بادم
باشد اين بار كه به ديدارت ميايم در فواصل لحظه هاي پر تب و تاب، به خاطرداشته باشم كه جوهر هستي ام از جا ن توبود،من هستيم رااز تو به عاريت گرفته ام،
يادم باشد پيشاني ات را ببوسم گرچه كمي سرد است و سياه، اي دلنوازتر از عطر
خوش صميميت در شميم جنگل هاي شمال، اي تو تمامي بيدريغ عشق ورزيدن
سالها در فراغت گريسته ام اما امشب سر بر استان حضرت دوست با ياد و عشق
تو كه درخشانترين صفحه ي دفتر هستي من هستي سر بر بالين مينهم/ وقت
رفتن اي شيرينتر از جان / اي اميد تمام فرداها ئي كه از ره نيامدند چشمانت پر از
تشويش بود و من با دستانم آن دستان لطيف و كوچكم تمامي مهرباني ات را
ازصورتت ميروفتم براي فرداها كه مهر تو را كم داشته باشم كه نيازمند نگاهي گرم
باشم كه وامدار آدميان شوم اي تو از جنس بلور و آينه از جنس احساس..
.برايت شعري تازه سروده ام از همان ها كه دوست داشتي همان نوشته ها
كه سر ريز از بهار است و حس روئيدن/ اما ميداني جان جانانم عزيز دل من براي
بوئيدن لحظه هاي سر شار از تو اندكي دل تنگم/ بر من خرده مگير كه دستانم
از يادت تهيست نه قلمم را به به دفتر خاطراتم بخشيده ام اين بار ميخواهم از
تو طرحي زيباتر تصوير كنم كه هيچ صورتگري را توان ديدن وتوصيفش نباشد.
طرحي
و نقشي كه همتايش را تنها خاك به خود ديده و ديگر هيچ امشب بانگاهم نقشت را در ذهنم گلباران ميكنم و دستانم را به باد غارتگر نخواهم سپرد
بر آن دستان زيبا بوسه ميزنم كه الفباي عشق را به من آموخت و انسان بودن
را اما من فراموش كردم امشب ميخواهم از تو از كودكي هايم كه پر بود از داستان
شب و قصه هاي مادر بزرگ كه گرمايش سرماي فقر را از جانمان ميزدودبنويسم
و تو را دوباره مرور كنم وخوشبختي را كه هر گز به آن نمي انديشيديم.
يادت
ميآيد؟چه
قدر دلم رايحه ي تنت را مي طلبد آن دل انگيزترين رايحه را عطر خوش صداقت و مهر...آن
دستان هميشه خالي اما آكنده از دوست داشتن ها را آن هندوانه هاي غلطاندر حوض هاي بي صبري آن عشق هاي جا مانده در كودكي!
و
تو عشق را آن سوي دري چوبي و آذر را كه اين سوي درب در دالان آن حياط قديميمنتظر گوشنوازترين صدا بود تا به سوي در بدود صداي كوبه ي در كه پدر آن سويش
قصدش آمدن بود نه رفتن كاش ميدانستيم هر آمدني را رفتنيست در پي /آن وقت
تو را از چشم لحظه ها ميدزديدم از چشمان غارتگر عمر و در ميان باغچه ي خانه
پنهان ميكردم براي روز مبادا/ و روزي هزار بار در گوشت زمزمه ميكردم نميداني چه
قدر دوستت دارم پدر به قدر دنيا به قدر ستاره ها؟
نه..... به قدر تمامي لطفي كه در دلت پنهان بود و در دستانت جاري...
آذر
.ميم




















