میگفت دوست دارد برود مدرسهُ مثل تمام بچه های دیگر/میگفت که خسته میشود از گل فروشی
چشمان درشت و سیاهش را با آن نگاه معصومانه اش به من دوخت و پرسید خانوم شما هم
بچه داری؟
چراغ قرمز شد! برای فهمیدن درد های جامعه لزوما نباید هم درد بود میتوان حس کرد//مگر نه اینکه
ما مثل اجزا یک دست و انگشتان آن میمانیم پس چرا زمانی که کوچکترین انگشت درد میکشد
انگشت شصت به روی خود هم نمیآورد؟؟؟؟؟؟؟؟؟
+ نوشته شده توسط آذر.میم در چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388 و ساعت
8 بعد از ظهر |


