تبليغاتX
نشد كه قصه ي كهنه كتابي باشيم چه كنم؟

بادم باشد اين بار كه به ديدارت ميايم در فواصل لحظه هاي پر تب و تاب، به خاطر

 داشته باشم كه جوهر هستي ام از جا ن توبود،من هستيم رااز تو به عاريت گرفته ام،

 يادم باشد پيشاني ات را ببوسم گرچه كمي سرد است و سياه، اي دلنوازتر از عطر

خوش صميميت در شميم جنگل هاي شمال، اي تو تمامي بيدريغ عشق ورزيدن

 سالها در فراغت گريسته ام اما امشب سر بر استان حضرت دوست با ياد و عشق

 تو كه درخشانترين صفحه ي دفتر هستي من هستي سر بر بالين مينهم/ وقت

 رفتن اي شيرينتر از جان / اي اميد تمام فرداها ئي كه از ره نيامدند چشمانت پر از

تشويش بود و من با دستانم آن دستان لطيف و كوچكم تمامي مهرباني ات را

ازصورتت ميروفتم براي فرداها كه مهر تو را كم داشته باشم كه نيازمند نگاهي گرم

 باشم كه وامدار آدميان شوم اي تو از جنس بلور و آينه از جنس احساس..

.برايت شعري تازه سروده ام از همان ها كه دوست داشتي همان نوشته ها

كه سر ريز از بهار است و حس روئيدن/ اما ميداني جان جانانم عزيز دل من براي

 بوئيدن لحظه هاي سر شار از تو اندكي دل تنگم/ بر من خرده مگير كه دستانم

از يادت تهيست نه قلمم را به به دفتر خاطراتم بخشيده ام اين بار ميخواهم از

تو طرحي زيباتر تصوير كنم كه هيچ صورتگري را توان ديدن وتوصيفش نباشد.

طرحي و نقشي كه همتايش را تنها خاك به خود ديده و ديگر هيچ امشب با

نگاهم نقشت را در ذهنم گلباران ميكنم و دستانم را به باد غارتگر نخواهم سپرد

 بر آن دستان زيبا بوسه ميزنم كه الفباي عشق را به من آموخت و انسان بودن

 را اما من فراموش كردم امشب ميخواهم از تو از كودكي هايم كه پر بود از داستان

 شب و قصه هاي مادر بزرگ كه گرمايش سرماي فقر را از جانمان ميزدودبنويسم

 و تو را دوباره مرور كنم وخوشبختي را كه هر گز به آن نمي انديشيديم.

يادت ميآيد؟

چه قدر دلم رايحه ي تنت را مي طلبد آن دل انگيزترين رايحه را عطر خوش صداقت و مهر...

آن دستان هميشه خالي اما آكنده از دوست داشتن ها را آن هندوانه هاي غلطان

در حوض هاي بي صبري آن عشق هاي جا مانده در كودكي!

و تو عشق را آن سوي دري چوبي و آذر را كه اين سوي درب در دالان آن حياط قديمي

 منتظر گوشنوازترين صدا بود تا به سوي در بدود صداي كوبه ي در كه پدر آن سويش

 قصدش آمدن بود نه رفتن كاش ميدانستيم هر آمدني را رفتنيست در پي /آن وقت

تو را از چشم لحظه ها ميدزديدم از چشمان غارتگر عمر و در ميان باغچه ي خانه

پنهان ميكردم براي روز مبادا/ و روزي هزار بار در گوشت زمزمه ميكردم نميداني چه

 قدر دوستت دارم پدر به قدر دنيا به قدر ستاره ها؟

نه..... به قدر تمامي لطفي كه در دلت پنهان بود و در دستانت جاري...

آذر.ميم

+ نوشته شده توسط آذر.میم در یکشنبه سوم آبان 1388 و ساعت 11 بعد از ظهر |

ميخوام نقش اون چشاتو 

 توي ذهنم بكشم 

با همون رنگي كه انگار گمشده

 تو  قطره هاي اشكات 

يه جورائي عسلي،  

رنگ اون غروبای سرد  پر ازدلتنگي 

نه سياهه انگاري،

 مثال شباي بي تو بودنه

 توي حوض نقاشي! 

ميخوام نقش اون دوچشماتو يه جوري بكشم 

كه دل سرکش من 

میون آبي موجا ش

کم کم آروم بگيره

مثل ماهی توی آب جون بگیره 

رنگ جنگل بكشم ؟

سبز سبز !

بعد بیام یواشکی  میون اون همه درخت!

  لابلاي  شاخه های چشم تو گريه كنم 

ميخوام نقش اون چشاتو توي ذهنم بكشم 

تموم غربت وتنهائيمو تو چشم تواز ياد ببرم 

ميون ني ني اون چشماي عاشق كش تو 

جون بدم من  بميرم واسه ناز اون نیگات

بعد دوباره من از  اول باز میخوامزنده بشم 

او ن چشاي نم زده  كه طعم دريا رو داره 

اون چشاي غم زده كه رنگ شبها رو داره 

نقش چشماتو ميخوام  توي نيگام هك بكنم 

بي تعارف این روزا  ميخوام تو سحر چشم تو 

به قشنگی چشای آهو ها هم شک کنم!

آخ چی میشد اون چشا باشه تنها سهم من

 

 

 

 

آذر.ميم

 

 

 پائيز1388

+ نوشته شده توسط آذر.میم در جمعه یکم آبان 1388 و ساعت 8 بعد از ظهر |
همیشه آخر قصه میآئی

قبول نیست

 

********************

نگاه کن من  فصل آخر خودم را دارم مینویسم

بی آنکه حتی قلمم را مرورکرده باشی

همیشه آخر قصه میآئی  و نخوانده ها

همان خطهائی که جا انداخته ای

همچنان در انتظار نگاه تو میمانند

تا تو نگاهشان نکنی

میگوئی به سرنوشتت حساسیت دارم

کهیر میزنم! حالم بد میشود

فرص های مسکنم کو؟

اصلا برای عبور از  اخم ابروانت که در هم پیچیده اند

میخواهم داستان های طنز بنویسم

چه قدر جای نگاه تو  در چشمانم خالیست

حتی اگر به بیهوده گی نوشته هایم بخندی

و مرا به چشم کودکی گمشده

در میان تصاویر کودکیم نگاه کنی!

نه قرارمان را از یاد برده ای!

مثل همیشه

این گونه عتاب آلود  نگاهم مکن

نگاه کن دستان من پر از عطر خوب کودکی هایمان است

همان روزهای بارانی وهمان کوچه های کاهگلی

همان لرزش دل با نسیم نگاهی

همان همان لرزش نیلوفر عشق

در میان مرداب نگاهت

همیشه آخر قصه؟

بخدا انصاف نیست من به کبوتران بی آشیان

به آسمان های بی ابر

به ابرهای بی بهانه

به بهانه های بیتو بودن

چگونه پاسخ دهم؟

تو که زیباترین بهار ذهن منی

باور کن که در  قطب هم میتوان  دل بست

میتوان هر روز سر فصلی تازه بود

برای تمامی کتابهای نانوشته

برای تمامی عطر مهربانی ات

که دفترم را آکنده

بیا یک بار به واژه ی صداقت  ایمان پیدا کنیم

بیا یک بار  دستانم را از دستان شب برهان

نگذار آخرین فصل بودن من

تنها با  خاطراتی گنگ در هم آمیزد

 

+ نوشته شده توسط آذر.میم در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388 و ساعت 10 بعد از ظهر |

تمام مراسم به سرعت برق و باد بود از شروع تا صداي بوق ماشين عروس چيزي بيش از يك

هفته به طول نيانجاميد و بانو آن دخترك پر شر و شور كه دنيايش در ديوان حافظ و رباعيات خيام

 خلاصه ميشد و شبها در سكوت و خلوت خوابهاي طلائي معروفي را در زير نور شمع گوش

ميكرد و فال حافظ ميگرفت......

 حالا همسر مردي بود كه اختلاف سني نسبتا فاحشي با او داشت و ايكاش تمام ماجرا به

 همين اختلاف سني ختم ميشد، همسر او مرد نظامي بود كه بسيار تند خو بود درست

نقطه ي مقابل بانو براي او بانو يك همسر نبود چيزي بود در حد كت يا شلوارش چيزي در

 حد يك اتومبيل و يا لوازم شخصي براي به اصطلاح پز دادن به رفقا و هميشه قبل از رفتن

 به ميهماني هاي اجباري تاكيد داشت كه بهترين هارا بپوش و خود را به بهترين نحو آرايش

 كن، ميخوام همه ببينن من با چه زني ازدواج كردم!

گاه تحمل نگاههاي هرزه ي دوستان و نگاه پر از حسادت و كينه ي همسرانشان بانو را ميآزرد .

بانو هيچگاه شاد نبود كم كم آن دخترك پر شور و نشاط تبديل شد به زن جواني كه به ندرت

 لبخند بروي لبانش هويدا ميشد و خيلي زود حس كرد نا خوش احوال است و بارداري

 براي او فاجعه ديگري بود!

بانو به جدائي مي انديشيد از همان روز كه بر سر سفره ي عقد نشست و بله را براي

 حفظ شئونات خانوادگي گفت..!!!!!!!!!!!!

چه مضحك شئونات خانوادگي!

+ نوشته شده توسط آذر.میم در جمعه بیست و چهارم مهر 1388 و ساعت 10 بعد از ظهر |
 

 

 

و چه تاوان سنگيني براي اين حيثيت پوشالي پرداخت چيزي به قيمت يك عمر، ويارش

خيلي سخت بود ودكتر به همسرش گفته بود كه اين بيشتر جنبه ي رواني دارد او آماده

گي مادر شدن را در خود حس نميكند...

و اين اولين جمله اي بود كه بانو براي آن كتك سختي خورد وقتي براي اولين بار حلقه ي

 مقدس ازدواج در ميان دستان غرقه به خونش شكست و گردنبند و زنچيرش پاره شد و

گوشواره هايش گوشهايش را زخمي كردند واو نميدانست چرا؟

همان گونه كه بسياري از زنان نميدانستند و نخواهند دانست و بانو تنها زماني پي به

اين پاسخ برد كه خيلي دير شده بود بارها و بارها راهي بيمارستان شد به خاطر

خشونت همسرش و ديگر از وي وحشت داشت،

سر گذشت بانوي ما به اينجا كه ميرسد هميشه نوشتن از آن براي من هم سخت ميشود

 آن چهره ي معصوم و زيبا آن صورت غرقه به خون...آن جواني آغشته به تردید.... 

 ادامه ي ماجراي بانو و اسارت بالهاي پرنده در قفسهاي طلائي سنت ها و قوانين!

تا اسارت زن ايراني به دستان چپاولگر عدالتي با چشم بند سياه! هيچ چيز آن گونه نبود

كه بانوي من در ذهن خيالپردازش آن را براي خود ساخته و پرداخته بوداز ان روز بود كه بانو

ديگر از حلقه بيزار شد شايد درست يادم نميايد و آهسته آهسته بي هيچ صدائي يك به

يك ورق ميخورد برگهاي مچاله شده ي بودنش در ميان دستاني كه اعتماد را از او ربوده

بود و باورهاي زيباي آسمانيش را. آيا اين تمام سهم بانو از دفتر زندگي بود؟

بي ترديد خير هنوز روزهاي بيشماري را پيش روي داشت و بانو هر شب كه ميخواست

 بخوابد به پنجره هاي بسته و تاريكي مينگريست كه يقين داشت روزي از پس آنها خورشيد

عدالت براي زن طلوع خواهد كرد.

آذر.ميم


مرا بخوان  اي صدايت ترنم رويا

مرا بخوان تا رها شوم از اين دنياي كاغذي

از اين همه  مريم هاي بي عطر و نشان

اين همه تقاطع هاي بي پيوند

صدايم كن من ازبیهوده گیاین خطوط بيم دارم

از مچاله شدن هر برگ دفتر زندگي

در ميان آلوده گي  قلمهاي هرزه

و پلشتي اين هم همه  افكار مسموم

ذهن مرا به بال فرشتگان آبي پيوند بزن

بزن زخمه اي بر تار تنهائي انسان

از اين نواهای بي ترنم به تنگ آمد ه ام

چرا از من نشاني فردارا ميپرسي؟

من كه در کوچه های ديروز هنوزسرگردانم

من كه نشاني از امروز خود ندارم!

مرا  از ميان اين همه خطوط به هم ريخته

از اين زندان جملات رهايم كن!

ميخواهم دوباره كاغذي بي خط شوم!

رها از هجوم  اين واژ ه هاي بي مفهوم!

ميخواهم از نو  بنويسم خطي تازه باشمُ

بر دفتر آرزوهايم....

 

آذر.م

مهرماه/۱۳۸۸

 

+ نوشته شده توسط آذر.میم در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388 و ساعت 1 بعد از ظهر |
 

قرارمان گم شدن در نبض زندگي بود

در نهايت شبي كه به فردا نميرسيد

بخاطر داري تنيدن شب را در ميانمان

تا يكي شدن انسان و گلبرگهاي رازقي

تا نهايت عشقي كه انجام نداشت

هميشه قصه ي پائيز رقص برگها نبود

و شكوه باران در معابر بي گذر

نطفه ي اشك شوق در شبي زمستان

همان شب يگانگي در چشمهايمان بسته شد

سقفمان آسماني پر از برف

و فرشمان زمني كه ميلغزيد بروي گامهاي بي وزنمان

انگار در خلا رنگ ميباخت سختيهاي راه

انگار كه با دستهايمان فردا را روي سپيدي زمين خلق ميكرديم

قرارمان نه اسارت بود ونه رهائي

نه رستن بود و نه پيوستن

ماندن در يادگاري شايد

در قابي زمستاني براي هميشه

و گم شدن در عطر نفسهاي شب

قرارمان فراموشي بود

اما نشد كه وفادار به عهد بمانيم

و تو براي هميشه در ميان مردمكهايم

و من در خانه ي زيباي نگاهت

شكوه عشق را پاس ميداشتيم

تا رسيدن به به انتهاي شبهاي بي پايان

بي هيچ تعلقي به هم ميپيوستيم

از شروعي كه به ياد ندارم

هميشه زمستان با خود تو را در در من دوباره

و دوباره جاودانه ميسازد

تا ابديتي كه باور ندارم

آذر.ميم

پائيز88/

+ نوشته شده توسط آذر.میم در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388 و ساعت 1 بعد از ظهر |
من خواب دیده ام آسمانها پر ستاره میشوند

و نگاه تو اینه باران عشق

خواب دیده ام که  گالشهای مادر بزرگ

دیگر پاره نیست و بهای آزادی خون

خواب دیده ام که از ابریشم سیم خاردار میبافند

و نصیب سفره ی خانه مان ازنان

تنها عطر خوش آن و از ریحان  حسرت نیست

من خواب دیده ام که او خواهد آمد

 زمان به بار نشستن شکوفه های گیلاس

و عدالت را به تساوی قسمت خواهد کرد

من خواب دیده ام که دیگر گیسهای مادر سپید نیست

و قامتش در زیر سنگینی  غصه های من دو تا

نمیدانم میگویند خواب زن راست  نیست

کاش تعبیر خوابهایم راست باشد

کاش دنیا آنگونه که دلخواست باشد

 

آذر.میم

 

مهرماه ۱۳۸۸

 

+ نوشته شده توسط آذر.میم در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388 و ساعت 8 قبل از ظهر |
این روزها پنجره های  بسته ی نگاهم

حوصله ی  نگاه بارانی آسمان بر تن عریان باغچه را ندارد

و کفشهایم  مدام بهانه ی رفتن را  میگیرد..........

چه کنم ؟

 

آینه هم از تلخی چشمهای عسلی رنگم به ستوه آمده!

تمام بذرهای  عشقت را در جاری رود غرق میکنم

تا شاید پشت سد نگاهت  دوباره عاشقی جوانه کند

سردی نگاهت را  از تنهائی احساسم پنهان میسازم

و از گرمای شعرهایم آتشی بر پا میکنم در دل جنگل شب زده

از توالی ساعت احساس میگریزی؟

مگر من  چند روز تا ساعت مریم فاصله دارم؟

که تو  نرگس را به ضیافت شمیم اتاقت فرا میخوانی؟

شاید باید  با گامهایم یکی شوم!

شاید تا پیمودن  فانوسها بی نفت نباشند

کسی چه میداند و مهتاب خود را در حوض خانه غرق نکند

همیشه از این تا نیمه رفتن دلتنگ میشوم

این بار تا ثانیه ی رسیدن به دستانت

خواهم رفت! حتی اگر پاپوشم خاکباشد و سایبانم خورشید سوزان

میخواهم نگاهت را به چشمان اسمان  گره بزنم وقتی تو در خوابی

تمام لحظه هایت را از زندگی بربایم!

با بوسه اي خدا را سجده كنم

كسي چه ميداند؟ اين بار شايد....

 

آذر.ميم

 

 

+ نوشته شده توسط آذر.میم در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388 و ساعت 3 بعد از ظهر |

خوب به خاطر نمــــــيآورم

اما  شب باران احساس بود

 و تولد عــــــشق در نگاه تو

آن شب كه مرا  به ضيافت ستاره ها فرا ميخواندي/آسمان آبستن بود تا  تمام تشنگي مان را /تمام

عطش هاي بي هراس شب را سيراب سازد/صداي پاي مان سكوت كوچه را مي آشفت  و پنجره هاي

 خسته خواب آلود يك به يك رو به فردا بسته ميشدند/زمين يخ زده بود مثل  تن هايمان كه تنها نبودند /

و قلب زمين  مالامال از آتشي بود كه گرماي آن ميتوانست آتش فشاني را از پس خوابي دور بيدار سازد/

 در سيالي نگاه تو شناور بودم تو برتن جامه اي از جنس شب و من  تمامي تنم پر از آفتاب فردا/همه جا

پر بود از تابلوهاي  مطلقا ممنوع!عاشقي ممنوع! در گوش شب نجوا ممنوع!از تو سرودن ممنوع !عبور

از خيابانهاي بن بست ممنوع! و تنها در نگاه تو گوئي هيچ ترديدي نبود/تو از خط قر مز عبور

 كرده بودي و مرا  شهامت گذشتن نبود/ عاشقي شهامت ميخواست ومن  از صورت پريده رنگ مهتاب

ميهراسيدم از يلداهاي بي پايان/تمام شب را در خلوت كوچه  طي ميكرديم تا رسيدن  تا عبور از ثانيه ي

 پر هراس يكي شدن!/

تو آرام صبور بالخندي بر لب/ و من آسيمه سر و هراسان.

تا سپيده تا رسيدن به فردا راهي نبود اما چيزي خواب  لحظه هايم را درآن خيابان مي آشفت در خيابان

 يادها/در آن كوچه هاي پر از مهتاب و آن همه  عبور....

سالها ميگذشتند و من در تهاجم ترديد تو را  از ياد نميبردم! تو را با آغوشي گشوده به روي انتظاري عبث

 و من كه تا رسيدن  تا نهايت فاصله  داشتم !/ نميدانم شايد راهمان يكي نبود /شايد  بايد حرف ستاره

 ها را باور ميكردم كه آسمان  ر وزها نيز خالي از ستاره نيست و دشتها  خالي از عطر تن تو...

و اينك عطر كلامت تمامي فضاي خانه را آكنده و تمامي بودن در ميان ترديد نگاه تو گم ميشود!

 

آذر.ميم

 

 

+ نوشته شده توسط آذر.میم در سه شنبه چهاردهم مهر 1388 و ساعت 11 بعد از ظهر |

چه قدر از تو نوشـــتن سخت است/ و ازتو نگفتن سختتر مثل حبس كردن نفــس در سينه

 مثل زنداني كردن نگاه در خانه ي چشـــــمانم/چه قدر از غروب ابدي روياها نوشـــتن به

 نظرم تــــــــــكراري ميرسد ميخواهم در ميان دستانت  براي تمامي به يغما رفته ها اشياني

 بــسازم خانه ا ي بي سقف بي درب و بي پنجره وامنيتي بي حصار/ميخواهم  نفــــــسهايم

 را به لحظات باتو بودن گره بزنم و چشمانم را  به نگاهت/در ژرفناي نگاهت هزار بار گم

شوم تا تو دو باره پيـــــــــــــــدايم كني/ ميخواهم هر گز فراموش نكنم كه داشتن  تو در عين

 نداشـــتن چه قدر تلخ اــست ودر اوج تلخي حــــــــــسی به شيريني هلاهل جائي نوشته بودم!

خيلي پيــــــش ازآن كه باز آئي و پنجره هاي آســـماني دشت قلبم را رو به خورــشيد وسعت

 نگاهت باز كني.با خيال تو سرما از جانم رخت بر ميبندد و من در تو خويش را باز مي يابم

با تو ميخواهم  دوباره برويم از دل زيباترين خاطرات آن  نگاه گرم و شفا بخشـــــــــــــــت اي

 يگانه ي من!

ميخواهم دو باره*  د *و* س*  ت** داشتن را هجي كنم.

آذر.ميم

+ نوشته شده توسط آذر.میم در دوشنبه سیزدهم مهر 1388 و ساعت 10 بعد از ظهر |
 

انسان قرن ۲۱

 

در امتداد يك نگاه

 

ترسيم رفتن ها

 

آزرده از نسيم

 

ديوارهاي شيشه اي

 

هزاره ي تنهائي ها

 

شيشه هاي مشبك

 

رنگهاي در هم تنيده

 

لبهاي هر جائي

 

دستان غربتزده

 

دريغ  و فسوس و اگر!

 

آزادي مشروط

 

رونوشت انسان

 

قلبهاي قلبي

 

انسان قرن ۲۱

 

ترسيم عشق

 

روي كاغذهاي مچاله

 

نعره هاي زمين

 

نطفه هاي بي احساس

 

انسان قرن ۲۱

 

فصل غروب زن

 

طلوع آدمكها

 

آذر.ميم

 

+ نوشته شده توسط آذر.میم در یکشنبه دوازدهم مهر 1388 و ساعت 12 بعد از ظهر |

بانو رهايم كن! تو را به خاطر خدا! مرا ديگر توان ماندن نيست، مرا ديگر رمقي براي پيمودن باقي تمام

نرسيدن ها!

بانومن از مقدرات خويش دلتنگ بانو بانوي كاغذي مچاله شده ! ديدن تو آن هم اين گونه اندهگين مرا ميآزارد !

مرا توان اين همه تنهائي تو نيست بانو!

سوگند كه راست ميگويم به چشمان بارني ات به لبهاي بسته ات به تمامي بغضهاي فرومانده در كلامت قسم!

بانو اين روزها جهان پيرامونمان كاري با احساس آدمها ندارد و ميشود در بازار با پرداختن بهائي آن را نيز خريد...

از آن روزها كه تو دختر جواني بودي ازآن روزها كه غرورت را به دست مردانگي شان زير پاي بي عدالتي ها

پايمال كردند سالها ميگذرد ازآن روز كه نهال عشق را در بطن تو در نطفه به قتل رساندند! يادت هست بانو ؟

اصلا چرا با ياد آوري اين خاطرات تلخ كه مثل دفترهاي نبسته عمر توست تو را مي آزارم؟ بله ميدانم انكار

ديروز محال است محال!

 اما با فرار از آن نيز اين همه سكوت تو اين جامه ي تاريك كه از جنس شب برتن خويش كرده اي نيز

عوض نميشود...

بانوي من دري آهني بروي گذشته ها بكش بروي دفترچه ي اشعارت ، بيا قول بده كه هر گز سري به ديروز

نزني و فردا !

بانو امروز چه پس تكليف امروزمان چه ميشود؟ من از دست تو خسته ميشوم رهايت ميكنم ميترسم از اين كه

تنهاتر شوي!

راستش اين روزها به شدت عزم رفتن در ذهن من همچون نقش چهره ي تو در ائينه به وضوح نمايان است.

من نه از تقدير نه از اين موج خروشان كه تو را با خود به هر سوي ميبرد نميهراسم..هراس من از بيگانه تر

شدن توست

بيگانگه تر شدن تو با من...

..

بانو بيا باهم به زندگي با تمامي حماقتمان لبخند بزنيم اصلا فرض رابر اين بگذاريم كه خوشبخت هستيم! هان؟

مگر چه ميشود با اين فرضيات واحتمالات كه چيزي از دنيا كم نميشود!

ميخواهم امشب تو را به شب نشيني نسيم پائيزي و ماهتاب فرا بخوانم هان؟

قبول؟

بگو كه قبول!

بگو كه هنوز رقص ماه در آب را دوست ميداري و از درك مفاهيم واژه هائي چون عشق و دلتنگي مستاصل

 نميشوي؟

بانو چه قدر برايت حرف دارم از آن روز كه تو را رها كردم در آن بيمارستان .....چه بگويم نفرين شده؟

ازآنروز حس ميكنم اگر تنهايت نميگذاشتم شايد امروز با راين همه اندوه شانه هاي احساست را نمخراشيد و

اين گونه تنها نبودي...

بايد بروم فرصت ندارم!!!!!!

تنها اين را بدان كه منهميشه دوستت خواهم داشت ! گفتم اما مگر ميشود تو را رها كرد ؟ مگر ميشود

ازآن دو چشم مهربان و عاشق گذشت ؟ بي تفاوت؟

نه بانو! من هستم تا هميشه ي بودن در كنار تو وتمامي روياهايت و تمامي تلخي هاي روزگار

 

 

آذر.ميم

+ نوشته شده توسط آذر.میم در پنجشنبه نهم مهر 1388 و ساعت 3 بعد از ظهر |

دفتر پائيزيم را ورق ميزني....

و من چشمانت را به ضيافت رنگها

به رقص باران درون رگ حياط!

به صداي هاي هاي گريه هاي ناوداني...

و عابران گم شده در كوچه هاي غربت!

به خانه هاي بي سقف و سقف هاي بي خانه

فرانميخوانم!

نگاه كن اينجا كسي اندوه خويش را ،

در ميان قطرات باران چشمانش...

قسمت نميكند!

اينجا تنها عشق را ميتواني با طعم باران بچشي،

و تنت را در ميان هر قطره غسل تعميد دهي!

در ميان صفحات پائيزي دفتر خاطرات من

هيچ دستي بوي غربت نميدهد..........

و هيچ چشمی به رنگ محزون بيگانگي نيست!

كسي درون روياهايش به اندوه ديگري نميخندد

هيچ رهگذري ساده از كنار درد ديگر عبور نميكند

اينجا در ميان دفتر خاطرات من همه براي خدا نامه مينويسند

نامه هائي بي تمبر و نشاني

نامه هائي كه هر گز باز نخواهند گشت!

اينجا در ميان اين همه واژه تو مفهوم تازه اي ميبخشي

گره از تمامی بغض ها میگشائی!

با تو من بروی حسی تازه چشم میگشایم 

چيزي مثل حس رها شدن پرنده از درون قفس،

و پائيز را در دفتر خاطراتم به ضيافت بهاران!

به ضيافت اشك و لبخند به ميهماني بوسه ي باران،

فرا ميخواني و من آرام در سكوت يك لبخند

در ميان آرامش فتح قله اي بلند

بار ديگر به اين همه تصوير شكسته

در آئينه ي هاي زنگار بسته!

لبخند ميزنم و سلامي دوباره ميكنم ....

من نمیدانم چرا دفتر خاطراتم را درآنی

در لحظه ای میان فرار عقربکهای ساعت

به سوی فردا...........

زیر باران گم میکنم!

و از دفترچه ی خاطرات پائیزیم نگاه کن!

تنها مشتی کاغذ مچاله بجا میماند

با جوهرهای رنگی و آرزوهائی که دیگر خواندنی نیستند

 

آذر.محمودي

+ نوشته شده توسط آذر.میم در چهارشنبه هشتم مهر 1388 و ساعت 8 بعد از ظهر |
در ابتدا یه سلام  گرم  به تمامی عزیزانی که در طی این سالها خواننده ی حتی یک سطر از نوشته های من  بوده اند دو سال از تولد این پیج و نزدیک به چهار سال  از نوشتن های من در بلاگفا میگذره....امیدوارم کمی و کاستی های من رو  تذکر بدین به دیده ی منت پذیرا هستم و اگر مورد طبعتان واقع  شده خدا رو شکر میکنم

با یه دنیا مهر

 

آذر.محمودی


 

بانو همچنان در خواب بود دلم نیومد بیدارش کنم زیرا میدانستم که چه قدر در بیداری آزار دیده و چه قدر

زندگی گاه چون محبسی تنگ او را در خود فشرده!

خیلی به ندرت آن دست نوازشگر را به خاطر میآورم و آن چشمانی که  بر تمامی عریانی بانو نظاره گر

بوده باشد!

تمام ماجرای بانو از بیمارستان لقمان و جریان اون خودکشی کذائی شروع نمیشد نه شاید این تازه

 وسط های این داستان  بود که گاه من می اندیشم باید کمی عجیب باشد از استقامت این همه تردی

در برابر این همه تند باد به حیرت در میمانم..

کمی به پیشتر میروم من همیشه رازدار و  صمیمیترین یار بانو بوده ام و او در خلوت وتنهائی خویش با

من به گفتگو مینشست حتی زمانی که سخن نمیگفت  از سکوتش از نگاهش و رفتارش میتوانستم 

 حدس بزنم چه چیزی ذهن او را به خود مشغول ساخته..

سالها پیش از این دختری بود به نازکی و ظرافت اندیشه ی های یک پروانه دخترکی که  با غروب خورشید

 با شادی ها برای  طلوعی دیگر وداع میکرد و تمامی  زندگیش دفتری بود از گل برگهخای معطر و سپید

گل های  باغ هستی  بادنیائی که   او تنها آن دنیا را میشناخت...

دخترکی مهتابی رنگ با لباسی از ساتن ابی  که همیشه در تنهائی ها واندوهی که گاه  مجبور به 

 تحمل آن بود به دنیای تخیلاتش پناته میبرد و قلم به دست میگرفت و از انتظار خویش مینوشت از

 انتظار بی پایان و بی صبرانه اش  برای همان شهزاده ی سوار بر اسب سپید همان که خیلی از دختران

 سیه بخت امروز که زنانی مستاصل هستند زمانی در رویاهاشان تصویر ذهنی زیبائی از او را ترسیم

 میکردند....

بانو با گلها سخن میگفت با درختان با سنگ و  تمامی موجودات جاندار و بی جان وهمیشه خدای را در

نزدیک خویش  حس میکرد که مراقب اوست و نگاهبان او...بانو عاشق باران بود از همان روزها  کمی

متفاوت با دیگر همسالانش...

عاشق بوی خوب مهربانی عطر تن پدر   عاشق هندوانه های غلطان میان  حوض خانه ی کوچک و

قدیمی شان و آن درخت  مو که از آن بالا میرفت تا شبها به دور از چشم همه ستاره از دامان مخملی

 آسمان بچیند  و مثل گربه ها از درخت به پائین میخزید..آن درب حیاط را که چوبی بود با آن کوبه ی

فلزی ..

راستی یک بار باید با بانو بروم دلم میخواهد آن خانه را دوباره ببینم خانه ای در یک محله ی قدیم آن

پائین پائین ها....

اما راستی آن روزها دنیا چه وسعتی داشت آسمانها چه قدر به زمین نزدیکتر بودند و انسانها چه قدر

مهربانتر...

راستی چه شد که ما خود را از یاد بردیم؟

بگذریم داشتم از بانو مینوشتم زیاد به بیراه نرویم...

اولین عشق بانو پدر بود او دردانه ی پدر و به قولی ته تاقاری او بود...و مادر همیشه بر  سر این موضوع

 با پدر  بحث داشتند..

: این قدر این دختره رو لوسش نکن...!

فردا فکر میکنی تو خونه ی مردم هم این قدر نازشو میکشن؟ این قدر لی لی به لالالش میذارن؟

و پدر لبخندی میزد و میگفت: به کسی میدم که کس باشه قبای تنش اطلس باشه..

اصلا من دخترمو نمیخوام شوهر بدم..

و من سرخ و سفید میشدم و پدرم لبخند ی بر گوشه ی لبانش نقش میبست و ادامه میداد: ای شیطون

 یعنی تو هم میخوای بابارو تنها بذاری و بری؟

و  بانو دستانش را به دور گردن پدر حلقه میکرد و سر بر شانه های او میگذاشت

..

نه! نه آقا جون...

و اشک میریخت..

فکر دور شدن از پدر برای او یعنی تمام شدن دنیا... یا لاقل این گونه می اندیشید...

اما از آنجا که قرار نیست همیشه همه چیز بر سر عهد و پیمانی باشد پدر زودتر بانو را ترک کرد برای

همیشه ...

وقتی بانو سیزده ساله بود پدر  برای همیشه رفت  و  در میان خاک برای  باقی سالهای بانو تنها

حسرتش را به ارمغان نهاد. خاطری که هنوز هم یاد آوریش بانو را آزرده می سازد ..و آن روزها طی

 شدند اما بسیار سخت..

بانو کوچکترین فرند یک خانواده چهار نفره بود...

با رفتن پدر همه چیز رنگ دیگری گرفت ...و زندگی بانو گوئی از زنگ هستی خالی شد از آن همه

الوانی....و بانو   گاهی حس میکنم هنوز در جستجوی کودکی و پدر تمامی انسانها را با نگاه میکاود..

و اما آن دخترک مهتابی داشت بزرگ میشد دختری  زیبا رو و با قامتی کشیده و موزون که .....

 

 

ا گه کمی صبر کنید  مابقی آن رو براتون میگم بانو داره بیدار میشه برم یه چیزی براش درست کنم فکر

 کنم سر ماخورده ....فرشته یمن  داره از خواب ناز بیدار میشه..

فعلا

 

آذر.میم

 

 

 

+ نوشته شده توسط آذر.میم در جمعه سوم مهر 1388 و ساعت 8 بعد از ظهر |
از روزی که بانو رو تو بیمارستان لقمان از مرگ حتمی نجات دادن ُ تا امروز که او در پی هویت خودش بود

زمان نسبتا طولانی میگذشت اما  او همچنان   میخواست تمامی بودنش را  مثل یک پیغام در نتُ یا

بطر ی هائی که به دریا می اندازند یا  نمیدانم  شاید سر تیتره کتابی فریاد میزد از  تهی شدن  بانو 

  از زیباترین حسی که انسان را به زندگی گره میزد ُ از عشقُ بانو سالهای زیادی بود که دیگر عشق را

نمیشناخت و از همان سالها خود را نیز گم کرده بود شاید آنروز که  آن ماده ی سیاه رنگبد مزه را به

خوردش میدادند تا مرگرا بالا بیاورد و زنده بماند بیشتر عاشق بود تا امروز که  که در سکوت خویش  با

تنهائی همآغوش بود و در میان  غربت شبانه های خیابانهای خالی از عابر خود را گم میکرد.....

پائیز در راه است بانو  نگاه  معنا داری به من افکند و لبخندی شیطنت آمیز نمیتوانستم من چرا

نمیتوانستم مفهوم آن نگاه را دریابم ؟

چرا نمیتوانستم خط نگاه او رابخوانم؟

بانو کمی ساده تر با من سخن بگو!

بانو ! تو همیشه دوست داری  بغرنج باشی

..:نه!!!!!

دارم فکر میکنم !

: میدونی دارم تصمیم مهمی میگیرم نمیدونم  انگار شهامت پیدا کردم و از این همه تردید و دو دلی

خسته شدم..! خسته!

بانو م قرار نبود با من صادق باشی؟

لبخندی زد

صادق!

لطفا با من  حرف نزن میدونی وقتی تو این طور به میان افکار من مدوی  انگار کسی مرا از من به یغما

میبرد!

انگار کسی از من شهامتم را میرباید !

لطفا با من هیچ مگو!

و من ساکت شدم  و او دوباره در حالی که پتو را به سرش میکشید فریاد برآورد  خوابم میآید...انگار

سالهای سال است نخوابیده ام!

تنهایم بگذار...

 

رهایش کردم  آن سوی شیشه باران همچنان در حال بارش بود و خیابان که پر بود از صدای شکسته ی

 عابران و  گامهای خیسشان پر بود از رقص رنگها و گامهای شکسته ای که شتابان از خیسی باران در گریز

بودند.

از اطاق بیرون آمدم  باید با بانو صحبت کنم....

 

این بار خیلی جدی!

 

آذر.میم

 

+ نوشته شده توسط آذر.میم در چهارشنبه یکم مهر 1388 و ساعت 12 بعد از ظهر |
تقدیم به تمامی دلهای کاغذی و بانو

با یک دنیا مهر


آذر

بانو از پشت شيشه هاي بخار گرفته به باران شديدي كه ميباريد بيصدا چشمدوخته بود،براي لحظاتي

چشمانش را بر هم گذاشت تا شايد  گذشته با صداي رقص باران بروي شيرواني خانه در ذهنش جان

بگيرد اما چه قدر  همه چيز مبهم بود مثل تصويري غبار گرفته چشمانش را گشود...باران با شدت

بيشتري  ميباريدهواي اتاق نشيمن گرم و مطبوع بود اما بانو باز هم سردش بود  اين سرما را از

سالهائي دور با خود داشت از سالهاي تنهائي و اين تنهائي خطي ممتد بود تا  تداوم بودن هاي او انگار!

از جا بر خاست  به سمت اش پزخانه رفت تا يك فنجان چاي براي خود بريزد  تلفن زنگ خورد//

: بله

آنسوي خط صدائي گرفته! صدائي مملو از بغض و اندوه بانو را به نام ميخواند...

خواهش ميكنم! اين نهايت بيرحميه! ميدوني دوست دارم هر چي تو بگي قبوله  بانو...

زن تلفن را قطع كرد و با فنجان چاي نزديك بخاري نشست تا شايد اين سرما براي لحظاتي رهايش

كنند...چهره ي مهدي مقابل صورتش بود  ميگريست  زير باران بانو تو چي ميخواي؟

من متاسفم  ميخوام هموني باشم كه تو ميخواي من هر چي تو بگي ميپذيرم قسم ميخورم...

و او هيچ نميخواست هيچ...

يا لااقل آن چه ميخواست  به زبان  نميآمد...

مگر ميشد پاي برهنه در كوي و برزن راه افتاد و فرياد برآورد اي مردم ! آي تمامي انسانها كه در خانه ها

تان پر از امنيت نشسته ايد مرا از ياد نبريد  بانوي بيمارستان لقمان را...

و مگر او چه ميخواهد جز عشق...و شايد عشق توهمي بود كه بشر قرن بيست و يكم با آن آشنا

نبود....بانوي بيمارستان لقمان سوالي دشوار نبود  ولي هميشه همه در پي سختترين پاسخها براي

ساده ترين عواطف انساني او بودن...و او هميشه يك علامت سوال بود ؟

مهدي با آن  عشق و احساست آرمان گرايانه اش   و...........

كمي گرمش شده بود باران ميباريد همچنان صداي  بارن مثل يك سنفوني زيبا روحش را مينواخت 

 روي مبل راحتي لم داده بود چشمانش گرم خواب شدو آرام ارام در خوابي عميق فرو رفت

و در  ميان خواب و بيداري ارزو ميكرد وقتي بر ميخيزد شايد همه چيز به گونه اي ديگر باشد..آري شايد...

 

 





كاش ميدانستي اين روزها

اندكي دل تنگم،

خسته از اين همه حسرت

من كه عمريست دارم بر لب

مهر خاموشي و بر دل نيز صبور

چيده ام از آسمان چشمت

در شبي تاريك يك ستاره پنهان

يك ستاره كه بماند با من تا صبح

يك ستاره كه زند نقشي تازه ،

به آسمان احساس

از خدا هم گله مندم اين روزها

دل آذر از جنس كاغذ

و دوست داشتن دريائيست مواج

من كه ميدانم هيچ ستاره اي

نيست از آسمان چشمان تو

سهم تمام بودنم

و دل كاغذيم در ميان موج چشمان تو

بيصدا ميشكند


آذر.م
+ نوشته شده توسط آذر.میم در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388 و ساعت 7 بعد از ظهر |
 

با من از حلاوت باران

 

از ترنم  نسیم در سبزه زاران

 

از رویش گلهای آفتابگردان

 

در مزارع سراسر تمنا

 

از  پرواز   عقابها بر فراز دشت

 

از هیبت کوهساران

 

از نوازش زمین و بوسه بر تن افتاب

 

با من از جاری رود

 

از سنگهای غلطان رنگارنگ

 

ماهیان سر خرنگ ساده  دل

 

از تمامی آن همه 

 

دور ازمن و درمن نهان

 

بگو!

 

از مزرع خشک پر کلاغ

 

از مرگ قاصد کها

 

از ادحام باد باد ویرانگر

 

خروش سیل برای غارت زنده گان

 

هیچ مگو ...ببین !

 

من از بیم باز هم سردم است

 

کمی هیزم بیاور

 

آتشی بر افروز

 

بیا تا در پناه آن

 

به یگانگی انسان بیاندیشم

 

به تقاطع اندیشه واحساس

 

به لمس لحظه ها بی هراس

 

آتشی بیافروز!

 

تا درپناه آن گرما را از خاطر نبریم

 

و روشنی را!

 

آتشی بیافروز.......

 

 

 

آذر.میم

 

+ نوشته شده توسط آذر.میم در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388 و ساعت 3 بعد از ظهر |
 

میرومُ .....میمانم جایز نیست

 

vnxzdrrs7r7y3uofkesa.jpg

 

صدايم را ميشنوي؟

تو كه آن بالا نشسته اي

صدايم فرياد اندوه من نبود

قصه ي بي ساماني هايم را

تنها با تو گفته بودم

تو تنها باريدي بر من و بر تمامي غربتم

بر اين اشكهاي جاري بروي گونه هايم

در ميان ازدحام صاعقه

صدا مهيب شكستنم گم شد

دلم براي رفتن تنگ است

براي رهيدن از اين  مردمان

امشب با تو بي پرده سخن ميگويم

با اشكهايم فريادت ميكنم

برايم چتري ميخري از گل برگ واژه

ولي من باز در زير بارش اشكهايت

 خيس ميشوم...........

تا زلال درياهاي طوفاني

تا رسيدن به اوج عصيان

تا خواب بيداري!

از اين سايه هاي مكدر

از غربت اين همه انسان خسته ام

از عبور تابستان   

     در خيابان هاي بي سايبان

از عطش تنهائي انسان

ميروم تا نرسيدن

تا رفتن و  همان قصه هاي هميشگي

راستي چه بود آخر قصه مان؟

بالا رفتيم دوغ بود

پائين اومديم ماست بود

نميدونم

شايد خود خدا گفت

اين قصه هاي تلخ

از سر به پا راست بود

 

۱۷ شهريور ۱۳۸۸

 

آذر

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط آذر.میم در سه شنبه هفدهم شهریور 1388 و ساعت 9 بعد از ظهر |

 

تقدیم به تمامی کهن درختان تناور اما خمیده قامت سر زمینم به زنانی

که هنوز در کهنـــــــــــسالی مجبور به تلاش هستندتا باد و باران امنیت

 و آشیانشان را بر هم نریزد و بوسه بر دستانی میزنم که این چند سطر

را با  الهام از او سرودم  کهنسال کتاب  پربها مادر ایرانی:

 

 

دستانش به قدمت يك قرن بود

چروكيده، استخواني، پينه بسته

چشمانش به ژرفاي سياهچاله هاي كهكشاني دور

قامتش خميده، صورتش پر از شيار

همه ي سهمش از زندگي در بقچه اي گره خورده بود

تمامي سهمش از يك قرن زيستني پر انتظار

باورش اما پر از بكارت تسبيحش پر از يقين بود

و رج ميزد با آن دو دست جادوئي يقينش را بي اعتنا

چون كتابي بي خط بود، گنجينه اي پر بها

آن سالخورده زن، آن باور گذشت ثانيه ها

آذر.م

+ نوشته شده توسط آذر.میم در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388 و ساعت 10 قبل از ظهر |

 

خزان برآسمان احساسم سايه افكنده، در من حسي پر از ترديد به تمامي آنچه

 گذشته مي انديشيد، واي از اين همه غفلت ها واي از من  كه گاه دل دريائي ام در

مشت  طفلي نيز جاي ميگيرد.

پريشانم و  شايد كمي ازرده خاطر از هرآنچه تقدير مينامندش! از اين بيهوده آمدنها و

رفتها، از اين دل سپردن هاي رو به شب رو به تارك ترين شب!

در حسرت ديروز غرق شدن  دلم را به درد ميآورد و چشمانم را به ضيافت اشكها فرا

ميخواند..........

آن روزها كه ميشد زير چادر مادر تمامي تنهائي ام را پنهان كنم و در آغوش پدر

آشياني براي ارزوهايم بسازم، اين ديروزها را چرا از خاطر نميبرم؟

چرا هنوز در انتظار حدوث معجزه ي عشق در چشمان  ابرهاي خاكستريم؟

چرا هنوز مرا شهامت نگريستن به اين همه آينه ها نيست؟

نگاه كن  ! آينه ها با تو از آذر سخن ميگويند و از آ ن همه لطف نميدانم چرا ديگر هيچ

 به جا نمانده!

 در تن سردم قطب ماوا كرده  آتشي گرم شايد تا  در اين واپسين دم  مرا  از اين زنده

زنده يخ زدن برهاند !

شايد اين نيز رويائيست چون تمامي خوابهاي كودكي هايم...

 

ميخواهم براي هميشه به خوابي خوش فرو بروم به خوابي كه  پدر هنوز درآن  دلش

 براي  شاخه ي شكسته ي شمعداني كنار حوض  ميسوخت و بالهاي تمامي پرنده

گان شكسته پر را  مرهم مينهاد...

من از قرن اعجاز انسان بيزارم از اين همه ربوت از اين همه فلز و ديجيتال...

از اين هم آسمان هاي بي ستاره از اين سينه هاي عاري از احساس از اين منطق

هاي نابينا.

 

 

آذر

+ نوشته شده توسط آذر.میم در شنبه چهاردهم شهریور 1388 و ساعت 3 بعد از ظهر |

 

 

 

مرا باورکن ای تو سایه ی همه ی  بودنم

 

تو تردید همیشگی دوست داشتن در من

 

تو همان هجوم ترس از ناپیوسته گسستن

 

همان بی امان در این هیاهوی دشنه ها

 

در دشت چشمان تو  همچوقطره اشکی نشستن

 

نگاه کن مرا  با نسیم تو گیسوانم  بروی دفتر شعرم رها میشود

 

نگاه کن  باتو من باز در ابتدای  راهی دیگر

 

بی آنکه به رسیدن بیاندیشم تومیدانی!

 

تو که از جنس ابر و آئینه از جنس ترداحسا سی

 

میخواهم باور کنم که گمشده ی من هرگز از راه نخواهد آمد

 

نه در افسانه های اسطوره ای نه در میان فنجان  های قهوه

 

نه از میان شب های مه آلود با دستانی پر از یاسهای بنفش

 

و در چشمانش هیچ ستاره ای آشیان نخواهد کرد!

 

بگو که تو رویائی بیش نیستی در  ذهن تب دار یک زن!

 

دیگر  مرا تاب شکستن بلورآب در آئینه نیست

 

دیگر مرا مجال دیداری دوباره نیست........

 

باز امشب  انجماد  شب را  به آغوش میکشم

 

باز تو با من از وداع سخن میگوئی از تلخی رفتن

 

و من میمانم تا دور شدن تو در برگی دیگر از دفتر خاطراتم

 

و من میمانم  و این همه آمدن و مدام آمدن و مدام نرسیدن

 

دیوار  یقین باز هم آوار میشود بر سر رویاهای پائیزی دخترک

 

عروسک هایش رادر آغوش میگیرد تا تنها نباشند

 

در فضای  عطر تن تو به مشام میرسد همان  عطر خوب مهربانی

 

دیگر قلمم نمینویسد  ومن نامت را  بر تن همان سپیدار پیر مینویسم

 

 

آذر.میم

+ نوشته شده توسط آذر.میم در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388 و ساعت 7 قبل از ظهر |

 

 

 

 

ميتوان از ميان اين همه فاصله شايد به پل پيوند رسيد

در ميان هق هق هاي شبانه ميتوان به گل لبخند رسيد

آري اگر دستانت تنها دمي به تنهائي دستهاي من بيانديشند

از اين همه آواره گي در ميان دفترچه خاطراتم خسته ام

زنگار بزداي از اين همه آينه هاي مكدر

ميخواهم براي بار ديگر نگاهي به تن هستي ام بياندازم

من از كابوس اين همه اسارت!

من از بيم اين همه زنجيرهاي در هم تنيده از وحشت بي تو ماندن

از هراس بي تو مردن به قلب شبها پناه ميبرم

تا طلوع ماه در حوض كودكي هامان!

تا نسيم بر تن انديشه هايم بوزد خود را رها ميكنم در دستان تو

تو آن ناب ترين انديشه آن محالترين خيال

در ژرفناي من كسي تو را ميخواند به نام

صدايم را ميشنوي ؟

اين تنها صداي اشك آسمان برتن خشك زمين نيست

اين اشك شب هاي تنهائيست

مرا از اين همه تنهائي تنها به لبخندي رها كن

مرا كه اسير بي كسي هاي خويشم

در ازدحام اين همه...در هياهوي مترسكها

روزني ميگشايم از ميان شبها

تا فردا تا خورشيد، طلوع تو در نگاه روزي تازه

تا رسيدن به شميم نفسهائي كه تكرار شيرين طعم زندگيست

آري شميم زندگي.............

آذر.م

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط آذر.میم در سه شنبه دهم شهریور 1388 و ساعت 9 بعد از ظهر |

کودک چشمهایم نم از خیس اشکهایش

 

که از آسمان میبارید

 

بر گونه های احساس

 

چشمانش را بوسید در خیالی شیرین

 

در قطره ای زلال در ابرهای پرمجال

 

من خیس باران بودم

 

زمین آکنده از اشک خدا

 

قلب کوچکم در سینه میطپید

 

رو به سوی لطف نگاهت بی انتها

 

دستهای دختر مهتاب یخ زده بود

 

اما چه طعم شیرینی داشت خوشبختی

 

صدایم کرد مادر: نازنینم هوا سرد است

 

و من همچنان میچرخیدم به دور خویش

 

به سوی خدا و با دستانم خیس

 

اشک خدا را بر لبان تشنه ی عشق

 

 مینوشاندم، و از آن پس خدا بارها گریست

 

بر تن  تنهائی من و سیراب ساختن

 

 لبان  خواستن و همیشه خواستن تو

 

ای تمامی استغنا و ای تمامی نیاز

 

آذر.م

 

+ نوشته شده توسط آذر.میم در پنجشنبه یکم مرداد 1388 و ساعت 9 قبل از ظهر |

حرفهای زیادی برای گفتن دارم که  نمیتونم تو ی بلاگ بنویسم//و باز این حرفها این  روایتها  وقتی گفته

نشه میشه درد بی درمون// آخ که کاش درد بی درمون  ! بلند میخونم ومینویسم.....

مادر از اون سر اطا ق صداش در اومده میگه این جوری نگو دخترم خدا قهرش میگیره!

نیگاش میکنم //راستی آخرین باری که موهاش سیاه بود رو یادم نمیاد یا آخرین باری که خندید//

از ته دل؟

کمرش خم شده آخ الهی قربون اون دستای  پر چین و چروکت بشم که برام مقدسه و خدا میدونه تنها//

الهی من بلا گردون اون دلواپسی هات بشم که تمومی نداره// الهی که من تصدقت بشم مهربونم 

 قربون اون جانماز و سجاد ه ات بشم که  مقدسترین جا برای من تو دنیاست// یادم میاد بچه که بودم

مادر وقتی یه مرغ بار میذاشت سر چراغ برا ی ظهر ما چهار تا بچه بودیم  خودش فقط بال میخورد و گردن

من همیشه برام سوال بود که چرا مادر رون مرغ یا سینه اش رونمیخوره؟

اون با لذت غذا خوردن ما رو همیشه به تماشا مینشست و من پاسخ این سوال رو تنها زمانی گرفتم که

خودم مادر شدم!

میبینین هر چه قدر قربون صد قه اش برم یه ذره از  دنیای  محبتشو نمیتونم جبران کنم/هنوزم تا یه مانتو

نو میگیرم زودی سوزن نخ میکنه و دکمه هاشو برام  میدوزه //من تو کدبانو گری  به مادر نرفتم اما  دلم

خواست  حالا که عطر تنش تو خونست و  با وجودش خونه رو رونق میده اون قدر براش زنده باشم که

بتونم ذره ای از خوبی هاشو جبران کنم و از همین جا  برای بار دیگر بی هیچ مناسبتی دست تمام

مادران را و پیشانی و موهای سپیدشونو میبوسم و میگم  شما عشق من هستیددددددددددددددد.

 

دخترت بد و حرف گوش نکنت آذر منو برای تمامی شیطنت هام ببخش

ا گه نگرانم بودی و همیشه در اضطراب از  فردای من!!

من رو ببخش مادرم گل بی همتای من  یه عالمه  به دعاهات نیاز دارم

همیشه تا همیشه ی بودن

 

آذر

+ نوشته شده توسط آذر.میم در پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388 و ساعت 7 بعد از ظهر |

 یه مورد بسیار جالب و قابل توجه من نمیتونم بلاگم رو به روز کنم هیچ

مطلب  جدیدی در بلاگم قابل رویت نیست این نمیدونم  معناش چیست؟

 

؟

 

همه ابر هاي اندوه

 اندوهم باردار و پر بارش

زمين خشك و تشنه

پس چرا نمي بارم؟

من تو را كم دارم

حتي براي باريدن

حجم عظيم اين همه تنهائي

در آسمان چشمان نيلوفريم نميگنجد

من تو را كم دارم

در قصه هايم در روايتهاي نگفته ام

گرمي آغوشت را مهرباني دستانت را

حتي براي باريدن آري

و تو با پرستو ها به كدام نقطه كوچ كرده اي؟

بگو به كدامين آسمان

ابركم بهانه ي تو را دارد

براي بارش براي رويش

و آن همه معجزه را در نگاه سخت تو اما!

اين همه بعيد!

اي تو دور ازمن

ميخوانمت اي عطر كلامم از تو سر شار

تو تكرار من در آينه

ميخواهمت  در واپسين ديدار

و سخت دلتنگ آن نگاه!

 

الف.ميم ‌(آفتاب)

 

 

+ نوشته شده توسط آذر.میم در پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388 و ساعت 11 قبل از ظهر |
 

میگفت دوست دارد برود مدرسهُ مثل  تمام بچه های دیگر/میگفت که خسته میشود از گل فروشی

 

چشمان درشت و سیاهش را با  آن نگاه معصومانه اش به من دوخت و پرسید خانوم شما هم

 

بچه داری؟

 

چراغ قرمز شد! برای فهمیدن درد های جامعه لزوما نباید هم درد بود میتوان  حس کرد//مگر نه اینکه

 

ما مثل اجزا یک دست  و انگشتان آن میمانیم  پس چرا  زمانی که کوچکترین انگشت  درد میکشد

 

انگشت شصت به روی خود هم نمیآورد؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده توسط آذر.میم در چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388 و ساعت 8 بعد از ظهر |
 

بگذار امشب  ازآسمان چشمانم  ببارم

 

بگذار امشب در تنهائي خويش تنها و تنها آذر را فرياد كنم

 

آن دخترك پر شور و اشتياق، آن گم شده در شيرينترين  پائيز هستي

 

او كه از تبار عشق بود آينه زلال همچون سپيده خيس همچون نمناكي همان ديوار كاهگلي

خاطرات..........................

كاش آن سالها در آن روز به عشق آري ميگفتم و ميدانستم كه عاشق هستم و ميدانستم كه  دختري

باآن همه شور و   عشق به هستي ميتواند هر مردي را شيفته ي خويش سازد، اما من خود را

باور نكردم هر گز و اينك اين واقعيت  در من تجلي كرده اينك كه براي همه چيز بسيار دير

 است با چشماني آكنده از اشك مينويسم  با حسرت مينويسم كه من دريچه هاي قلب خويش

را به روي عشق بستم....

گاه ما انسانها دچار حماقتهاي غريبي ميشويم، بس غريب و زمان از دست ميرود و شايد هر گز

 آن لحظه ي ناب تكرار نشود پس اگر عاشقي منطق را  به كناري بگذار كه اگر در پي منطق

باشي بي شك روزي از كرده ي خويش به شدت نادم خواهي بود، مثل امروز من ...........

زندگي حصاري نيست بر تن انديشه هاي لطيف ما نه اين حصار را ما ميكشيم از باورهاي

غلط به دور افكارمان...اين محكوم من هستم و آن راي به محكوميتم  داده نيز بي شك آذر!

دريغ كه فرصتي براي تكرار ديروز نيست و        ..................................

+ نوشته شده توسط آذر.میم در چهارشنبه ششم خرداد 1388 و ساعت 10 بعد از ظهر |

اول يه سلام گرم و پر مهر حضور دوستان عزيز، دوم بايد بگم سفري داشتم به شهر بسيار زيباي يزد كه زيبائي ابنيه ي تاريخي و باغات آن مردم خونگرمش و خلاصه همه وهمه آنچنان تاثير شگرفي در من گذاشته كه تصميم دارم مجدد سفري داشته باشم به اين نگين كوير ايران و دومين شهر به لحاظ قدمت .

 

 

يكي از دوستان به من پيشنهاد كرد كه در همان حال كه در كوي و برزن قدم ميزني عكاسي كن و اين جذبه ي غريب كوچه هاي اين شهر كه بافت سنتي خاص خويش را دارند با آن كوچه هاي كاهگلي و آن طاقها كه تو را لختي به خنكاي خويش فرا ميخوانند تو را به جهاني ديگر گويا ميبرد....جهاني ماواري اينهمه دغدغه و روزمره گي.

يزد با وجود 400000 هزار نفر جمعيت بسيار خلوت به نظر ميرسيد...مسجد جامعُ- امير چخماق، وآن ميدان زيبا و آن كاشيكاريهاي تحسين بر انگيز كه قدمت چند صد ساله دارند...ييلاقات دره گاهان و غربيز بال و شهر ميبد با سفالش تفت در گرما تفتيده..با آن همه جاذبه هاي تاريخي و قلاع متعلق به دوران ساساني كه هنوز همچنان مستدام با تو سخنها دارند ازآنچه در طي اين ادوار بر آنان گذشته..از مهريز..از قلعه ي خورميز،دهوك و دخمه از آتشكده ي زرتشتيان از چك چك و آن قدر شمار نقاط ديدني و به ياد ماندني زياد بود كه جدا بايد در باره آن نوشت...آن قطاب هاي خوشمزه و آن پشمك ها آن صنايع و منسوجات دستي...در دل كويري..

حاصل این سفر عكسهاي فراوانيست كه اميدوارم بتوانم به مرور زمان در اختيار دوستان قرار دهم ..و درانتها جايتان سبز...من اينك به ايراني بودنم بيش از پيش افتخار ميكنم...ايران سراي من است..خلاصه دوستون دارم تازه اومدم هنوز كمي بايد استراحت كنم...

ميام خيلي حرف باهاتون دارم و يه عالمه دوستون دارم

ضمنا تا يادم نرفته از اين پس اين عكسها كار خودمه  لطفا اگه از عكسها استفاده ميكنيد منبع ذكر بشه باي..

آذر.م آفتاب

+ نوشته شده توسط آذر.میم در یکشنبه سوم خرداد 1388 و ساعت 9 بعد از ظهر |

 

ديروز  يه سري كتا ب و دفتر هاي نسبتا قديمي رو ريخته بودم هر چند اصولا حوصله جمع آوري ندارم و معمولا خيلي از نوشته هام همونجوري  تو دفترها ميمونه و و نه تايپ ميشه ونه نظم  مگيريه مثل خودم  ديدم چه قدر مطلب نوشته  دارم...منهاي تمام دفتر هائي كه بنا به دلائلي پاره شدن و شايد خودم هم هر گز نخوندمشون...

آدم راحت طلبي بودم كه سخت گذشته بهم و يا سخت گرفتم، تصميماتم در خيلي از مراحل زندگيم خيلي عجولانه بوده واين نهايتا به ضررم تمام شده .

و غير قابل جبران، اما در استقامتم ترديد ندارم چون آزمون هاي سخت البته اگه بشه اسمشون رو آزمون گذاشت رو تو زندگي پشت سر گذاشتم و در آن واحد روياروئي با چند مشكل حاد و همين كه الان هستم و مينويسم و سر از تيمارستان در نيآوردم يعني خيلي....

زندگيم سراسر داستانهاي عجيب و غريبي بوده كه باورش براي خودم هم گاهي دشوار به نظر مياد چه رسد به خوانندگان.

اما  آره هميشه يه اگر، يه اما هست كه سعي ميكنه همه چيز رو راحتتر كنه    اما من متمايز بودم اين وجه تمايز در من يك شاخصه ممتاز نبوده نه اصلا و هيچ نقطه ي فرازي رو برام به وجود نياورده هميشه  آرمانگرا بودن آدم رو از اصل از ساده زيستن دور ميكنه ومن از اصل حقيقت هستي در ماندم...دارم خودم رو به چالش ميكشم نه براي محكوم كردن نيست براي  رسيدن به نتيجه ايه كه بتونه كمك كنه تا بقيه راه رو كه شايد هم خيلي نباشه  در مسيري درست تر گام بردام...

بي نظمي يه جور نظم شده در من دوست ندارم مثل خيلي ها باشم كه از روي برنامه اي خاص تمام كارهاشون روانجام ميدن و ايد به منظور خودشون هم ميرسن.

نه دوست دارم زندگي همون غير قابل مترقبه اي براي من باشه كه براي آذر  دخترك خيالپرداز خيلي جواني بود كه گامهاش روي زمين نبود و هميشه سوار بر بال خيال جهان رو كوچكتر از اون ميديد كه مهم بشماردش ووقايع  آن را نيز.

اما مهمترين اصل احساس رضايتمنديه كه اگه نداشته باشي هيچ چيز معني نداره ..و من دقيقا جاهائي كه به تنهائي و براي خودم صرفا گامي برداشتم شيرين ترين  لحظات بودنم  شده.

و حالا نشستم دارم هي مينويسم هي مينويسم.

شما اگه حوصله ندارين نخونين اما اين نوشتنه در من يه نيازه...

آره نياز

+ نوشته شده توسط آذر.میم در یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388 و ساعت 12 بعد از ظهر |
 

 

 

آمده ام تا كه نگاهم كني

 

گرچه دير اما نه دور

 

نه با  من از درد فراق از گذشت زمان

 

از پژواك فريادت در كوهساران هيچ مگو

 

من در خواب بودم،  اين همه را و نشنيدمت

 

و تو تنها مرا گريستي، ندانستي غريبانه  اسير غربتم؟

 

ندانستي كه بي تو چون گذشت بر من شوريده ؟

 

آه از اين جگر خونين من ، واي از آن همه فعان  بيصداي تو

 

هميشه دير ميشو د براي آمدن براي رسيدن براي ماندن

 

نگو براي نگاه كردن تو كه ديريست ! زماني از دورترها..

 

كه دلم هوا ي يك بار سير نگريستن تو را دارد

 

من در خواب كابوس زندگي را ميديدم عمري گران

 

و تو در اين كابوس تنها خاطري دور بودي!

 

در قابي نشسته با  دو چشمي گريان

 

چرا ميگويند مرد گريه نميكند؟

 

من بارها شاهد گريستن تو در خويش بودم

 

اما تو هر گز اشكهاي مرا نديدي!

 

اين عادلانه نبود! آخر من زن بودم  وتو مرد!

 

تو را حقي به ميان بود و سهم من سراسر واژه اي به نام ضعيفه

 

اينك كه در آينه تو را ميانديشم اشكهايم از چشمانم جاريست

 

نگاهم كن! يك دل سير!

 

از همان نگاههاي  سراسر شرم و آكنده از عشقت!

 

چه قدر چشمانم نگاه تو را كم دارند اين روزها آن نگاه يگانه را!

 

آن تنهاترين دستان بيمناك از تماس دستهاي جسور مرا!

 

و زمان با شتاب جاريست ، پيش ازآنچه در يابي به انتها ميرسد!

 

راستش انتها كه نه  شايد شروعي تازه!

 

امشب نشسته ام بر سر گذرگاه زمانه

 

امشب از  خدايم تو را طلب كرده ام اي دردانه ام،

 

تو را اي عاشق من ! من با تمامي خطهاي قرمز!!!

 

با تمامي بايدها و نبايدها..

 

نشسته ام تا خوب تماشايت كنم!

 

يك دل سير...بيوفاي من كمي آهسته تر از درياي اشكهايم بگذر

 

چشمانم مجال ديدنت را از دست ميدهند

 

كمي اهسته تر اي تمامي جان من جانانه ام!

 

آذر امشب سر برآستان دوست نماز شكر بر جاي ميآورد

 

دور كعت نماز عشق رو به قبله ي نیاز!

 

التماس دعا........................

 

 

 الف.ميم//////////////آفتاب

+ نوشته شده توسط آذر.میم در جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388 و ساعت 3 بعد از ظهر |
 

يه روز چشماتو واميكني ميبيني دنيا اون جوري نيست كه تصور ميكردي، اونهمه روياهاي قشنگ كودكيت مثل بادبادكي رهاشدن، يه روز ا زخواب كه بيدار ميشي هنوز كابوس زندگي در ميان روياهاي كاغذيت ادامه داره، و تو خيال ميكني با اومدن اوني كه نميدوني مسافر كدوم جاده است؟، اون بي نام و نشون، همه چي تو دنيات زير رو ميشه، آره خيال ميكني، نشستي در دروازه ي زمان تا يه جورائي سرنوشتت رو تغيير بدي واز خودت تنها ميپرسي: يعني ممكنه؟

 

آذر

+ نوشته شده توسط آذر.میم در سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388 و ساعت 3 بعد از ظهر |
 

آخر راه من وتو میدونم که میرسد به سرزمینی که نه ازآن من ونه ازآن توست

ما دو بیـــــگانه ایم در زیر سقف یکی شدن/اما آسمان نیز نمــــیتواند تداوم خط

یکی شدنمان باشد/ برو از دنیای من سایه ات آفتابم را مکدر می سازد......

 

نه نگو دوست دارم

 

میدونی باورم نمیشه

 

تو تموم عاشقیمو

 

پای ساده گی نوشتی

 

اونقد  عاشق تو بودم

 

که ندیدم تو چه زشتی

 

من فقط چشماتو دیدم

 

اون سرو رعنا رو دیدم

 

تو پلیدیاتو پشت یه نقاب گذاشتی

 

یه نقاب به صورتت بود

 

یه نقاب از یه فرشته

 

نمیدونستم  پشت اون یه دیو زشته

 

تازه باور کرده بودم

 

که بدون تو  میمیرم

 

وقتی دیدم توی آینه ها اسیری

 

تازه دونستم توئی تو

 

تو همون دیو سفیدی

 

که میون خون وخاکستر میمیری

 

نه نگو دوست دارم

 

 

نه دیگه باورم نمیشه

 

تو فقط یه تیکه ابری

 

ابری که بارون نمیشه

 

 

 

 

 

 

آذر.م

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط آذر.میم در یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388 و ساعت 11 بعد از ظهر |
 

 

تمام من پرند ه اي بي پر و بال

 

يه آسمون خالي از ستاره ها

 

و يك نگاه! در انتظار دوردست

 

همان دوردست آبي خيال عشق

 

همان زمان گم شدن

 

در حجم شبانه ها

 

همان تماس دستها و لرزش قلب زمان

 

تمام من با تو چرا نيمه تمام؟

 

تمام من بغض فرو خورده  من

 

و حسرت لبخندي مانده به لبهاي زمان

 

تمام ناتمام من با كه تمام ميشود؟

 

ثانيه هاي عمر من با تو حرام ميشود!

 

 

آذر. ميم

 

 

+ نوشته شده توسط آذر.میم در جمعه هجدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 3 بعد از ظهر |
 

 

 

دلم ميخواهد مثل آنروزها

باد بادكي بسازم

از روزنامه هاي باطله

از كاغذهاي كاهي

با گوشواره هائي آويخته از دو سوي

دلم ميخواهد باد بادكي بسازم

در انتهايش فانوسي با شمعي روشن

و غروبي پنهان از چشم خورشيد

پشت بام كاهگلي خاطراتم را ابي بپاشم

و با قر قره هائي كه مادر لحاف ميدوخت با نخشان

باد بادكم را به زيارت خدا روانه كنم

با فانوسم تمام خانه هاي تاريك كودكيم را روشن كنم

دلم ميخواهد باد بادكي بسازم با دو دست كودكانه ام

تا پدر را خوب تماشا كند

و پيراهن تنش را در حرم امام رضا متبرك كنم

دلم ميخواهد باز هم برايم كيهان بچه ها بخرد

سر به روي زانواش بگذارم

واو دست بر گيسوان بافته ام بكشد

دختركم با زهم باد باد ك بازي

باز هم براي پدر دلبري وطنازي؟

اي واي از اين دلك سر به هواي من

باز يادش رفت كه بزرگ شده

و جهان بي غل و غشش

اسير دروغها و شغال و گرگ شده

گريه سر ميدهم در خوابم

باد بادكم هايم باز هم نخشان پاره شده

آذر.ميم

+ نوشته شده توسط آذر.میم در پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388 و ساعت 6 بعد از ظهر |
 

در گذر از خياباني پر حادثه

 

شب را به تصوير ميكشم!

 

اينجا محل عبور انسان نيست

 

اينجا در حواشي همين خيابان

 

من فراموش كردم كيستم!

 

من تو شدم تو ديگري و ديگري نيز .....

 

و اين گونه انسان با خويش بيگانه شد

 

هر كسي ديگري بود  و در انكار خويش

 

اينجا در همين خيابان با صداي ديگري

 

فريادت كردم!

 

با بانگي گوشخراش و تو شنيدي مرا!

 

مرا كه عمري در ني ني نگاهت زيسته بودم

 

تو تنها با صداي ديگران شنيدي!

 

و اين فاجعه بود.......

 

فاجعه ي قرن بيگانگي انسان با خويش

 

من با قلبم تو را خواندم  به حرمت كلام قسم

 

و تو نشنيديم! و نديدي مرا!

 

اين خيابان كه از آن ميگذري

 

همان خيابانيست كه انسان در هجوم  ثانيه

 

در غروب  جمعه اي مكدر

 

خود را براي هميشه فراموش كرد.

 

 

آذر.م

 

+ نوشته شده توسط آذر.میم در یکشنبه سی ام فروردین 1388 و ساعت 4 بعد از ظهر |
 

گر چه پیش از تو نیز تنها بودم اما با رفتنت بیشتر این تنهائی را حس میکنم.

بی تو نه میمیرم و نه از ادامه ی راه در میمانمُ  شاید یاد بیاموزم چگونه خویش

 باشم.

شاید برای همین هرگز دیگر بار نخوانمت و اگر دیدمت با آنکه قلبم تو برایت

میطپدهرگز  فریادت نکنم.......

 

آذر.م

 

 

 

 

 

آن کهن درخت تناور را دیدی؟

 

از درون فرو ریخته چو آوار!

 

رهگذران در سایه ی گنگش بنگرچگونه لمیده اند!

 

 در زیر سایه ی آن ویرانترین سپیدار!

 

 

ز طرف من بر بند رخت خویش

 

نگاه خویش ز خاطرت برهان

 

برهان قلب مرا ز بندگی خویش

 

از این رسم  دلشکستن ها بی امان

 

برهانم مرا از این آئین و زین کیش

 

 از تو پنهان گریستمت در شبی بارانی

 

تا تو نبینی اشکهایم را زیر باران خندیدم

 

با لبانی پر از طعم عشق  با تو بدرود گفتم

 

و دستانی که هنوز عطر تو را در خود  نهان داشتند

 

دیدی انجام نهال عشقمان را؟

 

کهن درختی گشت بی اعتبار

 

چگونه میگفتی دوستت میدارم ای یار!

 

از فراغت خواهم مرد محبوب گلعذار

 

امان از این زمانه ی غدار!

 

انسانیت و عشق را بنگر اینک بر سر دار

 

برو برو زیادم با تمام عشقم فریاد میزنم

 

نمیخواهمت.. نمیخواهمت  تو را دگر بار

 

آذر.م

+ نوشته شده توسط آذر.میم در جمعه بیست و هشتم فروردین 1388 و ساعت 8 بعد از ظهر |
اين روزها  دفترچه ي تنهائيم را ورق ميزنم ، ميخواهم به تو برسم...................

 

در ميان اين هم سطور درهم و برهم ، اما هر چه به ماه نگاه ميكنم كمتر نــــــشاني از

 

 انعكاس چشمان عاشق تو درآن مي يابم، نميدانم چرا وقتي در جستجوي چيزي يا كسي

 

 هستي كمتر نشاني از او مي يابي، بنابر اين ديگر در پي تو نخواهم بود!

 

مگر خود روزي نشاني از من بگيري و به خانه ي دل سري بزني و مرا از تنهائي

 

مفرط اين تصوير آينه هاي شكسته در بركه هاي خاموش انديشه ي دوست داشتنت

 

برهاني!

 

آذر.م

 

در دشتهاي بي فراز و پروانه

 

در اندوه جنگلهاي زرد و بي سايه

 

در ذهن آسمان آبي بي ابر

 

تنها خدا داند كه  ذهن خسته يك رود

 

روزي جاري بود

 

اينك تن  ترك خورده ي زمين

 

قصه اي جز سكوت بر لب ندارد

 

اين همه شب هاي كوير بي ستاره

 

اين سينه هاي چاك چاك عاشقان آواره

 

اين همه ملال و اين شولاي سيه

 

بر تن خورشيد عالمتاب گم گشته ميان برزخ

 

آه من تشنه ي عشقم هنوز

 

و باراني كه بر سر لحظه هايم فرو ريزد

 

من از تنهائي خويش بيمناكم

 

تنها بروي كاغذي ننويس دوستت دارم

 

.......................................و...............

 

 

آذر//م

 

 

+ نوشته شده توسط آذر.میم در پنجشنبه بیستم فروردین 1388 و ساعت 8 بعد از ظهر |
 
یادمان باشد از کنار نسیم هم بی تفاوت گذر نکنیم
 
و هر شب  ستاره ها را آن قدر نشماریم تا آسمان
 
کودکی هامان از ستاره تهی شود/گرچه دستانم
 
تهیست /دلم اما لبالب از عشق به زندگی/ این دل
 
آکنده ز مهر نثار قدوم پاکتان
 
بیائید فراموش نکنیم
 
شــــــــــقایق هم
 
تنهابهانه ایست
 
تا دشت نیز
 
عاشق
 
بماند!
 
آذر

 
 
ديگر نميشماردم كسي

حتي به قدر انگشتان دست خويش

تكيه بر اين درخت كهن

چون تكيه ي موريانه بر باد است

غارتگر ماه آسمان كودكي هايم

حوض كوچك حياط خانه مان بود

و من نميدانستم چرا

حوض ما روشنتر ازآسمان بود

شيشه ي پنجره را بخار گرفته

با انگشتانم پر از ترديد

عشق را روي شيشه اي نم زده تصوير ميكنم

آنسوي من آسمان بارانيست

و من مثل هميشه بدون چتر

در خيسي باران گم ميشوم

در بارش برف يخ ميزنم

و در عمق نگاهي كه آشنا نيست

به زندگي بار ديگر سلام ميكنم

آذر .ميم
 
 
 
+ نوشته شده توسط آذر.میم در سه شنبه چهارم فروردین 1388 و ساعت 10 قبل از ظهر |

 

بهارتان آکنده از نشاط و سر سبزی وسلامت و سعادت و سرور و سروری

سترگ باشید  و سرو قامت

این هم هفت سین

من تقدیم به یاران

+ نوشته شده توسط آذر.میم در جمعه سی ام اسفند 1387 و ساعت 6 بعد از ظهر |

باور پر کشیدنت تلخ ترین حقیقت این ساعات

بگو چگونه از میانمان رفتی و حسرت دیدنت بر دل

ما ماند؟! بگو که من ناباورانه این بهار را با خبر مرگ

تو آغاز نمودم// مرا ببخشید که از آوردن نام این عزیز

معذورمُ هنوز در شوک مرگ نابهنگامت هستمُ هرچه

میکنم این بهار بر دلم نمی نشیند//رفتنت حادثه ی

غریب یک خاطره بود// نگو دست تقدیر بود// نگو که حادثه

بود//

 

سال نو مبارک

+ نوشته شده توسط آذر.میم در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387 و ساعت 4 بعد از ظهر |

کامران در امتحانات پایان سال مردود شده بود و وقتی مادر 

 از این خبر آگاهی یافت مثل این که دنیا روی سرش خراب

 شده باشد اصلا هوش و حواسش به جا نبود و از خود میپرسید

چرا؟مگر من کجای راه را اشتباه رفته ام  زن جوان بعد از مرگ

پدر کامران چون سواد درست و درمونی نداشت به پیشنهاد

 یکی از آشنایان مشغول کار شد  به خانه ی این و آن میرفت

و با انجام کارهای منزلشان  خیلی سخت  زندگی را میگذراند

 از خود وخواسته های خویش چشم پوشیده بود او هفت سال

 بود که بیشتر به مرده ای متحرک میماند تا یک زن! اما در طی

 این سالها نگذاشته بود کامران فقدان پدر و یا کمبود مالی را

حس کند/ دستهایش به مواد شوینده  حساسیت شدیدی داشت

اما با تمام این اوصاف او تا آخرین رمق تا پاسی از شب که

 به منزل باز میگشت به عشق دیدن فرزند گامهایش جان داشتند

 و سوئی در دلش بود کامران تنها ستاره ی آسمان خاموش

او بود....و حالا! زن می اندیشید با بزرگ شدن وی مشکلاتش

کمتر خواهد شد/ پسرش به دانشگاه خواهد رفت اقای دکتر

خواهد شد اما بااین اوصاف...این آخرین ستاره نیز داشت

 چشمک زنان اعلام خاموشی میکرد /..کامران از راه رسید

نمیتوانست در چشمان مادر  نگاه کند آخر مادر خط نگاه او

 را خوب میخواند /در حالی که به گلهای فرش رنگ و رو

 رفته ی اتاق چشم دوخته بود با صدائی آرام و لرزان گفت:

 من قبول شدم.

زن دیگر نتوانست تا ب بیاورد  از جای بر خاست به سوی

 پسر رفت  با دستان زخمیش صورتش را بالا گرفت و گفت :

 دستت درد نکنه دروغ هم میگی؟

کامران اینها اون چیزهائیه که من به تو یاد دادم؟

چرا؟

 

تو فقط بگو چرا؟

پسرک آرام آرام میگریست با دیدن دستها ی مادر دلش

 ریش میشد و بر شدت اشکهایش افزوده میشد..میخواست

 فریاد بزند مادر ببخش مرا میدانم من فرزند خوبی برای تو

 نبودم ..میدانم! اما  من میخواهم تو استراحت کنی من مرد

 این خانه هستم مدتها بود به جای رفتن به مدرسه توایستگاه

 راه آهن باربری میکرد.

و تمامی پس اندازش را برای مادر هدیه ای گرفته بود آخر

 انروز روز مادر بود!

و او می اندیشید که تمامی جهان برای مادرش هدیه ای ارزشمند

 نیست واو هرگز  نمیتواند جبران آنهمه محبت را بکند او امسال

 دیپلمش را میگرفت میتوانست شبانه درس بخواند ..نه کامران

 نمیخواست مادر برای امرار معاششان این هم عذاب بکشد .

 اشکهایش را پاک کرد و به زن جوان که خیلی زود چهره اش

 تصویر پیری را در خود منعکس ساخته بود گفت مادر: مرا ببخش

خواهش میکنم ! قول میدم جبران کنم...

دیگه نمیخوام بری سر کار !

زن بهت زده پسر را مینگریست...پسر جوان شتابان به سوی

 کیف مدرسه اش رفت با هیجان  آن را باز کرد و جعبه ای از

آن بیرون آورد که کادو شده بود...

هر چه میگذشت بر بهت زن افزوده میشد وتنها پسر را نگاه میکرد

 با سر  جعبه را به  دستان مادر سپرد هنگامی که دستانش دستان

 مادر را لمش میکرد مادر متوجه دستان پینه بسته پسر شد ..

دستات چرا این جوری شده؟

کامران؟

مادر خواهش میکنم باز کن!

لطفا!

نه اول باید بگی دستات چی شده ؟

مادر شما باز کن من همه چی رو براتو توضیح میدم...

زن نگاهی به بسته کرد ..تکانش داد  صدائی از آن به گوش

 میرسید..یعنی چه بود؟

بسته را گشود! سالها بود هیچ هدیه ای را از هیچ کسی دریافت

 نکرده بود و اندک اندک چهره اش رنگی از شادی و هیجانی ملموس گرفت.

واااااااااااای کامران این این!

تو از کجا پول آوردی؟

کامران از  این که توانسته بود مادر را بر سر ذوق بیاورد خوشحال بود

 و این لحظه را با تمام آن ساعات سخت بارکشی نمیخواست عوض کند.....

یک النگوی نازک طلا............

زن  جعبه و محتویاتش را پس داد نه نه! تا نگی از کجا اومده من

 قبولش نمیکنم...مادر من کار کردم این دستارو میبینی تو به من یاد

دادی که درست زندگی کنم! تو یه مادر نمونه هستی بهترین مامان دنیا

خیلی دوستدارم برای همین تصمیم گرفتم شبانه برم  و دیپلمم رو

بگیرم باور کن هیچ اتفاقی رخ نمیده .

مرد این خونه دیگه نمیگذاره مادرش طعم سخت تلخی ها رو بچشه

اشک از چشمان مادر سرازیر بود ..

الهی دورت بگردم ..گلم! نازنیم! پسرکم! مادر خیلی دوستت

داره برای  درک بالائی که داری نه مادر من مدیون شما هستم

شما معلم من بودین تو زندگی..

از فردای آن روز مادر کارهای منزل را انجام میداد  و پسر

 هم قسطی موتور سیکلتی خریده ودر پیک مشغول به کار بود

 و عصرها به دبیرستان میرفت اوضاع زندگیشان بهتر شده بود

 گرچه مادر با اکراه تن به این موضوع داد اما جدا دیگر نمیتوانست

کار کند  زخم های دستانش بهبود یافت...

امروز آن پسر را که من نیز میشناسم پزشک متخصص رشته ی

اطفال است و به اتفاق مادر وهمسر مهربان و تنها فرزندش زندگی

 آرامی دارد و همیشه روز مادر برای او تداعی کنند ه ی سپاس از

 موجودیست که عزیزتر ازاو خداوندگار نیافرید.

 

آذر.میم

 

+ نوشته شده توسط آذر.میم در سه شنبه بیستم اسفند 1387 و ساعت 2 بعد از ظهر |
 

 

ذکر او را میگویم تا رسیدن به تو

 

 

 

 

تن پوشی از شب بر تن

با دستانی مالامال از ستاره

با سکوت سخن میگویم

نسیم خمیازه میکشد

و در میان شولایم میپیچد

ستاره ها را .......

بر تن زخمی آسمان میچسبانم

و در آغوش ابرها

 به رفتن به درون

غار تنهائی انسان می اندیشم!

و به خاطره ای  مرده در قابی دور

در میان خاکستری خاطرات تو

به رفتن تاریکی می اندیشم

و پایان این همه بی سامانی زمین

فردا من بی شولا

بدون خاطرات  به خاکستر نشسته ی تو

تن به آغوش خورشید خواهم سپرد

تا فردا


تا رسیدن سحر

باید فکری به حال تن زخمی آسمان کرد

ستاره هم مرهم این همه نیست

تو اما شاید!

گر چه خاموش تنها مرا نظاره میکنی

بو ته ی اناری

در کنار چشمانم  رشد میکند

تا فردا راهی نیست


و من اناری خواهم شد

تا فردا در دستان نوازشگر تو

 

آذر.میم

 

 

+ نوشته شده توسط آذر.میم در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387 و ساعت 12 بعد از ظهر |

هوا سرد بود و جاده برفیُ فضای اتومبیل با وجود گرمای بخاری سرد و سنگین 

 بود از پخش صدای یکی از