در سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388 و ساعت 3 بعد از ظهر |
 

آخر راه من وتو میدونم که میرسد به سرزمینی که نه ازآن من ونه ازآن توست

ما دو بیـــــگانه ایم در زیر سقف یکی شدن/اما آسمان نیز نمــــیتواند تداوم خط

یکی شدنمان باشد/ برو از دنیای من سایه ات آفتابم را مکدر می سازد......

 

نه نگو دوست دارم

 

میدونی باورم نمیشه

 

تو تموم عاشقیمو

 

پای ساده گی نوشتی

 

اونقد  عاشق تو بودم

 

که ندیدم تو چه زشتی

 

من فقط چشماتو دیدم

 

اون سرو رعنا رو دیدم

 

تو پلیدیاتو پشت یه نقاب گذاشتی

 

یه نقاب به صورتت بود

 

یه نقاب از یه فرشته

 

نمیدونستم  پشت اون یه دیو زشته

 

تازه باور کرده بودم

 

که بدون تو  میمیرم

 

وقتی دیدم توی آینه ها اسیری

 

تازه دونستم توئی تو

 

تو همون دیو سفیدی

 

که میون خون وخاکستر میمیری

 

نه نگو دوست دارم

 

 

نه دیگه باورم نمیشه

 

تو فقط یه تیکه ابری

 

ابری که بارون نمیشه

 

 

 

 

 

 

آذر.م

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط آذر.میم در یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388 و ساعت 11 بعد از ظهر |
 

 

تمام من پرند ه اي بي پر و بال

 

يه آسمون خالي از ستاره ها

 

و يك نگاه! در انتظار دوردست

 

همان دوردست آبي خيال عشق

 

همان زمان گم شدن

 

در حجم شبانه ها

 

همان تماس دستها و لرزش قلب زمان

 

تمام من با تو چرا نيمه تمام؟

 

تمام من بغض فرو خورده  من

 

و حسرت لبخندي مانده به لبهاي زمان

 

تمام ناتمام من با كه تمام ميشود؟

 

ثانيه هاي عمر من با تو حرام ميشود!

 

 

آذر. ميم

 

 

+ نوشته شده توسط آذر.میم در جمعه هجدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 3 بعد از ظهر |
 

 

 

دلم ميخواهد مثل آنروزها

باد بادكي بسازم

از روزنامه هاي باطله

از كاغذهاي كاهي

با گوشواره هائي آويخته از دو سوي

دلم ميخواهد باد بادكي بسازم

در انتهايش فانوسي با شمعي روشن

و غروبي پنهان از چشم خورشيد

پشت بام كاهگلي خاطراتم را ابي بپاشم

و با قر قره هائي كه مادر لحاف ميدوخت با نخشان

باد بادكم را به زيارت خدا روانه كنم

با فانوسم تمام خانه هاي تاريك كودكيم را روشن كنم

دلم ميخواهد باد بادكي بسازم با دو دست كودكانه ام

تا پدر را خوب تماشا كند

و پيراهن تنش را در حرم امام رضا متبرك كنم

دلم ميخواهد باز هم برايم كيهان بچه ها بخرد

سر به روي زانواش بگذارم

واو دست بر گيسوان بافته ام بكشد

دختركم با زهم باد باد ك بازي

باز هم براي پدر دلبري وطنازي؟

اي واي از اين دلك سر به هواي من

باز يادش رفت كه بزرگ شده

و جهان بي غل و غشش

اسير دروغها و شغال و گرگ شده

گريه سر ميدهم در خوابم

باد بادكم هايم باز هم نخشان پاره شده

آذر.ميم

+ نوشته شده توسط آذر.میم در پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388 و ساعت 6 بعد از ظهر |
 

در گذر از خياباني پر حادثه

 

شب را به تصوير ميكشم!

 

اينجا محل عبور انسان نيست

 

اينجا در حواشي همين خيابان

 

من فراموش كردم كيستم!

 

من تو شدم تو ديگري و ديگري نيز .....

 

و اين گونه انسان با خويش بيگانه شد

 

هر كسي ديگري بود  و در انكار خويش

 

اينجا در همين خيابان با صداي ديگري

 

فريادت كردم!

 

با بانگي گوشخراش و تو شنيدي مرا!

 

مرا كه عمري در ني ني نگاهت زيسته بودم

 

تو تنها با صداي ديگران شنيدي!

 

و اين فاجعه بود.......

 

فاجعه ي قرن بيگانگي انسان با خويش

 

من با قلبم تو را خواندم  به حرمت كلام قسم

 

و تو نشنيديم! و نديدي مرا!

 

اين خيابان كه از آن ميگذري

 

همان خيابانيست كه انسان در هجوم  ثانيه

 

در غروب  جمعه اي مكدر

 

خود را براي هميشه فراموش كرد.

 

 

آذر.م

 

+ نوشته شده توسط آذر.میم در یکشنبه سی ام فروردین 1388 و ساعت 4 بعد از ظهر |
 

گر چه پیش از تو نیز تنها بودم اما با رفتنت بیشتر این تنهائی را حس میکنم.

بی تو نه میمیرم و نه از ادامه ی راه در میمانمُ  شاید یاد بیاموزم چگونه خویش

 باشم.

شاید برای همین هرگز دیگر بار نخوانمت و اگر دیدمت با آنکه قلبم تو برایت

میطپدهرگز  فریادت نکنم.......

 

آذر.م

 

 

 

 

 

آن کهن درخت تناور را دیدی؟

 

از درون فرو ریخته چو آوار!

 

رهگذران در سایه ی گنگش بنگرچگونه لمیده اند!

 

 در زیر سایه ی آن ویرانترین سپیدار!

 

 

ز طرف من بر بند رخت خویش

 

نگاه خویش ز خاطرت برهان

 

برهان قلب مرا ز بندگی خویش

 

از این رسم  دلشکستن ها بی امان

 

برهانم مرا از این آئین و زین کیش

 

 از تو پنهان گریستمت در شبی بارانی

 

تا تو نبینی اشکهایم را زیر باران خندیدم

 

با لبانی پر از طعم عشق  با تو بدرود گفتم

 

و دستانی که هنوز عطر تو را در خود  نهان داشتند

 

دیدی انجام نهال عشقمان را؟

 

کهن درختی گشت بی اعتبار

 

چگونه میگفتی دوستت میدارم ای یار!

 

از فراغت خواهم مرد محبوب گلعذار

 

امان از این زمانه ی غدار!

 

انسانیت و عشق را بنگر اینک بر سر دار

 

برو برو زیادم با تمام عشقم فریاد میزنم

 

نمیخواهمت.. نمیخواهمت  تو را دگر بار

 

آذر.م

+ نوشته شده توسط آذر.میم در جمعه بیست و هشتم فروردین 1388 و ساعت 8 بعد از ظهر |
اين روزها  دفترچه ي تنهائيم را ورق ميزنم ، ميخواهم به تو برسم...................

 

در ميان اين هم سطور درهم و برهم ، اما هر چه به ماه نگاه ميكنم كمتر نــــــشاني از

 

 انعكاس چشمان عاشق تو درآن مي يابم، نميدانم چرا وقتي در جستجوي چيزي يا كسي

 

 هستي كمتر نشاني از او مي يابي، بنابر اين ديگر در پي تو نخواهم بود!

 

مگر خود روزي نشاني از من بگيري و به خانه ي دل سري بزني و مرا از تنهائي

 

مفرط اين تصوير آينه هاي شكسته در بركه هاي خاموش انديشه ي دوست داشتنت

 

برهاني!

 

آذر.م

 

در دشتهاي بي فراز و پروانه

 

در اندوه جنگلهاي زرد و بي سايه

 

در ذهن آسمان آبي بي ابر

 

تنها خدا داند كه  ذهن خسته يك رود

 

روزي جاري بود

 

اينك تن  ترك خورده ي زمين

 

قصه اي جز سكوت بر لب ندارد

 

اين همه شب هاي كوير بي ستاره

 

اين سينه هاي چاك چاك عاشقان آواره

 

اين همه ملال و اين شولاي سيه

 

بر تن خورشيد عالمتاب گم گشته ميان برزخ

 

آه من تشنه ي عشقم هنوز

 

و باراني كه بر سر لحظه هايم فرو ريزد

 

من از تنهائي خويش بيمناكم

 

تنها بروي كاغذي ننويس دوستت دارم

 

.......................................و...............

 

 

آذر//م

 

 

+ نوشته شده توسط آذر.میم در پنجشنبه بیستم فروردین 1388 و ساعت 8 بعد از ظهر |
 
یادمان باشد از کنار نسیم هم بی تفاوت گذر نکنیم
 
و هر شب  ستاره ها را آن قدر نشماریم تا آسمان
 
کودکی هامان از ستاره تهی شود/گرچه دستانم
 
تهیست /دلم اما لبالب از عشق به زندگی/ این دل
 
آکنده ز مهر نثار قدوم پاکتان
 
بیائید فراموش نکنیم
 
شــــــــــقایق هم
 
تنهابهانه ایست
 
تا دشت نیز
 
عاشق
 
بماند!
 
آذر

 
 
ديگر نميشماردم كسي

حتي به قدر انگشتان دست خويش

تكيه بر اين درخت كهن

چون تكيه ي موريانه بر باد است

غارتگر ماه آسمان كودكي هايم

حوض كوچك حياط خانه مان بود

و من نميدانستم چرا

حوض ما روشنتر ازآسمان بود

شيشه ي پنجره را بخار گرفته

با انگشتانم پر از ترديد

عشق را روي شيشه اي نم زده تصوير ميكنم

آنسوي من آسمان بارانيست

و من مثل هميشه بدون چتر

در خيسي باران گم ميشوم

در بارش برف يخ ميزنم

و در عمق نگاهي كه آشنا نيست

به زندگي بار ديگر سلام ميكنم

آذر .ميم
 
 
 
+ نوشته شده توسط آذر.میم در سه شنبه چهارم فروردین 1388 و ساعت 10 قبل از ظهر |

 

بهارتان آکنده از نشاط و سر سبزی وسلامت و سعادت و سرور و سروری

سترگ باشید  و سرو قامت

این هم هفت سین

من تقدیم به یاران

+ نوشته شده توسط آذر.میم در جمعه سی ام اسفند 1387 و ساعت 6 بعد از ظهر |

باور پر کشیدنت تلخ ترین حقیقت این ساعات

بگو چگونه از میانمان رفتی و حسرت دیدنت بر دل

ما ماند؟! بگو که من ناباورانه این بهار را با خبر مرگ

تو آغاز نمودم// مرا ببخشید که از آوردن نام این عزیز

معذورمُ هنوز در شوک مرگ نابهنگامت هستمُ هرچه

میکنم این بهار بر دلم نمی نشیند//رفتنت حادثه ی

غریب یک خاطره بود// نگو دست تقدیر بود// نگو که حادثه

بود//

 

سال نو مبارک

+ نوشته شده توسط آذر.میم در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387 و ساعت 4 بعد از ظهر |

کامران در امتحانات پایان سال مردود شده بود و وقتی مادر 

 از این خبر آگاهی یافت مثل این که دنیا روی سرش خراب

 شده باشد اصلا هوش و حواسش به جا نبود و از خود میپرسید

چرا؟مگر من کجای راه را اشتباه رفته ام  زن جوان بعد از مرگ

پدر کامران چون سواد درست و درمونی نداشت به پیشنهاد

 یکی از آشنایان مشغول کار شد  به خانه ی این و آن میرفت

و با انجام کارهای منزلشان  خیلی سخت  زندگی را میگذراند

 از خود وخواسته های خویش چشم پوشیده بود او هفت سال

 بود که بیشتر به مرده ای متحرک میماند تا یک زن! اما در طی

 این سالها نگذاشته بود کامران فقدان پدر و یا کمبود مالی را

حس کند/ دستهایش به مواد شوینده  حساسیت شدیدی داشت

اما با تمام این اوصاف او تا آخرین رمق تا پاسی از شب که

 به منزل باز میگشت به عشق دیدن فرزند گامهایش جان داشتند

 و سوئی در دلش بود کامران تنها ستاره ی آسمان خاموش

او بود....و حالا! زن می اندیشید با بزرگ شدن وی مشکلاتش

کمتر خواهد شد/ پسرش به دانشگاه خواهد رفت اقای دکتر

خواهد شد اما بااین اوصاف...این آخرین ستاره نیز داشت

 چشمک زنان اعلام خاموشی میکرد /..کامران از راه رسید

نمیتوانست در چشمان مادر  نگاه کند آخر مادر خط نگاه او

 را خوب میخواند /در حالی که به گلهای فرش رنگ و رو

 رفته ی اتاق چشم دوخته بود با صدائی آرام و لرزان گفت:

 من قبول شدم.

زن دیگر نتوانست تا ب بیاورد  از جای بر خاست به سوی

 پسر رفت  با دستان زخمیش صورتش را بالا گرفت و گفت :

 دستت درد نکنه دروغ هم میگی؟

کامران اینها اون چیزهائیه که من به تو یاد دادم؟

چرا؟

 

تو فقط بگو چرا؟

پسرک آرام آرام میگریست با دیدن دستها ی مادر دلش

 ریش میشد و بر شدت اشکهایش افزوده میشد..میخواست

 فریاد بزند مادر ببخش مرا میدانم من فرزند خوبی برای تو

 نبودم ..میدانم! اما  من میخواهم تو استراحت کنی من مرد

 این خانه هستم مدتها بود به جای رفتن به مدرسه توایستگاه

 راه آهن باربری میکرد.

و تمامی پس اندازش را برای مادر هدیه ای گرفته بود آخر

 انروز روز مادر بود!

و او می اندیشید که تمامی جهان برای مادرش هدیه ای ارزشمند

 نیست واو هرگز  نمیتواند جبران آنهمه محبت را بکند او امسال

 دیپلمش را میگرفت میتوانست شبانه درس بخواند ..نه کامران

 نمیخواست مادر برای امرار معاششان این هم عذاب بکشد .

 اشکهایش را پاک کرد و به زن جوان که خیلی زود چهره اش

 تصویر پیری را در خود منعکس ساخته بود گفت مادر: مرا ببخش

خواهش میکنم ! قول میدم جبران کنم...

دیگه نمیخوام بری سر کار !

زن بهت زده پسر را مینگریست...پسر جوان شتابان به سوی

 کیف مدرسه اش رفت با هیجان  آن را باز کرد و جعبه ای از

آن بیرون آورد که کادو شده بود...

هر چه میگذشت بر بهت زن افزوده میشد وتنها پسر را نگاه میکرد

 با سر  جعبه را به  دستان مادر سپرد هنگامی که دستانش دستان

 مادر را لمش میکرد مادر متوجه دستان پینه بسته پسر شد ..

دستات چرا این جوری شده؟

کامران؟

مادر خواهش میکنم باز کن!

لطفا!

نه اول باید بگی دستات چی شده ؟

مادر شما باز کن من همه چی رو براتو توضیح میدم...

زن نگاهی به بسته کرد ..تکانش داد  صدائی از آن به گوش

 میرسید..یعنی چه بود؟

بسته را گشود! سالها بود هیچ هدیه ای را از هیچ کسی دریافت

 نکرده بود و اندک اندک چهره اش رنگی از شادی و هیجانی ملموس گرفت.

واااااااااااای کامران این این!

تو از کجا پول آوردی؟

کامران از  این که توانسته بود مادر را بر سر ذوق بیاورد خوشحال بود

 و این لحظه را با تمام آن ساعات سخت بارکشی نمیخواست عوض کند.....

یک النگوی نازک طلا............

زن  جعبه و محتویاتش را پس داد نه نه! تا نگی از کجا اومده من

 قبولش نمیکنم...مادر من کار کردم این دستارو میبینی تو به من یاد

دادی که درست زندگی کنم! تو یه مادر نمونه هستی بهترین مامان دنیا

خیلی دوستدارم برای همین تصمیم گرفتم شبانه برم  و دیپلمم رو

بگیرم باور کن هیچ اتفاقی رخ نمیده .

مرد این خونه دیگه نمیگذاره مادرش طعم سخت تلخی ها رو بچشه

اشک از چشمان مادر سرازیر بود ..

الهی دورت بگردم ..گلم! نازنیم! پسرکم! مادر خیلی دوستت

داره برای  درک بالائی که داری نه مادر من مدیون شما هستم

شما معلم من بودین تو زندگی..

از فردای آن روز مادر کارهای منزل را انجام میداد  و پسر

 هم قسطی موتور سیکلتی خریده ودر پیک مشغول به کار بود

 و عصرها به دبیرستان میرفت اوضاع زندگیشان بهتر شده بود

 گرچه مادر با اکراه تن به این موضوع داد اما جدا دیگر نمیتوانست

کار کند  زخم های دستانش بهبود یافت...

امروز آن پسر را که من نیز میشناسم پزشک متخصص رشته ی

اطفال است و به اتفاق مادر وهمسر مهربان و تنها فرزندش زندگی

 آرامی دارد و همیشه روز مادر برای او تداعی کنند ه ی سپاس از

 موجودیست که عزیزتر ازاو خداوندگار نیافرید.

 

آذر.میم

 

+ نوشته شده توسط آذر.میم در سه شنبه بیستم اسفند 1387 و ساعت 2 بعد از ظهر |
 

 

ذکر او را میگویم تا رسیدن به تو

 

 

 

 

تن پوشی از شب بر تن

با دستانی مالامال از ستاره

با سکوت سخن میگویم

نسیم خمیازه میکشد

و در میان شولایم میپیچد

ستاره ها را .......

بر تن زخمی آسمان میچسبانم

و در آغوش ابرها

 به رفتن به درون

غار تنهائی انسان می اندیشم!

و به خاطره ای  مرده در قابی دور

در میان خاکستری خاطرات تو

به رفتن تاریکی می اندیشم

و پایان این همه بی سامانی زمین

فردا من بی شولا

بدون خاطرات  به خاکستر نشسته ی تو

تن به آغوش خورشید خواهم سپرد

تا فردا


تا رسیدن سحر

باید فکری به حال تن زخمی آسمان کرد

ستاره هم مرهم این همه نیست

تو اما شاید!

گر چه خاموش تنها مرا نظاره میکنی

بو ته ی اناری

در کنار چشمانم  رشد میکند

تا فردا راهی نیست


و من اناری خواهم شد

تا فردا در دستان نوازشگر تو

 

آذر.میم

 

 

+ نوشته شده توسط آذر.میم در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387 و ساعت 12 بعد از ظهر |

هوا سرد بود و جاده برفیُ فضای اتومبیل با وجود گرمای بخاری سرد و سنگین 

 بود از پخش صدای یکی از آهنگای گوگوش می اومد و زن سرش را به شیشه

 ی بخار کرده ی اتومبیل چسبانده بودُ و مرد بی توجه  مشغول رانندگی بود.

 

 

این هم تلاش دیگر زن برای بقا زندگی مشترکش بودُ برای حفظ یک ویرانه!

اشک گرم و شور به روی صورتش میچکید با  لبانش شوری آنرا مزه مزه کرد و

طوری که مرد را متوجه خویش نکند بایک دستمال  تند تند صورتش را پاک

 میکرد اما فاید ه ای نداشت تمام ریملهایش پوست

 سپپد صورتش را سیاه کرده بود.

سالها قبل بود راستی چه زود گذشت همین راه را با هم طی کرده بودند

 جاده ی هراز..مرد

برا یش تنها مامن بود ُ تکیه گاهی برای تمامی خستگی ها یش و

مجالی برای فراموش کردن تلخی های زمانه.

 باور نمیکرد این همه خوشبختی را بارها دستش را نیشگون گرفت

 نه رویا نبود او بیدار بود...اما مگر میشد

 اینهمه خوشبخت بود...به چهره ی مردش نگریست چه قدر پر صلابت

 و دوست داشتنی زیبا نبود اما خوش ژست و شیک پوش او مرد

 رویاهایش بود ُ مهربان ارام و موقرزن جوان نگاهش میکرد و مرد آهسته

 

 گفت...: عزیزم نیگا نکن تصادف میکنم هاا..زن با کرشمه ای از

 جایش تکانی خورد و با لوندی خاصی گره به ابروان افکند...

.اوووووووووووه ..چیه خانوم من؟ عزیز دل من چرا اخم کرده......تو منو

 دوست نداری...زن گفت....مرد پاسخ داد:بله من دیوونه ی تو هستم..

.زن در حالی که به منظره ی بیرون

 نظری می افکند لبخند شیرین و فاتحانه ای بر لب داشت این سفر

 ماه عسل آنها بود.

به مقصد رسیدند  به ویلای مرد همه چیز از قبل آماده بود شومینه

 روشن.....و منزل گرم بود یخچال پر از

 خوراکی و دریا واای مثل همیشه زیبا ناهار را در رستوران سر راه

خوده بودند..زن گفت من خوابم میاد ..مرد هم  گفت تا تو استراحتی

بکنی من میروم و بر میگردم زن خسته بود به زودی به خواب رفت

 هوای بیرون سرد بود و گرمای داخل ویلا و سکوت آنجا او را به خوابی

 عمیق فرو برد....

وقتی چشمانش را گشود مرد را ندید ..ساعتها از رفتنش میگذشت...

نگران شدپالتویش را پوشید و از  خانه خارج شد باد سردی میوزید اما

 دیدن دریا که از بالکن به خوبی نمایان بود حس خوب دوران گذشته را در

 ذهنش نداعی میکرد اما.........این شیرینی دیری نپائید از بالکن وقتی

 به حیاط خلوت نگریست منظره ای

 را برای اولین بار در عمرش

 دید.............عشقش...................زندگیش...................و تمامی

 آرزوهایش...............روی یک صندلی نشسته بود و مشغول...............

.اصلا نمیتوانست باور کند...از هوش رفت.

وقتی چشمهایش را گشود سرش در دمیکرد به هنگام سقوط سرش

 به هره ی کنار بالکن خورده بود و شکاف برداشته بود مرد نگران

او را مینگریست......عزیزم حالت خوبه؟ ...اینجا کجاست  ؟..نگران نباش

 بیمارستانه...من ! من! خیلی ترسیدم فکر کردم تو رو...زن به یاد آورد.

..و روی بر گرداند...برو نمیخوام ببینمتو اشک میریخت مثل باران بها ر

اشک بر پهنای صورتش روان بود....ببین بگذار توضیح بدم......

 زن فریاد زد برو بررررررررررو خواهش میکنم...

و مرد از اتاق خارج شد...

زن به دیوار چشم دوخته بود کاش تمام آن چه دیده بود یک خیال

خام بود یک سراب ...اما نه واقعیت داشت

 مرد رویاهای او یک معتاد بود سالها بود که  اسیر افیون بود....

منه احمق چرا متوجه نشدم؟...و با صدای

 بلند گریست و سر در بالش که کمی هم خونی بود فرو برد سرش

 درد میکرد پرستار داخل شد آمپولی زد و زن دوباره به خواب رفت..

پس از دو روز و عکسبرداری واطمینان از رفع خطر مرخص شد..اما با

مرد کلامی نگفت...ببین من قول

 میدم که دیگه تکرار نشه این ...چه جوری بگم یه اشتباه بود میخواستم....

خوب....اما هیچ تو جیهی نداشت...چرا از اول نگفتی؟

خوب میگفتم تو با من ازدواج میکردی؟

زن آرام آرام اشک میریخت به چهره ی مهربان مرد نگریست که

 با التماس واشتیاق او را نگاه

 میکرد...خواهش میکنم ..!

کمکم کن...من با تو از دنیا هم بی نیازم..منو ترک نکن قول میدم...

ترک کنم ا نکردم تو جدا شو باشه؟

و زن سکوت کرد...ماه عسلشان چه تلخ بود زود بازگشتند و زن

 شروع به اصرار برای ترک مرد و مرد

 مدام وعده ی امروز و فردا میداد......

تا این که به کمک زن این امر محقق شد واو اعتیاد خویش را ترک کرد

  زن با تمام عشقش او را از محبت خویش بی نیاز میساخت حتی

 موضوع بچه دار نشدنشان را هم مطرح نمیکرد اما یک روز که سر زده به

 خانه آمد ...باز هم و این سالها ادامه داشت.

زن بیمار بود بسیار بیمار و این آخرین سفر..مرد بسیار تکیده و زن

میدانست که عشقی فراتر از عشق به زن مرد را اسیر خود ساخته...

دیگر کمتر با یک دیگر سخن میگفتند و این سفر  شاید بهانه ای بود

 برای گره زدن این ریسمان پوسیده.

میشه یه چائی برام بریزی..زن از چای هم بدش می آمد..چای کتری

 سمارو....آتش سیگار بوی تریاک..حالش را به هم میزد .

مرد سکوت را شکست: چرا حرف نمیزنی؟

چی بگم؟

نمیدونم یه چیزی بگو اونم خاموش کن!

زن پخش را خاموش کرد  اما عجیب بود یادشان رفته بود با هم حرف بزنن...

در طی این سالها زن برای حفظ وجه  ی خویش و ابروی خانوادگی واین

مزخرفات ادامه داده بود دیگر نه عشقی نه شوری درست مثل

 مرده های متحرک اوایل این حالات زن مرد را می آزرد و خود را مسبب

 افسر ده گی اومیدانست اما کم کم این امر عادی شد و ...............

دیگه نمیتونم خسته شدم..نمیدونم شاید من همسر اید ه الی نبودم

نمیدونم دیگه هیچی نمیدونم خواهش میکنم

 تمومش کن...

باشه اما قبلش یه سفر بریم شمال بر گشتیم هر چی تو بگی..

به  مقصد رسیدند مرد حالش خوب نبود...زن میدانست که باید 

 ویلا را ترک کند در سرمای زیاد در کنار

 ساحل قدم میزد با چکمه هایش تا زانو درآب بود بروی شنها

تصاویر بی مفهوم میکشید و زیرش

 مینوشت...زندگی....دیگر حوصله ی اشک ریختن هم نداشت

 یک ساعتی گذشت ...یخ زده و تنها به داخل

 بازگشت مرد خندان برایش یک فنجان چای ریخت ...خوب خانوم

 خانوما...عزیز دل من..چه قدر این

 حرفها  چندش آور بود شنیدش از دهان او...

واقعیت را باید میپذیرفت و بارها اقدام به ترک  کرده بود البته با

اصرارها وتهدیدها ی زن اما  به این

 نتیجه رسیده بودند که تا تمایلی نباشد با زور وارعاب کاری از

پیش نمیرفت..اعتیاد بر خلاف آنچه شعار میدادند تنها یک بیماری نبود.

..اول اراده ی انسان را متزلزل میساخت این اواخر مرد تصمیم گرفته بود

 برای پای بند کردن زن او را  به این دام بکشاند یک بار زن حس

کرد چای بسیار تلخ است و بعد از نوشیدن آن ساعتها خوابید...

.و از این دست زن دیگر به مرد اعتماد نداشت..دیوارهای باور او فرو ریخته

 بودند...چرا این واپسین سفر را پذیرفته بود؟ شاید برای این که هنوز

 حس ترحمی نسبت به او بود نسبت

 به این موجود ...موجودی که در به تباهی کشاندن بهترین سالهای عمر

 او بی تاثیر نبود   و خانواده ای که مدام  اصرار به دوام این  زندگی که چه

عرض کنم نه ارتباط نه دوستی نه مجاورت نه مجالست نه زن می اندیشید

 راستی او آن مرد که بود جز یک ویرانگر که خود نیز میخواست قربانی باشد.

.پس چرا باید با وی تا قعر تباهی سقوط میکرد...

قاضی رای را صادر کرد   ..چه لحظه  ی عجیبی بود..مرد بدون خداحافظی

 دادگاه را ترک  کرد و زن حس میکرد پس از سالیان سال از بند رسته

اما نمیدانست چه باید بکند... سالها عادت کرده بود که با تکیه بر

 دیگری زندگی کند...و حالا  لبخندی زد درک معنای این لبخند دشوار بود..

.نه از روی شادی و نه غم...حسی غریب..میدانست به زودی  بسیاری

از مشکلات او حل میشدند گرچه مشکلات جدیدی داشت

 اما اعتماد به نفس او کم کم باز میگشت گوئی فرصت آن را داشت

 تا دوباره  نگاهی به پیرامون خویش

 بیافکند  مردم در جنب و جوش  بودند..زندگی در جریان بود...با گامهائی

لرزان اما با دلی پر امید شروع به قدم زدن کرد..نفسی عمیق کشید...

میدانست مثل آن روزها جوان نیست اما باید زندگی میکرد .......

 

 

آذر.میم

 

 

+ نوشته شده توسط آذر.میم در شنبه بیست و ششم بهمن 1387 و ساعت 2 بعد از ظهر |

 

مدتهاست که قلمم از نوشتن باز ماندهُ به راستی چیزی در من

 افول کرده مثل حسی پنهان مثل خورشیدی کم فروغ

از رخدادهای پیرامون خویش به شدت در رنجم ُ و میدانم این

 همه تالم من در این میان همه بی عدالتی گم است که

 من بزرگترین ظلم را خویش بر خویش روا میدارمُ آذری که

 حق زندگیرا از آذردریغ میکند.

زیستنی که دلخواه اوست رها شدن از این همه قید ....و با

 زهم سنت ها و قوانین دست و پاگیر باز هم باید ها و

نباید ها با زه م چراغهای قرمز محدو ده های ممنوعهُ

 خسته ام  دیگر مرا رقی برای  این هم نیست و مجالی نیز....

 عقل نهیب میکندم که  باز گام نهم در راهی که

عمری نه به میل دل که به امر منطق در آن ره گام

نهاده ام بگذار دیوانگی پیشه ام باشد و این جان

پریشان  بنیان تمامی اندیشه ام...

 

آری  من دیوانه ام و از جمع جمله ی عقیلان در گریز...و

 تنها خدایم داند که این بندی را آرزوئی نیست جز

رهائی از قید  این همه....

و در آخر تمامی عشقم را  تمامی جانم را  نثار عشق و

احساسات ناب شما عزیزان میدارم...که مرا با یکایک

شما جانان  عهدیست ناگسستنی شاید به این زودی ها به

روز نباشم نه تا زمانی که اندیشه هایم ته نشین شوند

 در جام بودن..

به امید بر قراری صلح و آزادی در سراسر این جهان...

 

با عشق آذر.محمودی

+ نوشته شده توسط آذر.میم در یکشنبه بیستم بهمن 1387 و ساعت 9 بعد از ظهر |

  

 

عشقهاتان همه پوشالی بود

 

همدلی هاتان هم کوله ای خالی بود

 

همه لبخند به لب دشنه به دست!

 

حیف از معرفت و عشق و مرام

 

حیف از عهد قدیم، حیف ازآنچه گذشت

 

همه فریاد به دل  غرق سکوت

 

جان به سر خسته از این همه سقوط

 

همه نشئه ز کرک یا که خمار تریاک

 

همه در بند پلشتی و جمعی ناپاک

 

حیف ازآنچه گذشت،همدلی، یکرنگی

 

و مفاهیم کلام که دگر گشت فسانه به عیان

 

کودکی بی نان آنسوبنگر!!

 

 نانوابسته دکان!

 

در پی یک سکه میفروشد ایمان

 

رونقی نیست دگردر میان دلها

 

کوچه ی خاطره ها، مانده در یاد خدا

 

اعتباری داشت روزی تار موی مردان!

 

رفته از کف همه اینها امروز،

 

همه در بند تن و بندی نان

 

چه بگویم ا ز آنچه که رفت

 

آن همه عشق که افسانه شدو زود گذشت

 

آذر.میم

+ نوشته شده توسط آذر.میم در جمعه یازدهم بهمن 1387 و ساعت 3 بعد از ظهر |

 

 

 

 

 

 

خسته ام نازنين خسته

 

از بي حوصلگي شمعداني ها

 

از باغچه ي  خشك كنار حوض

 

از آسمان بي گريه هم خسته ام

 

اين روزهاي سخت دلتنگي

 

خستگي ام را تنها

 

در گوش قاصدك زمزمه ميكنم....

 

دردشتهاي بي نسيم

 

شايد براي همين نام مرا هنوز نميداني!

 

راستي بگويمت: ديشب  در خواب ديدمت

 

سيب كالي از درخت همسايه  در دست

 

و عطر بودنت در تمام رويايم پيچيده بود

 

صبح اما به گاه بيداري

 

 تمامي من سيب كالي بود

 

كه نه از آن تو بود ونه من

 

و تنهادرخت همسايه نام مرا ميدانست

 

 

 

 

آذر.ميم

+ نوشته شده توسط آذر.میم در یکشنبه بیست و نهم دی 1387 و ساعت 5 بعد از ظهر |

 

 

 

 

 

  

 من مانده ام ميان اوراقی نانوشته

من مانده ا م و دوپاي محزون و دلشكسته

در راهی نشسته پایان ندارد آنجا

اما ستون عمرم از همدگر گسسته

 

 

 در آن غروب خورشيد فكر افول خود بود

پروانه بال مي زد در آسمان احساس

دنبال شانه بودم تا خيس  اشك سازم

شايد تو را ببينم در آن زمان احساس

 

 

 

 

 من مانده ام ميان مهماني گل سرخ

در فكر خنده هاي نرگس ترين گلها

من ماندم و دو دست سيمان و آهن آلود

تا ماندگاري گل در اشتياق پلها

 

 

 

 بيزار مانده ام من در مرز عشق و پستي

بيزار از ماندن بيزار از آشنایان

بيزار مانده ام من از بوي باد  مرداب

من ماندم و تبسم در آن د وچشم  گریان

 

آذر.ميم

+ نوشته شده توسط آذر.میم در شنبه بیست و هشتم دی 1387 و ساعت 12 بعد از ظهر |

 ماجرا هاي زندگي من- 5

 

شده تا حالا تو جهنمي كه برات ساختن  بهشت براي خودت درست كني؟  ميگي نه ! ممكن نيست!

من ولي ميگم هيچ چيز توي دنيائي كه زندگي ميكنيم غير ممكن نيست ، مگه نخواهي به اون خواسته ات برسي

 توجهنمي كه براي من آرش واشكان درست كرده بود، توي اون جو پر از ديسيپلين و خشك، و سراسر رعب و

 وحشت كه ساعت نه خاموشي وشش صبح بيدار باش بود ، و مثل سايه منو تو اون آپارتمان تعقيب ميكرد مبادا

 شيشه اي بشكنم يا چيزي رو به هدر بدم روزهاي خوبي بود كه از عيد هم براي من و بچه ها  قشنگ تر بود

 راستش عيدها رو نميفهميدم ....

 معناي عيد رو خيلي وقت بوداز يادبرده بود بوي سبزي پلو با ماهي سفيد...يه خونه پر از آرامش وامنيت  پر

 از صداي خوشبختي...

آره داشتم ميگفتم روزهاي خيلي قشنگ ما و بزرگترين  شبهايمان كه تا صبح جشن ميگرفتيم و ازادانه هر

 كاري كه دوست داشتيم انجام ميداديم شب هائي بود كه او افسر نگهبان بود، سالي دو يا سه بار، خدايا ازت

 ممنونم براي لحظات شيريني كه من و فرزندانم در طي اون لحظات ميتونستيم خودمون باشيم بي پروا ، بدون 

 سايه اي شوم كه لرزه بر انداممان مي افكند  تلويزيون تا صبح روشن بود و بچه ها  تا هر ساعتي كه دوست

 داشتند بيدار ميماندند وماهر سه با هم شعر و ترانه ميخوانديم آرش قابلمه ها را رديف ميكرد و با ملاقه و يا

 كفگير  موسيقي خود را اجرا ميكرد همصدا با منواشكان ..

چه شعرهائي ميخونديم آهان يادم اومد...

توي ده شلمرود حسني تك و تنها بود.....

يا بزك زنگوله پا قصه ميگفتم قصه هائي كه تا طلوع خورشيد به درازا ميكشيد بچه ها تانيمه هاي شب بيدا

ر بودندتا سر انجام خسته از اين هم خوشي و سرمست از باده ي هستي هر سه از هوش ميرقتيم با لبخندي پر

 از رضايت از زندگي و آن  بلوائي كه در خانه به راه انداخته بوديم، با  فرياد هايشان با بازي هاي كودكانه

 مان  گوئي به صورتي نا خو دآگاه از او انتقام ميگرفتيم، انتقام تمام اين سالها .!.شمع روشن ميكرديم در جاي

 جاي خانه.......

 

خانه مان  بانور شمع چه قدر زيبابود، تنها در آن زمانهازيبائي خانه وامنيت آن را حس ميكردم و لذت مادر

 بودن را....اشكان-: مامان اگه بابا يهوئي بياد...زنگ ميزدم: ببخشيد    .....نه مطمئن ميشدم..و  خوشبختي

 ما  اما چه زود به پايان ميرسيد با حضوراو!

  صبح به اتفاق هم  ظرف مدت كوتاهي تماتمي اثار جرم رااز بين ميبرديم...تا مبادا  او از  رهاشدن  پروانه

 ها در شب بوئي ببرد..و باز هم پيله ي تنهائي و سكوت و خانه اي كه تنها  بي حرمتي سكوت آنرا ميشكست

 و كودكاني كه از وحشت گوشه اي كز ميكردند و از ديدن صحنه هائي كه ميديدند مات و مبهوت بودند...ديدن

 مادري ، زني، انساني، كه در زير كتك ها و ازار  مردي  كه خود را قدرت مطلق ميدانست   تصويرش در

 آينه ي روزگاران ميشكست وميشكست...ديگر  از آينه ها هم  بيزار ميشدم... آن دخترك  رويائي با آن دنياي

 زلال كودكانه اش ديگر در آينه وقتي از روزگار دلش به در د مي آمد  خود را شاهزاده خانومي نمي

 انگاشت ...زني جوان و زيبا بود كه  ميخواست  مادر باشد  اما به مرور زمان عشق جاي خويش را به كينه

 سپرد ، كينه اي عميق ...و زخمي كه سالها پس از جدائي هم  التيام نيافته بود  تا سرانجام رسيد زماني كه

 آموختم براي رها شدن بايد كه  بخشيد ..، بايد گه دري آهني بروي گذشت ها كشيد اما كودكان من آن 

 مهربانان زلال آن عشقهاي ابدي من...شايد بي اغراق  بزرگترين و معصوم ترين قربانيان فاجعه ي شومي به

 نام طلاق بودند در كشوري كه هيچ قانوني از زنانش حمايت نميكرد و يك زن  اگر از تمكنمالي برخوردا

 رنبود  زندگيش آشفته بازاري ميشد كه  بيا و ببين...اينها را نمينويسم تا تو دل بسوزاني اين  شمه اي از

 زندگي بسياري از زنان جامعه ي ماست كه قرباني  سيستمي هستند كه  در آن  زن تنها ابزار است نه يك

 انسان و كودكان نيز.. بازيچه يدست  قانونهاي من درآوردي ك و كفه هاي ناميزان ترازوئي كه فرشته اي با

 

 

 چشمان بسته آن را نگاه داشته.........آذر.ميم

+ نوشته شده توسط آذر.میم در چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387 و ساعت 8 بعد از ظهر |

سلام بر تماشاچيان!

 

 

دلقكم همان دلقك هميشه خندان،

 

آنگه گل خنده مينشاند برو ي لبهاتان،

 

ديگراين روزها نيستم جوان!

 

خم شده قامتم  زير كوله  بار سنگين غمهايم،

 

من همان دلقك هميشه خندا ن تنهايم،

 

نميشناسد كسي رنگ اندوه و رنجهايم،

 

كودكم مرد و خنديديد!

 

همسرم در  شبي سرد،

 

 در تبي تند ميسوخت و من حتي!

 

پولي نداشتم  براي درمان ودوا!

 

چاره جز گريه نبود،

 

زين همه اشك   تو بگو چه سود؟

 

آن دم آخر اما  به لبخندي عشق من ،

 

آن لبان زيبايش را از هم گشود،

 

گفت: دلقك مهربان  من!

 

مرا ببخش اگر ديگرر اهمان باهم يكي نبود،

 

و سپس  آهسته در گوشم  گفت: بايد كه رفت،

 

عشق من بدرود.............

 

آري من همان دلقكم كه با  اداهايم،

 

گل لبخند بروي لبانت مينشانم،

 

با  خند ه ات شادي را ميخرم به جان!

 

منم آن دلقك پير بي نام ونشان!

 

 

 آذر.ميم

+ نوشته شده توسط آذر.میم در چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387 و ساعت 11 قبل از ظهر |

 

 

 

 

دلم ميخواهد مثل آنروزها

 

باد بادكي بسازم

 

از روزنامه هاي باطله

 

از كاغذهاي كاهي

 

با گوشواره هائي آويخته  از دو سوي

 

دلم ميخواهد باد بادكي بسازم

 

در انتهايش فانوسي با شمعي روشن

 

و غروبي  پنهان از چشم خورشيد

 

پشت بام كاهگلي خاطراتم را ابي بپاشم

 

و با قر قره هائي كه مادر لحاف ميدوخت با نخشان

 

باد بادكم را به زيارت خدا روانه كنم

 

با فانوسم تمام خانه هاي تاريك كودكيم را روشن كنم

 

دلم ميخواهد باد بادكي بسازم با دو دست كودكانه ام

 

تا پدر را خوب تماشا كند

 

و پيراهن تنش را در حرم امام رضا  متبرك كنم

 

دلم ميخواهد  باز هم برايم كيهان بچه ها بخرد

 

سر به روي زانواش بگذارم

 

 واو دست بر گيسوان بافته ام بكشد

 

دختركم با زهم باد باد ك بازي

 

باز هم براي پدر دلبري وطنازي؟

 

اي واي از اين دلك سر به هواي من

 

باز يادش رفت كه بزرگ شده

 

و جهان بي غل و غشش

 

اسير دروغها و شغال و گرگ شده

 

گريه سر ميدهم در خوابم

 

باد بادكم هايم باز هم نخشان پاره شده

 

آذر.ميم

 

+ نوشته شده توسط آذر.میم در یکشنبه بیست و دوم دی 1387 و ساعت 4 بعد از ظهر |

 قسمت پنجم:

گوشي تلفن زنگ  ميخوره بر ميدارم، صدائي از آن سوي سيم: سلام

-: سلام بله بفرمائين من كوهيار هستم....! كمي مكث و تاني ميكنم

-: بله سلام خوبين شما؟

: ممنون در مورد آموزش موسيقي من  ميتونم هم  از روي نت تدريس كنم وهم....

 به موسيقي فكر نميكنم...شايد شيطان عقل مرا به غارت برده شيطان درون آذر،

گرمي صدايش روحم را مينوازد ، باخود ميگويم هم اوست ....خود خود او، عشق! به

سراغم آمده  و باورش ميدارم آن چشمان زيباي قهو هاي روشن آن موهاي خرمائي

رنگ را، و آن عاشق حسود را، كه مدام به من وتمامي رفتارهايم مظنون است مرا به

 شيوه اي غارتگرانه طلب ميكند، فقط براي خود، از خود نميپرسم آيا عشق  اين گونه

 بيرحم است؟ اين گونه بي چون و چرا و  خودخواه"؟

مدام مرا كنترل ميكند : كوهيار دانشجوي  ممتاز كنكور سراسري  مهندس كامپيوتر 

 اينك در پايان دوران سر بازي خويش است و براي من حاضر است دست از خانواده ي

 خويش نيز بشويد!

اما  نه اين  كمي با  آنچه در انديشه ي من جاريست در تضاد است...، من فضائي

ميخواهم براي استنشاق براي خود بودن...مدتي ميشود كه دوباره آذر را در شلوغي

و ازدحام خيابان گم كرده ام.

قبل از اتمام ساعت كارم از پنجره به بيرون نگاه ميكنم با  پالتوي سياهرنگ و كيف

دستيش در سرماي زير صفر يك ساعت است منتظر است....

وقتي عصباني ميشود تمام صورتش هم ميلرزد..و لبان خوش تركيبش به رنگ گچ

ميشود...

چرا عصباني هستي؟

تو منو دوست نداري........... 

كوهيار قرارمون چي بود؟

قرار نبود همديگرو به بند بكشيم !

كمي منطقي تر باشه! خواهش ميكنم!

نه من  نميتونم آذر برام سخته مدام فكر ميكنم كه تو  كساني ديگر را بيش از

من دوست ميداري حتي به فرزندانت حسادت ميكنم.......

كوهيار عشق بخشنده است....!

نه   ديگر او رادوست نميدارم اين يك روياي واهيست براي هميشه بااو وداع ميكنم و

براي اين كه  مدتي نبينمش براي مدتي  عازم خارج از ايران ميشوم نزد يكي از اقوام

تلفن ميكنم: آنسوي تلفن ميگريد من نيز  اشك ميريزم  عابران مات ومبهوت مرا

 ميبينند كه به زباني سخن ميگويم كه برايشان كاملا بيگانه است و من نيز در ميان

انسانهائي هستم كه با آنها بيگانه ام...

: بخدا دوستت دارم،

: نه هيچ مگو..... ديگه تموم شد خواهش ميكنم  خدا حافظ و تلفن را قطع ميكنم.

مادر او از هر كسي شايد خوشحالتر است او از خانواده اي خيلي مرفه  و تك فرزند

خانواده  به ياد ميآورم مادرش را  زماني كه  براي اولين وآخرين بار بامن تماس گرفت...

اشك ميريخت : خانوم تو رو به خدا رحم كنيد جوانم رو به من ببخشيد خدا بچه هاتونو

بهتون ببخشه....

بگذاريد اون زندگي خودشو كنه شما يه زن بيوه......ديگر نميشنوم........سرم گيج

ميرود  و به زمين ميخورم....وقتي چشم باز ميكنم جماعت  مرااحاطه كرده اند با

ليواني آب قند....

و آخرين جمله ي او: هر چي پول بخواهين بهتون ميدم فقط مبلغشو بگين...

و من ميروم تااو را فراموش كنم واو زودتر فراموش ميكند..........

ساناز دوستم ميگويد: نترس  عزيزم  تب تند زود عرق ميكند.

با نگاهي عتاب آلود بر اندازش ميكنم و اشكهايم رااز گونه  پاك ميكنم.

چرا زن مرد پير، جوان همه وهمه  به زن بيوه به چشم زني غارتگر مينگرند، كه بايد

غارت شود!

چرا ؟ سهم من اين نيست ! باور كنيد و خيلي بيشتر از اين ها و داغ  ننگي كه 

 جامعه بر دامان توميزند..و بعد از آن ياد ميگيرم كه  كمتر توجهي به حرف ديگران

داشته باشم و  ياد ميگيرم كه عشق نه اسارت است ونه خودخواهي.

عشق بزرگ است، يعني من وتو در كنار هم به آرامش رسيدن، يعني احترام متقابل ،

 يعني يك دوستي عميق...

نه نهالي بي ريشه كه نسيمي آن رااز جاي بر كند...و كم كم مي آموزم  كه .....چه؟

به قوانين اين جامعه احترام بگذارم ؟

چرا جامعه مرا نميبيند  با حجابي از انسان بودنم  نه يك زن  ظرفي آكنده از عسل ،

انساني باتمامي خصائص يك انسان كه شكننده تر است اما مي آموزد در تند باد

ناملايمات  قصي شدن را و به راحتي دريچه هاي قلب خويش را به روي هر خسي

 نگشودن  كه آفت عشق نيز جهل است...سالها از آن رزو ميگذرد ، كوهيار با دختر

دائي ثرتمند خود ازدواج ميكند و  فرزندي ندارد  مادرش يك بار به من زنگ زد 

اشك ميريخت وطلب حلاليت ميكرد...

: خانوم تو رو به خدا منو ببخشيد..حلالم كنيد..پسرم داره از دستم ميره  الان چند

 ساله معتاد شده  هنوز هم شما رو دوست داره....................پوزخني ميزنم:

 مثل فيلمهاي ايراني ...داستانهاي ر.اعتمادي...........

به فرنگيس( همسرش) سخت ميگذرد عكس تو را قاب كرده و......

تلفن را قطع كردم ..حالم  به هم ميخورد از اين عشقهاي  باري به هر جهت

و او تنها در اين چند سطر جاي دارد نه بيشتر نميخواهم ازاو بدانم.....

سرم درد ميكند  قرص استامينوفن ميخورم و سعي ميكنم بخوابم  بيدار كه شوم

ديگر چيزي به خاطر نخواهم آورد. 

                   خوب بهتره منتظره باقي ماجراهاي زندگي يك زن باشين

 

آذر.ميم

 

+ نوشته شده توسط آذر.میم در چهارشنبه هجدهم دی 1387 و ساعت 1 بعد از ظهر |

در ادامه ي داستان زندگي يك زن  تا قسمت سوم برايتان  نوشتم بدون هيچ مقدمه اي اين هم قسمت چهارم و اميدوارم بتوانم بي وقفه خدمت شما دوستان برسم براي درج تمامي آنچه بر اين زن گذشته با تمامي تلخي ها و شيريني هايش ...دوستتان دارم با يه عالمه عشق ومحبت ...آذر.ميم

قسمت چهارم-يه روز سرد و برفي دوسه سال بعد از اون روزهاي تلخ...محل كارم به پارك ملت خيلي نزديك شده بود بنا به دلايلي دكتر ساختمان مطب را واگذار كرد و ما بنا چار به ساختماني كه جنب هتل هما بود اسباب كشي كرديم...و بزرگترين مزيتش اين بود كه من نيم ساعتي زودتر ميرفتم تا به مرغابي ها غذا بدم...مخصوصا تو فصل سردزمستون،اين كار برام لذت زايد الوصفي داشت  يكي دو تا نون فانتزي يا خورده نانهاي سفره،يادمه يكي دو بار هم انگشتمو از روي دستكش موهري كه داشتم محكم گاز گرفتن و لي نميدونم حس خوبي داشتم ميون اونهمه سپيدي..ميون درختاني كه انگار  تمامشون رخت عروسي بر تن داشتن، قدم زدن و به حوضچه  پارك رسيدن، حس دوران كودكي رودرمن زنده ميكرد...به هنگام بازگشت از پله ها نمي اومدم بيشتر وقتا وقتي كسي نبود كه البته اكثر اوقات هم چنين بود ، روي برفها سر ميخوردم واااااي چه قدر لذت ميبردم، واين همان دختركي بود كه در كودكي فراموش كرده بود روي برفها سر بخورد و اسير بايد ها ونبايدها بود، حال ميتوانست براي خودش تصميم بگيرد....پس از  سختي هاي زياد حالا آرامشي نسبي بر زندگي ام حكمفرما بود كه دوست نداشتم باهيچي عوضش كنم...، كمي فرصت خودم بودن رو داشتم، نوشته هاي زيادي از اون روزا  داشتم نوشته هائي به پاكي و به سپيدي برف به محض رسيدن به مطب دست كش هامودر مي اوردم دستهاي يخ زده ام را گرم ميكردم و يك فنجان چاي داغ روبراه ميكردم زيرا دكتر عموما ديرتر ازمن مي آمد... در خلوت آن محيط قلم به دست ميگرفتم و تمامي آنچه را برايم رخ داده بود مينوشتم  ازطبيعت، از به خواستگاري رفتن زمين.... و از شب زفاف درختان در زمستاني كه پر بوداز روياهاي بكر  زني كه دوست داشت كودك باشد فارغ از تمامي  روزمره گي ها، دكتر هم شكر خدا  ديگر سر در لاك خويش داشت تنها گاه ، گاهي  از  كارهاي من متعجب ميشد،   يك روز كه وارد شدم دكتر زودتر از من آمده بود، كمي جا خوردم اما با آرامشي تصنعي پاسخ سلامش را دادم...: به به خانوم محمودي ...خسته نباشين.. و بعد لبخندي زد...نزديكتر آمد كمي به سوي عقب رفتم...راستش قلبم تند تند ميزد،  نگاهي عميق به چهره ام كرد ، نگاهي كه سر شار از مهر وتحسين بود...و اضافه كرد: صورت خودتونو تو آينه ديدين؟

----: نخير آقاي دكتر  و دست به سوي گونههايم بردم كه از حرارت داغ بود....

..-:ميدوني تو چشماي تو ..تو صورت تو شور زندگي هست واين تفاوت تو باتمام مردم دنياست...لبخندي زدم...: آقاي دكتر! قرار شد  كه...............-: نه باور كنيد منظور خاصي نداشتم.....

خوب ، ميشه ازتون سوال كنم كجا بودين؟ من كه فكركردم حتما به خاطر ساعت كاري دارم مواخذه ميكند پاسخ دادم.....آقاي دكتر باور كنيد من ديرتر از موعد مقرر نمي آم  فقط به مرغابي ها غذا ميدم........: عجب!

: دختره ي ديوونه اين را گفت و به اتاق خودش رفت ......نفسي كشيدم از سر كنجكاوي  مقابل آينه  دستشوئي رفتم ...صورتم گل انداخته بود و چشمانم برق ميزد....زندگي چه قدر زيبابود و چهره ي من سراسر رضايتمندي...ميشد  زن جوان پولداري نبود اما خوشبخت بود...ميشد اتومبيل و يا خانه ي شخصي نداشت اما خوشبخت بود....و همه چيز در اين آرامش غوطه ور بود تااين كه  يك  اتفاق يك اتفاق خيلي ساده  مسير زندگيم را به كلي تغيير داد....آن روزهم مثل روزهاي قبل  بيماران براي ويزيت  نشسته بودند در سالن انتظار  دو پسر جوان وارد شدند يادم ميآيد آري خوب به ياد دارم يكي از انها جوانتر  وبود با موهاي تيره و قدي بلند وديگري با قدي متوسط و جثه اي درشت و چهر ه اي  سفيد با موهاي خرمائي و دو چشم زيباي قهوه اي رنگ... چشماني كه رنگ و حالت دوست داشتنيشان را تا ابد فراموش نخواهم كرد با آن صورت خوش تركيب و مغرور...من مشغول انجام كار خود بودم  واومنتظر دوستش تا نسخه اي را تجديد كند هد فون به گوشش بود ومشغول گوش كردن به موسيقي بود منهم كتاب ميخواندم ( وا ه واه ه چه قدر سرمون شلوغ بود)  تلفن همراهش مدام زنگ ميخورداما اقا چشمانش را بسته بود وانگار نه انگار...ديگه كلافه شدم  و با صدائي نسبتا بلند گفتم: آقاي محترم لطفا تلفن همراهتان را خاموش كنيد...ابروئي بالا انداخت و چهره در هم كشيد در صندلي راحتي خويش فرو رفت و تلفن را خاموش كرد و بي اعتنا و بيصدا تنها با ابرواني گره خورده به ادامه ي  شنيدن موزيكش پرداخت... لحظاتي بعد واكمن را خاموش كرد و  گفت: عذر ميخوام  خانوم.....؟...با صداي بم ومردانه اش كه بسياردلنشين بود با حالتي فكورانه  از من سوال كرد: مثل اين كه ميونه ي خوبي با موسيقي ندارين...كم كم داشت كفرم بالا مي اومد ...: نخير آقاي محترم...: كوهيار...من كوهيارهستم...واه واه اصلا كي اسم تورو پرسيد...البته دردل گفتم..  ،.من عاشق موسيقي هستم اما  آخه...خنديد  لبخندي  دلنشين  ديگر عصباني نبودم گفت : تا حالا بهتون گفتن وقتي عصباني ميشين خوشگلتر ميشين........سرم رو پائين انداختم هيچ نگفتم...دلم ميخواست يه جواب دندان شكن بدم اما سكوت كردم همراهش بيرون آمد واو به هنگام رفتن كارتي  به دستم داد و بلافاصله  از مطب خارج شد....فرداي آنروز..........................( ادامه دارد)

 

+ نوشته شده توسط آذر.میم در سه شنبه هفدهم دی 1387 و ساعت 6 بعد از ظهر |

اين شهر بي دروازه// اين قامت بي پيكر//اين شب هاي هرجائي//نگاه كن شهرم يخ زده// و قلب انسانهايش ملول از اين تداوم هاي بي امان// از فلاكت در شب هايش//و مترسكان در روزها //در شهر پرسه ميزنند كلاغها//شهر من شهر اهن و سيمان//شهر بالا و پائين // شهر اهن و فولاد//شهر من شهر فاصله ها شهر غربت انسان//شهر من بزرگ اما بي معبر//شهر من شبهايش روشن اما مردمانش بي چراغ// شهر من شهر گندمزارها //مردمانش اما بي نان//شهر من دختركانش معصوم اما تن فروش//شهر من  كودكانش قرشته هائي بي اشيان//شهر من  اين هرجائي با نام و نشان//. دلقكانش صورت خويش را ميپوشانند//با سكه و افتخارهاي بيهوده//و مردمانش بيخبر از احوال هم//و بي اعتنا به فرشته ها//شهر من اين شهر بي دروازه//شهر دودو اهن//شهر شتاب و ازدحام//و ديوارهايش پر از تصوير تلخكان/شهر من اين شهر زشتي هاي پنهان//شهر من شهر شعر و ترانه//شهر حرفهاي زيبا و تن هاي تبدار// شهر نيلوفران روئيده در مرداب//عشق وانزجار اينهمه تشنگي در كام و تني چندسيراب//شهر من  شهر   نشئگي وافيون//شهر من شهر تهران.........   اذر.ميم

+ نوشته شده توسط آذر.میم در جمعه سیزدهم دی 1387 و ساعت 3 بعد از ظهر |

با ثانیه های به یغما رفته عشق را گریستم و هستی را که در چشمان تو

آغاز شده بودو انجامی نداشت برای تلخی و غربت کلامم،شعر زبان بیان

رنجی بود که زخم عمیق بی عدالتی بر جانم فرود آورده بود و من باز

سردم بود مثل همیشه ی بودنت و زمستان در من آشیان کرده بود،گرچه

آفتاب بودم با طیفی از رنگهای یخ زده در آسمان نگاه تو و در حیرت از

قلب آهنی انسان!

دو چشمانت پر بود از شهوت و تمناو غارتگری زن! امامن گرمای قلبت

را طلب کرده بودم و تو روحم را حتی لمس نکردی ، دو بیگانه در کنار

هم خفته بودند و حجاب میانشان اندیشه هاشان بود که قرنها فاصله داشت

ولبخندی شاید پل میان این فاصله بوددو نگاه از دو سوی زمان آلوده به

بیگانگی و چه قدر فاصله زیاد بود تا یکی شدن!

اشکهایم جاری بروی گونه روایت تکرار رنج و سکوت و نگاهت به سوی

من ..اما نبودی.. وقتی در کنارم خفته بودی تنهائی مرا با خود تا دوردست

اندیشه برد! آنجا که دستان غارتگر تو به من هر گز نمیرسید.....

عشق را میگریستم بی بهانه در شبهای ظلمانی بودنم و گوش زمان اما..

چه ناشنوا!

و اینک فریاد میزنم دریاب مرا پیش از آنکه سردی خاک مامن آرزوهایم

باشد، دریاب این همه ساده گی کودکانه ام را و لطافت روح زنی را که

همیشه عاشق بود و بی معشوق هوای سنگین زندگی را استنشاق میکرد....

باز هم سردم است وباز هم با واژه تو را فریاد میکنم دریاب مرا .....

 آفتاب.    آ ذر.میم

+ نوشته شده توسط آذر.میم در چهارشنبه یازدهم دی 1387 و ساعت 1 بعد از ظهر |

 

 

 

هنوز هم آف لاين هستي

 اگه آن لاين بودي بهت ميگفتم که دنياي ما دنياي فاصله هاست دنياي ديوارها ي شيشه اي

 و حصارهاي تنگي که خود ساخته ايم برا ي خود.

 مينوشتم  که شاعري بهانه بود عمري براي  ابراز آذر که جسارت گفتن خويش را نداشت

 مينوشتم  و واي من اگر قلمم غير ازآنچه در دل ميگذشت با واژه ها بر بوم زندگي ترسيم ميکرد

 تصويري ميکشيدم از عشق بر آسمان  لاجوردي و پر ستاره  ي انديشه هاي خام خويش زيبا ...آن قدر که چشم را بنوازد و و دلت نواي وصل سر دهد قلمم آري اگر تنهات قلمم جسارت نوشتن داشت..

 هنوز در  خاموشي بسر ميبري

 بيدار شو

 ستاره ها رفته اند

عنقريب خورشيد چشمانت را خواهد نواخت و زندگي بروي ماهت لبخند خواهد زد

و تو در ابتداي راهي که من به انتهايش رسيده ام.

گاه رشک ميبرم بر تو صادقانه بگويمت  دلم ميگيرد که بايد به هنگامه غروب به صداي قار قار کلاغها گوش فراسپارم منکه زاده ي فلق هستم.

 من که عمري عاشق بوده ام و عاشقانه سروده ام ...از من حذر کن اي دوست  باز هم که آف هستي اگر آن بودي ميخواندي نوشته هايم را پاسخي ميدادي...

 و من اين گونه در سکوت خويش پيوسته با تو به مباحثه نميپرداختم که ميدانم اهل جدل نيستي و تو زاده ي  آشتي صبح و شبنمي......

 ژاله و تن  گل واژه.

حيف که آن لاين نيستي والا برا گفتن حرف بسيار بود.

 کاش بودي تا اين همه دريغ را نمينوشتم.

 آذر.ميم

 

+ نوشته شده توسط آذر.میم در سه شنبه دهم دی 1387 و ساعت 8 بعد از ظهر |

تو را ميبارم از چشمانم

چون نام  مقدس خدايم


تو را ميخوانم در  سبزي برگهاي نورسته


و صدايت ميكنم در گوش تمامي قاصدكها


ناباورانه  با من بيگانه اي

با ترديد قلبم درون سينه مي طپد

براي عطر رازقي هاي تن تو دلتنگم

براي تمامي اسمان چشمانت

پر از ستاره هاي كويري

راستي ترجمان تو چيست

هر چه گشتم نيافتمت

در هيچ دائره المعارفي

در هيچ جاده اي بي مركب

تو از تبار كدامين الفت ديرينه اي

كه من  هر چه  ميگردم

باز نمي يابمت

اما خيالت دمي مرا رها نميكند

مثل اين ابرهاي پر باران

در سردي يك روز زمستاني ميسرايمت

از گونه هايم ميغلطي

چه طعم شوري دارد نداشتن تو

و چه تهيست  دنيا بدون  نامت

اي تو  همه غزل همه ترنم

اي تو نسروده ترين سرودني

ميخواهمت و ميخوانمت

تا با سر انگشتان مهرباني

راه نرفته را بر من بنمائي

با من بگو...از كدام سوي

راهيست به سوي نجابت كلامت

به سوي ارامش نگاهت

اي تو همه سكوت اي تو همه گفتگو

و اي زيباترين بهانه براي سرودن

 

اذر.ميم                   از من برای  این همه  هیچ مپرس و در پی توجیه و تفسیری نیز از جانب من مباش که من این ره را نه به پای  تن که به پای سر طی نمودم..و از چرای ان خویش نیز در عجبم وهیچ ادله ای برای این همه غیر منطقی بودن ندارم.       

+ نوشته شده توسط آذر.میم در جمعه ششم دی 1387 و ساعت 5 بعد از ظهر |
 

 

باز باران

 

با همان سنفوني رويش

 

باز باران

 

و عالمي ترانه هاي عاشقانه

 

باز باران

 

و من مي يابمت در تردي حسي ناب

 

در خيسي يك قطره

 

باز باران

 

نگاه كن هنوز ميتوان تارسيدن

 

هنوز تا ساحلي شني

 

در ميان اين همه تلاطم شنا كرد

 

باز باران

 

بي هيچ خاطري

 

و خيال تو  اهسته اهسته  در جانم

 

خيالي كه نه تكراريست

 

و نه مرور گذشته هاي مرده

 

باز باران و روزي كه من عاشق ميشوم

 

در ميان  ان دو چشم سياه

 

و خانه ميكنم

 

بدون اجازه

 

باز باران  وهمان سنفوني خوشايند  عشق

 

گوش كن....صداي پاي  هيچ رهگذري در كوچه  نيست

 

تنها توئي كه  اين همه خاكستري را پاك ميكني

 

و طرحي نو در مي اندازي

 

و باران با تو همپا....

 

و من در ميا ن دستان تو سبز ميشوم

 

و تو در  خيسي چشمان  ترم ريشه ميدواني

 

باز باران برايم ارمغاني دارد

 

و اين بار تو را ترنم ميكند

 

تو را كه ابنداي مني

 

 در اين  اولين روز از تمامي روزهاي بودن

 

و بيهوده نيست به تو انديشيدن

 

طرح خيالت چه قدر زيباست

 

هيچ ميداني.....

 

بي تو حتي به تو انديشيدن چه قدر خوب است

 

مثل طرح رقص ماهيان قرمز

 

 در ميان حوض كاشيكاري خانه مان

 

ارزوئي ميكنم و سكه اي در اب مي اندازم

 

و از پشت شيشه  هاي رنگ رنگ نگاهم

 

از  قطرات باران خيس ميشوم و عاشق

 

مرا ببخش نازنين كه زبانم براي بيان تمامي حسم  الكن است مرا ببخش كه گاه  انسان شهامت بيان  تمامي انچه را كه در درونش ميگذرد را ندارد...چه قدر خوب است كه تو هستي//با ان همه ذوق و قريحه و من گرچه دير يافتمت اما دير رسيدن هميشه بهتر از نرسيدن است.                                .... اذر.ميم.....

+ نوشته شده توسط آذر.میم در چهارشنبه چهارم دی 1387 و ساعت 12 بعد از ظهر |

گاهي وقتا وقتي به گذشته فلاش بك ميزني و ميخواهي  ان چه رو كه بر تو گذشته به رشته ي تحرير بكشي خيلي سخته نه قلم و نه قلبت با تو همراهي نميكنه و به قدري غليان احساسات تو رو در بر ميگيره كه  احساست بر منطق غلبه ميكنه......دكتر رو تو مطب رها ميكنيم كه از اين دست مشكلات برايم بسيار بوداين سرنوشت زن بيوه در جامعه ماست وقتي متاركه ميكند  مردان به چشم سيبي چيده شده به اون گاه ميكنند و فراموش ميكنن او نيز انسانيست همچون ديگر انسانها كه شايد  نيازمند  شفقت ومهرباني ديگران است نه نگاههاي  مملو از...........بگذاريم واز اين مبحث بگذريم يه روز دنبال ارش به دبستان رفته بودم ارش كلاس اول و اشكان كلاس چهارم بود پسركم  با روپوشي سورمه اي رنگ با ديدن من هراسان به سويم دويد با ان صورت زيبا و دوست  داشتنيش  ان لبان خوش تركيب  و پوست لطيف و سفيدش  موهاي خرمائي رنگ و ان نگاه معصوم       ....اما رنگ به چهره نداشت ..چه چيز او را تا بدين پايه منقلب كرده بود....مامان //بيا اينجا بدو دستم را گرفت و كشان كشان به گوشه اي برد //ماماني يا اگه دوستام ازت پرسيدن چرا اين وري ميريم بگو ميريم خونه ي مامان بزرگ ارش كه مريضه اخه من به اونا نگفتم تو طلاق گرفتي //گفتم مادر بزرگم مريضه مامانم ازش مظاوبت ميكنه...بوسه اي بر صورت زيبايش زدم...و در حالي كه بغض خويش را فرو ميدادم...گفتم //باشه عزيزم....وقتي درون اتومبيل جاي گرفتيم من  ارام و بيصدا  به گونه اي كه ارش متوجه نشود ميگريستم اما بغضم فراتر از اشكهايم بود...خددددددددددداااااااااااااا مگر او چند سال داشت يك كودك شش ساله....چه قدر به پدرش التماس كردم سر پرستي بچه ها را به من بسپارد در حالي كه متكبرانه شانه بالا  مي انداخت هر بار  ميگفت باشه اما نه از حضانت و نه از مستمري خبري نيست ......پس اقلا جائي رو به نام خودت اجاره كن..خواهش ميكنم //تو رو به روح مادرت سوگند ميدم//تو ديوونه اي  برو عشقتو بكن دنيا رو بگرد ....خيلي جووني الان ميوه اي ...و.........حالم از حرفهايش به هم ميخورد از افكارش..از نگاهش از منطق كورش....اما به خاطر بچه ها حاضر بودم  هر كاري بكنم....ولي واقعيت اين بود كه من  نياز به  پول داشتم //مادر كه به هيچ عنوان زير بار  نگه داري از بچه ها نرفت//چي من  واسه ي  اون بچه بزرگ كنم بره پي يللي تلليش نخير خانوم خانوما بايد فكر اينجاهاشم ميكردي اصلا و ابدا...من هيچ مسئوليتي رو قبول نميكنم تازه خودتم زيادي هستي...و من نياز به كار تمام وقت داشتم و كار تمام وقت تنها تكافوي خورد وخوراكمان را ميداد.....//ارش..ماماني يا داري گريه ميكني...نه عزيزم سرم درد ميكنه...نخيرم چاخان ميگين من ميدونم از من ناراحتي.....لبهاي خوشگل سرخ رنگشو بر چيد ..نه شيرينم پسركم ....گلم...مامانو ببخش كه تنهاتون گذاشت// مامان تو كار خوبي كردي من از دستت ناراحت نيستم اخه ما ناراحت ميشديم وقتي بابا تو رو كتك ميزد..ماماني يا..بابا من و اشكانم ميزنه هنوز اما كمتر...خدايا....چه ميتوانستم بكنم ...//كدام قانون در اين ديار از زن حمايت ميكرد و ميكند//من هيچ حامي نداشتم الا خداوند و تمامي تلاشم براي پس گرفتن بچه ها بي ثمر مانده بود احساس بطالت ميكردم بدون انها دنياي من خالي بود  مثل يك حفرهي عميق...//تا صبح بالاي سر ارش بيدار بودم اين عادتم بود شبهائي كه بچه ها  در كنارم بودند  تا اخرين  قطره ي عطر تنشان را نفسهايشان را  ميبلعيدم با تمامي عشقي كه در وجودم بود و چشم از چهره شان بر نميداشتم  ارش دست در گردنم خوابش برد  ديگر از ان شيطنت ها خبري نبود پسركم ارام شده بود...در حالي كه موهايش را نوازش ميكردم به دروغهاي كودكانه ي پسركم مي انديشيدم...و به كلمه ي عدالت مي انديشيدم ...نه نه نميخواستم تسليم شوم روزي حتما انها  در كنار منخواهند بود ميدانم خدايا به من كمك كن... اين دعا را به درگاه خداوندم كردم...و سعي كردم كمي استراحت كنم  هوا داشت كم كم روشن ميشد......

+ نوشته شده توسط آذر.میم در چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387 و ساعت 1 بعد از ظهر |

لبريزم از توام زندگي كه با تمامي تلخي هايت تنها دمي كامم را شيرين ميسازي و همان دم من را بس كه اين راه را حتي با پاي برهنه نيز طي ميكنم راهي كه  اغاز و انجامي ندارد.....زندگي ميخوانمت//ميخواهمت// تا در من جاري شوي//و مرا از  قدرت عشق  سرشار سازي// تا جرعه اي شيريني به كام تلخ  نوشته هايم بنوشانم//اري تنها جرعه اي .................و سپس و راستي سپس چه/////و سپس شايد هيچ دمي كه من نيستم و تنها  نامي از من بر دلي به يادگار و مكتوبي در دست عزيزي//چه ميدانم فردا را رها ميكنم و امروز  تو را با نفسي عميق به درون خويش فرا ميخوانم............................بايد كه رفت  كه ماندن  يعني مرگ يعني تنها اداي زنده بودن را در اوردن و من بازيگر قهاري شايد نباشم..... آذر.ميم

+ نوشته شده توسط آذر.میم در دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387 و ساعت 12 بعد از ظهر |

 راستي اگه اينجا نبود اين دنياي كمي انسوتر از ماورا .. اين جهان مجازي اذر درد دلهايش را به كه واگويه ميكرد تا نشنود....شما ميدانيد//من كه نميدانم با همان سبك و سياق پيشين كيبوردي از كار افتاده  اما روحي سر كش وهنوز بلند پرواز به ابي اسمان ميانديشم و هنوز هم گويا به پروازو رفتن از اين وادي...به كدامين ديار..خوب پر واضح انجا كه ذهن را سلاخي نميكنند و براي انديشيدن نبايد جوابگوي كوچك و بزرگ باشي //براي نوع نگاهت //براي انديشه ات//براي اين كه  مثلا از جنگ به هر دليلي بيزار هستي  و دوست داري همه جا پر شود از تصوير كبوتري با زيتوني در دهان// و عدالت  چشم بندش را برداشته و ان نگاه معصوم خويش را به انسانهائي بيافكند كه نميدانند چرا بايد به قربانگاه پاي نهند كه اينان  رسالت ابراهيم را ندارندو  اسماعيل نيز نيستند كه درود بر انان  كه هماره از ازادي برايمان تحفه ها داشته اند و اينان كه وارثان   او ميدانند خود را  وارثاني بي نام و نشان از تبار و ثلاله اي ديگر// و اينجا عشق را به مسلخ ميبرند اي پيامبر بر حق خداوند..اينان  عاشق را قرباني ميكنند  تا شايد از اين باب  نفعي از برايشان و باور ندارند  كه هم درين وادي و هم در جهاني كه تو  وعده ي ان را داده اي عقوبتي سخت انتظارشان را ميكشد  كه اگر بر دين باشند و ترس از  كيفر...هر گز چنين  عدالت را زير  پاي خويش له نميكنند ....به نام ازادي ...ازادي را را زنداني نكنيد ...كه اين بند را دوامي واين زنجيرها را اعتباري نيست...همچون اين جهان فاني.....                     اذر.ميم

+ نوشته شده توسط آذر.میم در چهارشنبه بیستم آذر 1387 و ساعت 12 بعد از ظهر |

 بله درسته  رفتارهاي من رو كاملا تحت نظر داشت  از زمان ورود تا زمان خروج تلفن ها  مراجعين برخوردها واااااي از دست اين  كنتر لهاي او داشتم كم كم به ستوه مي  امدم ..چه كسي را ميگويم خوب  معلومه دكتر يا پروفسور ميم رو بعضي وقتا كه كاري نداشت به حالت قدم زدن در  اتاق انتظار چرخي ميزد و من كه يا سرم  در كتاب بودويا مشغول حل كردن جدول بودم اصلا  به اين رفتار او توجهي نداشتم  البته به ظاهر اما  راحت نبودم و البته  اين را به حساب مديريت و ان حس رياستي كه داشت ميگذا شتم ....خانوم محمودي...بله اقاي دكتر  شما  خيلي كم حرف هستيد....بله  اقاي دكتر....تو رو به خدا به من اين قدر اقاي دكتر ...اقاي دكتر نگوئيد ...بله اقاي دكتر يعني ...چشم اقاي پروفسور.....نخير// اين را گفت و به اتاق خود رفت... كم كم داشتم به علت  حساسيتهاي دكتر پي ميبردم اما خود را يك ابله جلوه ميدادم ...اگر نيم ساعت  ميخواستم زودتر مطب را ترك كنم  اقاي دكتر اول از پله ها پائين ميامدند  اين سوي وان سوي را چك ميكردند و سپس باز هم با شك و تاني  مطب را تعطيل ميكردند واز من ميخواستند به خاطر خلوتي خيابان من را تا ميدان ونك برسونن واي خدا... خانوم محمودي ..شما تا حالا عاشق شدين...در حالي كه لب ميگزيدم و يا  با مداد مشغول كشيدن خطهاي بي مفهوم در حاشيه ي كتابم بودم...با لكنت پاسخ دادم ..خير..عجب... ميدونيد من سي سال خارج از كشور درس خوندم  سي سال از بهترين سالهاي عمرم را...اكنون همه چيز دارم  اما براي عاشق شدن  خيلي پيرم ....شما اين طور فكر نميكنيد...نميدونم  اقاي دكتر....چرا چرا.... با صدائي كه انگار از ته چاه بيرونمي امد ان مردي كه همه او را خشونت و  ديسپلين شديد ميشناختند چون كودكان در برابرم شروع به گريستن كرد...حالم خيلي بد بود ديدن او در اين حالت... شما يا نميدونيد يا...خودتون رو به راه ديگري ميزندي و بسيار دانا هستيد... اگه من به شما پيشنهاد ازدواج بدم ...شما فكر ميكنيد ...بتونيد..با مكث هر كلمه را ادا ميكرد با دلهره ترديد..نميدانم راستش منهم كم شوكه نشده بود به ميدان رسيديم  اتومبيل را نگه داشت خيابان شلوغ بود... فكر كنيد و جواب منو بدين ...خواهش ميكنم...من عاشق شما هستم...از اتومبيلش پياده شدم و در ان هواي سرد مسافت زيادي را رو به پياده با سرعت طي ميكردم و اشك ميريختم...دختره ي ديوونه ي احمق...ببين كارت به كجا رسيده....اخه كجاي كار من غلطه...خدايا كمكم كن... خشم  در وجودم غوغا ميكرد ..او چگونه به  خود اين جسارت را  داده  من او را مثل پدر خود ميدانم و حقيقت هم اين بود  او سي و شش سال از من بزرگتر بود ...چگونه انديشيده بود در باره ي من كه حاضر بودم گرسنگي بكشم تشنه باشم  لباسهاي انچناني نداشته باشم و زيورالات اما غرورم را  هر گز به هيچ قيمتي ....از ونك تا ميدان وليعصر را پياده طي كردم  با چشماني ورم كرده به خانه ي خواهرم رفتم  با ديدن چهره ي پريشان من  هيچ نگفت به  بستر رفتم و بدون صرف شام  سعي كردم بخوابم....اما خيلي مشكل بود بالشت زير سرم خيس بود  اينهمه بد بياري ايا كسي جز من مسبب ان بود... يك ازدواج بي فرجام ان همه دربه دري براي يافتن يك محيط امن براي كار...و سرانجام خواستگاري بابابزرگم از من...خواهرم ضربه ي ارامي به درب زد...اذر ستاره نميخواي باهاش حرف بزني ميگه كار مهمي باهات داره...گوشي را گرفتم و در را بستم ..با صدائي گرفته  جوابش را ميدادم..و بيشتر او سخن ميگفت...خوب دكتر خيلي وقته تمام جزئيات زندگي تو رو از من ميپرسه ميخواد تمام  زندگيتو از ريزترين تا  اصليترين مسائلت رو بدونه درمورد شوهر سابقت ..بچه ها....//دكترميگفت...من تعجب ميكنم اون خيلي ارومه تو مطب نه تلفني نه  رفتار غير متعارفي ..مردك ديوانه چرا چنين گوهري رو به راحتي از دست داده..و از اين  دست...ستاره خواهش ميكنم  نميتونم حرف بزنم...فردا هم مطب نميرم..لطفا خودت به دكتر بگو...باشه اما برو دسته كليدها رو بده بعد نرو..گفتم تا فردا......و با چشماني  نم زده و باراني به خواب رفتم........شايد فردا كه از خواب برخيزم جهاني را بيابم  با طرحي ديگر جهاني نو نه  انگونه كه فلك بنياد نهاد  انگونه كه درچشم اندازش كودكان ... احساس گرسنه نباشند و عدالت نه خريدني باشد در ان و نه فروختني انجا كه  فراي مرز جنسيتي  انسان بر انسان تقدم داشته باشد و انسانيت بر هر دو ر ارجح...به من بگو من كجاي اين زمين  پاي نهاده ام كه در ان  اثري از انچه يكرنگيست نمي يابم و چرا چنين تلخ تنها در قالب قصص  بايد دل خوش داشت به ان سوار...به من بگو من در چه عصري  زندگي ميكنم...

+ نوشته شده توسط آذر.میم در سه شنبه نوزدهم آذر 1387 و ساعت 9 بعد از ظهر |

دارم از زلف سياهش گله چندان كه مپرس///زندگي ميخواهمت تو را با تمامي تلخ كامي هايت ان روي شيرين تو را در لبخندي كوتاه......و در كنار عبور  از لحظاتي كه وقتي خوب درنگ ميكني ميبيني....تلخكامي و شادي با هم انچنان  اميخته اند كه  اين يك بدون ديگري مفهومي نخواهد داشت ////////////////////52x7o5z5rwds9lq2oit.jpg

منتظر امدن دكتر بودم  پروفسور  ميم از سهامداران يكي از بيماستان هاي معتبر بودند   كه  خوشبختانه به كمك دوست خواهرم كه نرس بودند من  اين  موهبت نصيبم شد كه با اشتغال پاره وقت براي اولين بار  در سن 28 ساگي كار در خارج از محيط خانه را تجربه كنم... تايپم خوب بود  اما در فايلينگ و  تشكيل پرونده اصلا هيچ اطلاعاتي نداشتم  تو اين افكار بودم كه  صداي   دكتر منرا به خود اورد خانوم محمودي لطفا چند لحظه...من كه غرق فضاي بسيار شيك و زيباي مطب و افكار خودم بودم به ناگاه از ان فضا بيرون امده و داخل اتاق دكتر شدم اتاقي بسيار شيك و  تمامي مبلمان ان  هارموني خاصي داشتند اين هارموني و نظم دلنشين بر تمامي فضاي  ان مطب بزرگ و شيك با ان قاليچه ي گرانبها و لوسترها يش هماهنگي داشت وحكايت از يك سليقه ي زنانه و ظريف داشت ......خوب شما گفتين كه قبلا  جائي  كار نكردين  سرم را از روي اپليكشن بلند كردم و نگاهم به صورت پزشك سالخورده گره خورد ...در نگاه او چيزي مرا ازار ميداد  چشمانم را از صورتش دزديم ومشغول  بازي كردن  با قلم واپليكيشن شدم حقوق درخواستي   و سابقه ي كار و  تاهل و وتجرد او تمامي اين ها را در مورد من ميدانست ستاره با او  مفصلا  از من صحبت كرده بود ....يك پزشك متشخص و بسيار  متبحر كه ظاهري بسيار اراسته داشت و جراحي  زبردست نيز بود و از تمكن  مالي خوبي برخوردار بود ....هر روز يك منشي نميگرفت..و بسيار بد اخلاق و سخت گير بود  ...همه در بيمارستان  از وي حساب ميبردند اما اين مردي كه مقابل من بود مردنسبتا مسني بود كه با نگاههاي پرسشگر گوئي قصد داشت همانروز از تمام   افكار من مطلع شود...برگه را به دكتر  دادم و  سوال كردم كي تماس بگيرم.....دكتر يك دسته كليد روي ميز  گذاشت و در حالي كه با ارامش سخن ميگفت  از من خواست  در صورت امكان از فردا مشغول شوم همين.......باورم نميشد از مطب بيرون اومدم تو خيابون نفت بود خيلي خوشحال بودم اخي  اقلا يه چند ساعت از دست غرولند هاي مادر راحت هستم و  زمان كمتري براي بيهوده  بودن دارم  نميدونم فاصله ي تا منزل را چه جوري  طي كردم اما  به محض ورودم مادر از چهره ي من دانست كه دختركش بايد از فردا  مشغول به كار شود و او  از اين امر زياد راضي به نظر نميرسيد...چه معني داره يه زن جوون بي شوهر تا ساعت نه شب تو اين  خيابونا پرسه بزنه واااااااااي بازم شروع شده اما من  هيچ نگفتم شام رو خورده و نخورده  به فكر فردا به خواب رفتم بعد از مدتها اي يه خواب راحتي كردم  راس ساعت مقرر در مطب بودم عموما مطب ما مراجعين زيادي نداشت و چون منبع اصلي  درامد دكتر از اعمال جراحي بود  تعداد مريض ها برايش زياد اهميت نداشت يك و يا  دو سه عمل در هفته كافي بود...بيماران دكتر هم عموما از سطح مرفه بودند....و او بيش از دو ساعت در مطب حضور نداشت ومن زمان كافي براي مطالعه و استفاده از كتابخانه ي بزرگ مطب را داشتم تا اين كه يك روز سرد زمستاني  نه تلفن مطب زنگ خورد و نه بيماري به مطب مراجعه كرد عجيب بود ...ساعت شش بود تلفن به صدا درامد  دكتر گفت خانوم محمودي شما نرفتين منزل من كه كمي  مضطرب شده بودم  گفتم خوب نه دكتر...گفت سريع به منزل برين چون فكر ميكنم الانم كه حركت كنيد سه ساعتي تو راه باشين...چي ميگفت...... دكتر خنديد و گفت از پنجره به بيرون نگاهي بياندازيد...و خداحافظي كرد به سرعت  به سمت پنجره رفتم و پرده ي تور را به كناري زدم  ...واااااااااااااااااا ي خداي من ...همه جا پر از برف بود چه برفي اونم بعد از سالها ولي مناومدني برف  نم نم در حال بارش بود چه جوري در عرض دو ساعت  اين همه برف به زمين نشسته بود ولي زيبا بود  بي نهايت زيبا...اماده ي رفتن شدم....... باذوقي كودكانه....ان شب را كه شايد دوستا  به خاطر داشته باشند من  ساعد ده شب به سه راه جمهوري رسيد از ساعت 6 بعد از ظهر ولي  لحظات بسيار دل چسبي بودند من عاشق برف و  كمي پياده وكمي سواره  سر ظفر نفت  اتومبيلي جلوي پايم نگه داشت  گفتم ونك....و سوار شدم اما تراكم و لغزنده گي مانع از تردد خوردوها شده بود اما فضاي درون اتومبيل گرم و مطبوع بود با يك موزيك ارام راننده مرد  نسبتا جوان و خوش قيافه اي بود كه اينه را زوم كرده بود و  با نگاهش صورت  پر از شادي كودكانه ام را بر انداز ميكرد  ميدانستم در ان لحظات بايد چهر ه ام ديدني باشد......خوب خاون م خوشگله كجا  تشريف ميبرن  اخمهايم را درهم  كشيدم  و هيچ نگفتم ....بدون تاني  از او خواستم مرا پياده كند ...خانوم باور بفرمائي....مرسي اقا...اين عكس العمل من در برابر هر مردي بود كه از من تعريفي ميكرد و يا  ميخواست  سر صحبت را با من باز كند  درهاي بسته ي شيشه اي.....دردسرتون ندم اون شب رسيدم اما  عجب حكايتي بود....فراموش نشدني...براي خود من...تا اين كه ارمش محل كارم  نيز روزي  به هم ريخت و....................

..... اذر........................................................

+ نوشته شده توسط آذر.میم در دوشنبه هجدهم آذر 1387 و ساعت 1 بعد از ظهر |

مادر گفت...لباست پوشيده باشه..ارايش نكن ..يادت باشه زياد نخندي..رنگ سياه بپوش ..موهاتو جمع كن...مبادا  برقصي....زياد حرف نزن ..واي اگه بخندي ميدوني كه فردا تو فاميل هزا تا مصيبت و حرف وحديث هست...روبروي اينه به تصوير زن جوان و زيبائي مينگريستم كه اشك در چشمانش حلقه زده بود با موهاي بلند و ان لباس زيباي سياهرنگ كه سپيدي گردنش را بيشتر   جلوه ميبخشيد.... نتوانستم ارام بمانم  صداي زار زار گريه هايم در فضا طنين افكنده بود  مادر به يكمشت طلا وارد اتاق شد ..چيه مگه كسي مرده گريه ميكني...اونروز كه طلاق گرفتي بايد فكر اين روزها رو ميكردي..من يه عمر با ابرو زندگي كردم ميموندي نميمردي كه  مردي كه كتك نزنه مرد نيست...اخلاقش درست ميشد  چه قدر نشستيم گفتيم صب كن درست ميشه ...ولي خانوم انگار سرو گوشش ميجنبه...فكر كردي چون خوشگلي حالا همه برات صف كشيدن.....سرم داشت ميتركيد .....مادر بسه خواهش ميكنم...خواهش ميكنم....اما مادر  يكريز و بلا انقطاع  حرف ميزد...ريمل هايم روي صورتم  ماسيده بود از رفتن پشيمان شدم....ميدانستم مادر بيراه هم نميگويد ...اين حرف و حديث ها بود...زنگ در به صدا در اومد ..خانوم ساري خانيه... مادر  ايفون رو برداشت و با لحني تند..گفت ..خانوم اين بچه داره و  حرف ازدواجو نزنيد...ديگه هم مزاحم نشين...مادر..من كه ان روزها قصد ازدواج نداشتم...با تاكسي سرويس رفت فضاي ساكت خانه كمي ارامم كرد لباسهايم را عوض كردم و دست و  صورتم را شستم روي تخت دراز كشيدم و ظبط صوت را روشن كردم....هايده ميخواند ...تو اي عالم هستي به كامم ننشستي.....و من مثل ابر بهار گريه ميكردم ....و نميدانستم درين مدت يكسالي كه از جدائيم گذشته چرا  خانواده اين قدر مرا ازار ميدادند  ان قدر بهانه براي گريه كردن داشتم.............اين روزها  بيان ان چه برمن گذشت بسيار سهلتر است// زيرا اينها  بهترين خاطرات من بودند و نميدانستم سرنوشت چه بازي در پس پرده برايم نهان داشته.....راستي چرا  اينجا يك زن مطلقه حق زندگي كردن ندارد و اينها تازه پس از طي مراسم  مزخرف طلاق و بخشش مهريه و  در صورت نداشتنن مشكلات مالي بود...واي گوشم تير ميكشيد دكتر گفته بود كه مدتها شايد براي تمام عمر دچار نقص شنوائي شوم....ومن بايد ميماندم تا  سنت هاي خانوادگيم را حفظ كنم شعائر را و هزاران.......بگذريم...چرا اينها را براي شما مينويسم ...چرا در قالب داستان بيان نميكنم... نميدانم شايد اين گونه احساس راحتي بيشتري با اذر ميكنم.......ميتوانيد به قضاوت بنشينيد اما اين ماجرا هنوز ادامه دارد....پس بهتر است از شماره يك ان شروع كنيم  ميخواهم با شما مروري داشته باشم بر ديروز و امروز ...از فردا نميدانم چه بايد بنويسم...تنها ميدانم كه اجازه داده ام كه عمري ابزار گونه  از زندگيم استفاده شود و چون عروسكان خيمه شب بازي هر سو مرابكشانند ووووووووووووووووديگر چه تازه اول ماجراست......فعلا    اذر.م

+ نوشته شده توسط آذر.میم در شنبه شانزدهم آذر 1387 و ساعت 10 بعد از ظهر |

توي اين چند ساله اون قدر دروغ و دغل شنيدم وديدم كه ديگه بُسمه واُسه تمام عمري كه شايدپرش رفته  هر چي با خود كلنجار رفتم از كدام دريچه  براي نوشتن نگاه كنم  ...راستش نتوانستم تصميم بگيرم كه تمامي اين موضوعات مكررا و به صراحت از طرف من و ساير دوُستان عنوان شده ..اما كجاست گوشهاي شنوا....قول ميدهيد ...وعده ميدهيد...پل ميسازيد..ستاد بر پا ميكنيد اما خزان زده بر گهاي نونهالان نوشكفته ي وطنم را ...بگذاريد باز هم  مطلبي را به چالش بكشم كه خواننده اي ندارد و ويا دوستان با هول و هراس از گذاشتن  ونوشتن نظرشان ابا دارند..كه تا چنين است   واي به حال ما و انان كه پس از ما به قضاوت تاريخ خواهند نشست. اخه خانوم نونت نيست ابت نيُست زن رو چه به اين حرفها برو برو بشين خونه رخت چركاتو بشور و اشپزيتو بكن و بچه ها رو درست تربيت كن . ...........برو به زندگيت برس.. زن ..در جامعه ي ما بيش از اين اگر بخواهد باشد پايش را از گليمش فراتر نهاده كه در  قالبهاي داستاني نيز  شاهد  اين قالبهاي سنتي و تحميلي هستيم...اما من يه كم پامو از گليمم فراتر مينهم...دوستان بخدا هيچ كجاي دنيا  همين جوري  دختر و زنان كشورشان را به راحتي تقديم عربها نميكنند...هيچ كجاي دنيا اين چنين ذخائر ملي به نام ُسرمايه گذاري به جيب  كشورهاي حاشيه  خليج فارس نميرود ...و اين همه حرف نا حساب به كت من نميرود كه نميرود دوستان اهل سينما و تلويزيون هم كه چشممان به جمالشان روشن انچنان صحنه هاي خارج از كشور را در دبي  ميُُُُُسازند كه گويا دبي دست كمي از لس انجلُُس ندارد...كليپ هاي ويدئوئي مُستهجن كه هيچ فرهنگي را اشاعه نميدهند الا فرهنگ از خود بيگانگي ما را.. كه بايد نئشه مواد باشي و اين اهنگ هاي سبك رپ را باان  صداهاي وحشتناك  تحمل كني  ووقتي نشئه ي مواد شدي ديگر به فكر نيستي و بي عدالتي وعدالت نيز برايت مفهومي ندارد...و قر بانش بروم خماريت هم عالمي ديگر دارد.....از امار و ارقام دروغين من دراوردي  در حاشيه ي  امار فحشا و اعتياد هم چه بگويم......اي دل غافل....اما از حق نگذريم  نرخ تورم خوب پائين امده  اينجا ايران اُست ....صداي تهران ........صداي  ازادي..........................ديديد پايم را كمي از گليم خود فراتر نهادم حالا بنشينيد بگوئيد اهههه بسه ديگه ما كه خودمون ميدونيم خوب اگر ميدانيد كه خوشا به حال من  و ُاين هموطنان.......كه اين گونه  در نهايت بي انصافي  نشُسته  ونظر ارائه ميدهيم اينها را وللللش ...برو تو فيگور روشنفكري مبادا عينك ته استكاني ات كه حالا ديگر ليزر كردي و به لنز  تبديل شده به گيس هاي بلند و  كلاه و جليقه و پيپ بابا تيپ را عشق است ...من ميدانم كه كلاس شما بسيار والاتر از اين حرفهاست اما ............اصلا هيچي من هم ميگويم به من چه مگر من وكيل وصي اين مردم هستم.............    


بي تو از امدنت هي نوشتم و نوشتم// شايدروزي باز ائي از همان بسته ترين  پنجره فرياد كني//و صد افسوُس كه اين خامي يك خيال بود//در  فراخي  يك خيال دور//من كه ميدانستم تو نخواهي امد//و  نگاهي به تن خسته ي هيچ چلچله اي نيز نخواهي افكند//من كه ميدانستم اين همه يلداها//در پي ديدن روي خورشيد عاقبت  ميميرند//بي تو از امدنت هي نوشتم و نوشتم شايد...//قلم افتاد زدُست //ظرف جوهر بشكست//و دگر از تو نيامد خبري....... اذر.م

    

+ نوشته شده توسط آذر.میم در چهارشنبه سیزدهم آذر 1387 و ساعت 11 قبل از ظهر |

بانو چه خوب شد که به موقع رسوندنت بیمارستان لقمان.....میدونم میدونم الان وقتش نیست حرف بزنی دکتر گفته که نباید  زیاد حرف بزنی عزیزم تو استراحت کن...اما بهتر که شدی خیلی حرفا دارم برات ها یادت نره.....زندگی یه جاده  است یا شاید هم یه قطار از این سریع السیرها جدید  که شیک وخوشگل هم هستن و تو ش غذا هم سرو میکنن  با یکی یه عمر تو یه یه کوپه میشینی چشم تو چشم...بر اندازش میکنی تمام حرکاتشو از بر میکنی صدای پا شو میشناسی بوی تنشو  این که کی گرسنه میشه  کی عصبانیه کی درون  غار تنهائی خودشه اما  وقتی  توی ایستگاه خودش پیاده میشه  وتنها دستی برات تکون میده  از خودت میپرسی این غریبه کیه........چرا این جوری نیگام میکنه....بعد بر میگردی شاید  نوبت پیاده شدن تو هم یکی از همین ایستگاهها ی شلوغ و  منتظر باشه تو  واگن یه هو یکی بهت  نا خود گاه طعنه ای میزنه نیگاش میکنی اونم نیگات میکنه چه قدر نیگاش گرم و اشناست اره خودشه سالهاست انگار که  میشناسیش سلام میکنه با لبخندی جواب  سلامشو میدی.......و احساس خوشایندی داری نمیخواد بدونی اسمش چیه همین که هست همین گرمای حضورش همین امنیتی که در کنارش حس میکنی همینا بسه همین ارامشی که به لحظه هات هدیه میکنه و همین عطر خوشایند محبتی که فضا رو پر کرده....بانو  فکر کردی ا یه مو از سرت کم بشه اون  همون غریبه ی اشنا  چه قدر دلگیر میشه وای  بانو زدودتر باید مرخص بشی بانو رویای تو توی راهی که یه نفر با یه فانوس منتظرته  به تن مهربون حقیقت پیوند میخوره ....و هر دو با هم با دستانی گره خورده از  دوست داشتن  میرین تا راهی که انتهائی نداره تا نرسیدن ...مرگ بانو  پایان ستاره نیست اما زندگی یعنی تداوم همین لحظه ها زندگی یعنی رفتن و رفتن تا نرسیدن و همین لبخندی که  یه عمر حرف با خودش داره.......................... و پاری وقتا یه عمر  همون یه نیگاست ...........         اذر.م     

+ نوشته شده توسط آذر.میم در جمعه هشتم آذر 1387 و ساعت 4 بعد از ظهر |

با تو میشد در میان خارها//به تن نازک گل اندیشید// با تومیشد در شب تاسحر ستاره ها را بشمارم شاید//با تو در تن کویر //میتوانستم جاری بشوم همچو رودی پر اب//میتوانستم شاید سر بروی شانه های تو// تا رسیدن به تن سبز غزل گریه کنم//و برویم همچو ارزوهای شیرین //در میان خواب کودکان پا برهنه و بی تن پوش// با تو که عبور  تند لحظه ای از کنار ثانیه//میتوانستم کاش تا لحظه ی مرگ//من تو را حبس کنم در سینه//یا که بنویسم ان نام قشنگت را بر سبزی برگ// بر ابی  دریاها  بر روی سقف گنبد کبود//یکی بود یکی نبود//عاشقی دیوونه بود //که دلش اسیر یک دل دردونه بود//و خیالش پر بود از چشمای اون//اون دو تا چشم سیاه و اون دو دست مهربون//عاشقی بهونه بود//یه بهونه ی قشنگ واسه یه دیوونه بود//تو بگو میشه یه روز راستی از راه برسی//و بشی قشنگترین حادثه ی هستی من// و بگی یکی بود یکی نبود تنها یه قصه نبود....................   اذر.محمودی

+ نوشته شده توسط آذر.میم در سه شنبه پنجم آذر 1387 و ساعت 3 بعد از ظهر |

خیلی وقته باهاتون حرف نزدم ...خیلی وقته  بیش از انچه که به قضاوت خودم فکر کنم به فکر قضاوت دیگران در باره ی خودم و نوشته هام بودم برای همین دست و دلم به نوشتن نمیرفت.....درست بر خلاف تمام حرفائی که میزنم....خوب من بعضی وقتا از عشق مینویسم بعضی وقتا از نفرت یه وقتائی از درد و رنجی که  هموطنانم  دارن و یه وقتائی از شادیییییییییی نه من خیلی کم از شادی ها مینویسم چراشو نمیدونم شاید به خاطر  خلا بزرگیه که تو زندگیم هست مثل یک شکاف بزرگ روی  تن پوشم مثل  یه چاهی که انگاری به انتها نمیرسه........کیبوردم خرابه ز گذاشتن علائم دستوری معذورم  داشتم مینوشتم اره جونم براتون بگه  از ازادی مینویسم اما  اول باید از این زندانی که خودم برا خودم ساختم خلاص بشم  یه زندان شیک با جملات شاعرانه اما خوب زندون زندونه نه......راستی دی تصمیم گرفتم صفحه ی وب لاگم سیاه نباشه........مثل ذهنم میخوام پرده ها رو به کناری بزنم و به خورشید سلام کنم علیرغم تمامی  تلخی هائی که دور و برم هست  میخوام این بار قهوه ام رو با شکر بنوشم ...نظر شما چیه من که تصمیممو گرفتم...دوستون دارم تا بینهایت     اذر 

+ نوشته شده توسط آذر.میم در سه شنبه پنجم آذر 1387 و ساعت 10 قبل از ظهر |

کاش مرگ پایان تمامی اندوه بشری بود......از این همه دیوار بیزارم. و این درهای بسته.   اسارت  انسان به دست انسانی دیگر  به نام مقدس ازادی تو را به بند میکشند و ادمیت در میان  افیون جان میسپارد و   تو تنها بغضی فرو خورده در کلام هستی.....و اشکی که  بر گونه های شاخه های جوان ماسیده  ما دران به سوگ فرزندان  خویش نشسته اند فرزندانی که راه میروند اما زنده نیستند وتو را نمیشناسند.... ازادی...........و من کلامم را تمام میکنم نیمه تمام با  مقدسترین کلام برابری که  اثری از ان نمی یابم و  مساوات که افسانه ای بیش نیست و انسانیت.....و ازادی         به راستی باور ندارید که بنی ادم اعضای یک پیکرند... چه زود فراموش میکنیم //...برای جذب مخاطب میبینم که در  بلاگ خویش از خصوصی ترین مسائل زندگی خویش از  جامه های  بدن نما و  حربه ی زن بودنشان نیز حتی متاسفانه استفاده میکنند و چه قدر هم مخاطب دارند در این بین چرا میهراسیم از ازادی کلامی بر لب بیاوریم و از این همه  بی عدالتی ایا نقد اقایا ن جرمیست نابخشودنی.... هیهات که ما جز به  رویا و فریب دل خوش نمیکنیم و از حقایق گریزانیم شما چه  گونه می  اندیشید....ازادی یعنی  چی.....عدل و داد چه مفهومی برایتان دارد....بنویسید نامی از خود نگذارید به جا اما جاری باشید تو را به  همان خدائی که همین نزدیکی هاست......در میان نفس های کودکان گرسنه  نوجوانان  نشئه از مواد دخترکان خود فروش زنان روسپی در میان سفره های بی نان بی شک  خداوند شاهد بر اعمال تمامی شمایان است .....     ایام به کامتان باد        ۰۰    اذر   ۰۰

+ نوشته شده توسط آذر.میم در شنبه دوم آذر 1387 و ساعت 10 بعد از ظهر |

نه ساده نه تلخ نه غمناک

نه پائیز نه بهار و نه تابستان

زمستانی ام امروز سرد و برفی

نه شعار نه حرف نه حدیث نه کلام

نه بغرنج و غامض نه یک ابهام

جاری ..روان

 مثل یک بهانه ی ساده

به ساده گی بودن به تلخی سرودن

امروز زمستانی ترین روز سال است

وسردی واژه ی احساس روحم را تهی میسازد

پیام بودن........ مرگ نیست

با عینکی خاکستری نمیتوان سبزی بهاران را

صدای پای باران را

گرمای پر عطش و سوزان تابستان جوانی را حس کرد

من زمستانی ام امروز پر برف و خموش

.و تو واژه ها را جاری میسازی

در خسته ترین ابعاد

در متروکترین اتاق با من سخن میگوئی

ومن!

در ابعاد تصویری کهنه در قاب انتظار چشمان تو

به انتظار دیده شده میمانم نگاهم کن

و مرا به ضیافت در میان گنگی لحظه های ناب

امنيت و آرامش دستانت فرا بخوان

صدایم کن!

 و مرا از انجماد قاب خاکستری تنهائی ها

برهان....

آذر.محمودي

 

+ نوشته شده توسط آذر.میم در پنجشنبه سی ام آبان 1387 و ساعت 10 بعد از ظهر |

 

 

خوب براندازم کن !

 

میشناسیم؟

 

من در ازدحام عبور ثانیه ها

 

از کنار  ماتی شیشه

 

در هجوم شبی طوفانی

 

گم شدم، تا نیابی مرا

 

خوب نگاهم کن !

 

من آن بی نشان ترین ستاره،

 

من کهن درختی بی ریشه،

 

اسیر کویری بی سراب،

 

خوب نگاهم کن !

 

شاید ، نامم را اگر به یادآوری

 

تکرار حدوث عشق باشد،

 

و جسمم چون کتابی کهن

 

 یاد گاری اساطیری از انسان!

 

نه سربی و نه سیمانی

 

یخ زده انگشتان  نوازشم،

 

بر سر عطوفت  باران

 

ایکاش نامم را میدانستی

 

یا زمان آمدنم را؟

 

آذر. محمودی

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط آذر.میم در یکشنبه بیست و ششم آبان 1387 و ساعت 8 بعد از ظهر |
 

 

این روزها

 

این روزهای آفتابی،بارانی

 

این روزهای یادگاران پنهانی

 

روزهای تلخ و شیرین عشق و ویرانی

 

این روزهای سخت تکراری

 

 هر کس پی کاری و بیگاری

 

این روزهای بی مترسک بر سر جالی

 

این روزهای سقوط من درون خویش

 

مرده درون آدمیت هر مرام و کیش

 

این روزهای دست من سربی

 

اینهمه آئینه بدون عکس تو درون خویش

 

من با حریری از خیال تو

 

این روزها را میکنم طی تا رسی از راه

 

با یک بغل خورشید

 

شاخه گلی از مریم و نرگس

 

تا بیدریغ بر لبان من

 

 یک دم گل لبخندبنشانی

 

ای که ز ترف ما رخت بر بستی

 

رفتی و در خواب دو چشم دیگری

 

 

آرام بنشستی، این رو زها را میکنم طی

 

تا تو برگردی، با من بگوئی از حدیث عشق

 

در عصر فتح مریخ و ماهواره

 

در عصر معراج رایانه

 

 

 

آذر.میم

 

 

+ نوشته شده توسط آذر.میم در چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387 و ساعت 10 قبل از ظهر |
 

 

 

زندگی هرگز  آن قدر طولانی نخواهد بود که با درنگ و تانی

 

 دستان مهربان عشق را پس بزنیم و قلبـــــــــــهامان را از کینه

 

  لبریز سازیم..

 

بی  تردید لحظه ها آن چنــــــــــــان در پی دقیقه شدن و دقایق

 

 در پی ساعت و سال  دوانــــــــــند که شاید گاه در نیمه های

 

راه  باید ...خداحافظی کرد!

 

آرزو میکنم  قلبهاتان  مالامال از عشق و مهر باشد......

 

یادمان نرود قلبی در گوشه ای از این جهان پهناور برای ما

 

می طپد...پس تا دریغ و حسرت  لحظه هامــــــان را آکنده

 

نساخته به هستی سلامی دو باره میکنم به همراه شما یاران

 

آذر.م

+ نوشته شده توسط آذر.میم در سه شنبه بیست و یکم آبان 1387 و ساعت 6 بعد از ظهر |
 

 

 

 

 بی تو اما برای تو((without you but for you))

 

کاش میدانستی که بی تو میگذرند روزها

 

اما چه تلخ.

.

و تنها خیال توست که آرامش میبخشد مرا

 

در ساحل شنی خیالت آهسته گام بر میدارم

 

تا خواب مرغان دریائی را برهم نزنم

 

و سکوت دریا

 

امشب مرا به ضیافتی عاشقانه فرا میخواند

 

در کنار تو بودن چه شیرین است

 

مثل قدم زدن بر فراز ابرها

 

و چیدن ستاره از آسمان

 

قاصدکها برایم از تو میگویند

 

و نسیم یاد تو را بر چهره ام مینوازد

 

گرمی دستانت را حس میکنم

 

و صلابت آن شانه های امن

 

راستی میدانی عشق اعجاز خلقت خداوند است

 

و تو سمبل این اعجاز

 

چشم بر هم میگذارم

 

تا باز هم عطر نفسهایت را در سینه محبوس سازم

 

دوستت دارم برا ی بیان

 

 تو چه واژه ی کوچکیست

 

و من به فرسنگها فاصله نمی اندیشم

 

تا تو هستی  از مرگ نیز نمیهراسم

 

 azar.m

+ نوشته شده توسط آذر.میم در چهارشنبه پانزدهم آبان 1387 و ساعت 4 بعد از ظهر |

 

 

در خواب میبینم که بیدارم

 

 

  با عروسکی در اغوش

 

و پسرک همسایه دوستم میدارد

 

با دلی خالی از هر نیرنگ

 

بی رنگ مثل بازی هفت سنگ

 

باچشمانم میکشم طرح نردبانی

 

تا  ستاره ها تا رسیدن به خدا

 

تا افق طلائی الفت و یگانگی

 

در خواب میبینم که بیدارم

 

از مرگ ماهی ها میان تنگ های بلورین

 

مثل بیداری هایم بیزارم

 

همه ی کبوتران به پروازند

 

و ابرهای سپید با نسیم میرقصند

 

و بیدها ی مجنون 

 

 عاشقانه سایه بان عاشقانند

 

در خواب میبینم که جهان خالی از جنگ است

 

خالی از کودکان بی مادر و دلتنگ است

 

در خواب من فشنگ جائی ندارد

 

انکه زور میگوید ماوائی ندارد

 

خورشید طلائی خمیازه نمیکشد

 

و در پس ابرهای کدورت  پنهانی نمیگرید

 

در خواب میبینم که ازا د م

 

میبینم که چون قاصدکان به هر سوئی روان

 

میخندم و میگریم گاه اما دلشادم

 

نه بیم نان و نه هراس رفتنت

 

در خواب میبینم که بیدارم

 

 

 

 

اذر.م

 

 

                                                                                                       

+ نوشته شده توسط آذر.میم در سه شنبه شانزدهم مهر 1387 و ساعت 11 قبل از ظهر |
                                                    

                                

در چشمانم غمگین ترین ترانه

 

تنهاترین سرود 

 

 میباری و من تمام میشوم تا راهی بی انتها

 

 دستانم را رها میکنی

 

و من بالی برای پرواز  ندارم

 

 درچشمانم نمیمانی

 

مرا با دستمالی از گوشه ی چشم پاک میکنی

 

من محو میشوم

 

اما هوا هنوز ابریست  ودل تنگ دیدار

 

باید که رفت

 

 باید که دل کند

 

 وبدینسان مرگ پروانه  ها راباور خواهی کرد

 

 در دشتهای بزرگ

 

وزمستانی بی اغاز

 

من از جنس بهار

 

تو از جنس یخ های قطب

 

دوستت دارم ها بر لبانت یخ میزنند

 

میمیرند

 

من اما در همین رفتن ها

 

در همین  نخستین مرگ

 

در اغوش رویای با تو بودن

 

از نو یک بار  دیگر شاید

 

زیستن را تجربه میکنم

 

در زمانی بس کوتاه

 

در میان نفسهای سرد تو

 

 و دشتی که در خیالم خانه دارد

 

بال میگشایم و پرواز میکنم

 

تا دوردست رسیدن ها

 

با من بیا

 

دل بسپار ای عزیزترین

 

زندگی تنها لحظه ایست

 

و عشق را از یاد مبر....

 

اذر.م 

 

+ نوشته شده توسط آذر.میم در دوشنبه هشتم مهر 1387 و ساعت 4 بعد از ظهر |
 

 

 

 

 

 

 

 

 

 میخواستم بنویسم از چشمان ستاره  های شب های کویر  ازارزوهائی که

 

  روزی یقین بودند از  دیوارهائی که بر سر  زمانه آوار شدند و از جوانی که

 

 که هنوز  خود را نیافته  خویشتن را در برزخی که برایش ساخته و پرداخته

 

بودند گم کرد.....

 

مثل نیلوفران روئیده در مرداب.....

 

راستی در این  گران قدرترین شبها آنان که دستشان به خون  آلوده است

 

آسوده پلک بر هم میگذارند؟

 

برای آپ لود این تصاویر نیز حال خوبی نداشتم و لعنت خداوند بر آنان

 

که ایرانی را این گونه زبون میخواهند و  ذهنش را این گونه  برده!!!!!!

 

چه بگویم ؟ چه بنویسم که  که این حکایت  بسی طولانیست وسراسر خون دل

 

با شما که بنویسید  تا شاید این زخم را مرهمی.........

 

                                                              آذر.م

 

 

+ نوشته شده توسط آذر.میم در دوشنبه یکم مهر 1387 و ساعت 12 بعد از ظهر |
دستانم اگر تهی

 

چشمانم پر از ستاره

 

درخشیدن را میبینی در نگاهم؟

 

  این آخرین کورسو

 

این آخرین مسیر

 

اینجا برای ماندن

 

دیگر فرصتی نیست

 

برای بارش ابر

 

دیگر مهلتی نیست

 

 

آفتاب  آذر.م

 

 

 

+ نوشته شده توسط آذر.میم در دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387 و ساعت 11 بعد از ظهر |
 

 

 

 

   

 

 هر شقایق وحشی

 

حکایتی پر پر شده

 

بر سینه ی دشتهای خونین

 

هر قاصدک  سیاه پوش

 

در گوش شب نجوا

 

نجواهائی بی صدا

 

این جا اما طوفان طوفانی خاموش

 

مرگ هر پروانه

 

تولد یک آفت

 

مر گ زیبائی ها

 

زایش پلشتی ها بود

 

جنگل ها را سوزاند

 

آتش جهل انسان

 

سینه ی چاک چاک زمین

 

در حسرت قطره ای باران

 

بمب اتم،رباط، رایانه

 

مرگ باور انسان

 

قرن بیست و یکم

 

فصل جدائی ما بود

 

تنها دست تو شاید

 

بهانه ی یکی شدن بود

 

   آذر.م

 

 

+ نوشته شده توسط آذر.میم در چهارشنبه بیستم شهریور 1387 و ساعت 2 بعد از ظهر |
 

پرستوها کوچ کردند

 

در غروبی پائیزی

 

و آفتاب در حجاب خویش

 

هم چنان خجل

 

هم چنان صامت

 

آنجا در دور دست ها

 

زمستان مفهومی ندارد

 

و این جا در سرزمین  هجا

 

عشق و انسان

 

دلم میخواست با پرستوها

 

بال بگشایم

 

تا افق نرسیدن

 

تا تنهائی یک شمع

 

در انزوای خاموش شبی مغموم

 

از این همه  دلهره دور

 

از این همه  تشویش بیزار

 

من صداقت خویش را به فریب

 

به تصاویر زشت و  کریه فروختم

 

آنجا که انسان مغزش را

 

به افیون سپرد

 

و همبستگی!

 

 در دستان آدمیت جان سپرد

 

خاکم به دست اجنبی

 

خون شهیدان بروی خاک

 

بال رفتنتان را چند میتوان خرید؟

 

اینجا دیگر دیار من نیست

 

اینجا خورشید همبستگی یخ زده

 

و کودکانش هم چنان در حسرت نان

 

و زنانش در فکر کودکان

 

و جوانش در خواب تخدیر سلو لهای خاکستری رنگش

 

خواب کوروش وداریوش را میبیند

 

من اینجا سخت بیگانه ام

 

آذر.م

+ نوشته شده توسط آذر.میم در دوشنبه یازدهم شهریور 1387 و ساعت 5 بعد از ظهر |
 
 
 
 
                             
 
 
 
 
 
ديشب دستي از آسمان


ماه را ربود


ديشب در خواب من


تنها نشان تو بود


نسيمي بر هيچ دشتي نوزيد


هيچ پروانه اي بر گرد شمع نسوخت


ديشب ياسها هم عطر افشاني نكردند


آخر جز در چشم خواب من


هيچ خبري از تو نبود


دلتنگي ستاره ها تنها بهانه بود


براي شبي كه عكس ماهتاب


بروي حوض خانه مان نبود


دستان خيالم خالي از قاصدك


مثل كودكي هاي بي باد بادك


ديشب بي تو بر من چه گذشت


هيچ كبوتري از بام خيالم نگذشت


دستانم رها در انديشه هاي بكر تو


ديشب دانستم كه عشق تو


تنها يك خيال زيبا اما بيهوده بود



                                                                            آذر.م

+ نوشته شده توسط آذر.میم در شنبه دوم شهریور 1387 و ساعت 6 بعد از ظهر |




مدتهاست چيزي ننوشته ام گوئي قلم با دستانم و دستانم با كلام ســـر قهر گذارده.



همان داستان هميــــشگي پروانه شدن و درون پيله ي تنهائي خويش خزيدن بي ترديد



اين حالات متاثر از جو جامعه و مشي زندگي خود من نيز ميتواند باشد اما آن چه مبرهن



است اين سكوت نه تنها درمان درد نيست كه جراحات درون انسان را نيز وسيع تر ميسازد



و اين من تنها را تنهاتر........



وقتي براي نوشتن بايد مراقب تيزي قلمت باشي وقتي آزادي هاي فردي تو آرزوئي خام



بيش نيستند وقتي تفاوت در جامعه و فاصله هاي عميق طبــــقاتي بيداد ميكند و هزاران



درد بي درمان ديگر كه هم در گير آن هستي و هم به نوعي قرباني و شاهد ذبح انــسان


به دست قوانيني كه حق و حقوق مستضعف نامي هميشه پامال است..چه ميتوان نوشتن؟



از كدام نغمه ميتوان سرود كه اين آلام قلب بشريت را جريحه دار ميسازد ...



جنگ به مقصد و منظور قدرت طلبي به رخ كشيدن تسليحات .. گراني...تورم...بيكاري



همان معضلات مكرر اعـــــتياد و فحشا و هزار جريب زير خط فقر و اين عينك


سياه من!




كسي اين عينك را از روي چشمان من بر نخواهد داشت ! خوب ميدانم مگر آذر!



من دنياي خاكستري را نيز دوست نميدارم د نيائي را ميخواهم پر از طيفي گسترده از



رنگين كمان و به دور از اين همه تبعيض...



راستي خواسته هاي ما چه اهميتي دارد ...؟ بله براي رسيدن به اهدافمان بايد تلاش



كنيم...اما !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!



بگذريم ......




اين كـتابي بي سر انجام است وتو




صفحه اي كوتاه از آن خوانــده اي



+ نوشته شده توسط آذر.میم در جمعه یکم شهریور 1387 و ساعت 2 بعد از ظهر |

 



 

تنها عشقت کفایت میکند ، چه کسی بود میــــگفت : تنها عـــــــــــشق کافی نــــــیست

باور كن اینک تنها عشقت مرا بس که در عصر شاتل ورایانه نقصـــان این زیباترین

حس بشری این از من و دور ازما مرا بس.....

از من دریغ مدار آنچه را در قلبت میگذرد، این روزها از گــــفتن دوســــــتت دارمها

شرمگین میشویم ، شهامـــــــــت گــــــفتنش را نداریم تو بگو دوست من چرا؟ تو که

سر مــــــــــنشا تمامی احــــــساسی و شعر تو که خود زیبــــــــــاترین پرده ی بر بوم

آفریــــــــــنشی که من را سیرت زیبای تو به تمامــــــی این گنبد دوارسوگند کافیست

تا عمری را سر کنم با زیباترین اسمان لاجوردی بر بالای سرم، با درخـــــــشانترین

ستاره های امید....خود را از من دریغ مدار

آذر

+ نوشته شده توسط آذر.میم در یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387 و ساعت 8 بعد از ظهر |
 

وقتی خدا در چشمهایم گریست

 

 

کودک چشمهایم نم از خیس اشکهایش

 

که از آسمان میبارید

 

بر گونه های احساس

 

چشمانش را بوسید در خیالی شیرین

 

در قطره ای زلال در ابرهای پرمجال

 

من خیس باران بودم

 

زمین آکنده از اشک خدا

 

قلب کوچکم در سینه میطپید

 

رو به سوی لطف نگاهت بی انتها

 

دستهای دختر مهتاب یخ زده بود

 

اما چه طعم شیرینی داشت خوشبختی

 

صدایم کرد مادر: نازنینم هوا سرد است

 

و من همچنان میچرخیدم به دور خویش

 

به سوی خدا و با دستانم خیس

 

اشک خدا را بر لبان تشنه ی عشق

 

 مینوشاندم، و از آن پس خدا بارها گریست

 

بر تن  تنهائی من و سیراب ساختن

 

 لبان  خواستن و همیشه خواستن تو

 

ای تمامی استغنا و ای تمامی نیاز

 

آذر.م

+ نوشته شده توسط آذر.میم در پنجشنبه دهم مرداد 1387 و ساعت 11 بعد از ظهر |

 

ره نمی یابم به سوی شهر روز

 

 

 

کسی در من به شدت در لاک خویش فرو رفته، کسی که از من جدا نیست

 

و بامن  نیز نا آشناکسی گاه در من زبان به اعتراض میگشاید به بی عدالتی

 

 های فراوانی که پیرامون خویش میبیند  و از این استیصال که به شدت او را

 

آزار میدهد.

 

 

میشناسمش نامش آذر، ساکن تهران ، آذری زبان است  با روحی سرکش

 

 اما اسیر، تا به حال دیده ای عقاب را در قفس؟

 

عقابی که همیشه سودای پرواز  او را به زندگی امیدوار میکند  ، گرچه چون

 

زاغ عمرش طولانی نیستاما چه باک آنچه اهمیت دارد همیشه طول زندگی

 

نیست، این روزها شاهد زنده مردن یک دیگریم.

 

عموما این مطالب من با اقبال عموم مواجه نمیشود باید که شیرینی نوشت

 

 زیرا زمانه سخت میگیردو سخت میگذرد بر مردمان دیارم ، این دیار  باقی مانده

 

 از نیاکانم این سر زمین با این همه قدمت داریم کم کم خو میگیریم به شنیدن 

 

 و اطاعت مطلق و این درد آور است .

 

یادمان رفته آزادی را با با ذ مینویسند یا با ز چه فرقی میکند ، آن چه مهم است

 

 این است که میتوان بی اذن نفس کشید...چون خسان و در برهوت بودن تنها

 

 دل بست به سرابی که بی شک تنها ذهن شن ها را در میان خـــــوابی داغ 

 

 آشفته می سازد.

 

از ذکر آن چه میگذرد معذورم دارید که خود شاهد  هستید بر این  مدعا و

 

گفته های من تنها آن راشبیه  نمایشهای کمیک میسازد که باید در پایان 

 

  های های گریست، این روزها آذر در آذر پنهان شده آی شمایان  از او خبری

 

به من برسانید نگرانش هستم.....نگران دلشوره هایش و دلواپسی هایش

 

و آسمانی که دکتر میگفت در کویر پر از ستاره است اما  در کویر اندیشه های

 

 ما نه آسمان  آبی است و نه ستاره ای مجالی برای پرتو افشانی می یابد..

 

مرا برای بیان نا شادم نبخشید میدانم مقصرم اما  خند ه  ام نمیگیرد که من

 

درون خویش گم شده ام  مرا نشانم دهید...........

 

لطفا

 

آذر

 

+ نوشته شده توسط آذر.میم در سه شنبه هشتم مرداد 1387 و ساعت 7 بعد از ظهر |

 

اگر روزی نیافتی نشانی زمن مرا در عمق نـگاهی

 

 خسته بجوی که بیهوده  عمری در انتظار تو  نبود

 

 منتظر جاده های دور دست آمدن....و هرگز نرسیدن،

 

 خسته ام از گذران این عقربه ها که بــــــیهوده

 

 بر روی صفحه ی ساعت شماتـــه دار زنگ زده روی رف

 

 در پی یگانگی انســـان واحساس و اندیشه میرقصند

 

 بیخبر از جور لحظه ها و آنچه تقدیر مینامندش.

 

 

 

+ نوشته شده توسط آذر.میم در دوشنبه هفتم مرداد 1387 و ساعت 10 قبل از ظهر |

 

 

 

 

باز در پشت هر پنجره ای

 

نگهی زندانیست

 

باز در میان واژه نامه ها

 

جای معنای کلام عشق

 

 گویا خالیست

 

می کشد دست خیال

 

نقش آسمان پر ستاره ی رفتن را

 

باز چشم پر هراس شب ها

 

دوخته چشم به راه فردا

 

میدوند عقربه ها باز دنبال زمان

 

لحظه ی یکی شدن

 

باز هم در راه است

 

چشمهای راوی

 

چشمهائی گویا

 

شاهد رفتن شب

 

و گذر از میان میله هاست

 

همه جا پر شده ااز پنجره ها

 

خوب چون مینگری

 

پشت هر پنجره ای

 

نگهی زندانیست

 

و دو دست پر طلب

 

رو به سوی فردا

 

رو سوی قبله ی تسلیم ونیاز

 

پشت این پنجره ها

 

رازها مانده میان آن نگاه

 

بشنو فریاد مرا

 

حرف های گفته و نگفته را

 

 

 

 

 

آذر.م

 

تصویر آذر.م

 

 

+ نوشته شده توسط آذر.میم در یکشنبه ششم مرداد 1387 و ساعت 4 بعد از ظهر |

 

كبوتر سپيد بال آسمان آرزوهاي آزاده گي

 

ببين چه آسان از ميانمان پر كشيد

 

باورش  دشوار است

 

 

بدرود خسرو جان ديدار  شايد به قيامت

 

عكس از آذر.م

+ نوشته شده توسط آذر.میم در یکشنبه سی ام تیر 1387 و ساعت 11 بعد از ظهر |

 

در نخستین شب تولد عشق در چشمان تو بود که آموختم زندگی را میتوان در زیر

 

 سایه ساربیدهای مجنون تجربه کرد در کوچه باغهای نمناک و پر از بوی خوب

 

 خاک باران خورده ،با تو میشد تا انتهاي شب ها بی ستاره هم ره پیمود بی

 

 هیچ هراسی تاکهکشان راه شیری در امتداد دستان تو راهی نبود! اگر لبخند ت

 

 را ارزانی آینه میکردی تا ثانیه ی رسیدن دیگر صبور بودم مثل زمین های خشک

 

 شوره زار ، مثل بلوغ پروانه درون پیله ی رها شدن، تا خواب خوش خرگوش های

 

 چشم قرمز در رویای کودکم، تا ربودن بوسه ای از لبان لحظه ی رسیدن و فتح قله های

 

 رفیع نجابت چشمان سیاه تو آری من صبوربودم

 

 

 

 

 

من که قبله ام را در سوی عبور باران از کنار درختان لب تشنه یافته بودم و در جاری رود

 

 

در خدا غرق میشدم و زمین بارور میشد از خداوند از من از تو و از عشقی که میدانستم

 

 

روزی قاصدک ها هم بر آن غبطه خواهند خوردبا تو دوست داشتن یعنی تجسم شادی

 

 در چشم کودکی که گرسنه نیست، خوشبختی یعنی:

 

صدای نفسهایت را در بغض شب شنیدن و شکستن حرمت تاریکی و باور سپیده در یلدای

 

بی پایان بودن بگذار دوستت میدارم را هزار بار در گوش نسیم زمزمه کنم

 

 تا خواستن تو،تا رسيدن دستان من به دستان مهربان تو كه امنيت گمشده در

 

كودكي هايم بود.

و ميدانم سر انجام تو را خواهم يافت نميدانم كي ؟ كجا؟ و چگونه؟ اما بي

 

شك لحظه ي ديدار تو در آئينه  بشارت زيباترين لحظه ي بودن ماست لحظه ي

 

 يگانگي انسان  و عشق...

 

انسان +عشق=.....................

 

 

+ نوشته شده توسط آذر.میم در یکشنبه سی ام تیر 1387 و ساعت 6 بعد از ظهر |

 

صبح تازه چشمهام رو باز کرده بودم خسته

 

از یکی دوروزی که به علت فوت اقوام و

 

 بستگان در بهشت زهرا وقم بودم، تلفن زنگ

 

 خورد گوشی را برداشتم برادرم بودگفت:آذر

 

            خسرو شکیبائی در گذشت!

 

 

مثل یک صاعقه بود این خبر از صبح حالم

 

دگرگونه باورم نمی شه!

 

اون صدای گرم و که اون قدر دوستش میداشتم

 

آن ابر بازیگردیگه در بین ما نیست......

 

رسم غریبیست روز گار را باید که نیامده

 

 بار رفتن را بست؟

 

 

 

 

تلفن را قطع کردم.و به بزرگ ستاره ای

 

 

 

 می اندیشیدم که نام وی در آسمان هنر ایران

 

 

 

برای همیشه درخشان خواهد ماند،

 

اما دیگر در بین ما نیست، نفس نمیکشد، راه نمیرود

 

 ، خالق آن بازی های شگفت آور و هنرمندانه.......

 

دریغ و درود بر روان آن بزرگ اختر سینمای ایران

 

 

 

 

از صبح به یاد او هستم و شاهکار جاودانه اش:

 

 هامون خسرو شکیبائی با بازی در نقش کوتاهی

 

در فیلم خط قرمز مسعود کیمیایی، 1361) به سینما

 

 آمد. و تا سال 1368 در نقشهایی ظاهر شد.

 

از جمله در :فیلمهای دزد و نویسنده، ترن و

 

رابطه خوب ظاهر شد. اما از بازی در فیلم

 

 هامون (داریوش مهرجویی، 1368) بود که نام

 

خسرو شکیبایی سر زبانها افتاد. او برای بازی

 

 بسیار زیبایش در همین فیلم از هشتمین جشنواره

 

 فیلم فجر، سیمرغ بلورین دریافت کرد و تحسین

 

منتقدان و مردم را برانگیخت.

 

خسرو شکیبایی از سال 1368 به بعد، دیگر نتوانست

 

از جلد حمید هامون بیرون بیاید و حمید هامون را

 

 در انواع و اقسام  تیپهای مختلف تکرار کرد.

 

 اما توانایی هایش انکارناپذیرش را در چند

 

فیلم به معرض نمایش گذاشت: بازی تاثیرگذار او

 

 در دو فضای کاملا متفاوت در فیلم کیمیا

 

 (احمدرضا درویش، 1373)

 

 و بازی متفاوت او در فیلم کاغذ بی خط

 

 (ناصر تقوایی، ۱۳۸۰).

 

 

 

 

 

 

خسرو شکیبایی در تلویزیون هم موفق بود.

 

 از همان زمان که در نقش مدرس بازی کرد و

 

 آن مونولوگ طولانی معروفش را اجرا کرد تا

 

بازی در مجموعه تلویزیونی روزی روزگاری،

 

 خانه سبز، کاکتوس، تفنگ سر پر وهمچنین مجموعه

 

 تلویزیونی در کنار هم و سرزمین سبز .

 

 

پس از گذشت نزدیک به 22 سال از اولین حضورش در

 

سینمای مسعود کیمیایی، بار دیگر و اینبار در

 

کنار استاد عزت الله انتظامی در فیلمی از مسعود

 

 کیمیایی ایفای نقش کرد: « حکم » (1383) و در آخرین

 

همکاریش با وی در فیلم رئیس(۱۳۸۵) نیز ایفاگر نقشی

 

کوتاه بود. وی با بازی در فیلم اتوبوس شب یکی از

 

 بهترین های جشنواره لقب گرفت.

 

خسرو شکیبائی بامداد امروز جمعه بر اثر عارضه ی سرطان

 

کبد و در سن ۶۴سالگی در بیمارستان پارسیان طهران در

 

 گذشت،روحش شاد و یادش گرامی و جاودان باد...

 

جاودان باد یاد و  خاطره این بزرگ مرد

 

و پر تلالو ستاره ی آثارماندگار او درین عرصه

 

 

فقدان جبران ناپذیر اين هنرمند بزرگ بر عموم مردم

 

 و جامعه ي هنري تسلیت باد.

 

آذر.م

+ نوشته شده توسط آذر.میم در جمعه بیست و هشتم تیر 1387 و ساعت 3 بعد از ظهر |

 

 

 

 

وقتی میری اونم با یه خداحافظی نصفه و نیمه زود

 

فراموشت میکنن،

 

 اصلا ما آدمها عادت داریم فراموش کنیم. دیدین وقتی تو

 

قبرستو ن مرده رو خاک میکنن  اطرافیان یکی میخواد خودشو

 

 توی گور اون پرت کنه یکی   میگه آه دیگه زندگی تموم!

 

ولی همون روز وقتی از سر مزار بر میگردن میرن رستواران،

 

 غذا بخورن همچی صدای قاشق و چنگالها با بشقاب 

 

 حال آدمو  منقلب میکنه!

 

اونوقت از خودش سوال میکنه راستی  عشق یعنی چی؟

 

دوست داشتن کیلوئی چند؟

 

آره فراموشی خوبه اگه نبود که به قول مادر سنگ رو سنگ

 

 بند نمیشد،

 

 اما این قدر زود این قدر سریع...

 

خوب مائیم دیگه اومدم  این  مژده ی مسرت بخش رو به

 

آذر بدم که اگه ننویسه نیست که اگه کاغذ و قلم نباشه یعنی

 

 هیچ! اما هستم تا مینویسم و مینویسم تا هستم....

 

 و خیلی دوسش دارم اگه دنیا هم  نخوانش ..

 

برای تمامی عشقی که ناخواسته تو قلبشه ومدام میخواد انکار

 

کنه خودشو هویتشو، و تمامی عاطفه ای رو که تو رگهای بودنش

 

جاریه...

 

چه توفیری میکنه ما هم مسافریم و از لحظه ی رفتن بیخبر 

 

 من دلم میخواد تا هستم باشم  ووقتی هستم که قلم تو

 

دستمه ،این که نوشته هام خوشایند  کسی باشه یانه !

 

 اون هم زیاد مهم نیست اگه فقط یه نفر تو این دنیای

 

بزرگ نوشته ی منو بخونه صدای منو بشنوه صدای

 

خاموش قلم منو.

 

این قلم ساکت، صبور و عصیانگر رو..کافیه

 

پاینده باشین.

 

آذر.م

 

 

+ نوشته شده توسط آذر.میم در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387 و ساعت 12 بعد از ظهر |


Powered By
BLOGFA.COM